شکفتن در مه (۱۳۴۹)


از: احمد شاملو

که زندان مرا بارو مباد...

که زندان مرا بارو مباد
جز پوستی که بر استخوان ام.

بارويی آری،
اما
گرد بر گرد جهان
نه فراگرد تنهايی ی جان ام.

آه
آرزو! آرزو!

پيازينه پوست وار حصاری
که با خلوت خويش چون به خالی بنشينم
هفت دربازه فرازآيد
بر نياز و تعلق جان.

فروبسته باد
آری فروبسته باد و 
فروبسته تر، 
و با هر دربازه
هفت قفل آهن جوش گران!

آه
آرزو! آرزو!

۱۳۴۸ 

***

عقوبت


به ايرج گردی

ميوه بر شاخه شدم 
سنگ پاره در کف کودک. 
طلسم معجزتی
مگر پناه دهد از گزند خويشتن ام
چنين که 
دست تطاول به خود گشاده 
من ام! 

بالابلند!
بر جلوخان منظرم
چون گردش اطلسی ی ابر 
قدم بردار. 

از هجوم پرنده ی بی پناهی 
چون به خانه بازآيم 
پيش از آن که در بگشايم
بر تخت گاه ايوان 
جلوه يی کن 
با رخساری که باران و زمزمه است. 

چنان کن که مجالی اندکک را درخور است،
که تبردار واقعه را 
ديگر 
دست خسته 
به فرمان 
نيست. 

که گفته است
من آخرين بازمانده ی فرزانه گان زمين ام؟ــ
من آن غول زيبای ام که در استوای شب ايستاده است غريق زلالی ی همه آب های جهان،
و چشم انداز شيطنت اش
خاست گاه ستاره يی ست.


در انتهای زمين ام کومه يی هست،ــ
آن جا که 
پادرجايی ی خاک 
هم چون رقص سراب
بر فريب عطش 
تکيه می کند. 

در مفصل انسان و خدا
آری 
در مفصل خاک و پوک ام کومه يی نااستوار هست، 
و بادی که بر لجه ی تاريک می گذرد
بر ايوان بی رونق سردم 
جاروب می کشد. 

برده گان عالی جاه را ديده ام من
در کاخ های بلند
که قلاده های زرين به گردن داشتند
و آزاده مردم را
در جامه های مرقع
که سرودگويان
پياده به مقتل می رفتند.

خانه ی من در انتهای جهان است
در مفصل خاک و
پوک.

با ما گفته بودند:
«آن کلام مقدس را 
با شما خواهيم آموخت، 
ليکن به خاطر آن 
عقوبتی جان فرسای را 
تحمل می بايدتان کرد.» 

عقوبت دشوار را چندان تاب آورديم 
آری 
که کلام مقدس مان 
باری 
از خاطر
گريخت!

۱۳۴۹ 

***

فصل ديگر

بی آن که ديده بيند، 
در باغ 
احساس می توان کرد
در طرح پيچ پيچ مخالف سرای باد
ياءس موقرانه ی برگی که 
بی شتاب 
برخاک می نشيند.

بر شيشه های پنجره 
آشوب شبنم است. 

ره بر نگاه نيست
تا با درون درآيی و در خويش بنگری.

با آفتاب و آتش 
ديگر 
گرمی و نور نيست،
تا هيمه خاک سرد بکاوی 
در 
رويای اخگری. 

اين،
فصل ديگری ست
که سرمای اش 
از درون 
درک صريح زيبايی را 
پيچيده می کند. 
يادش به خير پاييز 
با آن 
توفان رنگ و رنگ 
که برپا 
در ديده می کند!

هم برقرار منقل ارزيز آفتاب
خاموش نيست کوره 
چو دی سال: 
خاموش
خود
من ام!

مطلب از اين قرار است:
چيزی فسرده است و نمی سوزد 
امسال 
در سينه
در تن ام!