|
مدايح بی صله (۱۳۶۸-۱۳۵۸)
از: احمد شاملو
«ــجهان را که آفريد؟»
«ــ جهان را؟
من
آفريدم!
به جز آن که چون من اش انگشتان معجزه گر
باشد
که را توان آفرينش اين هست؟
جهان را
من آفريدم.»
«ــ جهان را
چه گونه آفريدی؟»
«ــ چه گونه؟
به لطف کودکانه ی اعجاز! به جز آن که
رويتی چو من اش باشد
( تعادل ظريف يکی ناممکن
در ذروه ی امکان)
که را طاقت پاسخ گفتن اين هست؟
به کرشمه دست برآورده
جهان را
به الگوی خويش
بريدم.»
مرا اما محرابی نيست،
که پرستش من
همه
برخورداربودن است.
مرا بر محرابی کتابی نيست،
که زبان من
همه
امکان سرودن است.
مرا بر آسمان و زمين
قرار
نيست
چرا که مرا
منيتی درکارنيست:
نه من ام من.
به زبان تو سخن می گويم
و در تو می گذرم.
فرصتی تپنده ام در فاصله ی ميلاد و مرگ
تا معجزه را
امکان عشوه
بر دوام ماند.
۱۳۶۲/۴/۳
***
«ــجهان را که آفريد؟»
«ــ جهان را؟
من
آفريدم!
به جز آن که چون من اش انگشتان معجزه گر
باشد
که را توان آفرينش اين هست؟
جهان را
من آفريدم.»
«ــ جهان را
چه گونه آفريدی؟»
«ــ چه گونه؟
به لطف کودکانه ی اعجاز! به جز آن که
رويتی چو من اش باشد
( تعادل ظريف يکی ناممکن
در ذروه ی امکان)
که را طاقت پاسخ گفتن اين هست؟
به کرشمه دست برآورده
جهان را
به الگوی خويش
بريدم.»
مرا اما محرابی نيست،
که پرستش من
همه
برخورداربودن است.
مرا بر محرابی کتابی نيست،
که زبان من
همه
امکان سرودن است.
مرا بر آسمان و زمين
قرار
نيست
چرا که مرا
منيتی درکارنيست:
نه من ام من.
به زبان تو سخن می گويم
و در تو می گذرم.
فرصتی تپنده ام در فاصله ی ميلاد و مرگ
تا معجزه را
امکان عشوه
بر دوام ماند.
۱۳۶۲/۴/۳
***
در جدال با خاموشی
۱
من بامدادم سرانجام
خسته
بی آن که جز با خويشتن به جنگ برخاسته
باشم.
هرچند جنگی از اين فرساينده تر نيست،
که پيش از آن که باره برانگيزی
آگاهی
که سايه ی عظيم کرکسی گشوده بال
بر سراسر ميدان گذشته است:
تقدير از تو گدازی خون آلوده در خاک کرده
است
و تو را
از شکست و مرگ
گزير
نيست.
من بامدادم
شهروندی با اندام و هوشی متوسط.
نسب ام با يک حلقه به آواره گان کابل می
پيوندد.
نام کوچک ام عربی ست
نام قبيله يی ام ترکی
کنيت ام پارسی.
نام قبيله يی ام شرمسار تاريخ است
و نام کوچک ام را دوست نمی دارم
( تنها هنگامی که توام آوازمی دهی
اين نام زيباترين کلام جهان است
و آن صدا غمناک ترين آواز استمداد).
در شب سنگين برفی بی امان
بدين رباط فرودآمدم
هم از نخست پيرانه خسته.
در خانه يی دل گير انتظار مرا می کشيدند
کنار سقاخانه ی آينه
نزديک خانقاه درويشان
( بدين سبب است شايد
که سايه ی ابليس را
هم از اول
همواره در کمين خود يافته ام).
در پنج ساله گی
هنوز از ضربه ی ناباور ميلاد خويش
پريشان بودم
و با شقشقه ی لوک مست و حضور ارواحی ی
خزنده گان زهرآگين برمی باليدم
بی ريشه
بر خاکی شور
در برهوتی دورافتاده تر از خاطره ی
غبارآلود آخرين رشته ی نخل هابرحاشيه ی
آخرين خشک رود.
در پنج ساله گی
باديه بر کف
در ريگ زار عريان به دنبال نقش سراب می
دويدم
پيشاپيش خواهرم که هنوز
با جذبه ی کهربايی ی مرد
بيگانه بود.
نخستين بار که در برابر چشمان ام هابيل
مغموم از خويشتن تازيانه خورد شش ساله
بودم.
و تشريفات
سخت درخور بود:
صف سربازان بود با آرايش خاموش پياده
گان سرد شطرنج،
و شکوه پرچم رنگين رقص
و داردار شيپور و رپ رپه ی فرصت سوز طبل
تا هابيل از شنيدن زاری ی خويش زردرويی
نبرد.
بامدادم من
خسته از باخويش جنگيدن
خسته ی سقاخانه وخانقاه و سراب
خسته ی کوير و تازيانه و تحميل
خسته ی خجلت ازخودبردن هابيل.
ديری است تا دم برنياورده ام اما اکنون
هنگام آن است که از جگر فريادی برآرم
که سرانجام اينک شيطان که بر من دست می
گشايد.
صف پياده گان سرد آراسته است
و پرچم
با هيبت رنگين
برافراشته.
تشريفات در ذروه ی کمال است و بی نقصی
راست درخور انسانی که برآن اند
تا هم چون فتيله ی پردود شمعی بی بها
به مقراض اش بچينند.
در برابر صف سردم واداشته اند
و دهان بند زردوز آماده است
بر سينی ی حلبی
کنار دسته يی ريحان و پيازی مشت کوب.
آنک نشمه ی نايب که پيش می آيد عريان
با خال پرکرشمه ی انگ وطن بر شرم گاه اش
وينک رپ رپه ی طبل:
تشريفات آغازمی شود.
هنگام آن است که تمامت نفرت ام را به
نعره يی بی پايان تف کنم.
من بامداد نخستين و آخرين ام
هابيل ام من
بر سکوی تحقير
شرف کيهان ام من
تازيانه خورده ی خويش
که آتش سياه اندوه ام
دوزخ را
از بضاعت ناچيزش شرمسار می کند.
۲
در بيمارستانی که بستر من در آن به جزيره
يی در بی کرانه گی می ماند
گيج و حيرت زده به هر سويی چشم می گردانم:
اين بيمارستان از آن خنازيريان نيست.
سلاطونيان و زنان پرستارش لازم و ملزوم
عشرتی بی نشاط اند.
جذاميان آزادانه می خرامند، با پلک های
نيم جويده
و دو قلب در کيسه ی فتق
و چرکابه يی از شاش و خاکشی در رگ
با جاروهای پر بر سرنيزه ها
به گردگيری ی ويرانه.
راهروها با احساس سهم گين حضور سايه يی
هيولا که فرمان سکوت می دهد
محور خواب گاه هايی ست با حلقه های آهن
در ديوارهای سنگ
و تازيانه و شمشير بر ديوار.
اسهاليان
شرم را در باغچه های پرگل به قناره می
کشند
و قلب عافيت در اتاق عمل می تپد
در تشتک خلاب و پنبه
ميان خرناسه ی کفتارها زير ميز جراح.
اين جا قلب سالم را زالو تجويزمی کنند
تا سرخوش و شاد هم چون قناری ی مستی
به شيرين ترين ترانه ی جان ات نغمه سردهی
تا آستان مرگ
که می دانی
امنيت
بلال شيردانه يی ست
که در قفس به نصيب می رسد،
تا استوار پاسدارخانه برگ امان در کف ات
نهد
و قوتی ی مسکن ها را در جيب روپوش ات:
ــ يکی صبح يکی شب، با عشق!
اکنون شب خسته از پناه شمشادها می گذرد
و در آشپزخانه
هم اکنون
دستيار جراح
برای صبحانه ی سرپزشک
شاعری گردن کش را عريان می کند
(کسی را اعتراضی هست؟)
و در نعش کشی که به گورستان می رود
مرده گان رسمی هنوز تقلايی دارند
ونبض ها و زبان ها را هنوز
از تب خشم کوبش و آتشی هست.
عريان بر ميز عمل چاربندم
اما بايد نعره يی برکشم:
شرف کيهان ام آخر
هابيل ام من
و در کدوکاسه ی جمجمه ام
چاشت سرپزشک را نواله يی هست.
به غريوی تلخ
نواله را به کام اش زهر افعی خواهم کرد،
بامدادم آخر
طليعه ی آفتاب ام.
۱۳۶۳/۴/۲۰
***
هميشه همان...
هميشه همان...
اندوه
همان:
تيری به جگر در نشسته تا سوفار.
تسلای خاطر
همان:
مرثيه يی سازکردن.ــ
غم همان و غم واژه همان
نام صاحب مرثيه
ديگر.
هميشه همان
شگرد
همان...
شب همان و ظلمت همان
تا «چراغ»
هم چنان نماد اميد بماند.
راه
همان و
ازراه ماندن
همان،
تا چون به لفظ «سوار» رسی
مخاطب پندارد نجات دهنده يی درراه است.
و چنين است و بود
که کتاب لغت نيز
به بازجويان سپرده شد
تا هر واژه را که معنايی داشت
به بندکشند
و واژه گان بی آرش را
به شاعران بگذارند.
و واژه ها
به گنه کار و بی گناه
تقسيم شد،
به آزاده و بی معنی
سياسی و بی معنی
نمادين و بی معنی
ناروا و بی معنی.ــ
و شاعران
از بی آرش ترين الفاظ
چندان گناه واژه تراشيدند
که بازجويان به تنگ آمده
شيوه ديگر کردند،
و از آن پس
سخن گفتن
نفس جنايت شد.
***
سلاخی
می گريست
به قناری ی کوچکی
دل باخته بود.
۱۳۶۳
***
به ياد غ. ساعدی
غم ام مددنکرد:
چنان از مرزهای تکاثف برگذشت
که کس به اندوه ناکی ی جان پردريغ ام
ره نبرد.
نگاه ام به خلاء خيره ماند
گفتند
به ملال گذشته می انديشد.
ازسخن بازماندم
گفتند
مانا کف گير روغن زبانی اش
به ته ديگ آمده.
اشکی حلقه به چشم ام نبست،
گفتند
به خاک افتادن آن همه سروش
به هيچ نيست.
بی خود از خويش
صيحه برنياوردم،
گفتند
در حضور
متظاهر مهر است
اما چون برفتی
خاطر
بروفتی.
پس
سوگ واران حرفت
عزاخانه تهی کردند:
به عرض دادن اندوه
سرجنبانده،
درمانده از درک مرگی چنين
شورابه ی بی حاصل به پهنای رخساره
بردوانده،
آيين پرستش مرده گان مرگ را
سياه پوشيده،
القای غمی بی مغز را
مويه کنان
جامه
به قامت
بردريده.
چون با خود خالی ماندم
تصوير عظيم غياب اش را
پيش نگاه نهادم
و ابر و ابرينه ی زمستانی ی تمامت عمر
يک جا
در جان ام
به هم درفشرد
هرچند که بی مرزينه گی ی دريای اشک نيز
مرا
به زدودن تلخی ی درد
مددی
نکرد.
آن گاه بی احساس سرزنشی هيچ
آيينه ی بهتان عظيم را بازتاب نگاه خود
کردم:
سرخی ی حيلت باز چشمان اش را،
کم قدری ی آبگينه ی سست خل مستی ی ناکام
اش را.
کاش ای کاش می بودی، دوست،
تا به چشم ببينی
به جان بچشی
سرانجام اش را
(گرچه از آن دشوارتر است
که يکی، بر خاک شکست،
سورمستی ی دوقازی ی حريفی بی بها را
نظاره کند).ــ
شاهد مرگ خويش بود
پيش از آن که مرگ از جام اش گلويی تر کند.
اما غريو مرگ را به گوش می شنيد
(انفجار بی حوصله ی خفت جاودانه را
در پيچ وتاب ريش خندی بی امان):
«ــ در برزخ احتضار رها می کنم ات تا
بکشی!
ننگ حيات ات را
تلخ تر از زخم خنجر
بچشی
قطره به قطره
چکه به چکه...
تو خود اين سنت نهاده ای
که مرگ
تنها
شايسته ی راستان باشد.»
۱۳۶۳/۱۰/۴
***
سپيده دم
بانگ در بانگ
خروسان می خوانند.
تا دوردست های گمان اما
در اين پهنه ی ماسه و شوراب
روستايی نيست.
روز است که ديگرباره بازمی گردد
يادآور صبح و سلام و سبزه،
و تحقير است که هر سپيده دم
از نو
اختراع می شود
در تجربه ی گريان هميشه.
***
کويری
برای زيور کليدر
به وسيله ی محمود دولت آبادی
نيمی ش آتش و نيمی اشک
می زند زار
زنی
بر گهواره ی خالی
گل ام وای!
در اتاقی
که مردی هرگز
عريان نکرده حسرت جان اش را
بر پينه های کهنه نهالی
گل ام وای
گل ام!
در قلعه ی ويران
به بی راهه ی ريگ
رقصان در هرم سراب
به بی خيالی.
گل ام وای
گل ام وای
گل ام!
***
کجا بود آن جهان
که کنون به خاطره ام راه بربسته است؟ــ
آتش بازی ی بی دريغ شادی و سرشاری
در نه توهای بی روزن آن فقر صادق.
قصری از آن دست پرنگار و بآيين
که تنها
سرپناهکی بود و
بوريايی و
بس.
کجا شد آن تنعم بی اسباب و خواسته؟
کی گذشت و کجا
آن وقعه ی ناباور
که نان پاره ی ما برده گان گردن کش را
نان خورشی نبود
چرا که لئامت هر وعده ی گمج
بی نيازی ی هفته يی بود
که گاه به ماهی می کشيد و
گاه
دزدانه
از مرزهای خاطره
می گريخت،
و ما را
حضور ما
کفايت بود؟
دودی که از اجاق کلبه برنمی آمد
نه نشانه ی خاموشی ی ديگ دان
که تاراندن شورچشمان را
کلکی بود
پنداری.
تن از سرمستی ی جان تغذيه می کرد
چنان که پروانه از تراوت گل.
و ما دو
دست در انبان جادويی شاه سليمان
بی تاب ترين گرسنه گان را
در خوان چه های رنگين کمان
ضيافت می کرديم.
هنوز آسمان از انعکاس هلهله ی ستا يش ما
(که بی ادعاتر کسان ايم)
سنگين است.
اين آتش بازی ی بی دريغ
چراغان حرمت کيست؟
ليکن خدای را
با من بگوی کجا شد آن قصر پرنگار ب آيين
که کنون
مرا
زندان زنده بيزاری ست
و هر صبح و شام ام
در ويرانه های اش
به رگبار نفرت می بندند.
کجايی تو؟
که ام من؟
و جغرافيای ما
کجاست؟
۶۴/۱۱/۲۵
***
بوتيمار
چه لازم است بگويم
که چه مايه می خواهم ات؟
چشمان ات ستاره است و
دل ات شک.
جرعه يی نوشيدم و خشکيد.
درياچه ی شيرين
با آن عطش که مرا بود
برنمی آمد،
می دانستم.
چه لازم بود بگويم
که چه مايه می خواستم اش؟
***
ترانه ی اشک و آفتاب
ـ ـدريا دريا
چه ت اوفتاد
که گريستی؟
ــ تاريک ترک يافتم از آفتاب
خود را.
ــپی سوز انديشه را
چه ت اوفتاد
که برافراشتی؟
ــتابان ترک يافتم از آفتاب
خود را.
۱۳۶۵/۳
***
بسوده ترين کلام است
دوست داشتن.
رذل
آزار ناتوان را دوست می دارد
لئيم
پشيز را و
بزدل
قدرت و پيروزی را.
آن نابسوده را
که بر زبان ماست
کجا آموخته ايم؟
۱۳۶۵/۴
***
تنها
اگر دمی
کوتاه آيم از تکرار اين پيش پاافتاده
ترين سخن که «دوست ات می دارم»،
چون تنديسی بی ثبات بر پايه های ماسه
به خاک درمی غلتی
و پيش از آن که لطمه ی درد درهم ات شکند
به سکوت
می پيوندی.
پس، از تو چه خواهدماند
چون من بگذرم؟
تعويذ ناگزير تداوم تو
تنها
تکرار «دوست ات می دارم» است؟
بااين همه
بغض ام اگر بترکد...ــ
نه
پر کاهی حتا بر آب بنخواهدرفت
می دانم!
۱۳۶۵/۴
***
جانی پر از
زخم به چرک درنشسته ــ
چنين ام.
اما فردای تو چه خواهد بود گر به ناگاه
هم در اين شب بی تسلا
پلاس برچينم؟ــ
تداوم بی علاج دلشوره يی سمج
يا طنين سرگردان لطمه ی صدايی تنها؟
هرچند صدا بر آب خواهدغلتيد
و آب بر خاک می گذرد
که پژواکی ست پراعتماد
از بشارت جاودانه گی.
۱۳۶۶/۳/۳
***
شب غوک
خش خش بی خا و شين برگ از نسيم
در زمينه و
ور بی واو و رای غوکی بی جفت
از برکه ی همسايه ــ
چه شبی، چه شبی!
شرم ساری را به آفتاب پرده در واگذار
که هنوز از ظلمات خجلت پوش
نفسی باقی ست.
ديو عربده در خواب است،
حالی سکوت را بنگر.
آه
چه زلالی!
چه فرصتی!
چه شبی!
۱۳۶۶/۴/۲۶
***
سرود قديمی ی قحط سالی
برای جواد مجابی
سال بی باران
جلپاره يی ست نان
به رنگ بی حرمت دل زده گی
به طعم دشنامی دشخوار و
به بوی تقلب.
ترجيح می دهی که نبويی نچشی،
ببينی که گرسنه به بالين سرنهادن
گواراتر از فرودادن آن ناگوار است.
سال بی باران
آب
نوميدی ست.
شرافت عطش است و
تشريف پليدی
توجيه تيمم.
به جد می گويی: «خوشا عطشان مردن،
که لب ترکردن از اين
گردن نهادن به خفت تسليم است.»
تشنه را گرچه از آب ناگزير است و گشنه را
از نان،
سير گشنه گی ام سيراب عطش
گر آب اين است و نان است آن!
۱۳۶۷/۲/۱۶
***
شبانه
کی بود و چه گونه بود
که نسيم
از خرام تو می گفت؟
از آخرين ميلاد کوچک ات
چندگاه می گذرد؟
کی بود و چه گونه بود
که شورسوزان مرا
آتش قصه می کرد؟
از آتش فشان پيشين
چندگاه می گذرد؟
کی بود و چه گونه بود
که آب
از انعطاف ما می گفت؟
به توفيدن ديگرباره ی دريا
چندگاه باقی ست؟
کی بود و چه گونه بود
که زير قدم هامان
خاک
حقيقتی انکارناپذير بود؟
به زايش ديگرباره ی اميد
چندگاه باقی ست؟
۱۳۶۷/۳/۲۰
***
دوست ات می دارم بی آن که بخواهم ات.
سال گشته گی ست اين
که به خوددرپيچی ابروار
بغری بی آن که بباری؟
سال گشته گی ست اين
که بخواهی اش
بی اين که بيفشاری اش؟
سال گشته گی ست اين؟ــ
خواستن اش
تمنای هر رگ
بی آن که درميان باشد
خواهشی حتا؟
نهايت عاشقی ست اين؟
همان وعده ی ديدار در فراسوی پيکرها
نيست؟
۱۳۶۷/۳/۲۲
***
سرود آواره گان
برای پری يوش گنجی
در معبر من
ديگر
هيچ چيز نجوا نمی کند:
نه نسيم و نه درخت
نه آبی درگذر.
شره شره نوحه يی گسيخته می جنبد
تنها
سياه تر از شب
برگرده ی سرگردانی ی باد.
دور
شهر من آن جاست
تنهامانده
در غروبی هموار که آسان نمی گذرد.ــ
شهر تاريک
با دو دريچه ی مهربان
که بازگشت دردناک مرا انتظارمی کشد
در پس کوچه ی پنهان.
۱۳۶۷/۳/۲۸
***
نلسن مانده لا
تو آن سوی زمينی در قفس سوزان ات
من اين سوی،
و خط رابط ما فارغ از شايبه ی زمان است
کوتاه ترين فاصله ی جهان است.
زی من به اعتماد دستی درازکن
ای همسايه ی درد.
مردنگی ی شمعی لرزانی تو در وقاحت باد،
خنياگر مديحی ازيادرفته ايم ما
در ارجوزه ی وهن.
نه تو تنها
خوش نشين نه توی ايثاری
که عاشقان
همه
خويشاوندان اند
تا بيگانه نه انگاری.
با ما به اعتماد سرودی سازکن
ای همسايه ی درد.
بهمن ۱۳۶۷
***
يک مايه در دو مقام
به لئوناردو آليشان
۱
دل ام کپک زده آه
که سطری بنويسم از تنگی ی دل
هم چون مهتاب زده يی از قبيله ی آرش
برچکاد صخره يی
زه جان کشيده تا بن گوش
به رها کردن فرياد آخرين.
کاش دل تنگی نيز نام کوچکی می داشت
تا به جان اش می خواندی:
نام کوچکی
تا به مهر آوازش می دادی،
هم چون مرگ
که نام کوچک زندگی ست
و بر سکوب وداع اش به زبان می آوری
هنگامی که قطاربان
آخرين سوت اش را بدمد
و فانوس سبز
به تکان درآيد:
نامی به کوتاهی ی آهی
که در غوغای آهنگين غلتيدن سنگين پولاد
بر پولاد
به لب جنبه يی بدل می شود:
به کلامی گفته و ناشنيده انگاشته
يا ناگفته يی شنيده پنداشته
سطری
شطری
شعری
نجوايی يا فريادی گلودر
که به گوشی برسد يا نرسد
و مخاطبی بشنود يا نشنود
و کسی دريابد يا نه که «چرا فرياد؟»
يا «با چه مايه از نياز؟»
و کسی دريابد يا نه که «مفهومی بود اين
يا مصداقی؟
صوت واژه يی بود اين در آستانه ی زايشی
يا فرسايشی؟
ناله ی مرگی بود اين يا ميلادی؟
فرمان رحيل قبيله مردی بود اين يا
نامردی؟
خانی که به وادی ی برکت راه می نمايد
يا خائنی که به کج راهه ی نامرادی می
کشاند؟»
و چه برجای می ماند آن گاه
که پيکان فرياد
از چله
رها شود؟ــ:
نيازی ارضا شده؟
پرتابه يی به در ازخويش
يا زخمی ديگر به آماج خويشتن؟
و بگو با من بگو با من:
که می شنود
و تازه
چه تفسيرمی کند؟
۲
غريوی رعدآسا
از اعماق نهان گاه تاقت زده گی:
غريو شوريده حال گونه يی گريخته از خويش
از برج واره ی بامی بی حفاظ...
غريوی
بی هيچ مفهوم آشکار در گمان
بی هيچ معادلی در قاموسی، بی هيچ اشارتی
به مصداقی.
به يکی «نه»
غريوکش شوريده حال را غربت گيرتر می کنی
به يکی «آری» اما
ــ چون با غرور هم زبانی در او نظرکنی ــ
خود به پژواک غريوی رهاتر از او بدل می
شوی:
به شيهه واره ی دردی بی مرزتر از غريو
شوريده سر به بام و باروگريخته ــ:
و بيگار دلتنگی را
به مشغله ی جنون اش
ميخ کوب می کنی.
۱۳۶۸/۵/۹
***
ای کاش آب بودم
به مفتون امينی
وسواس مهربان شعر
ای کاش آب بودم
گر می شد آن باشی که خود می خواهی.ــ
آدمی بودن
حسرتا!
مشکلی ست در مرز ناممکن. نمی بينی؟
ای کاش آب بودم ــبه خود می گويم ــ
نهالی نازک به درختی گشن رساندن را (ــ
تا به زخم تبر بر خاک اش افکنند
درآتش سوختن را؟)
يا نشای سست کاجی را سرسبزی ی جاودانه
بخشيدن
(ــ از آن پيش تر که صليبی ش آلوده کنند
به لخته لخته ی خونی بی حاصل؟)
يا به سيراب کردن لب تشنه يی
رضايت خاطری احساس کردن (ــ حتا اگرش به
زانو نشانده اند
در ميدانی جوشان از آفتاب و عربده
تا به شمشيری گردن اش بزنند؟
حيرت ات را برنمی انگيزد
قابيل برادر خود شدن
يا جلاد ديگرانديشان؟
يا درختی باليده ناباليده را
حتا
هيمه يی انگاشتن بی جان؟)
می دانم می دانم می دانم
بااين همه کاش ای کاش آب می بودم
گر توانستمی آن باشم که دل خواه من است.
آه
کاش هنوز
به بی خبری
قطره يی بودم پاک
از نم باری
به کوه پايه يی
نه در اين اقيانوس کشاکش بی داد
سرگشته موج بی مايه يی.
۱۳۶۸/۶/۳۰
***
پاييز سن هوزه
برای منيژه ی قوامی
آيدا با تعجب گفت: ــ درخت ليموترش را
ببين که
اين وقت سال غرق شکوفه شده! مگر پاييز
نيست؟
گرما و سرما در تعادل محض است و
همه چيزی در خاموشی ی مطلق
تا هيچ چيز پارسنگ هم سنگی ی کفه ها نشود
و شاهينک ميزان
به وسواس تمام
لحظات شباروزی کامل را
دادگرانه
ميان شب و روزی که يکی درگذر است ويکی در
راه تقسيم کند.
و اکنون
زمين مادر
در مدارش
سبک پای
از دروازه ی پاييز
می گذرد.
پگاه
چون چشم می گشايم
عطر شکوفه های چتر بی ادعای ليموی ترش
يورت همسايه گان را به ناز
باهم پيوسته است.
آن گاه درمی يابم به يقين
که ماه نيز
شب دوش
می بايد
بدر تمام
بوده باشد!
کنار جهان مهربان
به مورمور اغواگر برکه می نگرم،
چشم برهم می نهم
و برانگيخته از بلوغی رخوت ناک
به دعوت مقاومت ناپذير آب
محتاطانه
به سايه ی سوزان اندام اش
انگشت
فرومی برم.
احساس عميق مشارکت.
۱۳۶۹/۶/۱۰
|