|
هوای تازه (۱۳۳۵-۱۳۲۶)
از: احمد شاملو
مرد مجسمه
در چشم بی نگاه اش افسرده رازهاست
استاده است روز و شب و، از خموش خويش
با گنج های راز درون اش نيازهاست.
می کاود از دو چشم
در رنگ های مبهم و مغشوش و گنگ هيچ
ابهام پرسشی که نمی داند.
زين روی، در سياهی ی پنهان راه چشم
بر بادپا نگه [که ندارد به چشم خويش]
بنشسته
سال هاست که می راند.
مژگان به هم نمی زند از ديده گان باز.
افسون نغمه های شبان گاه عابران
اشباح بی تکان و خموش و فسرده را
از حجره های جن زده ی اندرون او
يک دم نمی رماند.
از آن بلندجای ــ که کبرش نهاده است ــ
جز سوی هيچ کور پليدش نگاه نيست.
و بر لبان او
از سوز سرد و سرکش غارت گر زمان
آهنگ آه نيست...
شب ها سحر شده ست
رفته ست روزها،
او بی خيال ازين همه ليکن
از خلوت سياه وجودی [که نيست اش اسباب
بودنی]
پر بازکرده است،
وز چشم بی نگاه
سوی بی نهايتی
پروازکرده است.
می کاود از دو چشم
در رنگ های درهم و مغشوش و کور هيچ
ز ابهام پرسشی که نيارد گرفت و گفت
رنگی نهفته را.
زين روست نيز شايد اگر گاه، چشم ما
بيند به پرده های نگاه اش ــسپيد و مات
ــ
وهمی شکفته را.
يا گاه گوش ما بتواند عيان شنيد
هم از لبان خامش و تودار و بسته اش
رازی نگفته را...
۱۳۲۷
***
از زخم قلب آمان جان
دختران دشت!
دختران انتظار!
دختران اميد تنگ
در دشت بی کران،
و آرزوهای بی کران
در خلق های تنگ!
دختران خيال آلاچيق نو
در آلاچيق هايی که صد سال!ــ
از زره جامه تان اگر بشکوفيد
باد ديوانه
يال بلند اسب تمنا را
آشفته کردخواهد...
دختران رود گل آلود!
دختران هزار ستون شعله به تاق بلند دود!
دختران عشق های دور
روز سکوت و کار
شب های خسته گی!
دختران روز
بی خسته گی دويدن،
شب
سرشکسته گی!ــ
در باغ راز و خلوت مرد کدام عشق ــ
در رقص راهبانه ی شکرانه ی کدام
آتش زدای کام
بازوان فواره يی تان را
خواهيدبرفراشت؟
افسوس!
موها، نگاه ها
به عبث
عطر لغات شاعر را تاريک می کنند.
دختران رفت وآمد
در دشت مه زده!
دختران شرم
شب نم
افتاده گی
رمه!ــ
از زخم قلب آمان جان
در سينه ی کدام شما خون چکيده است؟
پستان تان، کدام شما
گل داده در بهار بلوغ اش؟
لب های تان کدام شما
لب های تان کدام
ــ بگوييد!ــ
در کام او شکفته، نهان، عطر بوسه يی؟
شب های تار نم نم باران ــکه نيست کارــ
اکنون کدام يک ز شما
بيدارمی مانيد
در بستر خشونت نوميدی
در بستر فشرده ی دل تنگی
در بستر تفکر پردرد رازتان
تا ياد آن ــ که خشم و جسارت بودــ
بدرخشاند
تا ديرگاه، شعله ی آتش را
در چشم بازتان؟
بين شما کدام
ـ بگوييد!ــ
بين شما کدام
صيقل می دهيد
سلاح آمان جان را
برای
روز
انتقام؟
۱۳۳۰، ترکمن صحرا، اوبه ی سفلا
***
مرغ باران
در تلاش شب که ابر تيره می بارد
روی دريای هراس انگيز
وز فراز برج بارانداز خلوت مرغ باران می
کشد فرياد خشم آميز
و سرود سرد و پرتوفان دريای حماسه خوان
گرفته اوج
می زند بالای هر بام و سرايی موج
و عبوس ظلمت خيس شب مغموم
ثقل ناهنجار خود را بر سکوت بندر خاموش
می ريزدــ
می کشد ديوانه واری
در چنين هنگامه
روی گام های کند و سنگين اش
پيکری افسرده را خاموش.
مرغ باران می کشد فرياد دائم: ــ عابر! ای
عابر!
جامه ات خيس آمد از باران.
نيست ات آهنگ خفتن
يا نشستن در بر ياران؟...
ابر می گريد
باد می گردد
و به زير لب چنين می گويد عابر:
ـ آه!
رفته اند از من همه بيگانه خو با من...
من به هذيان تب رويای خود دارم
گفتگو با يار ديگرسان
کاين عطش جز با تلاش بوسه ی خونين او
درمان نمی گيرد.
اندر آن هنگامه کاندر بندر مغلوب
باد می غلتد درون بستر ظلمت
ابر می غرد وز او هر چيز می ماند به ره
منکوب،
مرغ باران می زند فرياد:
ـ عابر! در شبی اين گونه توفانی
گوشه ی گرمی نمی جويی؟
يا بدين پرسنده ی دل سوز
پاسخ سردی نمی گويی؟
ابر می گريد
باد می گردد
و به خود اين گونه در نجوای خاموش است
عابر:
ـ خانه ام، افسوس!
بی چراغ و آتشی آن سان که من خواهم، خموش
و سرد و تاريک است.
رعد می ترکد به خنده ازپس نجوای آرامی که
دارد با شب چرکين
وز پس نجوای آرام اش
سردخندی غم زده، دزدانه، از او بر لب شب
می گريزد
می زند شب با غم اش لبخند...
مرغ باران می دهد آواز:
ـ ای شب گرد!
از چنين بی نقشه رفتن تن نفرسودت؟
ابر می گريد
باد می گردد
و به خود اين گونه نجوامی کند عابر:
ـ با چنين هر در زدن، هر گوشه گرديدن،
در شبی که ش وهم از پستان چونان قير نوشد
زهر،
ره گذار مقصد فردای خويش ام من...
ورنه در اين گونه شب اين گونه باران اين
چنين توفان
که تواندداشت منظوری که سودی در نظر با
آن نبنددنقش؟
مرغ مسکين! زنده گی زيباست
خورد و خفتی نيست بی مقصود
می توان هرگونه کشتی راند بر دريا:
می توان مستانه در مهتاب با ياری بلم بر
خلوت آرام دريا راند
می توان زير نگاه ماه با آواز قايق ران
سه تاری زد لبی بوسيد.
ليکن آن شب خيز تن پولاد ماهی گير
که به زير چشم توفان برمی افرازد شراع
کشتی خود را
در نشيب پرت گاه مظلم خيزاب های هايل
دريا
تا بگيرد زاد و رود زنده گی را از دهان
مرگ،
مانده با دندان اش آيا طعم ديگرسان
از تلاش بوسه يی خونين
که به گرماگرم وصلی کوته و پردرد
بر لبان زنده گی داده است؟
مرغ مسکين! زنده گی زيباست...
من درين گود سياه و سرد و توفانی نظر با
جست وجوی گوهری دارم
تارک زيبای صبح روشن فردای خود را تا
بدان گوهر بيارايم.
مرغ مسکين! زنده گی، بی گوهری اين گونه،
نازيباست!
اندر آن سرمای تاريکی
که چراغ مرد قايق چی به پشت پنجره افسرده
می ماند
و سياهی می مکد هر نور را در بطن هر فانوس
وز ملالی گنگ
دريا
در تب هذيانی اش
با خويش می پيچد،
وز هراسی کور
پنهان می شود
در بستر شب
باد،
وز نشاطی مست
رعد
از خنده می ترکد
وز نهيبی سخت
ابر خسته
می گريد،ــ
در پناه قايقی وارون پی تعمير بر ساحل
بين جمعی گفتگوشان گرم
شمع خردی شعله اش بر فرق می لرزد.
ابر می گريد
باد می گردد
وندرين هنگامه
روی گام های کند و سنگين اش
باز می استد ز راه اش مرد،
وز گلو می خواند آوازی که
ماهی خوار می خواند
شباهنگام
آن آواز
بر دريا
پس ، به زير قايق وارون
با تلاش اش از پی به زيستن، اميد می تابد
به چشم اش رنگ
می زند باران به انگشت بلورين
ضرب
با وارون شده قايق
می کشد دريا غريو خشم
می خورد شب
بر تن
از توفان
به تسليمی که دارد
مشت
می گزد بندر
با غمی انگشت.
تا دل شب از اميدانگيز يک اختر تهی گردد
ابر می گريد
باد می گردد...
۱۳۳۱
***
ساعت اعدام
در قفل در کليدی چرخيد
لرزيد بر لبان اش لب خندی
چون رقص آب بر سقف
از انعکاس تابش خورشيد
در قفل در کليدی چرخيد
بيرون
رنگ خوش سپيده دمان
ماننده ی يکی نوت گم گشته
می گشت پرسه پرسه زنان روی
سوراخ های نی
دنبال خانه اش...
در قفل در کليدی چرخيد
رقصيد بر لبان اش لب خندی
چون رقص آب بر سقف
از انعکاس تابش خورشيد
در قفل در
کليدی چرخيد.
۱۳۳۱
***
شبانه
۱
يه شب مهتاب
ماه مياد تو خواب
منو می بره
کوچه به کوچه
باغ انگوری
باغ آلوچه
دره به دره
صحرا به صحرا
اون جا که شبا
پشت بيشه ها
يه پری مياد
ترسون و لرزون
پاشو ميذاره
تو آب چشمه
شونه می کنه
موی پريشون...
۲
يه شب مهتاب
ماه مياد تو خواب
منو می بره
ته اون دره
اون جا که شبا
يکه و تنها
تک درخت بيد
شاد و پراميد
می کنه به ناز
دسشو دراز
که يه ستاره
بچکه مث
يه چيکه بارون
به جای ميوه ش
نوک يه شاخه ش
بشه آويزون...
۳
يه شب مهتاب
ماه مياد تو خواب
منو می بره
از توی زندون
مث شب پره
با خودش بيرون،
می بره اون جا
که شب سيا
تا دم سحر
شهيدای شهر
با فانوس خون
جار می کشن
تو خيابونا
سر ميدونا:
«ــ عمو يادگار!
مرد کينه دار!
مستی يا هشيار
خوابی يا بيدار؟»
مستيم و هشيار
شهيدای شهر!
خوابيم و بيدار
شهيدای شهر!
آخرش يه شب
ماه مياد بيرون،
از سر اون کوه
بالای دره
روی اين ميدون
رد می شه خندون
يه شب ماه مياد
يه شب ماه مياد
۱۳۳۲
***
مه
بيابان را، سراسر، مه گرفته ست.
چراغ قريه پنهان است
موجی گرم در خون بيابان است
بيابان، خسته
لب بسته
نفس بشکسته
در هذيان گرم مه، عرق می ريزدش آهسته
از هر بند.
«ــ بيابان را سراسر مه گرفته ست. [می
گويد به خود، عابر]
سگان قريه خاموش اند.
در شولای مه پنهان، به خانه می رسم. گل کو
نمی داند. مرا ناگاه در درگاه می بيند.
به چشم اش قطره اشکی بر لب اش لب خند،
خواهد گفت:
«ــ بيابان را سراسر مه گرفته ست... با
خود فکرمی کردم که مه گر هم چنان تا صبح
می پاييد
مردان جسور از خفيه گاه خود به ديدار
عزيزان بازمی گشتند.»
بيابان را
سراسر
مه گرفته ست.
چراغ قريه پنهان است، موجی گرم در خون
بيابان است.
بيابان، خسته لب بسته نفس بشکسته در
هذيان گرم مه
عرق می ريزدش آهسته از هر بند...
۱۳۳۲
***
مرگ نازلی
«ــ نازلی! بهار خنده زد و ارغوان شکفت.
در خانه، زير پنجره گل داد ياس پير.
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه ميفکن!
بودن به از نبودشدن، خاصه در بهار...»
نازلی سخن نگفت،
سرافراز
دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت...
«ــ نازلی! سخن بگو!
مرغ سکوت، جوجه ی مرگی فجيع را
در آشيان به بيضه نشسته ست!»
نازلی سخن نگفت،
چو خورشيد
از تيره گی برآمد و در خون نشست و رفت...
نازلی سخن نگفت
نازلی ستاره بود
يک دم درين ظلام درخشيد و جست و رفت...
نازلی سخن نگفت
نازلی بنفشه بود
گل داد و
مژده داد: «زمستان شکست!»
و
رفت...
۱۳۳۳
***
عشق عمومی
اشک رازی ست
لب خند رازی ست
عشق رازی ست
اشک آن شب لب خند عشق ام بود.
قصه نيستم که بگويی
نغمه نيستم که بخوانی
صدا نيستم که بشنوی
يا چيزی چنان که ببينی
يا چيزی چنان که بدانی...
من درد مشترک ام
مرا فرياد کن.
درخت با جنگل سخن می گويد
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گويم
نام ات را به من بگو
دست ات را به من بده
حرف ات را به من بگو
قلب ات را به من بده
من ريشه های تو را دريافته ام
با لبان ات برای همه لب ها سخن گفته ام
و دست های ات با دستان من آشناست.
در خلوت روشن با تو گريسته ام
برای خاطر زنده گان،
و در گورستان تاريک با تو خوانده ام
زيباترين سرودها را
زيرا که مرده گان اين سال
عاشق ترين زنده گان بوده اند.
دست ات را به من بده
دست های تو با من آشناست
ای ديريافته با تو سخن می گويم
به سان ابر که با توفان
به سان علف که با صحرا
به سان باران که با دريا
به سان پرنده که با بهار
به سان درخت که با جنگل سخن می گويد
زيرا که من
ريشه های تو را دريافته ام
زيرا که صدای من
با صدای تو آشناست.
۱۳۳۴
***
از عموهای ات
برای سياوش کوچک
نه به خاطر آفتاب نه به خاطر حماسه
به خاطر سايه ی بام کوچک اش
به خاطر ترانه يی
کوچک تر از دست های تو
نه به خاطر جنگل ها نه به خاطر دريا
به خاطر يک برگ
به خاطر يک قطره
روشن تر از چشم های تو
نه به خاطر ديوارها ــ به خاطر يک چپر
نه به خاطر همه انسان ها ــ به خاطر
نوزاد دشمن اش شايد
نه به خاطر دنيا ــ به خاطر خانه ی تو
به خاطر يقين کوچک ات
که انسان دنيايی است
به خاطر آرزوی يک لحظه ی من که پيش تو
باشم
به خاطر دست های کوچک ات در دست های بزرگ
من
و لب های بزرگ من
بر گونه های بی گناه تو
به خاطر پرستويی در باد، هنگامی که تو
هلهله می کنی
به خاطر شبنمی بر برگ، هنگامی که تو خفته
ای
به خاطر يک لبخند
هنگامی که مرا در کنار خود ببينی
به خاطر يک سرود
به خاطر يک قصه در سردترين شب ها تاريک
ترين شب ها
به خاطر عروسک های تو، نه به خاطر انسان
های بزرگ
به خاطر سنگ فرشی که مرا به تو می رساند،
نه به خاطر شاه راه های دوردست
به خاطر ناودان، هنگامی که می بارد
به خاطر کندوها و زنبورهای کوچک
به خاطر جار سپيد ابر در آسمان بزرگ آرام
به خاطر تو
به خاطر هر چيز کوچک هر چيز پاک برخاک
افتادند
به يادآر
عموهای ات را می گويم
از مرتضا سخن می گويم.
۱۳۳۴
***
لعنت
در تمام شب چراغی نيست.
در تمام شهر
نيست يک فرياد.
ای خداوندان خوف انگيز شب پيمان ظلمت
دوست!
تا نه من فانوس شيطان را بياويزم
در رواق هر شکنجه گاه پنهانی ی اين فردوس
ظلم آيين،
تا نه اين شب های بی پايان جاويدان افسون
پايه تان را من
به فروغ صدهزاران آفتاب جاودانی تر کنم
نفرين،ــ
ظلمت آباد بهشت گندتان را در به روی من
بازنگشاييد!
در تمام شب چراغی نيست
در تمام روز
نيست يک فرياد.
چون شبان بی ستاره قلب من تنهاست.
تا ندانند از چه می سوزم من، از نخوت
زبان ام در دهان بسته ست.
راه من پيداست
پای من خسته ست.
پهلوانی خسته را مانم که می گويد سرود
کهنه ی فتحی قديمی را.
با تن بشکسته اش،
تنها
زخم پردردی به جامانده ست از شمشير و،
دردی جان گزای از خشم:
اشک می جوشاندش در چشم خونين داستان
درد،
خشم خونين، اشک می خشکاندش در چشم.
در شب بی صبح خود تنهاست.
از درون بر خود خميده، در بيابانی که بر
هر سوی آن خوفی نهاده دام
دردناک و خشم ناک از رنج زخم و نخوت خود،
می زند فرياد:
«ــ در تمام شب چراغی نيست
در تمام دشت
نيست يک فرياد...
ای خداوندان ظلمت شاد!
از بهشت گندتان ما را
جاودانه بی نصيبی باد!
باد تا فانوس شيطان را برآويزم
در رواق هر شکنجه گاه اين فردوس ظلم آيين!
باد تا شب های افسون مايه تان را من
به فروغ صدهزاران آفتاب جاودانی تر کنم
نفرين!»
۱۳۳۵
|