|
انديشه ها و آرمانهاى شريعتى
شنبه 31 خرداد 1376، 21 ژوئن 1997، سال پنجم،
شماره 1284
اشاره
شادروان دكتر حميد عنايت، بى گمان يكى
از برجسته ترين محققان و استادان انديشه
هاى سياسى اسلامى، فلسفه سياسى غرب و
مسايل خاورميانه در ايران و جهان به
شمار مى آيد. او طى سالهاى استادى خود در
دانشكده حقوق دانشگاه تهران و سپس
درمقام استادى دانشگاه آكسفورد
انگلستان، آثار برجسته و شايسته اى در
اين زمينه ها ارائه داد و شاگردان
متعددى تربيت نمود. آثار و ترجمه هاى او
در زمينه هاى فوق در ايران از شهرت
بسزايى برخوردار است. كمتر محقق و
دانشجويى است كه با آثار او در اين رابطه
آشنا نباشد. او در دوران كوتاه حيات خود
آثارى نظير: بنياد فلسفه سياسى در غرب،
سيرى در انديشه هاى سياسى عرب،جهانى از
خود بيگانه، اسلام و سوسياليسم در مصر و...
ترجمه هاى برجسته اى نظير سياست ارسطو،
فلسفه هگل، عقل در تاريخ، خدايگان و
بنده و... بجاى گذاشت.
دكتر عنايت در سال هاى آخر عمر خود به
دعوت دانشگاه آكسفورد، مقام استادى درس
انديشه هاى سياسى اسلام و مسايل
خاورميانه را در اين دانشگاه به عهده
گرفت. در اين رابطه و در دنباله كارهاى
گذشته اش از جمله اثر معروف انديشه ها و
نهادهاى سياسى در ايران و اسلام،
جديدترين، آخرين و ارزنده ترين اثر را
از خود بيادگار گذاشت. اين اثر انديشه
سياسى در اسلام معاصر نام داشت كه در 1982
از سوى انتشارات مك ميلان انگلستان و
سپس در تگزاس آمريكا به چاپ رسيد. دكتر
عنايت با ارائه اين اثر ارزنده منبع
گرانبهايى درباره انديشه هاى سياسى در
جهان اسلام از آغاز تاكنون و بويژه ريشه
هاى انديشه هاى سياسى در تشيع در اختيار
محققان، استادان و دانشجويان مطالعات
اسلامى و خاورميانه در ايران و جهان
گذاشت. حميد عنايت در 1982 (1361) در سن 50
سالگى در حالى كه در آغاز راه ارائه
مطالعات و تحقيقات ارزشمندش به جهانيان
قرار داشت، در اثر سكته قلبى ديده از
جهان فروبست. متن حاضر بخشى از كتاب
انديشه هاى سياسى در اسلام معاصر است كه
به بررسى انديشه ها و آرمانهاى شهيد
دكترعلى شريعتى و تاثيرش در ايران و
جهان اسلام پرداخته است.
بحران ناصريسم از اواسط دهه شصت به بعد
به چند چيز از جمله كاهش جاذبه
سوسياليسم عرب در مصر و بى اعتبار شدن
پوشش اسلاميش در انظار توده هاى عرب-مسلمان
منجر گرديد. سرخوردگی هاى ناشى از شكست
عربها در جنگ شش روزه 1967 طبيعتا اشتياق
تازه اى در ميان جوانان پيكارجو در
كشورهاى عرب و ساير مناطق جهان اسلام
نسبت به آموزه اى سياسى و جاندارتر پديد
آورده بود. اين پيش زمينه ظهور نوعى تازه
از سوسياليسم اسلامى بود. فرق اين روايت
تازه با مدلى كه سباعى و مقلدان مصرى و
سوريش پيش نهاده بودند، نه فقط در
استقلالش از نيازمنديهاى دستگاه دولت
بلكه در بدعتى بود كه در زمينه مقتضيات
اسلامى غيرقابل تصور بود، يعنى از نو
آشتى كردن با ماركسيسم. اين امر چنانكه
پيشتر گفته شد بيشك نتيجه افزايش
محبوبيت و نفوذ اتحاد شوروى و ساير
كشورهاى اردوى سوسياليسم در جهان سوم به
طور كلى بود، و اين روند با مرگ استالين
در 1953 آغاز شده و پيامدهاى مبهمى، هم در
سطح نظرى و هم در سطح عملى، داشت. نتيجه
فرعى استالين زدايى همانا اعاده حيثيت
راه هاى مستقل منتهى به سوسياليسم و
ايدئولوژيهاى جهان سومى به طور كلى بود
كه به نوبه خود رهبران اتحاد شوروى را
قادر ساخته بود كه بر شك و شبهه هاى
قديمشان راجع به ماهيت نهضت هاى
بورژوازى ملى در جهان سوم، فائق آيند.
چنين شكى بود كه باعث سردرگمى فلج كننده
سياست شوروى در قبال رژيم ملى محمد مصدق
در ايران در سالهاى 1330-1332 شد. برخلاف اين
رويه، سياست شوروى در قبال ناصر از 1954 به
بعد عبارت بود از حمايت فعال و درگيرى در
خنثى سازى معارضه هاى غربى در مورد مقام
ناصر به عنوان قهرمان ناسيوناليسم عرب.
على الخصوص رفتار اتحاد شوروى در طى
بحران سوئز در سال 1956 به ميزان زيادى
حيثيت آن كشور را در چشم توده هاى مردم،
در سراسر جهان اسلام، بالا برد. اين
گرايش بعدها هم، با انقلاب عراق در سال
1958، و اوجگيرى نبرد استقلال الجزاير، و
شيوع روحيه عمومى ضد غربى در سراسر
خاورميانه، تقويت شد. بدين ترتيب زمانى
كه خوارى و خفت جنگ شش روزه بر وجدان
مسلمانان سنگينى مى كرد، زمينه براى
تركيب ايدئولوژيك، كه هم نياز به طرحى
سنجيده و مستحكم براى عمل سياسى را
برآورد، و هم با ضرورت حفظ وفادارى به
معتقدات اسلامى جور درآيد، مهيا شده بود.
ببار آمدن نوع تازه اى از مكتبهاى
ماركسيستى يا ماركسى- تجديد نظرطلبى، چپ
جديد و جريان هاى چند گونه اى كه از
انتقاد سارتر و لوفور و ديگران از
ماركسيسم- لينيسسم پديد آمده بود- به اين
معنى بود كه در تنش زدايى بعد از استالين
چنين تلفيق و تركيبهايى ديگر به قلمرو و
خواب و خيال روشنفكرانه تعلق ندارد.
كمابيش همين جريان در ايران تكرارشد؛
هرچند لااقل يك دهه زودتر و با طرح مشترك
انگليس- امريكا در واژگون سازى حكومت
محمد مصدق در سال 1953 آغاز شد. در طى نهضت
ملى كردن نفت در سال 1329 ناسيوناليسم
ليبرال نفوذ عظيمى در ميان طبقات متوسط،
داشت؛ ولى پس از 1953 وضع از اين قرار نبود.
همچنان كه اثر آسيب شديد شكست مصدق در
تجربه نيمه كاره سياست دموكراتيك، رفته
رفته در وجدان ملى ايرانيان فروكش مى
كرد، اين اعتقاد در ميان جوانان سياسى
شده پيدا مى شد كه اين شكست همانقدر كه
ناشى از توطئه هاى CIA است، ناشى از
ليبراليسم نيز مى باشد. همين بحث و جدل
بر سر تفسير وقايع 1330-1332 بود كه باعث
پيدايش شكاف هاى عميق در ميان گروه هاى
ناسيوناليست در اوايل دهه چهل شد و
نگذاشت از فرصتى كه درنتيجه بحران داخلى
رژيم شاه در سال 1341-1342 به دست آنها
افتاده بود، استفاده كنند؛ لذا قيام هاى
مردمى، بيرحمانه سركوب شد.
مشخصه تحول اساسى فضاى سياسى آن زمان د
ررفتار با ايالات متحده منعكس است: اگر
در دوره پيش از سال 32 بسيارى از ليبرال
هاى ناسيوناليست و حتى سوسياليست بودند
كه ايالات متحده را يك قدرت دوست يا
بىآزار مى شمردند كه مى توان درقبال
امپرياليسم انگليس يا تهديد شوروى آن را
علم كرد؛ عده رهبرانى كه پس از سقوط مصدق
به اين توهم ادامه مى دادند بسيار اندك
بود. بدين سان در اواسط دهه چهل مى توان
يك گرايش مشخص به چپ در ميان مخالفان
رژيم شاه و بعضى گروه هاى مذهبى مشاهده
كرد، و اين در سخنان و شعارهاى سياسى آن
روز جلوه گر است، كه به آسانى به ويژه در
آنجا كه ضدامپرياليستى يا ضدسرمايه
دارى مى شود قابل تشخيص از شعارهاى چپ
نيست. ولى اثر اين گرايش تدريجى تاحدودى
براثر به رسميت شناخته شدن و اعتبار
يافتن چپ مستقل در جهان استالين زدايى
شده كمرنگ شد.
كوشش هايى كه در جهت آشتى دادن مجدد
اسلام و ماركسيسم به عمل آمده هرگز صريح
نبوده است. آغازگران و دست اندركاران آن
عاقل تر از آن بوده اند و اطمينان داشته
اند كه تلفيقى كه در پى آنند همواره بايد
نهانى و خرده خرده باشد و به اصطلاح بخيه
روى كار نباشد. انگ ماركسيسم اسلامى كه
گاه براى توصيف اين تلفيق به كار مى رود،
در واقع ترفندى است كه مخالفان براى بى
اعتبار كردن آنها در چشم مسلمانان به
كار مى برند. مى توان گفت كه نتيجه اين
آشتى مجدد، اگر اصولا نتيجه اى داشته
باشد، عبارت است از صورت بالقوه يك
معارضه جويى جدى نسبت به احزاب ماركسيست-لنينيست
ارتدوكس در كشورهاى مسلمان، چرا كه مى
تواند به عنوان بديل، در بردارنده
آرمانهاى عدالت اجتماعى و اقتصادى آنها
باشد بى آنكه عيب بى دينى يا الحاد آنها
را با خود داشته باشد.
شايد نخستين نماينده اين نحله در
كشورهاى مسلمان واقع در شرق مصر، سازمان
چريكى است كه در اوايل دهه پنجاه كذا فى
المتن در ايران تاسيس شد. برجسته ترين
ويژگى نگرش آنها علاوه بر طرد
امپرياليسم و ديكتاتورى- كه بدنه اصلى
برنامه همه گروه بندى هاى انقلابى است-
در واقع عبارت است از حملات مداوم به
نهاد مالكيت خصوصى به عنوان ريشه اصلى
همه شرور اجتماعى، و تاكيد پيگيرانه بر
مبارزه طبقاتى به عنوان روندى هميشگى در
تاريخ. نتيجه هر دوی اينها چنانكه مى
توان پيش بينى كرد گرايش به مالكيت جمعى
همه وسايل توليد است. ولى جسارت آنها در
اين تلفيق ايدئولوژيك به شدت از به كار
بردن ماترياليسم تاريخى در تفسير قرآن و
بعضى ازفراز و نشيب هاى زندگى پيامبر(ص)
و على (ع) و امام حسين (ع) توسط ايشان بر مى
آيد. كارى كه آنها كرده اند اين است كه
اين مفهوم و مقولات فرعى آن را به عنوان
يك ابزار تحليلى به كار مى برند بى آنكه
اساسا اسمى از آن به ميان آورند. بدين
سان مفهوم سنت الله را كمابيش به معناى
قانون تكامل به عنوان يكى از قوانين
عمده و اساسى جهان آفرينش به كار مى برند.
مى گويند هر پديده اى كه نتواند خود را
با اين سنت همپا بگرداند محكوم به
نابودى است براى مثال نظام سرمايه دارى
و جهان امپرياليسم، از آنجا كه ديگر
هماهنگ با واقعيت هاى حياتى جامعه بشرى
نيست، دشمن و آنتى تز خود، يعنى طبقه
كارگر و زحمتكش را، در كنار خود مى پرورد
كه يك موضع جديد و مترقى در پيش مى گيرد.
برخورد بين وسايل و روابط توليد هر روزه
همراه با افزايش توليد و پيشرفت
تكنولوژى تشديد مى گردد، و نظام سرمايه
دارى را زير ضربه طبقه زحمتكش قرار مى
دهد. سرانجام با انقلاب توده هاى تحت
ستم، قدرت غول آساى سرمايه دارى از بين
خواهد رفت و طبقه كارگر وارث قدرت و
وسايل توليد و برتر از همه وارث زمين
خواهدشد. و به عنوان استشهاد به يك شاهد
الهى براى تائيد اين ديدگاه و برداشت از
تاريخ يك آيه قرآن نقل شده است: و نريد ان
نمن على الذين استضعفوا فى الارض و
نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثين- قصص، 5.
در الهيات شيعه به اين آيه غالبا به
عنوان دليل بر حتميت ظهور مهدى استشهاد
شده، ولى عقيده مسلمانان راديكال، حال
به هر اسمى بناميمشان، آن را در جهت يك
اعتقاد اصالت تاريخى (قائل به موجبيت
تاريخى) تفسير مى كند به اين معنى كه
زندگى بشرى به هيچ ملاحظه و مدارايى به
سوى پيروزى نهايى محروم شدگان از ارث و
مستضعفان بر استثمارگرانشان پيش مى رود.
به همين ترتيب مفاهيم متافيزيك نظير
نصرت الهى (نصر من الله) و وحى و وظايف
فرشتگان همه به عنوان جلوه اى از همان
سنت تكامل در جهان انگاشته مى شود: آنچه
نصر الهى ناميده مى شود چيزى نيست جز
سازگارى و هماهنگى با اين سنت، كه
همواره به كسانى كه در جهت آن پيش مى
روند مدد مى رساند؛ وحى چيزى نيست جز به
فعل درآوردن قدرتى كه خصيصه ذاتى هرچيز
اعم از جاندار يا بيجان است (نظير انگبين
سازى زنبور، و جذب مغناطيسى براى آهنربا
و نظاير آن) و سرانجام فرشتگان صرفا
استعاره هايى از قواى طبيعى اند كه
عموما بر پايه قوانين عليت مى گردند.
اين ماوراء الطبيعه زدايى يا خلع قداست
از اصطلاحات قرآنى، بيشك منحصر به اين
مسلمانان راديكال ايام اخير نيست، و مى
توان نظاير آن، از جمله بعضى از تعبير و
تفسيرهاى تجددخواهانه قرآن را توسط
مسلمانان هندى و پاكستانى كه ديدگاه
بكلى متفاوتى دارند پيدا كرد. آنچه در
آثار و متون راديكالهاى تازه است، همانا
تابع ساختن چنين برداشت علمى از قرآن و
متون مقدس، نسبت به مقتضيات ايدئولوژى
سياسى و فعال است. ولى به اين نكته هم
بايد اشاره كرد كه هر نمونه اى از اين
ماوراء الطبيعه زدايى، همراه با تصريح
اكيد به عظمت شان خداوند و اراده او،
براى دفع تهمت كفر و ارتداد از قائلان آن
است.
در آثار اينان به اراده و تلاش انسانى
اهميت بسيارى داده شده است و اين
برجستگى، نشاندهنده فرق ذاتى اين فلسفه
جديد از سوسياليسم اسلامى با
ايدئولوژيهاى تقديرگرايانه ولى
غيردينى است. برداشت كلى راجع به نظرگاه
راديكالها اين است كه قائل به آميزه اى
از دين و سياستند با گرايشى آشكار به
سياست، ومتمسك به مشتى اصولند كه فرقى
با ماترياليسم ديالكتيك يا تاريخى
ندارد، مگر از اين نظر كه در تنسيق آن
اصطلاحات دينى و شواهدى از قرآن و
احاديث در آن درج شده است.
***
قسمت دوّم يكشنبه 1 تير 1376، 22 ژوئن 1997،سال
پنجم،شماره 1285
بنيان هاى انديشه شريعتى
انديشه ها و آرمانهاى شريعتى بخش آخر
در نگاه شريعتى، توحيد چيزى بيشتر از
صرفا وحدت و يگانگى خداوند است كه البته
مورد قبول همهء موحدان هم هست، توحيد يك
جهان بينى است، تلقى همهء جهان است به
صورت يك وحدت نه تقسيم آن به دنيا وآخرت،
طبيعت و ماوراء طبيعت، ماده و معنى و روح
و جسم بسيارى از طرفداران اين نگرش
عميقا ملهم ازآرمانخواهى على شريعتى
(1312- 1356) محبوبترين و مردمی ترين معلم و
مبلغ راديكاليسم اسلامى در ايران
جديدند. شريعتى كه هم معلم بود، هم
سخنران، و هم نظريه پرداز، نفوذى داشته
كه هيچ متفكر مسلمان ديگرى درهيچ نقطه
از جهان اسلام نداشته، و اين نفوذ نه فقط
درپيش بردن و پروردن مبانى نظرى
سوسياليسم اسلامى آنچنان كه جوانان
تحصيلكرده مى فهمند، بلكه در اشاعه دادن
ويژگی هاى اسلام مبارز نيز بوده است.
آثار او شايد از نظر معيارهاى تحقيق
قديمى و مدرسى عيب و ايراد داشته باشد، و
در واقع هم اين آثار خارج از حوزه دقيق
آثار و متون دينى قرار مى گيرد چرا كه
اصطلاحات و مفاهيم بيگانه فراوان و نيز
تعبير و تفسيرهاى تازه اى ازعقايد اصولى
و اساسى كهن در بردارد. برداشت عميقا
جامعه شناختى او از اسلام نيز چه بسا
بشدت مخالف طبع كسانى باشد كه با برداشت
عرفانى هانرى كربن از اسلام و بويژه از
تشيع، مانوسند. درست است كه شريعتى دين
را به عنوان يك آرمانخواهى در نظر مى
گيرد، ولى آرمانخواهى يى كه مدام صلاى
تلاش و مبارزه در مى دهد. شعار كلى او در
نوشته هايش قولى است منسوب به امام حسين(ع):
ان الحياه عقيده و جهاد، يا تعبيرهاى
ديگرى از همين قول. در تعاليم او همه
جنبه هاى فرهنگ اسلامى (اسطوره شناسى،
تاريخ، الهيات، و حتى عناصرى از فقه)
تابع ضرورت جوش دادن نظر و عمل است كه هر
دو جلوه اصل توحيدند. او نخستين نويسنده
ايرانى است كه عقايد كلاميش را تبديل به
جهان بينى كرده است، و اين اصطلاح جهان
بينى كلمه اى است كه ماركسيست هاى
ايرانى در اوايل سال هاى دهه بيست به
عنوان معادل يك نظام از معتقدات دنيوى
سياسى Weltanschauung وضع كرده اند، چه در
فارسى قديم، اين تركيب مفيد اين معناست
كه عالم مادى يا جهان مورد نظر بوده است
نه عالم معنوى ياجان.
در اين معنى، توحيد چيزى بيشتر از صرفا
وحدت و يگانگى خداوند است، كه البته
مورد قبول همه موحدان هست. اما به عنوان
يك جهان بينى است كه من مى گويم. نظريه و
مقصودم ازجهان بينى توحيدى تلقى همه
جهان است به صورت يك وحدت، نه تقسيم آن
به دنيا و آخرت، طبيعت و ماوراء طبيعت،
ماده و معنى، روح و جسم. يعنى تلقى همه
وجود به صورت يك كل و يك اندام زنده شاعر
و داراى يك اراده و خرد و احساس و هدف...
خيلى ها به توحيد معتقدند، اما فقط به
عنوان يك نظريه فلسفى. خدا يكى است و نه
بيشتر، همين و نه بيشتر. اما من آن را به
عنوان يك جهان بينى مى فهمم و معتقدم كه
اسلام به اين مفهوم آن را طرح مى كند،
چنانكه شرك را هم از همين زاويه مى بينم،
بدين معنى كه شرك نيز يك جهان بينى است،
تلقى جهان است به عنوان مجموعه ناهماهنگ
پر از تفرقه و تناقض و عدم تجانس؛ داراى
قطب هاى مستقل ناهمساز و حركت هاى
متنافر و ذات ها و خواست ها و حساب ها و
ضابطه ها و هدف ها و اراده هاى متفرق و
نامربوط. توحيد جهان را يك امپراتورى مى
بيند و شرك يك فئوداليسم. سپس به
استلزامات اجتماعى و سياسى توحيد اشاره
مى كند و مى گويد چنين جهان بينى توحيدى
مستلزم نفى همه تضادهائى است كه مانع
پيشرفت آدمى است، اعم از اينكه اين
تضادها حقوقى، طبقاتى، اجتماعى، سياسى،
نژادى، قومى، خاكى، خونى، ارثى (ژنتيك)
ذاتى، فطرى و حتى اقتصادى باشد. چنين
جهان بينى يى، كه همراه با نفى
ماترياليسم و اصالت تجربه است به هيچ
وجه شريعتى را يك متفكر عميقا مذهبى نمى
نماياند، چنانكه تاكيد شديدش در باب
سازگارى و هماهنگى ذاتى ماده و معنى و
روح و جسم با نكوهش قرآن از زندگى دنيوى
برخورد دارد: و ماالحياه الدنيا الالعب
و لهو و للدار الاخره خير... انعام،؛32
انما الحياه الدنيا لعب و لهو... محمد، ؛36
و ما الحياه الدنيا الا متاع الغرور،...
حديد، 20. ولى راه درازى را مى پيمايد تا
طرفداران ماترياليسم ديالكتيك را خلع
سلاح كند يا خاطرشان را بجويد و براى اين
كار اثبات مى كند كه اسلام نيز بر آن است
كه رستگارى انسان، اعم از مادى يا
معنوى، چيزى جز برآيند كشاكشى درونى و
آرام ناپذير نيست، در همه سطوح زندگى
فردى و اجتماعى تا پيروزى نهايى اصل
توحيد، كه اجزاى متعارض و پراكنده هستى
انسان را باز مى پيوندد، و طبيعت و جامعه
را در يك جهان وحدانى گرد مى آورد و
برابرى مطلق را به عنوان شرط اوليه
زندگى اجتماعى مستقر مى دارد. شريعتى
اصطلاح ديالكتيك را آزادانه بكار مى
برد؛ و برخلاف بعضى از همتايان عربش،
حتى جست و جوى يك معادل اسلامى (اعم از
عربى يا فارسى نظير مثلا جدلى يا جدالى
يا جداليه را كه معادل هاى نسبتا
قديميند) براى آن لازم نمى داند.
از نظر او دو زمينه كاربرد مهم اصل
ديالكتيك يكى فلسفه تاريخ است و ديگر
جامعه شناسى. با استفاده از داستان
هابيل و قابيل به عنوان يك چهارچوب
استعارى، تاريخ را كشاكشى بين دو نيروى
مخالف كه هر يك از اين دو شخصيت و
نماينده يكى از آنهاست تصوير مى كند.
قرآن به اين داستان با ايجاز هرچه
تمامتر اشاره مى كند، بدون حتى نام بردن
هابيل و قابيل. اسم اين دو در تفاسير
ظاهر مى گردد. همين امر به شريعتى امكان
مى دهد كه داستان را به شيوه اى كه در
تفاسير قديم سابقه ندارد، بى آنكه موضع
بدعتگرانه اى از خود نشان بدهد تعبير و
تفسير كند. اين داستان فحوائى آشكارا،
اخلاقى دارد و مفسران ديندار اعم از
مسلمان يا غيرمسلمان نيز كه در آن چيزى
جز محكوم سازى طمع و قتل به ويژه
برادركشى نديده اند، همين برداشت را از
آن كرده اند. شريعتى نيز به اين بعد
اخلاقى استشعار دارد و تاكيد را بر تضاد
بين دو سنخ: هابيل انسانى با ايمان، صلح
دوست، فداكار، و قابيل شهوت پرست متجاوز
برادركش مى گذارد. ولى فقط به جنبه
اخلاقى داستان راضى نمى شود، و مى كوشد
به مدد آنچه خود تحليل روانى و تعليل
علمى و جامعه شناسى محيط و شغل و طبقه
شان مى نامد به عمق داستان پى ببرد.
نتيجه اين بررسى اين است كه علت واقعى
نزاع بين هابيل و قابيل در شيوه هاى
متضاد كارشان يعنى زيربناى توليد و نظام
هاى اقتصاديشان نهفته است، و به تعبير
كوتاه تر در موقع طبقاتى مختلفشان:
هابيل دامدار و نماينده دوره مالكيت
جمعى ابزار توليد است و قابيل مالك و
نماينده دوره كشاورزى و استقرار نظام
مالكيت خصوصى است.
استدلال او در تاييد اين مدعا عمدتا
عبارت است از منتفى شمردن بسيارى از
عواملى كه مى توانستند در فرق نهادن بين
شخصيت دو برادر موثر باشند. مى گويد
تفاوت آنها را نمى توان ناشى از زمينه
خانوادگى يا محيطشان دانست، چه هردو از
يك پدر و مادرند و به يك نژاد تعلق دارند
ودر محيط هاى يكسان بارآمده اند. عوامل
تعليمى وتربيتى و فرهنگى نيز نمى تواند
باعث اين تفاوت شده باشد، چه در آن مرحله
ابتدايى، زندگى اجتماعى تا آن حد پيش
نرفته بوده كه تفاوت در اين مورد،
بتواند معتنابه باشد. بنابراين طبق
تحليل شريعتى، آنچه باقى مى ماند زندگى
اقتصادى و موقع طبقاتى است كه مى تواند
باعث اين فرق و فاصله باشد. اين نكته
شايان ذكر است كه تحليل او اشاره اى به
عامل فطرت فردى كه معمولا در تبيين هاى
دينى قطعى ترين عامل شمرده مى شود، نشده
است. منظور از فطرت، انگاره رفتارى است
كه يا به اراده الهى يا عمل و اقدام فردى
يا تركيبى از هر دو، مقدر است كه به
گرفتارى يا رستگارى بينجامد. همين
نظرگاه در توجه دقيقتر او به ديالكتيك
جامعه شناسى و مراحل تاريخ نيز اتخاذ
شده است. او رده بندى ماركس از تاريخ را
به پنج مرحله (اشتراك اوليه، برده دارى و
سرفدارى يا به قول او سرواژى، فئوداليسم
يا تيولدارى و سرمايه دارى يا
بوروژوازى، و پيروزى پرولتاريا) نقل مى
كند ولى انتقاد مى كند كه ماركس
معيارهاى شكل مالكيت، شكل روابط
طبقاتى، و شكل ابزارهاى توليد را خلط
كرده است. وى خود چنين دريافتى دارد كه
چهار مرحله اول اساسا يك زيربنا دارند،
يعنى مالكيت خصوصى ابزارها و منابع
توليد، فقط مرحله آخر است كه خصيصه
جداگانه اى دارد يعنى مالكيت همگانى هر
دو (هم ابزار، هم منابع). لذا بر آن است كه
در طول تاريخ فقط و فقط دو زيربنا مى
تواند وجود داشته باشد. آنچه فى المثل
فارق بين فئوداليسم از سرمايه دارى است،
زيربنا نيست، بلكه ابزارهاى توليد است و
شكل توليد و در نتيجه شكل بيرونى روابط
توليد: همچنانكه عكس اين هم گاه ممكن است
رخ دهد يعنى ابزارها، شكل و روابط توليد
مى توانند ثابت بمانند ولى زيربنا، تحول
اساسى بيابد. فى المثل يك جامعه كشاورزى
مى تواند از طريق انقلاب، يا جنگ يا
كودتا، بى آنكه دگرديسى كاپيتاليستى
ابزارهاى توليد را گذرانده باشد، به
سوسياليسم برسد. نتيجه اى كه شريعتى از
اين طبع آزمايى و نقادى جامعه شناختى مى
گيرد تاييد مجدد پيشنهاد پيشين اوست
دائر بر اينكه: در تاريخ و نيزدر جامعه
فقط دو قطب وجود دارد:1) قطب قابيل متشكل
از ملك (مالكيت)، مالك و ملاء (يا مترف
يعنى اشراف و خداوندان زر و زور) و
متحدشان راهب، 2) قطب هابيل متشكل از
الله و ناس (مردم)، و قرآن اين دو اصطلاح
را هرجا كه سخن از حقوق جامعه به طوركلى
مى رود، به صورت كمابيش مترادف و همسان
بكارمى برد. شريعتى براى پيش بينى نتيجه
كشاكش بين اين دو قطب خوشبينى توام با
انتظار ظهور و فرج شيعه راكه قائل به
بهروزى نهايى جهانيند، جانشين
جبرانگارى مى كند: طبق نظر او اين كشاكش
فقط با يك انقلاب جبرى كه نظام هابيلى را
برقرار خواهد ساخت پايان مى گيرد، در
جهانى كه نظام وحدت انسانى در برابرشرك،
مذهب آگاهى، حركت و انقلاب، در برابر
مذهب خدعه و تخدير و توجيه وضع موجود،
نظام وحدت وعدالت انسانى در برابر تبعيض
طبقاتى و نژادى قرارمى گيرد.
چنين تركيب بى پروايى از معارف دينى با
مفاهيم جديد و بيگانه فى نفسه مى تواند
درنظر متفكران و محققان مذهبى به شدت
برانگيزاننده و برخورنده باشد. ولى بايد
گفت چيزى كه مسلم است اين است كه آميزه
نيرومند شريعتى از آرمانها و عدالت
اجتماعى موفق بوده است كه اسلام را در
ايران معاصر تنها ايدئولوژى مبارزه
براى انبوه عظيمى از جوانان مبارز
بگرداند، كه درغير اين صورت جذب آموزه
هاى دنيوى و دست چپى مى شدند.
شادروان دكتر حميد عنايت
--------------------------------------------------------------------------------
تمام حقوق محفوظ و متعلق به روزنامه
همشهرى است.
مجرى فنى: موسسه گسترش اطلاعات و
ارتباطات فرهنگى ندا رايانه.
|