يك، جلوش، تا بينهايت، صفرها!
نوشته: دكتر على شريعتى

مقدمه
روشنفكران متعهد مسلمان بايد هنر حرف زدن با شش مخاطب را تمرين كنند:
روشنفكران جهان، برادران مسلمان، توده شهرى، زنان، روستائيان و بچه هامان!
و اين يك "تمرين"، به عنوان برقرار كردن ارتباط ذهنى و انتقال اين ايمان، براى بچه ها، وبه عنوان دعوتى در آغاز كردن اين راه، براى بزرگ ها، همفكرهاى دست به قلم.
در اين تمرين، من -ناشى ترين نويسنده و ناتوان ترين قلم در اين راه - دشوارترين انديشه را انتخاب كرده ام، تا نويسندگان ورزيده و قلم هاى توانا در انتخاب انديشه هاى ساده تر ترديد نكنند.
بچه هاى ما مى فهمند
آدم وقتى فقير ميشه، خوبى هاش هم حقير ميشه، اما كسى كه زور داره، يا زر داره، "هنر" مى بينند "عيب" هاشه، "حرف حسابى" می شنوند "چرند" هاشه، "آروغ هاى بى جا و نفرت بار" شه، فلسفه و دانش و دين مى فهمند، حتى "شوخى هاى خنك و بى ربط" او، از خنده روده بر مى كنه! ملت ها هم همينجورند.
روزى كه ما مسلمان ها پول داشتيم، زور داشتيم، فرنگى ها از ما تقليد مى كردند. استادهاى دانشگاههاى اسپانيا، ايتاليا، فيلسوف ها و دانشمندهاى اروپا، وقتى مى خواستند درس بدهند، قبا لباده ملاهاى ما را به تن مى كردند، يعنى كه ما هم بوعلى و رازى و غزالى ايم!
همون كه باز، استادهاى دانشگاههاى ما امروز، تو جشن ها، مى پوشند، تا خود را به شكل استادهاى دانشگاههاى اسپانيا، ايتاليا، فرانسه وانگليس بيارايند! يعنى كه ما هم شبيه كانت و دكارتيم! ببين كه لباده هاى خودمان را هم بايد از دست فرنگى ها به تن كنيم!
صنعتگرهاى مسيحى در اروپا! تقلب كه مى كردند، مارك"الله" را روى جنس هاى خودشان می زدند، يعنى كه اين ساخت اروپا نيست كار بلخ و بخارا و طوس ورى و بغداد و شام و مصر و اسلامبول و قرناطه و قرطبه واندلس است. حتى روى صليب، مارك "الله" مى زدند!
جنگهاى صليبى كه شد، آنها افتادند به جان ما، ما افتاديم به جان هم، مسيحى ها و جهودها يكى شدند، مسلمان ها صد تا شدند، سنى به جان شيعه، شيعه به جان سنى، ترك به جان فارس، عجم به جان عرب، عرب به جان بربر، بربر به جان تاتار ... باز هر كدام تو خودشان كشمكش، دشمنى، بدبينى، جنگ و جدل. حيدرى، نعمتى، بالاسرى، پائين سرى، يكى شيخى، يكى صوفى، يكى امل، يکى قرتى...
نقشه جهان را جلو خود بگذار، از خليج فارس يك خط بكش تا اسپانيا، از آنجا يك خط برو تا چين، اين مثلث ميهن اسلام بود، يك ملت، يك ايمان، يك كتاب.
حالا؟
مسلمان هاى يك مذهب، يك زبان، يك محل، توى يك مسجد، هفت تا "نماز جماعت" مى خوانند! توى برادران جنگ هفتاد و دو ملت برپا شد. هر ملتى اسلام را رها كرد، رفت به سراغ قصه هاى مرده، خرابه هاى كهنه، استخوان هاى پوسيده... "خدا" را از ياد بردند، به "خاك" را به جاش آوردند.
توحيد توى كتابها مرد، بشكل كلمات "وشرك توى جامعه جان گرفت، بشكل طبقات. دين فرقه فرقه شد و امت قوم وقوم و ما قطعه قطعه، هر قطعه ... و لقمه اى چرب، نرم، راحت الحلقوم. سر ما را به خاك بازى، به خون بازى، فرقه سازى، دسته بندى، به جنگهاى زرگرى، به بحث هاى بيخودى، به حرف هاى چرت و پرت، به فكرها وعلم هاى پوك وپوچ، به عشق ها وكينه هاى بى ثمر، به گريه ها و ندبه هاى بى اثر، به دشمن هاى عوضى، به خنده هاى الكى، بند كردند. چشم ما را به لاى لايى خواب كردند.
فرنگى ها مثل مغول ها: "آمدند و سوختند و كشتند و بردند و ..." اما نرفتند!
و ما يا سرمان به خودمان بند بود و نخواستيم ببينيم، يا به جان هم افتاده بوديم و نتوانستيم ببينيم و يا اصلاً، برگشته بوديم به عهد بوق، به جستجوى قبرها، باد و بروت هاى استخوان هاى پوسيده، استخوان پوسيده ها و نبوديم كه ببينيم!
طلاهامان را بردند و ما را فرستادند دنبال عصر طلايى- دنبال نخود سياه.
مليت، نبش قبر، مذهب، شب اول قبر، حال: فراموشش كن، زندگى، ولش كن. هزار و دويست و پنجاه سال پيش، پدر شيمى قديم - جابر- در كلاس مسجد پيامبر، نزد امام صادق، رئيس مذهب شيعه درس شيمى فرا مى گيرد وهزار و دويست و پنجاه سال بعد نزد پيروان پيامبر و شيعيان امام صادق، درس شيمى در كلاس مدرسه حرام می شود. هزار و دويست سال پيش، ما براى اولين بار در يك جامعه اروپائى - اندلس - بيسوادى را ريشه كن مى كنيم، و هزار و دويست سال بعد، بيسوادى، جامعه ما را ريشه كن مى كند.
هشتصد سال پيش، اولين بار، دسته اى از جوانان ما، - "فتيه المغربين" - آمريكا را كشف مى كنند وهشتصد سال بعد، آمريكا پير جوان ما را ... - چه بگويم! آنها بيدار شدند و ما بخواب رفتيم. مسيحى ها و جهودها يكى شدند و ما صدتا. آنها پولدار شدند و زوردار و ما فقير و ضعيف!
و كار ما؟
يك دسته مان هنوز هم مشغول كشمكش هاى قديم اند ونفهميدند كه در دنيا چه خبرها شده است. يك دسته هم كه فهميده اند دنيا دست كيست، نشسته اند و مثل ميمون، آدم ها را تماشا مى كنند و هر كار آنها مى كنند، اينها اداشان را در مى آورند!
و در چشم اينها، فقط فرنگى ها آدم اند! آدم حسابى اند، چون فرنگى ها پول دارند، زور دارند. ماها ديگر فقير شديم، خوبى هامان هم حقير شده، آنها كه پولدار شدند، عيب هاشان هم هنر شده!
آنها مى خواهند همه مان وهمه چيزمان را ميمون بار بيارند و ميمون وار: و استادهامان را، شاعرهامان را، بزرگ هامان را، شهرهامان را، خانواده هامان را و ... حتى بچه هامان را! آنها فقط از يك چيز مى ترسند، از اين مى ترسند كه ما ديگر از آنها "تقليد" نكنيم.
چطور می شود كه از انها تقليد نكنيم؟ كارى كنيم كه بتوانيم خودمان "بفهميم". آنها فقط از "فهميدن" تو مى ترسند. از"تن" تو- هرچقدر هم قوى بشى- ترسى ندارند، از گاو كه گنده تر نميشى، می دوشنت، از خر كه قوى تر نميشى، بارت مى كنند، از اسب كه دونده تر نميشى، سوارت می شند!
آنها از "فكر" تو مى ترسند.
اينه كه بزرگ هائى كه "فكر" دارند، بايد فقط به چيزهاى بيخودى فكر كنند، بچه ها را هم بايد جورى بار بيارند كه هر كارى ياد بگيرند و فقط و فقط بلد نباشند "فكر" كنند! بچه هايى باشند نونوار تر و تميز، چاق وچله، شاد و خندان، اما ... ببخشيد!
شاد و خندان، اما ... ببخشيد!
از چه راه؟ از اين راه كه عقل بچه هامان را از سرشان به چشمشان بيارند! چطورى؟ با روش آموزش و پرورش مدرن آمريكائى، سمعى، بصرى!
يعنى بايد چشمات فقط كار كند، يعنى بايد گوشات فقط كار كند، چرا؟ براى اينكه آن چيزهايى را كه پنهان مى كنند و پنهانى مى كنند نبينى، براى اينكه آن كارهايى را كه يواشكى و بى سرو صدا مى كنند، نشنوى.
و آنها هر چه مى كنند، هرچه مى آرند و مى برند هم" پنهانى" است هم "بى صدا"!
اما بچه هاى ما، گربه سياه دزد را، كه در شب بى تابش ماه، پر از زوزه روباه، از ديوار بالا مياد، از پنجه تو مى پره، حتى از راه آب هاى پوشيده، سوراخهاى گرفته، دزدكى، يواشكى، تومياد، هم خودش را، توشب سياه رنگ سياهش را مى بينند، هم از ميان زوزه ها، صداى پاى نرم بى صدا را مى شنوند.
عقل فرنگى به چشمش است، به گوشش است، به پوستش است، تو مخاط دماغش است، تو بزاق دهانش است، چى می گم؟ علمش توى شكم است، هنرش زير شكمش است، عشقش فقط پرستش لذت است، آزاديش فقط آزادى غارت است، فقط زر را مى شناسد، فقط زور را مى فهمد، گرگ است، روباه است، موش است.
ماها را می خواد ميش كنه: شير مونه بدوشه، شپممونه بچينه، پوستمونه بكنه، دينمونه بگيره، دنيامونه بچاپه، پيرامونه خواب كنه، جوونامونه خراب كنه، زنامونه بى شرم، مردامونه بى شرف، دخترامونه عروسك، پسرامونه مترسك، بچه هامونه بچه هاى خوشبختمون - نونوار، شيك و پيك، ترو تميز، چاق و چله، شوخ و شنگ، با تربيت، با ادب، اما چى؟ سمعى بصرى!
حيوان ها سمعى بصرى بار مياند، فقط ميتوانند ببينند، بشنوند، اما نه! بچه هاى ما " مى فهمند"! برق هوش را در چشمهاى تند بچه هاى برهنه حاشيه اين كوير نمى بينى؟
آرى، بچه هاى ما، همه چيز را مى فهمند.
حتى جهان را، همه چيز جهان را، انسان را، همه چيز انسان را، حركت همه چيز را، پوچى را، معنى را، دنيا را، آخرت را، براى خود را، براى خلق را، براى خدا را، حتى شهادت را و ...
"توحيد" را،
"يك،
جلوش،
- تا بى نهايت - صفرها" را ...... يكى بود،
يكى نبود،
غير از خدا،
هيچ چى نبود.
هيچ كى نبود.
خدا تنها بود.
خدا مهربان بود.
خدا بينا بود،
خدا دوستدار زيبائى بود،
خدا دوستدار نيكى بود،
خدا دوستدار شايستگى بود،
خدا از سكوت بدش مى آمد،
خدا از سكون بدش مى آمد،
خدا از پوچى بدش مى آمد،
خدا از نيستى بدش مى آمد ...
خدا "آفريننده" بود،
مگر مى شه "نيافريند"؟
ناگهان ابرها را آفريد،
و در فضاى نيستى رها كرد.
ابرهائى از "ذره "ها،
هر ذره:
منظومه اى كوچك، نامش، اتم،
آفتابى در ميان،
و پيرامونش، ستاره اى، ستاره هائى، پروانه وار، در گردش،
(كعبه اى، بر گردش، پرستندگان، در طواف!
- از سنگ سياه تا سنگ سياه)
ابرها به حركت آمدند،
نيرومند، فروزان، پرچوش و خروش،
مثل دود،
مثل گرداب،
مثل آتش گردان،
اتمى بزرگ، نامش: منظومه،
آفتابى در ميان،
پيرامونش، ستاره اى، ستاره هائى، پروانه وار، در گردش،
(كعبه اى، برگردش، پرستندگان، در طواف !
- از سنگ سياه تا سنگ سياه)
زندگى پديد آمد،
گياه ها:
از خزه هاى كوچك تا درختهاى بزرگ،
و حيوان ها:
از ميكروب ها، تا ماموت ها،
و در آخر، انسان:
بدها و خوب ها،
بدها، بدتر از همه بدها،
خوب ها ، خوب تر از همه خوب ها:
بدها مثل شيطان،
خوب ها، مثل خدا.
زندگى، يك "ذره جاندار" ، يك "تخم"،
تخم يك گياه:
در خاك سبز مى شود، سر مى زند، نمو مى كند،
نهال مى شود، جوان مى شود، شا° و برگ مى افشاند،
گل وميوه مى دهد، پير مى شود، خشك مى شود، مى ميرد،
خاك مى شود،
از او باز تخم مى ماند ، مثل روز اول.
تخم يك حيوان:
جنين، نوزاد، كودك، نوجوان، جوان، كامل، پير، مرگ، خاك.
از او باز تخم مى ماند، مثل روز اول.
زندگى هم دور مى زند:
تخم يك گياه، تخم يك حيوان،
از صبح تولد تا شب مرگ، تمام عمر، در جنب و جوش،
در تلاش، در حركت،
هر لحظه در جائى،
هر جا، در حالى،
هميشه و همه جا، در جستجوى لذت ، در پيرامون احتياج،
از تولد تا مرگ زندگى هم دور مى زند:
آفتابى در ميان
- احتياج -
در پيرامونش، زنده اى، زنده هائى، پروانه وار، در گردش،
از نيستى، تا نيستى
(كعبه اى، بر گردش، پرستندگان، در طواف!
- از سنگ سياه تا سنگ سياه)
يكى بود، يكى نبود،
غير از خدا،
هيچ چى نبود ، هيچ كى نبود.
جهان آفريده شد:
ذره ها، منظومه ها، زنده ها ...
زمين ها و آسمان ها، ستاره ها و آفتاب ها، مشرق ها و مغرب ها،
گياهها و حيوانها، ديدنى ها ونديدنى ها،
هر كدام در حركت، در تلاش، با نظمى ثابت، در تغييرى دائم،
زندگى سر زده از مرگ، مرگ زاده زندگى، روز سر زده
از شب، شب زاده روز.
همه چيز در حركت، همه چيز دور زن:
آفتابى در ميان،
پيرامونش، ستاره اى، ستاره هائى، در گردش،
از هيچ، تا هيچ
(كعبه اى در ميان، بر گردش، پرستندگان، در طواف!
- از سنگ سياه تا سنگ سياه)
يكى نبود،
غير از خدا،
هيچ چى نبود،
هيچ كى نبود،
آفرينش پايان يافت و جهان بر پا شد ...
و زمين ها و آسمان ها، ستاره ها و آفتاب ها،
مشرق ها و مغرب ها، جاندارها و بيجان ها،
گياه ها و حيوان ها، ذره ها، و منظومه ها ...
همه با نظمى ثابت، در تغييرى دائم ، همه در حركت،
حركت هميشگى، هميشه در جستجو، در جستجوى
چيزى، دور زنان، به دور چيزى:
آفتابى در ميان،
پيرامونش، ستاره اى، ستاره هائى، در گردش،
از نابودى، تا نابودى
( كعبه اى در ميان، بر گردش، پرستندگان، در طواف!
- از سنگ سياه تا سنگ سياه )
راستى! چرا تمام چيزهاى جهان شكل كره است؟
زمين، ستاره، خورشيد،
الكترون و پروتون،
هر مولكول، هر اتم،
هر ذره اى:
خشت بناى اين جهان
منظومه اى:
شهرى، دهى، از كشور بى سر و پايان جهان
چرا تمام حركت هاى جهان دايره اى است؟
زمين، ستاره، خورشيد،
هر مولكول، هر اتم،
هر ذره اى:
خشت بناى اين جهان
منظومه اى:
شهرى، دهى، از كشور بى سر و پايان جهان
هر زنده اى:
چه يك گياه، چه جانور
دور مى زند، دايره وار،
تمام چيزهاى جهان مى گردند، دايره وار:
آب، خاك،
شب، روز،
صبح، غروب،
هر ثانيه، هر دقيقه، هر ساعت،
هر هفته، هر ماه، هر فصل:
بهار، تابستان،
پائيز، زمستان،
هرسال!
يكى بود،
يكى نبود، غير از خدا هيچ چى نبود.
هيچ كى نبود،
زمين ها بود،
آسمان ها بود،
ستاره ها، خورشيدها،
مشرق ها، مغرب ها،
فضاى جهان بى آغاز، بى پايان،
و در اين گوشه،
آفتابى در ميان،
پيرامونش، ستاره اى، ستاره هائى، پروانه وار،
در گردش، و مجموعاً: يك "منظومه"
و در آن گوشه، يك منظومه ديگر،
و در گوشه ديگر، يكى ديگر،
و يكى ديگر
هفت تا، هفتاد تا، هفتصد تا، هفت هزار تا،
هفتصد هزارتا، هفت ميليون، هفتاد ميليون،
هفتصد ميليون، هفتصد هزار ميليون، هفت
ميليارد، هفتاد ميليارد، هفتصد ميليارد، هفت
هزار ميليارد، كسى چه ميداند چند ميليارد،
ميليارد، ميليارد ...!
چشمات را هم بذار و تو خيالت،
يك عدد "يك" روى كاغذ بنويس،
هر چقدر مى تونى ، جلوى يك، صفر بذار،
صفحه ات كه تمام شد، صفحه ديگر بگير،
كاغذت كه تمام شد، كاغذ ديگر بخر،
دواتت كه ته كشيد، دوات ديگر بيار،
جوهرت كه ته كشيد، جوهر ديگر بخر،
وقتى دستت خسته شد، از دوستت خواهش كن
كه او صفر بذاره،
دست او كه خسته شد، تو باز ادامه بده،
تو كه غذا مى خورى، او صفرها رو بذاره،
وقتى تو صفر می گذارى، او غذاشو بخوره،
شب كه ميشه، به نوبت بخوابين،
تو صفر بذار، او بخوابه،
وقتى كه بيدار شد، تو بخواب، او صفر بذاره
پير كه شدين، به بچه هاتون بگين، كارتونو دنبال كنن
شب و روز، بنشينند و صفر بگذارند،
تا آخر عمرشان،
همين جور دست به دست، پشت به پشت،
تا آخر روزگار
آخرهاى عمرتان،
وقتى ديگه پير شدين،
پير زمينگير شدين،
يك لخظه دست از كار بكشين:
صفرا تونه روى كاغذ بشمارين،
خودتونه توى آئينه ببينين،
روز اول فقط دو تا بچه بودين،
فقط بلد بودين كه صفر بذارين،
حالا دو تا پير زمينگير شدين،
فقط مى تونين صفر بشمارين،
چى شد؟
هيچى!
باز بچه شدين،
مثل روز اول شدين،
اون روزها، بزرگترها دلشون براتون مى سوخت،
نازتون مى كردن، پرستاريتون مى كردن، گاهى هم
مسخره تون مى كردن، و حالا كوچكترها،
چون حالا بچه تر شدين،
حالا بچه پيرين،
بچه ريش و پشم دارين،
هفتاد سال، هشتاد سال، نود سال و صد سال راه رفته ايد،
صد سال كار كرده ايد،
از سال ها و سال ها و سالهاى عمر گذر كرده ايد،
آخر كار رسيده ايد به اول!
باز بچه شده ايد:
روى سفيدتون، سياه
موى سياهتون، سفيد
قد سروتون، كمون
الف قامتتون، دور يك نقطه، يك پيچ
دور زده دايره وار و شده "نون".
سرتون خم شده روى پاهاتون،
گوشه اى نشسته گوله شده، زانو به بغل
سر يه زانو، مثل چى؟
مثل جنين!
مثل روز اول!
خاك بودين، خوراك شدين،
لقمه اى در دهان بابا،
لقمه اى در دهان مامان،
ذره اى تو دل مامان،
ذره اى تو پشت بابا ...
مامان و بابا با هم عروسى كردن،
آن ذره و اين ذره با هم يكى شدن،
آن " يكى"، "تو" شدى،
تو دل مامان
مثل يك تخم مرغ، تو دل مرغ،
با گرمى تن مامان، با خون بدن مامان ، تو زنده شدى،
تو بزرگ شدى، مثل يك تخم مرغ، زير پرهاى مرغ،
نه ماه گذشت، نه روز گذشت، نه ساعت گذشت،
مامان دردش گرفت،
"تخم مرغ را شكستى"
"يك هو، بيرون جستى"!
افتادى تو گهواره،
جشمات نمى ديد،
گوشات نمى شنيد،
پاهات نمى رفت،
دستات نمى گرفت،
مغزت كار نمى كرد،
هيچ چى نمى فهميدى،
هيچ كس را نمى شناختى،
تو گهواه افتاده بودى
فقط سه كار بلد بودى:
1- شير مكيدن، 2- زيرت شاشيدن، 3- گريه كردن!
صد سال گذشته،
چشمات نمى بينه، گوشات نمى شنوه، پاهات نميره،
دستات نمى گيره، مغرت ديگ كار نمی کنه.
هيچ چى را باز نمى فهمى ، هيچ كس را باز نمى شناسى،
تو بسترت افتاده اى،
فقط سه كار بلدى:
1-...، 2-...، 3-...!
بعد مى ميرى،
ميگذارنت تو دل زمين،
باز خاك مى شى،
از تو هيچى نمى مونه،
"تو" مى مونى،
آدميزاد دور مى زنه،
مثل زمين، مثل زمان، مثل بهار، مثل همه چيز:
آب، گل، درخت، زمين، ستاره، خورشيد، منظومه ها،
كهكشانها، همه جهان!
هيچ بودى، خاك بودى، دور زدى، هيچ شدى، خاك شدى.
از تو چيزى كه مى مونه:
كارى كه كردى مى مونه،
هر كارى كردى مى مونه،
... كارى اگر كردى، مى مونى،
حالا بشين، بچه ء پير،
شماره ء ستاره ها، منظومه ها به چند رسيد؟
"يك"، جلوش يك ميليون صفر؟
صد ميليون صفر؟ يك ميليارد؟ صد ميليارد...؟
نمى توانى بشمارى،
"يك"، جلوش صد متر صفر؟ يك كيلومتر؟ صد كيلومتر؟ صد فرسنگ؟
هر چى كه هست، ضربش كن در هر چه كه هست،
هر چه كه شد، باز ضرب كن در هر چه كه شد،
هى ضرب كن، هى ضرب كن، هى ضرب كن،
صفحه اگر تمام شد، صفحه ء ديگرى بگير،
كاغذ اگر تمام شد، كاغذ ديگرى بخر،
جوهر اگر تمام شد...
دستت اگر خسته شد...
خواب ... خوراك ... دوست، ادامه ... بچه ها ...،
شمارهء ستاره ها، منظومه ها، تمام چيزهاى جهان،
به چند رسيد؟
"يك"
جلو يك، صفر ها
هزار تا صفر؟
يك ميليون؟ يك ميليارد؟
صد كيلومتر؟ صد فرسنگ؟
از جلو "يك"، صف صفر، تا به كجا؟
آن سر شهر؟ آن سر كوه؟ تا دريا؟ تا صحرا؟ تا به افق؟
تا ... آن سر دنيا؟
ته دنيا؟
نه، نه، تا هميشه، تا همه جا،
تا هر جا كه جا باشه،
تا آن جائيكه تو بتونى بشمارى،
يا بتونى جلو "يك" صفر بذارى.
شمارهء جماد ها، نباتها،
پرنده ها، خزنده ها، چرنده ها، درنده ها،
آدم ها، فرشته ها،
زمين ها، آسمانها،
ستاره ها، خورشيد ها، ذره ها، منظومه ها،
ديده ها، نديده ها،
پست و بالا،
زشت و زيبا،
خوب و بد ها،
هر چه كه هست،
هر چه كه تو اين دنياست،
هر چى كه دنيا اسمشه،
همه جهان، همهء وجود، همه ش همينه!
معنى عالم همينه:
شمارهء تمام چيزهاى جهان،
چه آشكار و چه نهان،
چه در زمين، چه آسمان،
جمادها، نبات ها،
جانوران، آدميان،
ستاره ها، خورشيد ها، منظومه ها،
شمارهء تمام هستى همينه:
"يك"
جلوش،
تا بى نهايت -
صفر ها.
ببين:
فقط "يك" عدده،
ببين:
فقط "يك عدد"ه، به غير "يك"، هر چه كه هست،
چه ده، چه صد، هزار، هزار، چه ميليون، چه ميليارد،
چه بيشمار-
شماره نيست، هيچ نيست،
هستند، اما نيستند،
نيستند، اما هستند،
"صفر"ند! يعنى "خالى" اند،
"هيچ" اند،
"پوچ" اند،
بى"معنى"اند، يك "عدد" خشك و خالى هم نيستند،
"نيستند"!
زيرا، فقط "يك" عدده،
چونكه، فقط "يكعدد"ه،
اما همين "صفر"، جلو "يك" نشست ... !!؟؟
وقتى صفر ها، جلو "يك" مى نشينند،
"يك" را صد ها و ميليون ها و بيليون ها مى كنند،
اما صد ها و ميليون ها و بيليون ها،
فقط "يك"اند.
صد ها "يك"، ميليونها "يك"، بيليونها "يك" ...
زيرا،
فقط "يك" عدده،
دو و سه و چهار و پنج و شش و هفت و هشت و نه،
يعنى:
دو تا يك، سه تا يك، چهار تا يك، پنج تا يك، شش تا يك،
هفت تا يك، هشت تا يك، نه تا يك،
ده، يازده، دوازده، سيزده، چهارده، پانزده، شانزده،
هفده، هجده، نوزده، بيست،
سى و چهل و پنجاه و شصت و هفتاد و هشتاد و نود و صد ...
دويست و سيصد و چهارصد و پانصد و ششصد و هفتصد و
هشتصد و نه صد و هزار، ميليون و بيليون و تريليون ... و همه
فقط
"يك" است و بقيه صفر!
توى حساب:
فقط "يك" عدده،
تو اين عالم:
فقط "يكعدد"ه،
بقيه هر چه كه هست
صفر است،
همه صفرند،
هيچ اند،
پوچ اند،
خالى اند،
"صفر": يك دايرهء تو خالى،
دور مى زند،
و آخرش می رسد به اولش و ...
هيچ!
همين!
فقط ،
يك است و جلوش -تا بى نهايت- صفر ها،
صفر: خالى، پوچ، هيچ!
وقتى بخواد "خود"ش باشه،
تنها باشه،
وقتى بخواد فقط با صفر ها باشه.
اما وقتى جلو "يك" بشينه ... !؟
وقتى بخواد فقط براى "يك" باشه،
از پوچى و از تنهائى در بياد،
همنشين يك بشه!؟
تو بچه جان!
بچهء نه ساله، ده ساله!
كه هيچ بودى، خاك بودى، خوراك شدى،
هشتاد سال ديگر، نود سال ديگر، يك بچهء پير ميشى،
هيچ ميشى، خاك ميشى،
دور مى زنى،
دايره اى،
بى جهت، بى معنى، تو خالى:
باز از آخر، ميرسى، به اول،
مثل صفر،
وقتى براى خودت زندگى كنى،
وقتى بخواى فقط براى "خودت" باشى،
تنها باشى،
وقتى بخواى فقط با صفرها باشى،
عمر تو، مثل يك خط منحنى، روى خودت دور ميزنه،
مثل صفر،
باز از آخر، می رسى، به اول!
مى مونى، مى گندى،
مثل مرداب، مثل حوض،
بسته می شى، مثل دايره،
مثل "صفر"!
اما اگر جلو "يك" بشينى ...؟
اگر بخواى فقط براى "يك" باشى،
از پوچى و از تنهائى در بياى،
همنشين "يك" بشى ... !؟ بايد براى ديگران زندگى كنى
عمر تو، مثل يك خط افقى پيش می ره،
مثل راه،
مثل رود،
وقتى بخواهى از "خودت"، دور بشى،
از آخر، به آبادى می رسى، مثل راه
از آخر، می ريزى، به دريا، مثل رود
اما اگر جلو "يك" بنشينى،
اگر بخواى فقط براى "يك باشى،
از پوچى و از تنهائى در بياى،
همنشين "يك" بشى،
بايد براى ديگران بميرى،
عمر تو، مثل يك خط عمودى، بالا می ره،
مثل موج،
مثل طوفان،
مثل يك قلهء بلند مغرور،
تو تپه ها،
مثل درخت سرو آزاد،
تو خزه ها،
كه به روى خورشيد می رويه،
به آسمان قد مى كشه -
مثل يك انسان بزرگ، يك "شهيد"،
يك امام،
تو گرگ ها، تو روباه ها، تو موش ها، تو ميش ها،
كه "پا ميشه"، كه "می ايسته"،
بپا خيزى، بايستى،
تو صفر ها،
مثل "يك"!
بله،
فقط "يك" عدده،
زيرا:
فقط "يكعدد"ه،
شمارهء ستاره ها و ماه ها، ذره ها، منظومه ها،
زمين ها، آسمانها،
جماد ها، نباتها،
جانوران، آدميان،
ديده ها، نديده ها،
پست و بالا،
زشت و زيبا،
خوب و بد ها،
هر چى كه هست
هر چى كه توى اين دنياست
هر چى كه دنيا توش است
شماره ء تمام چيزهاى عالم،
"يك"،
جلوش تا
- بى نهايت -
صفر ها!
"يك"ى هست،
"يك"ى نيست،
غير از "خدا"،
هيچ كس نيست،
غير از "خدا"،
هيچ چيز نيست.