دفاع از حق

لحظه ها مى گذرند و بارگذشتشان بر دوش ماست. ما مى گذريم و بارگذشتمان بر دوش دفاع از حق زندگى است. زندگى مى گذرد و بار گذشتش بر دوش تاريخ.
انسان بر سررود بى آرام لحظه ها قايق مى راند، قايقى از تخته بند هستى، از عمق تكليف و درخشانى وجدان و پاكى پيوست و عصمت التقاء. اكنون آيا اين تكليف عميق و وجدان درخشان و پيوست پاك و التقاى معصوم را به چه روز مى نشانند؟
آنچه هست، و انسان بايد از آن آگاه باشد ـ يا آگاه شود ـ اين است.
لحظه هاى پا به گريز، در جام وجود انسان مىريزند تا آن را لبريز كنند. و خورشيد بر اين جام مى تابد تا انسان آن را همى روشن بدارد و از فروغ زندگى پر.
در «تفسير آفتاب»، به اينجا مىرسيم كه لحظه ها همواره از عصمت سرشارند. و اعماق متعالى زندگى از اين لحظه ها آكنده. تا در مفاهيم حق و عمل به آنها، تبديلى راه نيافته باشد، چنين است. و چون آن تبديل راه يافت، بر مفسران آفتاب است كه به مرزبانى خيزند و نگهداشت عصمت لحظه ها را از جان سپرسازند و تعالى اعماق را حراست كنند، حراستى از جوهر غرور و تلالوى حماسه.
سطح زندگى چندان ارجمند نيست اگر عمق آن ارجمند نباشد. شناخت و وصول عمق است و حركت سطح. در جهان تحرك بسيار است اما وصول اندك. طبيعت با انسان، در تحرك همگام است و در وصول پيش. و در اين ميان اگر انسانى به وصول دست يافت، او از طبيعت پيشتر است و ارجمندتر، كه در اين شرط، طبيعت انسان را خنگى است رهوار. و از اينجاست كه معنويت و حماسه، از پديده هاى ديگر عظيم ترند و از همه زيباييها زيباتر.
وقتى كه مى گوييم حق، يعنى راستين ترين كائن، در همه تفسيرها و عمق ها. و چون مى گوييم: دفاع از حق، يعنى تبلور معنويت و تشخص حماسه، اين است آنچه هست.
انسان و تاريخ و حماسه، سه بعدى است كه بدون توجه به بعد چهارم، ارجشان ناشناخته است و تعاليشان بى بن. و آن بعد چهارم، حق است به معناى وسيع و ژرف آن.
و چون در انيجا به بارى كه بر دوش لحظه ها گذاشته شده است توجه كنيم يعني: تكليف، و به تفسير آفتاب برسيم، يعني: استقامت، هم در هستى خويش و هم در ذات زمان و عمق رابطه، تشخص حماسه را لمس مىكنيم. و چون بنگريم كه حق در مفهوم اصليش ـ از همه كس و همه چيز و همه وقت و همه جاست، مى نگريم كه چسان دريا و كتاب، و كوه و استدلال، و آفتار و دل، و قلم و عصيان، و سپيده و سخن، و روز و تفسير، و صخره و عقيده، و ظهر و اقدام، در مرزز هستى مشعلداران معنويت متبلور و حماسه متشخص (1) يكسانند.
حق در عينيت خويش، متعلق به انسان و طبيعت و لحظه هاست، و قوام راستين اين هر سه به حق است. و از اينجاست كه اگر حق پايمال شد، طبيعت كدر مىگردد و زمان پليد و هامون ها تاريك و چشمه سارها اندك جوش و آفتابها ملول وار و سپيده ها كاذب.
و چون از اين مقوله است حق خلافت علي، گفته اند:
چون حق خلافت از على سلب شد، مردمان به ندانم كارى افتادند و آبادى ها چنان چون خشك سال ها، يكباره بى چيز شدند و خشكيدند، و بهار جاى ها و چراگاه ها ـ از فرو افتادن نعمت و خصب ـ سر به واى كشيدن نهادند و آشكارا گشت و فراوان، تباهى در دشت ها و شهرها به بد كرد دست هاى مردمان (2).
و از اينجاست كه بازتاب مقاومت در راه احياى حق، چون انعكاس اشعه خورشيد در آفاق، در مرزهاى شب و روز نمودار مى گردد، و در ذات گيتى پايدار مىماند، و بانگ اديب «معّره» بلند مىشود:
و على الدهر من دماء الشهيدين على و نجله شاهدان
فهما فى اواخر الليل فجران و فى اولياته شفقان
ثبتافى قميصه ليجيؤ الحشر مستعدياً الى الرحمان
ـ روزگار، روزگار با خون على و فرزندش رنگ گرفته است:
فجر و شفق... و همينسان است تا... تا قيامت!
و اگر روزگار، از اين رنگ پذيرى ناگزير است، پديده هاى زندگى و تاريخ نيز همين رنگ راـ رنگ خون و حق را ـ پذيرفته اند. و چون چنين است، اين رنگ، در فش افراشته هر شورش راستين است و ثبت جاويد ابعاد زنده تاريخ و جنبشهاى اقوام.
و اين، چنين است و چنين، و اين حماسه همين گونه سيال است و خونين، و در گوهر گيتى نافذ و در هفت اندام روزگار نابض، بويژه در آنجا كه حقي، سنگر حق همه كس و همه چيز، در همه جا و همه وقت باشد، زنان حق على زيرا كه حكومت او ـ يعنى امتداد حكومت محمد ـ براى ايصال حق بود به همه كا´نات زندگى و مزج همه كا´نات زندگى با حق. و چون چنين حقى زير پا هشته شود، همه كا´نات زندگى مصدوم مىگردند.
پس عظيمترين عرصه حماسته، عرصه دفاع و مرزبانى است، دفاع از حق و مرزبانى حدود و ابعاد آن.
پيوند انسان ـ تاريخ ـ حماسه، با حق، در همين نگهداشت و مرزبانى است. و نقاط اوج «نظري» اين واقعيت، آنجاست كه آفتاب هاى شناساندن اين حماسه و دفاع طلوع مىكنند و حاصل مواريث را در اين شناساندن گرد مىآورند و در معرض توده ها قرار مىدهند و در درون واقعيت سازي، راه مى شكافند، با مشعلى بردوش، چونان: «الغدير» و درفشى خونين برفراز كرده، چونان:«شهداء الفضيلة».
چنانكه نقاط اوج «علمي» اين واقعيت، آنجاست كه آفتايهاى شناساندن اين حماسه و دفاع طلوع مىكند و حاصل مواريث را در اين شناساندن، با عمل، نشان مىدهند و در معرض تودههاى برمى آورند، و براى تطهير زمان و تصحير جامعه و تهذيب رهبرى و ايجاد خشم مقدس به پا مىخيزند; ولو بلغ ما بلغ، مانند پساوند بيت النبي.... (3)
و هنگامى كه اين دو نقطه اوج درهم آميخت، همان خواهد بود كه از آن، به «حماسه جاويد» تعبير مىكنيم. و اين ملتقاى حماسي، در هر قله اى از تاريخ، تنفسگاه عظيم انسان بوده است; و مثالى بوده است از حيويت حق، كه اگر همين نبود، همه زندگى پيكرى بود و مردار و كا´نى بود ناحق. اگر از گذشته ها بخواهيم براى اين التقا، مثال بياوريم، مىتوان تعاليم امام سجاد (صحيفه) را در نظر آورد همراه پيكر خونين زيد بر سردار، در كناسه كوفه، يا سخنرانى خرد كنده حضرت زينب را در مجلس يزيد، همراه سر مطهر امام حسين، در طشت طلا، در همان مجلس.
و چون حق، چونان يك واحد سيال، در انسان و طبيعت سارى است ـ و اگر در قلمروزيست عينى يا ذهنى انسان پايمان شد، در طبيعت نيز مى پژمرد ـ در اين هنگام، كسى كه به يارى حق با پا مىخيزد، همه ارجمندى ها با اوست. او براى دفاع از انسان و طبيعت برخاسته است; او بر خاسته است تا نه انسان دليل باشد و نه طبيعت پژمان. پس براستي، درفش حماسه و بهار حقيقى اوست.
و در حقيقت، در كائن وحدانى (يگانه) عالم،
اگر يك ذره را برگيرى از جاي
خلل يابد همه عالم سراپاي
بويژه اگر آنچه را از جاى خويش برگيرند، واحدى عظيم باشد، و مقوله عصمت و التقا و حيات و حماسه و عمق و گستردگي، به نسبت سريان در همه كا´نات گيتى و تاريخ و زمان، يعنى چنان باشد كه خداوند حيات حق را در وجود او تمركز داده باشد، چنانكه ـ بنا به نقل محدثان سنت و شيعه ـ پيامبر فرموده است:
- على مع الحق
- و الحق مع علي
ـ على با حق است.
- و حق با على است.
بنابراين،
پيكره زكرياى پيامبر را با درخت اره كردن،
به سقراط شوكران نوشانيدن،
على را يك ربع قرن خانه نشين كردن،
سر حسين را به سرنيزه ها كردن و در شهرها و بيابان ها گردانيدن و در چراغدان تنور نهادن و در طشت طلا بر لبان او تازيانه زدن، دختران پيامبر را هامون به هامون گردانيدن، خانه امام صادق را زير نظر گرفتن كه جامعه حق ندارد و به او مراجعه كند يا فتوايش را باز گويد و سپس او را در حيره كوفه زندانى كردن، موسى بن جعفر را چندين سال در زندانهاى زيرزمينى به غل و زنجير كشيدن، امام على بن موسى الرضا را در سرخس زندانى كردن و از ميانه راه رفتن به نماز عيد فطر بازگردانيدن.
و امام على النقى را و امام حسن عسكرى را سالها در پادگان نظامى سامرا بازداشتن (4)، و...
كه هست و هست، اينها همه، به يك تن صدمه زدن و حق يك تن را ضايع كردن نيست. اينها جناياتى است به عمق تاريخ و گستردگى زمان و وسعت دامنه حق در همه كائنات زندگي. و به ديگر سخن: مصدوم كردن حق است در طبيعت همه اشياؤ، و خشكانيدن سرچشمه آب حيات است در همه پهنه هاى زيست عينى و ذهنى انسان. و نتيجه اش آن است كه پس از1404 سال كه از طلوع اسلام مىگذرد، و پس از 1381 سال كه از واقعه غدير سپرى شده است(5)، مىنگريم كه مردم جهان به چه روزى ـ روز سياهى ـ به سر مىبرند، و هم در طول نسلها و عصرهاى گذشته چها ديدند و چها كشيدند. در حالى كه اگر «مدينه غدير» تشكيل يافته بود و ر´يس اين مدينه در خانهاش زندانى نشده بود، عمل به اسلام اصيل ادامه مىيافت و با پيگيرى روش پيامبر و گسترش فريادهاى قرآن، و عادت كردن و تربيت شدن نسلهايى چند، راه تاريخ تصحير مى گشت، و آن همه مرذول مسلط ـ كه به دست اسلام كوبيده شده بود ـ دوباره جان نمييافت، و مسير انسان به تعالى و تعاليمى كه بايد، مىافتاد; چنانكه ـ به روايت خود اهل سنت ـ پيامبر فرمود:
و ان وليتموها عليا، وجدتموه هادياً مهدياً، يسلك بكم على الطريق المستقيم (6).
ـ اگر خلافت اسلامى را به على بسپاريد، رهبرى خواهيد داشت راه شناخته كه همى راه سپر صراط مستقيمان بدارد.
بدينسان روشن است كه اگر كسانى از اين حق دم زنند(7)، تجليل از شخصى و توهين به اشخاصى نيست، بلكه التجا به دامن حقيقت است براى جبران و تصحير، و دفاع است به خاطر ابعاد وسيع مورد. پس زدنه كردن خاطره «غدير» و بحث و تاليف درباره آن، مسئله اى تاريخى و شخصى و فرقه اى نيست، بلكه ياد كرد طرح مدينه اى است، و مسئله اى مربوط به كليت انسانيات در ابعاد زندگى و آفاق تحرك و حيات.
و اگر روزى و روزگاري، قدرتهاى مسلط، اهل بحث و قلم وابسته را وا مىداشتند تا اين موضوع را مسكوت بگذارند، يا شخصى و زمانى معرفى كنند، اكنون، اين حقيقت را همه درك مىكنند كه چنين نيست، بلكه اين بحث و روشنگري، هم اكنون، جديترين شعار است، بلكه حركتى است در سطر احياى مجدد اسلام، و بازگشت به جديترين سفارش پيامبر، كه در نتيجه ـ به اعتقاد اسلامى ـ احياى حق انسانيت است در همه قلمروهاى آن.

و چون چنين است و اسلام، دين پيامبر آخرين است و پس از محمد «ص»، پيامبرى و پيامبريى نخواهد بود، آيا مىتوان پذيرفت كه او مجموعه اين تعليم و حركت و اقدام را رها كند و به دست زمانه سراپا خبط و دگرگونى و انسان «ظلوم جهول» بسپارد، با اينكه از پيش نيز تجربههاى بسيار نشان داده بود كه امتها پس از درگذشت پيامبران، دچار انواع انحراف و ضلالت و دستبردن در تعاليم دين خود شده بودند. محمد بر همه ملل و اقوام مبعوث بود:
و ما ارسلناك الا كافة للناس (8)
ـ ما تو را به پيامبرى نفرستاديم مگر براى همه خلقها و مردمان. نهايت، زمان و مكان و مبارزات بى امان روزگار نخستين اسلام، در محيطى چون مكه ـ شهربت و بت پرستى و بازار اشرافيت اموى در آن ايام ـ و درگيرى هاى بسيار ديگر كه دين جديد و نهايى داشت، به محمد اجازه نادد تا بيش از آنچه كرد بكند. و چون چنين بود، تكميل جهانگير شدن تعليمات اسلام، از ناحيه خود پيامبر ـ با دستور وحى (9) ـ بر عهده على و سپس ديگر ائمه گذاشته شد. و اگر سه راه آنان نميشدند و به جاى پيروى از آنان، به قدرت طلبى و خلافت خواهى نميافتادند، اين نتيجه به دست مى آمد.
---------------------------------------------------------------------
پاورقی:
1- «متشخص» را در اينجا به معناى لغوى يا عرفى آن به كار نميبرم، بلكه.به معناى فلسفيش به كار مىبرم، يعنى حماسه اى كه ابعاد خويش را شناخته و در آفاق تعين و تحقق خود تابيده است.
2- «الغدير»، ج 7/243. ترجمه قسمت آخر، كه بخشى است از آغاز آيه 41 سوره
3- (روم)، از تفسير «كشف الاسرار» ميبدى (تاليف اوايل قرن ششم هجري) گرفته شده است (ج 7 /460).
3- و اين گونه پيشوايان، «شهادت» را «احدى الحسنيين» مىدانند، و «احدى الحسنيين» مىخوانند. در اين باره، درگذشته، به سخن معروف مالك اشتر نخعى ـ شاگرد خاص على «ع» ـ مى رسيم (الغدير، ج 10/95) و در حال به سخن پيشواى شيعى انديش.
4- نام هاى پاكى را كه در اين چند سطر آورديم، از باب نمونه بود و ذكر گرفتارى هايشان نيز نمونه.
5- در تاريخى كه اين مقدمه نوشته مىشده است (1391 ق).
6- «تاريخ بغداد» حافظ ابوبكر خطيب بغدادي، ج 1/47.
7- بويژه كه اگر در اين دم زدن، تنها به جنبه تاريخى آن بسنده نكنند و به موضع انسانى و علمى و اجتماعى امروزين آن نيز نظر داشته باشند.
8- سوره 34 (سباء)، آيه 28.
9- «آيات غدير»، در «الغدير»، ج 1/124 ـ 266، ج 3/156 ـ 162، و مآخذ «الغدير»، از تفاسير اهل سنت.

***

هسته اصلى فلسفه سياسى اسلام

امامت و خلافت علي، هسته اصلى فلسفه سياسى اسلام است و همه شوون و مصالح اسلام وابسته به آن. از اين رو كه خود علماى اهل سنت، از على روايت كرده اند كه فرمود:
اصول الاسلام ثلاثة، لاينفع واحد منها دون صاحبه: الصلاة، و الزكاة، و الموالاة. پايه هاى اسلام سه چيز است: نماز خواندن، زكات دادن، به ولايت و حكومت حقه اعتقاد داشتن.
و بسيار روشن است كه مقصود از اين ولايت، تنها جنبه درونى و معنوى آن نيست، بلكه علاوه بر آن، منظور اين است كه مسلمان، هنگامى مسلمان است كه نماز بخواند و زكات بدهد و جز خلافت عدل و ولايت امام عادل گردن ننهد. و همين است كه قوام دين و نشر آيين به آن بسته است، نه حكومت بنى اميه و بنى عباس و امثال آن. و همين است كه در سايه آن، نواميس و حدود خدايى اجرا مىشود و متروك نمى ماند. پس جا دارد كه از مهمترين مسائلى باشد كه خدا از آن بازخواست مىكند. چنانكه آلوسى بغدادى ـ عالم بسيار متعصب سنى ـ در تفسير خود (ج 23/74)، در ذيل اين آيه:
وقفوهم انهم مسؤولون (1)
ـ نگاه داريدشان كه مسؤولند
پس از اينكه اقوال علما را درباره مقصود اين آيه نقل مىكند مىگويد:
نزديكترين اين اقوال به صحت، اين است كه در آن روز، از عقايد و اعمال مىپرسند، و راس اينها همه، «لااله الاالله» (يعني: اقرار به يگانگى خدا) است و از مهمترين آنها (يعنى آنچه در قيامت از آن مىپرسند و بازخواست مىكنند)، ولايت على ـ كرم الله وجهه ـ است.(2)
و از اينجاست كه مىنگريم، بانوى اكرم حضرت فاطمه زهرا «ع» در خطبه معروف خويش (3)، كه در واقع تفسيرى است بر اصالتهاى اسلام و رسالتهاى قرآن و دفاعنهاى است از حكومت حقه و حقوق اجتماعى اسلام و مسلمين، و نشاندادن خط مشى صحير امت است در لزوم پيروى از امام حق، چنين مىگويد: : انتم عباداللّه! نصب امره و نهيه، و حملة دينه و وحيه، و امناء اللّه على انفسكم، و بلغاه الى الامم (4)
ـ اى مسلمانان! اين شماييد كه در فشهاى افراشته احكام خداييد، و اين شماييد كه بارگران دين خدا را و آيات وحى او را بر دوش كشيدهايد، تاهم خود از سر صدق و امانت به آن عمل كنيد، و هم اين همه آيات و مواريث تربيتى را به سراسر گيتى و اقوام جهان برسانيد...
و چون توجه كنيم كه قصد اصلى حضرت زهرا از اين سخنراني، دفاع از خلافت على و وصيت پيغمبر در مورد خلافت و نشر فلسفه سياسى اسلام و تاييد حق اجتماعى و دينى مسلمين و تصحير شكل حكومت بوده است، به اين نكته خوب پى مىبريم، كه اينهمه، يعنى نشر دين خدا و عمل صادقانه به احكام آن، و ابلاغ دين به اقوام و ملل گيتي، همواره در پرتو رهبرى كسى ميسر است كه وجودش، از هر حيث، دنباله و امتداد وجود پيامبر باشد، و با همه ملكات پيامبر پرورش يافته باشد، و از كودكى در دامان پيامبر بزرگ شده باشد، و لحظهاى انحراف در رور و جسم و زندگيش راه نيافته باشد، و بت نپرستيده باشد، و گناه نكرده باشد، و جاهليت در زندگى او راه نداشته باشد، و از همه مهمتر، او نيز چون خود پيامبر، از مجموعه اين رسالت آگاه باشد، و به مجموعه اين رسالت مومن باشد، و به خود و مسووليت هاى خود علم و اعتقاد داشته باشد (5).
و همه مىدانند كه چنين فردى در اسلام، با اين مشخصات، به تصديق تمام فرق اسلام، بلكه ديگر بيگانگان آگاه از تاريخ اسلام، جز على بن ابيطالب، كسى نبوده است. اين بود كه پيامبر، به دستور خدا، او را براى ادامه رسالت هاى اسلام و دنباله گيرى دقيق كليت اقدام هاى خود، و تشكيل «مدينه غدير»، يعنى نشرنهايى و قدرتمندانه و در عين حال بر پايه عدل و رافت اسلام بارها و بارها و از جمله در روز غدير تعيين كرد، اما به گفته ولتر فيلسوف معروف فرانسوي:
آخرين اراده محمد انجام نشد، او على را (به جانشينى خود) منصوب كرده بود...(6)
نيز بايد به اين اصل بسيارى مهم، در شرايع و اديان الهى توجه كرد. و آن، اصل وصايت است كه انبياء گذشته همه، جانشين (وصّي) داشته اند و به دستور وحي، به اصل وصايت (تعيين وصي) عمل كرده اند. اين موضوع در قرآن كريم، در شرح حال پيامبران، بارها ياد شده است. از طرف ديگر در قرآن تصرير شده است كه سنت خدايي، «تبديل» و «تحويل» و دگرگونى بردار نيست. بنابراين، پيامبر ما نيز بايد مانند آن پيامبران، به دستور وحي، به اصل وصايت عمل كند و وصى (جانشين) خويش را در امت معرفى نمايد، تا به سنت غير قابل تبديل الهى عمل شده باشد. پيامبر اكرم، به اقتضاى پيامبرى و به امر خدايى چنين كرد، و جز اين هم نميتوانست.باشد (ولن تجد لسنة الله تبديلا).
-------------------------------------------------------------------------------- پاورقی:
1- سوره 37 (صافات)، آيه 24
2- «الغدير»، ج 1/388.
3- خطبه اى (سخنرانيي) كه در ظاهر، براى احقاق حق مسلم و ميراث شرعى خانواده پيامبر «ص» ايراد شد، يعنى استرداد فدك، اما در واقع، فدك، عنوان بود، و مقصود اصلي، احاى ذهن جامعه بود و نجات امت و نشاندادن انحراف اصولى در مقام رهبرى و بر حذر داشتن اجتماع از پذيرش مراحل اوليه ظلم، تا به مراحل بعدى نكشد و پايه هاى ستم استوار نگردد. اين خطبه فاطميه، در حقيقت، يكى از نهادهاى اساسى «فلسفه سياسي» در اسلام است.
4- «من لا يحضره الفقيه»، ج 3/372، «مشيخة» /114، «رياحين الشريعة»، ج 1/314 به بعد و مآخذ آن از كتب اهل سنت.
5- ايمان به شعار ـ پس از صحير بودن آن ـ از عمدهترين عوامل پيشرفت آن است، كه «آمن الرسول بما انزل اليه من ربه...» (سوره 2 آيه 285)، يعني:
«پيامبر به آنچه بر او نازل شد بگرويد و ايمان آورد». رمز صداقت رهبران نيز همين ايمان است. و از اينجاست كه در تاريخ اسلام، به تصديق تجربه تاريخى و واقعيت ملموس، تنها ائمه آل محمد «ص» بودند كه به خاطر همين ايمان به همه اسلام و رضا ندادن به هيچ گذشتى درباره آن، خود و فرزندان و نزديكان و پيروان و حتى علاقه مندانشان، يا به دست حكومت غاصب شهيد شدند، يا همواره مورد انواع شكنجه و حبس و توهين و محروميت اجتماعى و... بودند، كه يك نمونه آن در گذشته «فاجعه كربلا» است... اما ديگر كسانى كه رهبرى جامعه هاى اسلامى را در دست مى گرفتند، نخست به نام اسلام به قدرت مى رسيدند، آنگاه با قرآن و احكام قرآن و عدل اسلامي، خداحافظى مىكردند و قرآن را بر طاق مى هشتند.
6. La dernicre volonte do (Mahomet ne fut point exccutee. Il avait nomme Ali...) Oeuvgres. Completes، vol xi، p. 209 Louis Maland. (اين قسمت را آقاى دكتر جواد حديدي، استاد دانشگاه مشهد، در دسترس اين بنده قرار دادند).
و اكنون چرا از ولتر فرانسوى (1694 ـ 1778) نقل مىكنيم، با آن همه اعترافاتى كه در اين باره، از علما و عقلاى ملل و مذاهب عالم، در طول تاريخ، و حتى از خود خلفا ثبت شده است؟ براى اينكه بدانيم كه اشخاص دور از اسلام و دنياى اسلام و فرهنگ اسلام نيز، به اين حقايق پى برده اند.

***

پايه اصلى تشيع

پايهء اصلى تشيع (قائل بودن به لزوم وصى براى پيامبر و تعيين آن از طرف پايه اصلى تشيع خدا، به وسيله پيامبر)، براساس خود قرآن و زندگى پيامبر مذكور در قرآن قرار دارد، و ريشه هاى اين عقيده، در زمينه هاى وحى خدايى و من و اصل دين فرو رفته است، و از خود پيامبر و قرآن وسنت صحيح برخاسته و نشات يافته است. در واقع، اگر خود اسلام، ريشه اش در قرآن است و سنت صحير، تشيع نيز چنين است. و با اين دقت، معلوم مىشود كه كلمه «تشيع»، كلمه اى است مترادف با اسلام و نه جز اين. پس نه مسلكى است بعد پيدا شده، و نه دينى است ساخته شده به دست فلان نژاد، و نه «چهره ايرانى اسلام»، و نه دينى كه ايرانيان آن را پديد آورده باشند، و نه لفافه اى كه طبقات خاصى صرفاً براى مقاصد خويش از آن استفاده كرده باشند. اين قضاوت ها همه و همه، اشتباه محض است و دور است از واقعيت و حقيقت و مايه ضلالت ذهن دينى جامعه است و اجحاف است برحق. در روزگار گذشته سياسيت دراره خلافت اموى و عباسى و برخى قدرت هاى ديگر باعث پراكندن اين گونه سخنان مى شد. دردوران اخير، برخى از مستشرقين ـ كه كم و كيف كارهاشان بر صاحب نظران و متاملان پوشيده نيست ـ براى ايجاد تشتّت در ميان ملل اسلام و ترويج بى ايمانى و نشر تفرقه ذهنى در ميان مسلمين، امثال اين خلاف واقعها و دروغ ها را گفتند و نوشتند. سپس برخى نا آگاه و نامتخصص در اسلام و تاريخ و كلام و حديث و تفسير اسلامي، يا آگاه ولى مغرض، اين سخنان را بازگو كردند و در كتابهاى خود نوشتند و در كلاس هاى درس گفتند. با اين همه، هيچ گاه، در طول زندگى انسان، حق پوشيده نمانده است و پوشيده نيست. و اين است كه با آن همه ستم و حق پوشى و اجحافى كه شده است، باز مى نگريم كه از ميان خود اهل سنت، صدها دانشمند و مورخ و حافظ حديث و مفسر قرآن و متكلم (مجتهد در عقايد) و حتى اديب و لغوي، پايه هاى اصلى تشيّع را مىشناسند و حديث غدير را روايت مىكنند و در كتب خويش مىنويسند. و محمد بن جرير طبري، مورخ و مفسرسنى معروف (م ـ310)، با اينكه در كتاب تاريخ بزرگ خود، جريان آخرين حج پيامبر (حجّة الوداع) را كه همه جزئيات آن براى مسلمانان اهميت بسيار دارد، ناقص ذكر مىكند، يعنى دنباله واقعه را از آخرين روزهايى كه پيامبر اكرم «ص» در مكه است رها مىكند و در مورد شرر بازشگت پيامبر تا مدينه خاموش مىشود(1)، تا مبادا كار به ذكر «واقعه غدير» بكشد،(2) با اين همه، پس از مدتها، به عنوان يك حافظ حديث و فقيه و مورخ مسلمان، بر كتمان واقعه دينى آرام نمييابد و كتابى مستقل به نام «الولاية فى طرق حديث الغدير» درباره اين ماجراى مهم اسلامى و اسناد حديث آن تاليف مىكند. مللك الشعرا بهار، درباره اين تاليف طبرى مىگويد:
بى اندازه از تهمت رفض بيم داشته است. معذلك روزى مىشنود كه مردى از شيوخ اهل سنت برضد حديث «غدير خم» در فضيلت على بن ابيطالب، عليه السلام، سخن مىگويد. محمد بن جرير عليرغم وى مجلس درسى در تاييد و اثبات «غدير خم» برپا كرد، و كتابى در فضايل على (ع)، آغاز نمود، ولى هنوز آن كتاب تمام نشده مقتضى ديد كتابى هم در فضايل شيخين بنويسد، و آن را در دست داشت كه باز ناچار شد تا كتابى هم در فضيلت عباس، جد بنى العباس، تحرير كند. نتيجه اين شد كه هر سه كتاب ناتمام ماند(3).
مى بينيد كه اين مورخ نيز چون مىرود يك سخن حق بگويد و تدارك مافات كند، بايد چه چيزهاى ديگر بگويد و به چه روزها بنشيند؟!
بارى طبري، در كتاب نامبرده، حديث غدير را از فزون بر70 تن از اصحاب پيغمبر روايت مىكند، كه چندين مرتبه بالاتر از حد «تواتُر» (صدور و ثبوت قطعى) است. و حديث را آنچنان به دقت و تفصيل نقل مىكند كه از جمله ديده مىشود كه پيامبر «ص»، در همان روز (روز 18 ماه ذيحجه سال10 هجرى) و همان خطبه، بجز تعيين موكد و صريح على بن ابيطالب براى وصايت و خلافت، به ديگر ائمه طاهرين نيز اشاره مىكند، و اطاعت آنان را، در روزگار آنان، بر همه امت فرض مىشمارد، و حتى نام «مهدي» را نيز بر زبان مىآورد.
نيز حافظ (4) ابوالفرج بن جوزى حنبلى (م ـ 597) مىگويد:
علماى تاريخ و سيره (5) اجماع كرده اند كه واقعه غدير، پس از بازگشت پيامبر «ص» از حجة الوداع اتفاق افتاده است، در روز 18 ذيحجه، و در آن روز، از اصحاب و اعراب و ساكنان حومه مدينه و مكه،130 تن جمعيت با پيامبر بودند. و اينان كسانى بودند كه با او در «حجة الوداع» شركت كرده بودند، و حديث غدير را از او شنيدند. و شاعران در اين باره اشعار بسيار سرودند. (6)
نيز ضياء الدين مقبلى (م ـ 1108) مىگويد:
اگر حديث غدير مسلم نباشد، هيچ امر مسلمى در اسلام وجود ندارد (7)
و همينگونه، در طول سده هاى اسلامى ـ چنانكه اشاره شد ـ صدها تن، از عالمان اهل سنت، واقعه غدير را روايت كرده اند. اگر بخواهيم روايتها و اظهارهاى آنان را بياوريم بايد چند جلد از كتاب «غبقات الانوار»، يا «الغدير» را ر اينجا ذكر كنيم. پس مىگذريم و همين اندازه مىگوييم كه در همين سده و همين روز و روزگار نيز، بسيارى از محققان و محدّثان و مولفّان اهل سنت، به ذكر روايت غدير و ثبت آن پرداخته اند، از جمله:
احمد زينى دحلان مكى شافعى در كتاب (الفتوحات الاسلاميه)
شيخ يوسف نبهانى بيروتيدر كتاب (الشرف الموبّد)
سيّد مومن شبلنجى مصريدر كتاب (نور الابصار)
شيخ محمد عبدهدر كتاب تفسير (المنار)
عبدالحميد آلوسى بغداديدر كتاب (نثرالّلآلى)
شيخ محمد حبيب الله شنقيليدر كتاب (كفاية الطّالب)
دكتر احمد فريد رفاعيدر كتاب تعليقات (معجم الادباء)
استاد احمد زكى مصريدر كتاب تعليقات (الاغانى)
استاد احمد نسيم مصريدر كتاب تعليقات (ديوان مهيار ديلمى) استاد اعظمى بغداديدر كتاب شرر (الغدير)، ج 1/150
استاد محمد محمود رافعيدر كتاب شرر «هاشميّات»
استاد محمد شاكرنابلسيدر كتاب شرر «هاشميّات»
استاد عبداالفتار عبدالمقصوددر كتاب «الغدير»، ج 6
حافظ ناصر الُسّنه حضرميدر كتاب (تشنيف الآذان) (8)
دكتر عمر فروخدر كتاب (حكيم المعرّة)
و اخيراً استاد و محقق معروف جهان سنت، عبدالله علايلي، در سخنرانى خود در راديو لبنان (به تاريخ 18 ذيحجه 1380 ق) چنين گفته است:
ان عيد الغدير جزء من الاسلام، فمن انكره فقد انكر الاسلام بالذات (9)
عيد غدير جز اسلام است. هر كسى منكر آن شود، منكر خود اسلام شده است.

تحليل سخن علايلى

چرا علايلى مىگويد، «من انكر الغدير فقد انكر الاسلام بالذات» ـ هر كس منكر غدير شود، منكر اصل اسلام شده است، چون غدير، جزؤ رئيسى اسلام است. در هر سازماني، مقام رهبرى و نيروى اجرايى اصل است و در هر شعاري، چگونگى رهبرى شعار، قسمت رئيسى آن. در سازمانى كه اسلام پديد آورد، و پيامبرى مومن به همه جزئيات احكام خويش، آن را پى افكند، مىبايست ـ چنانكه اشاره شد ـ جاى فرماندهى پس از او و رهبرى شعار اسلامى را كسى بگيرد كه چون خود او باشد در همه چيز: علم، تقوى، ايمان، جهاد، تحمل، اطلاع، سعي، ايثار، بينش و... و اينهمه را با هم ـ از ميان تربيت شدگان اسلام ـ تنها على داشت. و همين بود كه خليفه اول، ابوبكر بن ابى قُحافه، مىگفت:
مرا كنار بگذاريد! مرا كنار بگذاريد! من بهترين شما نيستم. (10)
و خليفه دوم، عمربن خطاب، مىگفت:
على از من و ابوبكر براى خلافت سزاوارتر بود.(11)
-------------------------------------------------------------------------------- پاورقی:
1- «تاريخ طبرى»، ج 4/1756 ـ چاپ ليدن.
2- گمان قوى، درباره اين عالم و مورخ، اين است كه به علت محدوديتها و ملاحظاتى كه ناگزير از دربار عباسى داشته است، واقعه غدير را كه خط بطلان است بر هر خلافتى جز خلافت آل محمد «ص»، ذكر نكرده است، بويژه كه سادات حسنى و حسنى و موسوى همواره عليه دستگاه خلافت مىشوريده اند و ذكر واقعه غدير در تاريخ رسمي، مىتوانسته است براى آنان بهترين تاييد باشد. چون طبرى اين تاريخ را در بحبوحه قدرت عباسى در بغداد تاليف كرده است، و اطلاعاتى از قضاياى عباسيان و مسائل خصوصى آنان به دست مىدهد، كه دانستن آن گونه مسائل، براى فقيهى عادى ناميسور است. از اينجا دانسته مىشود كه تاليف اين تاريخ، بدون آگاهيى دربار عباسى، نبوده است. و چنين آگاهى نمىتواند محدود كنند و دست و پاگير نباشد.
3- «بهار و ادب فارسي»، ج 2/88.
4- چون در اين نوشته، كلمه «حافظ» را مكر به كار مىبريم، درباره آن توضيحى مىدهيم. حافظ، در اصطلار علم حديث و رجال اهل سنت، به دانشمندى گويند كه 10 حديث، باسند، از حفظ بداند. بنابراين كسانى كه در فرهنگ اهل سنت، به اين عنوان شناخته شده اند و اين لقب علمى به آنان داده شده است ـ و ما نيز در مورد كسانى آن را به كار مىبريم كه از نظر متخصصان بزرگ اهل سنت، عنوانياد شده به آنان اده شده باشد ـ مرجعى معتبرند و قولشان درباره حديث و سير سند است. 5- سيره يا سيرت، يعني: روش، رفتار. مقصود از سيره، در فرهنگ اسلامي، مجموعه اخبار و روايات راجع به زندگى و احوال پيامبر است. علماى سيره، يعنى كسانى كه درباره تاريخ زندگى پيامبر آگاهى و اطلاع داشته اند.
6- «الغدير»، ج 1/296.
7- اينگونه سخنان از عالمان اهل سنت بسيار رسيده است. براى دين نمونه هايى چند «الغدير»، ج 1، فصل «الكلمات حول سند الحديث».
8- حافظ ناصرالسنة شهاب الدين ابوالفيض مذكور، اين حديث را از 54 تن از اصحاب روايت كرده است. درباره اين مولفان و ذكر حديث غدير (الغدير)، ج 1/147 ـ 151.
9- «الشيعة و التشيع» ـ تاليف شيخ محمد جواد مفنيه لبنانى /288.
10 و11-. از اين گونه اظهارات و حتى آشكارتر از آن، از اين دو خليفه، بسيار نقل شده است، آن هم از روى كتاب ها و مآخذ معتبر خود علماى اهل سنت. «الغدير»، ج 1/388 ـ 389، ج 5/368، ج 7/ْ8 ـ 81، 119 و...
***

انكار غدير انكار اسلام است

انكار «غدير» از اين رو انكار اسلام است كه غدير تعيين سرنوشت حياتى اسلامانكار (غدير) انكار اسلام است است. يعنى اگر اسلام بخواهد بماند و اسلام باشد و به همه جزئيات آن ـ مانند دوران پيامبر ـ عمل شود، و مسائلى كه تازه پيش مىآيد بر طبق ملاكهاى صرفاً اسلامى و قرآنى ـ نه آرا وظنون و گمانهاى اشخاص ـ بر مىزان علم نبوى فيصله داده شود، و آنگاه آيات قرآن و احكام وحى محمدى جهانگير گردد، بايد جامعه اسلامى كسى را در راس داشته باشد تالى تلو پيامبر، كه جز پيشبرد اسلام صحير و اجراى يكايك برنامه هاى آن، (با اطلاع وسيع و درست و احتياط كافى در مورد اين برنامه ها)، به صورتى جدى و حقيقى و صحير، هدفى نداشته باشد. و به اصطلار، سر تا پا مجسمه اى باشد از اسلام و عمل به اسلام و اجراى دقيق آن، كه نه تنها 20 سال معاويه را بر قسمت عمدهاى از سرزمينهاى اسلام و قرآن مسلط نگذارد، بلكه يك لحظه هم حكومت چون اويى را در اسلام تحمل نكند، چونان خود پيامبر. و نه تنها ابوذر غفارى را به خاطر دفاعش از بيت المال و حقوق عام تبعيد نكند، بلكه به هنگام تبعيد شدن او به مشايعتش برود و دلداريش بدهد.
پس محتواى غدير، يعنى اسلام، و عمل به اسلام، و بقاى اسلام، و تثبيت اسلام در داخل قلمرو اسلامي، و نشر و تبليغ صحير آن ـ نظراً و عملاً ـ در خارج، تا دورترين نقاط گيتي. به عبارت ديگر، محتواى غدير، يعنى اقامه حدود اسلام و ادامه اجراى امر به معروف و نهى از منكر ـ كه عزت و بقاى احكام خدا به اين دو امر است و بس ـ و تبليغ همه احكام قرآن به سراسر جهان. بنابراين آيا انكار چنين محتوايى انكار اسلام نيست (1)؟
و از اين روست كه پيامبر «ص» فرموده است: «بدترين عيد مسلمانان، عيد غدير است». يعنى والاترين پديده اجتماعى و دينى كه در اسلام وجود دارد و در خور تجديد خاطره است و عطف توجه، غدير است و محتواى غدير است و مسئله رهبرى. و پيداست كه اين رهبرى، رهبريى است كه رهبرى قرآنى و اسلامى و محمدى است، حقيقةً نه عنواناً. و به ديگر سخن، بناى اسلام ـ چنانكه در حديث نبوى آمده است ـ بر اين است كه كسرويت و قيصريت، جاى نبوت و وصايت را نگيرد، و پايه هاى سلطنت اموى و عباسى، بر روى پيكر مسلمانان آزاده و شب زنده داران مجاهد و پاكدلان حافظ قرآن و مومنان راستين بنا نگردد و...
به عبارت ديگر، به جاى حكومت علوى و حسنى و حسينى و ديگر امامان، حكومت فاسق و خونخوار و ضد قرآنى اموى و عباسى و عمال آنان نباشد. اين است كه بنابر احاديث فراوان، پيامبر اكرم، بجز ايجاد صحنه غدير، به عنوان تعليم مذهبي، جامعه هاى اسلامى را به اين اصل مهم توجه داده است. از اين جمله است روايتى كه بدان اشاره شد، يعنى روايت فرات بن ابراهيم كوفى، از محمد بن ظهير، از عبدالله بن فضل هاشمى، از امام جعفر صادق، از پدران خويش، كه پيامبر فرمود: روز غدير خم، برترين عيده اى امت من است. و آن روزى است كه خداى تعالى مرا امر كرد تا برادرم (2) على بن ابيطالب (ع) را رهبر امت خود قرار دهم، تا پس از من به او اقتدا كنند. و آن روزى است كه خداوند در آن روز دين را كامل كرد.
و اين است كه مىگوييم بدون امام و پيشوا دين كامل نيست. به گفته شاعر شيعى معروف عرب، شيخ كاظم ازرى بغدادى ـ شاعر معروف عرب ـ در قصيده مشهور «هائيّه» مىگويد:
انبى بلا وصى تعالى الله عما يقوله سفهاها ـ آيا پيامبر، بى وصى و جانشين مىشود؟(3) خدا و دين خدا بالاتر از اين سخن ناخردمندانه است.
و اين موضوع بديهى است كه انسان را به ياد سئوال و جواب بسيار جالب ابن ابى الحديد و نقيب ابوجعفر العلوى مىاندازد. ابن ابى الحديد هنگام نقل گفتگوى خود با نقيب علوي، درباره مسئله خلافت و جريان سقيفه و شوري، مىگويد:
به نقيب گفتم: «دلم راضى نميشود كه بگويم اصحاب پيامبر «ص» معصيت كردند و بر خلاف گفته او رفتند و نص ّ «غدير» را زير پا گذاشتند». نقيب در جواب گفت: «دل من نيز راضى نميشود كه بگويم پيامبر «ص» اهال كار بود و امت را همينگونه رها و ول كرد و رفت و مسلمانان را بى سرپرست و هر كه هر كه گذاشت. با اينكه او هرگاه از مدينه بيرون مىرفت، براى مدينه اميرى معين مىكرد. و اين در حالى بود كه هنوز خود زنده بود و از مدينه نيز چندان دور نميشد. پس چگونه ممكن است براى پس از مرگش كسى را امير مسلمانان قرار ندهد ـ پس از مرگ، كه ديگر نميتواند هيچ حادثهاى را تدارك كند»...(4)
نيز انسان را به ياد اين سخن فرزند خليفه دوم، عبدالله بن عمر، مىاندازد كه به پدر خود گفت:
مردم مىگويند تو نميخواهى كسى را جانشين خود قرار دهى! اگر تو سارباني، يا چوپانى مىداشتى و او نزد تو مىآمد و شتران يا گوسفندان تو را همينگونه رها مىكرد، تو مىگفتى اين چوپان مقصر است، در حالى كه اداره و سرپرستى مردم از چراندن گوسفندان و شتران مهمتر است. اى پدر! چون به نزد خداى ـ عزوّجل ـ رسي، چه پاسخ دهى، در صورتى كه كسى را براى سرپرستى بندگان او به جاى خويش تعيين نكرده باشي؟!. (5)
و همينگونه اين سخن ام المومنين عايشه.
عايشه به عبدالله بن عمر گفت: «پسرم، سلامت مرا به پدرت عمر برسان و بگو: امت محمد را بى سرپرست رها مكن. كسى را در مىان آنان جانشين خود ساز و مسلمانان را چون رمه بى شبان مهل. مىترسم آشوب بر پا شود» (6).
با اين سخن معاويه بن ابى سفيان، كه هنگامى كه خواست مثل يزيدى را در مىان مسلمانان به خلافت برساند، به همين حكم عقلى مسلم چنگ زد و گفت:
من هراسناكم از اينكه امت محمد را پس از خود چون رمهاى بى شبان رها كنم(7).
شگفتا! آيا در اين صورت، مىبايست يزيد را سرپرست مسلمانان كنى يا امام و خليفه بر حق حسين را. و شگفتتر اينكه عبداللّه بن عمر، ام المومنين عايشه، و معاوية بن ابى سفيان، براى امت و بى سرپرست ماندن امت ـ آن هم پس از اقوام يافت اسلام ـ نگرانند و دل سوزانند، ليكن خدا و پيامبر خد، به اين امر توجه ندارند، و در روزگارى كه هنوز اسلام، مكتبى تازه پاست، محمد آن را همينگونه رها مىكند و مىرود...؟ واقعاً جاى تكرار سخن ازرى است: «تعالى الله عمايقوله...» بارى، سخن درباره اهميت حكومت در اسلام بود و اهميت توجه به فلسفه سياسى اسلام، يعنى رهبرى عادل و محتواى غدير و اشارات و تصريحات خود پيامبر اكرم «ص» در اين باره. و از اين جمله است اين سخن پيامبر اكرم در دنباله حديث يادشده:
و خداوند، در آن روز، نعمت را برامت من كامل كرد.
و اين نعمت كامل گشته با نصب على بن ابيطالب براى حكومت، نعمت رسالت و هدايت اسلامى است و زيستن سعادتمندانه و انساني، در قلمرو خدايى ولايت و سرپرستى اهل حق و ائمه عدل، كه بشريت اگر بدان رسيد كه رسيد، و گرنه بايد تا دامنه قيامت در راه تحقق آن بكوشد. به ديگر سخن، اين نعمت كه پيامبر مىگويد، يعنى همان چيز كه با نصب و تعيين على بن ابيطالب براى حكومت و خلافت، به مردم داده شد، و با كنار زدن على از صحنه حكومت و سرنوشت اسلام، از مردم گرفته شد.
سپس پيامبر در همان حديث مىگويد:
خداوند دين اسلام را براى امت من برگزيد.
يعنى اسلام كامل شده به وسيله حكومت عادل را خداوند برگزيد و صورت كامل و نهايى دين قرار داد. اسلامى كه تا محمد بود محمد را داشت، و سپس در متن خود چيزى ندارد جز قرآن و على و لاغير. اسلامى كه به گفته يكى از شاعران معاصر مصرى:
لئن قيل اسلام و ما قيل حيدر(8)
فذلك قلب ليس ينبضه دم
ـ اگر بگويند اسلام و نام على را با آن نبرند، اين قلبى است كه خونى در آن جريان ندارد.
آرى، اينگونه پيشوا... نه يزيد و وليد، نه حجاج و خالد قسرى، نه هارون الرشيد و متو كل عباسى...
---------------------------------------------------------------------
پاورقی: 1- و خوشبختانه مىنگريم كه از ميان جهان سنت، از يك فرستنده مشهور، در قرن چهاردهم اسلامي، همين فرياد را مىزنند كه شيعه در طول چهارده قرن زده است: «من انكر الغدير فقد انكر الاسلام بالذات».
2- مقصود، برادر خدايى و دينى و مسلكى است و اشاره است به واقعه «مواخات» و پيمان برادرى بستن ميان اصحاب، كه در آنجا پيامبر مىان دو تن، دو تن، از اصحاب خود پيمان برادرى بست. و چون به خود رسيد، مىان خويشتن و على پيمان برادرى بست و على را برادر ايمانى خويش قرار داد.
3- آيا يك انسان عادى كه طرحى را پى افكنده و كارى را به سامان رسانيده است بى وصيت و بى وصى مىشود، صرف نظر از مقام پيامبرى؟
4- «شرح نهج البلاغه»، ج 9/248 ـ چاپ محمد ابوالفضل ابراهيم، مصر.
5- اين روايت را علامه امينى; از اين مآخذ معتبر اهل سنت نقل كرده است: «سنن بيهقى»، ج 8/149 (از صحير مسلم»، «سيرة عمر»، تاليف ابن الجوزى /190 «الرياض النضرة»، ج 2/74، «حلية الاولياء»، ج 1/44، «فتح البارى» (شرح صحيح بخارى)، ج 13/175 (از صحيح مسلم) ـ «الغدير»، ج 7/132 ـ 133.
6- «الامامة و السياسة»، ج 1/22.
7- «تاريخ طبرى»، ج 6/170 «الامامة السياسة»، ج 1/151.
8-«الغدير»، ج 1/283.
***

محتواى غدير حقيقتى ابدى است

اصولاً نگريستن به واقعه غدير به چشم يك امر تاريخى كه قرونى بر آن گذشته است،نگريستن به واقعه غدير خلاف فهم دين است و فهم اين واقعه. صورت ماجراى غدير، يك امر تاريخى است كه 14 قرن بر آن گذشته است، اما محتواى آن چه؟ بر خود اسلام نيز 14 قرن گذشته است. بر دعوتهاى اسلام: دعوت به يكتا پرستي، حريت، عدالت، نماز و زكات و جهات و امر به معروف و نهى از منكر نيز 14 قرن گذشته است، اما اينها حقايق زمانى نيستند، حقايق ابديند. اينها را با واحد «زمان» نميتوان سنجيد، با واحد «انسان» و واحد «حيات انساني» بايد سنجيد. و به ديگر سخن، اينها حقايق خداييند كه تا جاودان دگرگونى نيابند، چنانكه قرآن فرموده است: «ولن تجد لسنة الله تحويلا». محتواى غدير نيز يكى از همين حقايق خدايى و ابدى است، كه تا هر لحظه كه فجر بدمد و طلوعى باشد و روزى آيد، حقيقت آن ـ از نظر منطقى الهى بايد حكم بر زندگى و زندگيها باشد.
اگر بخواهيم در اين باره سادهتر از اين سخن بگوييم، يعنى سخنى بگوييم در سطر مسائل ملموس انساني، بايد به كلام دكتر عبدالعزيز الدورى توجه كنيم:
تاريخ امت اسلام، يك واحد پيوسته و مربوط به هم است، مانند حلقه هاى يك زنجير يا بستر يك رود، كه پارهاى از آن، زمينه پاره ديگر است. وضع كنونى امت، نتيجه سير تاريخى گذشته است، و سرآغاز راه گشايى به سوى آينده. بنابراين، در تاريخ ما هيچ انقطاع و گسستگى وجود ندارد و هيچ پديدهاى در آن، بدون ريشه و زمينه پيشين وجود نمييابد. پس براى درك وضع كنونى امت (و اينكه چه علتهايى باعث انحطاط امت شد، و چه چيزهايى هم اكنون موجب پيش افتادن مىشود)، بايد ريشه هاى فرو ـ رفته در گذشته و روش زندگى امت را در خلال قرون و اعصار پيشين درك كنيم. اين سخن بدان معنى نيست كه بايد به عقب بر گرديم، نه، بلكه به اين معنى است كه بايد ذات و هويت امت مسلمان را (با تامل در گذشته، و چگونگى حكومتها و زندگانىها) بفهميم و با كنار ريختن پوسته هاى صرفاً تاريخى آن، براى حركت دادن مسلمانان به پيش، يك جنبش سازنده تدارك بينيم. هر امتى دوره هاى انقلابى داشته است. در تاريخ اسلام نيز دوره هاى متفاوتى وجود يافته است. ممكن است تاثير يك دوره بسيار دور، در وضع كنونى امت، از يك دوره بسيار نزديك بيشتر باشد... (1)
اكنون با توجه به آنچه گفته شد، حتى يك خواننده جوان ـ كه شايد خود را فارغ از اين بحثها و چند و چونها تصور كند، يا سرى در اين سرها نداشته باشد، يا اطلاعاتى در اين مقوله به دست نياورده باشد ـ مىتواند بفهمد كه اين همه اهتمامى كه هم از روزگاران قديم به مسئله غدير مىشده است و تاكنون نيز ادامه دارد، از اينجاست. و از اينجاست كه پس از پيامبر اكرم، على بارها بدان احتجاج كرده است (2). و همين گونه شخصيتهاى اسلامى ديگر، مانند بانوى اكرم فاطمه زهرا، امام حسن مجتبي، امام حسين، عبدالله بن جعفر، عمار ياسر، اصبغ بن نباته، قيس بن سعد انصارى، و حتى عمر و بن عاص و عمر بن عبدالعزيز و مامون عباسى.(3)
و از اينجاست كه امام محمد باقر و امام جعفر صادق و امام على بن موسى الرضا، (ع)، غدير را مطرر كرده اند و روز غدير را عيد مىگرفته اند و به مردم يادآورى مىكرده اند كه «غدير» بزرگترين عيد اسلام است.
ثقة الاسلام كليني، در كتاب «كافى» (4) روايت كرده است، به اسناد خويش، از حسن بن راشد كه:
به امام جعفر صادق گفتم: «فدايت شوم، براى مسلمامانان بجز دو عيد (فطر و قربان) عيد ديگرى هست؟» فرمود:«آرى اى حسن! عيدى است از اين دو برتر وبالاتر». گفتم: «آن عيد كدام است؟» فرمود: «روز نصب اميرالمومنين به پيشوايى امت».
نيز فيّاض بن محمد بن عمر طوسي، به سال 259، در حالى كه به90 سالگى رسيده بوده است، جريان روز غديرى را شرر داده است ك در آن روز، به حضور امام ابوالحسن على بن موسى الرضا«ع» رسيده است. فياض بن محمد طوسى گويد:
در آن روز غدير، ديدم كه امام رضا، جمعى از دوستان خود را براى صرف غذا نگاه داشته بود. به خانه هاى آنان زى طعام و هديه و جامه حتى انگشترى و موزه فرستاده بود. سر و وضع دوستان و خدمتگاران خود را تغيير داده بود. در آن روز با وسايل پذيرايى تازه ـ غير از آنچه در ديگر روزها در خانه امام به كار مىرفت ـ از آنان پذيرايى مىشد، و امام همواره فضيلت و عظمت آن روز را و سابقه ديرينش را در تاريخ اسلام شرح مىداد (5)
در اينجا كه سخن در استدلال و استشهاد به حديث غدير است و جريان نصب اميرالمومنين على بن ابيطالب (ع) به امامت و خلافت، به دست خود پيامبر اكرم (ص)، و در حضور120 تن مسمان، آن هم در ميان راه و در دل بيابانى تفتيده و در شرايطى مهم، ممكن است اين سوال براى برخى پيش آيد كه چرا در روز سقيفه كه جريان به خلافت رسيدن خليفه اول، ابوبكر بن ابى قحافه، پيش آمد، خود امام به حديث غدير استشهاد نكرد؟
پرستش شيخ سليم بشرى مصرى (نامه 101)
خوب است اين پرستش و پاسخ آن را، از زبان دو عالم بزرگ سنى و شيعه بشنويم. اين دو عالم، يكى شيخ سليم بشرى مالكى مصرى شبرخيتى (1248 ـ 1335 ه'.ق) است، از عالمان بزرگ مصر در سده اخير، كه دو بار به رياست الازهر رسيد. (6) و ديگرى، مصلح علامه سيد عبدالحسين شرف الدين موسوى عاملى لبنانى (1290 ـ 1377) از بزرگان علما و مراجع و مصلحين و فقه اى اجتماعى و آزاديخواه شيعه.
ميان اين دو عالم مسلمان، 112 نامه، در مسائل دقيق دينى و ايدئولوژيكى اسلامى ردوبدل شده است. نامه هاى شيخ سليم شبرى نوعاً به صورت پرسش است و طرح موضوع، و نامه هاى شرف الدين پاسخ و توضيح. البته در آخرين نامه هاى سليم بشرى، به يك سلسله اعترافات بر مىخوريم در برابر حقايقى كه سيد شرف الدين ابراز داشته است. اين نامه ها، بجز نثر بليغ و بلندى كه دارد و نمونه عالى بلاغت عربى است، حاوى بسيارى از حقايق اسلام است، با بيانى روشن و منطقى و جذاب. مجموعه اين نامه ها كتاب كم مانند «المراجعات» را پديد آورده است، كه متن عربى آن تاكنون بارها به چاپ رسيده است (7) و به چند زبان نيز گردانيده شده است.
شيخ سليم بشرى، در نامه 101، با اشاره به پذيرفتن حقايقى كه شرف الدين در نامه هاى پيشين بر او عرضه داشته است چنين مىگويد:
حقيقت محض آشكار شد، خدا را شكر. تنها يك چيز مانده كه ناشناخته است و من از آن تصور روشنى ندارم. آن را با تو در ميان مىگذارم تا پرده از آن برگيرى و علتش را بازگويي. چرا امام، در روز سقيفه، با ابوبكر و بيعت كنندگان با او، به نصوصى (احاديث صريحى) كه درباره خلافت او بود، و شما شيعه همواره تكيهتان بر اين نصوص است، استدلال نكرد؟ آيا شما شيعه، از خود علي، بهتر از اين امور خبر داريد؟
پاسخ شرف الدين (نامه 102)
همه مردم مىدانند كه امام و ديگر دوستانش، از بنى هاشم و غير بنى هاشم، در بيعت با ابوبكر حضور نداشتند و پا به سقيفه نگذاشتند. آنان از سقيفه و آنچه در سقيفه مىگذشت دور بودند. آنان با همه وجودشان سر گرم مصيبت بزرگ بودند: مرگ پيامبر، و به وظيفه واجب و فوري، كفن و دفن پيامبر (ص) پرداخته بودند. و جز به اين حادثه به چيزى نمىانديشيدند. از طرف ديگر، تا آنان مشغول جمع كردن بدن پيامبر و اداى مراسم نماز و دفن او بودند، مردم سقيفه كار خود را كردند و مسئله بيعت با ابوبكر را سر و صورت دادند. و از باب رعايت احتياط و دور انديشي، در برابر هر نظر يا حركت مخالف، كه باعث درهم ريختن تشكيلاتشان مىشد، متفقاً ايستادگى مىكردند.
بنابراين، على كجا بود و سقيفه كجا؟ على كجا بود و ابوبكر كجا؟ على كجا بود و بيعت كنندگان با ابوبكر كجا، تا بتواند براى آنان استدلال كند؟ و پس از آنكه جريان سقيفه راه افتاد و زمام امور را آنان به دست گرفتند، شد آنچه شد، از سويى زيركى كردند و از ديگر سوقلدرى و خشونت نشان دادند. و چنان شد كه نه على و نه غير علي، هيچ كس نمىتوانست به حيث استدلال كند. كسى گوش شنيدن يا امكان انعطاف به طرف مضمون حديث نداشت؟ آيا در زمان ما، چند نفر مىتوانند با كسانى كه قدرت را در دست دارند درافتند، به طورى كه قدرت آنان را از ميان بردارند و دولتشان را سرنگون كنند؟ و آيا اگر كسى قصد چنين كارى داشته باشد آزادش مىگذارند؟ هيهات، هيهات. و اكنون تو گذشته را به بازمان حاضر بسنج، كه مردم همان مردمند و زمانه همان زمانه است.
از اينها گذشته، على در آن روز، براى استدلال و استشهاد، نتيجه اى نمىديد جز بر پا شدن فتنه و آشوب و در آن شرايط (كه اسلام دوران نخستين خويش را مىگذرانيد و نهال دين تازه كاشته شده بود)، ترجير مىداد كه حق او ضايع شود اما شر و آشوبى برپا نگردد. على بخوبى متوجه خطرهايى بود كه دين اسلام و كلمه «لا اله الا اللّه» را تهديد مىكرد. در واقع، على بن ابيطالب در آن ايام به مصيبتى گرفتار شده بود كه احدى بدان گونه مصيبت گرفتار نشده است، زيرا بار دو امر بزرگ بر دوش على سنگينى مىكرد: يكى خلافت اسلام، با آنهمه نص و وصيت و سفارشى كه از پيامبر درباره آن رسيده بود، و اينهمه، متوجه على بود و در گوش او فرياد مىكشيد و با شكوهاى دلگداز و جگر خراش او را به شور و حركت فرا مىخواند. دوم آشوبها و طغيان هايى كه ممكن بود منتهى شود به از هم پاشيدن جزيرة العرب و مرتد شدن اعراب نو مسلمان، و ريشه كن شدن اسلام و مىدان يافتن منافقان مدينه و ديگر اعراب منافق و دو رويى كه به نص قرآن، اهل نفاق و دو رويى بودند و كافر ماجراتر و نفاق پيشهتر از هر كس ديگر بودند و از هر كس ديگر دورتر بودند از فهم و هضم حدود احكام خدا (8) و اينان با از ميان رفتن پيامبر (ص) قوت يافته بودند. آرى مسلمانان در آن روز، پس از رحلت پيامبر، مانند گلهاى بودند سيل زده، در شبى زمستانى، گرفتار شده ميان گرگهاى خونخوار و حيوانات درنده و مسيلمه كذاب و طليحة بن خويلد و سجار بن حرث، و رجاله هايى كه دور و بر اينان گرد آمده بودند و براى محو اسلام و مسلمين پاى مىفشردند. علاوه بر اين، دو امپراطورى روم و ايران، در آن روزگار، در كمين اسلام بودند. و به جز اينها همه، ده ها مانع و مشكل ديگر بود كه همه در حال كين توزى با محمد و خاندان محمد و اصحاب محمد بودند و براى گرفتن انتقام خود از اسلام (كه همه اعتبارات اشرافى و امكانات مختلف استثمار را نابوده كرده بود)، به هر وسيلهاى دست مىزدند. مىخواستند اسلام را براندازند و ريشه اش را بكنند. و در راه اين مقصود، با نشاط و شتاب گام بر مىداشتند. چون مىديدند كه با مرگ رهبر اسلام، براى كارشكنى و تخريب فرصت خوبى پيش آمده است. از اين رو مىكوشيدند تا اين فرصت را مهار كنند و از بى سرپرست شدن مسلمانان، پس از استقرار يك نظام داخلى، بهره گيرند. آرى، در چنين شرايطي، على بر سر دو راهى بزرگ رسيد. و طبيعى بود كه مانند على بن ابيطالبي، حق خلافت خويش را فداى اسلام و مسلمين كند و چنين هم كرد.
نهايت براى اينكه نظريه خلافت حقه اسلام را، كه خلافت خودش بود، حفظ كند و در برابر كسانى كه حق اسلامى خلافت را از او سلب كردند (9) موضع گيرى لازم را كرده باشد ـ البته آن هم باز به صورتى كه شق عصاى مسلمين نشود و فتنه برنخيزد و فرصت به دست دشمن داده نشود ـ براى اين مقصود، در خانه نشست و بيعت نكرد، تا اينكه او را بزور ـ اما بى خونريزى ـ از خانه به مسجد آوردند. در صورتى كه اگر على خود به پاى خود براى بيعت رفته بود، حجتى براى خلافت او نميماند و براى شيعه (و هر طالب حقّى) برهان حق آشكار نمىگشت. اما على با اين روش خود، دو كار كرد: هم اسلام را حفظ كرد و هم صورت شرعى خلافت حقه اسلام را نفراموشاند. و چون نگريست كه در آن روز و آن شرايط، حفظ اسلام و خنثى كردن فعاليتهاى دشمنان اسلام، متوقف است بر عدم درگيرى او (با سران امت)، چنين كرد و با خلافت سقيفه در نياويخت. و اين همه براى حفظ امت بود، و حراست شريعت، و نگهداشت دين، و چشمپوشى از مناصب خويش براى خدا، و اداى امرى كه شرعاً و عقلاً بر او واجب بود، يعنى علم به اهم (حفظ اسلام و مسلمين) و ترك مهم (حفظ خلافت حقه)، در مرحلهاى كه دو تكليف تعارض كنند. اين است كه شرايط و محيط آنروز، نه به على اجازه مىداد كه شمشير در ميان مردم گذارد، و نه جامعه آن روز مدينه را ـ جامعه نو مسلمانان را ـ زير ضربه هاى استدلال و سخنرانى و تكفير و تخطئه آ خرد و منزلزل و متشنج سازد. و با اين همه كه گفتيم، على و اولاد على و عالمان شيعه، از آن روز تا امروز، همواره با روشى حكيمانه، احاديث وصايت را ذكر كرده اند و نصوص روشن نبوى را در اين باره نشر داده اند. چنانكه بر مردم آگاه پوشيده نيست. والسلام (10).

تذكار

در اينجا عبارت اين مصلر شريف علوي، و عالم بزرگ و مجاهد شيعى، كه مقام او در بيان حقايق آل محمد و مبانى تشيع، مورد قبول همه است، اين است:
و مع ذلك فانه (علياً) و بنيه، و العلماء من مواليه، كانوا يستعملون الحكمة فى ذكر الوصية، و نشر النصوص الجلية...
و بدين گونه شرفالدين، به اين حقيقت اشاره مىكند كه خود امام على و ديگر امامان و عالمان شيعه، در مورد ياد كردن حق خلافت و خلافت حق، همواره حكمت را رعايت مىكردند و با به كار بردن فرزانگى و هوش و درايت، در آنباره سخن مىگفتند. مصالر اسلام و مسلمين و مصالر خود حق را در نظر مىگرفتند و هم شرايطى زمانى و مكانى و ديگر مقدمات و مقارناتى را كه رعايت آنها براى نشر حق و تربيت مردم بر پايه مبانى حق لازم است. اين حالت در بزرگان معاصر، از جمله خود صاحب «الغدير» نيز مشاهده مىشد. بنابراين، آيا درست است كه عدهاى اشخاص گوناگون، با صلاحيت و بى صلاحيت، با سواد و بيسواد، وارد به قضايا و غير وارد و ناآشنا به مسائل زمان و نسل و سياست دنياى اسلام، مولف سطحي، روضه خوان، درست است كه اينگونه اشخاص، به نام دفاع از امامت و نشر مبادى والاى تشيع و تفهيم مقام ولايت و... وارد معركه شوند، معركه بس حساس اجتماع، و خود را ولايتى بدانند و از منبر و تاليف استفاده كنند و هيچ حكمتى را در نظر نگيرند. و حتى ديده شده است كه الفاظ سنگين و مناسب و با حشمت و در خور مقام تشيع يا ديگر معاريف اسلام نيست و كلماتى است كه بدون وقوف و بدون اطلاع از مصالر كلى دين و بدون در نظر گرفتن هر مصلحتى و امرى ادا مىشود. اين كارها، جز انحطاط بخشيدن به ذهن دينى جامعه و تبديل كردن ايدئولوژى عالى تشيع به يك سلسله مسائل از هم گسسته و بى حكمت، هيچ نتيجه ندارد. و چه بسا باعث تزلزل اركان معنويت شود. خدا خود جامعه را از نتايج سوء اعمال دانسته يا ندانسته اينان نگاه دارد.
اين بود سخنى كوتاه درباره اهميت جوهرى واقعه غدير. و خلاصه اينكه درست است كه اكنون سالها از اين واقعه گذشته و تاريخ سير خويش را كرده است، اما اين حقيقت از چند نظر، براى هر مسلمان، در هر روز، مطرر است، از جمله از نظر عقيده ديني، چه حقيقت غدير، براى مسلمانى كه به پيامبر ايمان آورده است و مىخواهد از گفته ها و دستورهاى پيامبر پيروى كند و سنت پيامبر را عملى سازد و هيچيك از خواسته ها و ارشادات او را ترك نكند، تا دامنه رستاخيز مطرر است، و جزؤ حقيقتى است كه همواره با خورشيد طلوع مىكند و در متن لحظه ها تكرار مىشود. از نظر عملى و اجتماعى و پيدا كردن خط مشى سياسى ـ دينى در راه مبارزات انسانى و ضد استعمارى ـ كه امروز يگانه وظيفه اهل قبله است ـ نيز چنين است. چرا؟ چون از نظر اجتماعات انسانى و اسلامي، اگر مفهوم غدير، جديت خويش را در اذهان و افكار بازيابد، به بازسازى موفق خواهد گشت. و از اين رهگذر مىتوان جوامع اسلامى را متوجه يك وحدت جوهرى و حكومت راستين اسلامى كرد، حكومتى مسانخ حكومت معصوم.
به عبارت ديگر، اگر امروز، روز غدير (18 ذيحجّه) سال 10هجرى نيست، و على بن ابيطالب در ميان ما نيست، و ما در آن روز نبوديم و در حضور پيامبر با او بيعت نكرديم، اما به حكم مبانى دينى و اسناد متواتر و قطعى اسلامى سنّى و شيعي، مسلمانان بايد، هم اكنون، در سطر رهبرى، به دنبال خواسته پيامبر روند، خواسته پيامبر در اين روز. و آن خواسته بيعت با رهبريى است مسانخ رهبرى على.و اطاعت از آن.
--------------------------------------------------------------------
پاورقی:
1- «الجذور التاريخية للشعوبية» /5ـ6
2- «الغدير»، ج /159ـ196.
3- «الغدير»، ج /196ـ213.
4- ج 1/303
5- «الغدير»، ج 1/287.
6- براى شرح حال وي، از جمله «الاعلام» زركلي، ج 3/180
7- چاپ اخير آن، چاپ 17، اكنون در مصر، در حال انجام يافتن است.
8- سوره 9 (توبه)، آيه 97.
9- و در حقيقت اين حق، حق تنها فرد او نبود، حق اسلام و مسلمين بود، حق قرآن و قبله بود، حق همه احكام و حدود خدا بود و شهرها و مردمان در طول تاريخ.
چون با حكومت او بود كه همه شهرها و مردمان به حقيقت سعادت مىرسيدند.
10- ( المراجعات )31ـ33.

***

فلسفه سياسى اسلام

پس از آنچه گفته شد، به شكل فلسفه سياسى اسلام مىرسيم. برخى چنين پنداشته اند،فلسفه سياسى اسلام يا چنين به پنداشتها داده اند، كه در اسلام، راجع به امامت و رهبرى (فلسفه سياسي)، تاكيد و تبيينى نشده است، و به اصطلح، اسلام فلسفه سياسى ندارد. و اين امر را كه خود پنداشته اند ـ نقص مجموعه فرهنگى و تربيتى اسلام خوانده اند. البته اگر چنين پندارى درست باشد، اين خود نقص خواهد بود. اما اين ايراد تنها بر روشى وارد است كه مىخواهد چنين وا نمايد كه: پيامبر اكرم، در طول مدت بيش از بيست سال پيامبرى ـ كه صدها تعليم آورده و جزيترين چيزها حتى آداب و رسوم ورود به حمام را فرموده است ـ لام تا كام، درباره رهبرى امت و سرنوشت مسلمانان و قرآن و قبله و آينده ابدى اسلام چيزى نگفته است ـ كارى كه از يك آدم عادى نيز سر نميزند. نيازى نيست كه بگوييم اين سخن، بر خلاف خود سنت است، زيرا پيامبر خدا از روز آشكار كردن دعوت تا دم مرگ ـ بر پايه مآخذ خود اهل سنت و صرف نظر از مدارك شيعه ـ لحظهاى سخن گفتن درباره اين موضوع مهم و تاكيد و تبيين آن را فرو نگذاشته است. مآخذ و كتب حديث و سنت اسلام، از اين احاديث مملو است، يعنى احاديث ارشاد امت به امامت. جالب توجه است كه طبرى، مورخ معروف، نوشته است:
و فرق رسول الله «ص» فى جميع البلاد التى دخلها الاسلام عمالا على الصدقات (1)
ـ پيامبر اكرم، كارگزاران خود را به همه شهرها و سرزمينهايى كه مردمان آنها مسلمانان شده بودند فرستاد تا اموال عمومى و سهم بيتالمال را بستانند و به مركز اسلام بفرستند.
اكنون آيا چنين دينى به تشكيل حكومت دينى و مسائل سياسى نظر ندارد؟ آيا چنين دينى مىتواند صرف يك رشته پندهاى اخلاقى و عقايد اخروى باشد بدون نظام رهبرى و فلسفه سياسي؟ و آيا چنين پيغمبرى كه به همه شهرهاى مسلمان شده، براى جمع آورى وجوه بيتالمال كارگزار مىفرستد و در صدد تشكيل حكومت و قدرت مركزى و نظام مالى بر مىآيد و اين حكومت را تشكيل هم مىدهد و صدها حكم مالى و اقتصادى و اجراى حد و قصاص و تنظيم سپاه و كسب قدرت تشريع مىكند، مىشود نسبت به جانشين و خليفه پس از خود و سرنوشت آينده قرآن و امت كلمه اى بر زبان نيارد؟ نه، نمىشود. و روح دين اسلام و اصل اسلام محمد همان است كه ائمه طاهرين و عالمان بزرگ شيعه گفته اند. تعليمات عاليه على نيز در همين راه بوده است، چنانكه درباره «نهج البلاغه» گفته اند:
معظم خطبه فى السياسة و اقلها فى الزهد (2).
ـ بخش عمده خطبه ها و سخنان نهج البلاغه درباره سياست است، و اندكى از آن درباره زهد و اندرز.
و همين است دين زنده، و جزاين نمى تواند باشد.
در «قرآن كريم» نيز آيات چندى درباره رهبرى آمده است (3) ـ چنانكه پيشتر اشاره كرديم. پس در اسلام فلسفه سياسى به جديترين صورت و از آغاز كار دعوت، مطرح بوده است، و جزء اركان اصلى قرار داده شده است (4). و علما و سلف شيعه، از آغاز و از ميان خود صحابه، به اهميت مسئله رهبرى توجه داشتند و عدالت را در آن، شرط قطعى مىدانستند. در طول تاريح هيچگاه از اهميت آن و پراكندن و ياددادن اين اهميت غفلت نكردند و تن نزدند. و بجز آنچه از نظر عملى انجام دادن و بزرگان شيعه از روز سقيفه تا روز عاشورا و... همواره با حكومت غير عادل درگير شدند، تا جايى كه خون خود را دادند، بجز اينها، در عرصههاى فكرى نيز درباره اهميت آن همى كار كرده اند و كتاب نوشته اند.
و با يد دانست كه بجز حركت عينى عاشورا در تعيين فلسفه سياسى اسلام و تصحيح حكومت و رهايى بخشيدن اسلام و مسلمين از دست حكومتهاى مسرف و كذاب، اقدامات مهم و متعدد ديگرى از ائمه طاهرين به ظهور رسيده است و تعليمات روشنفگرى آموخته شده است، از جمله، اين تعليم از امام ابوالحسن على بن موسيالرضا (ع):
ان الامامة زمام الدين و نظام المسلمين (5)
امام رضا (ع)، رهبرى و امامت را شيرازه دين و مايه نظم مسلمين مىداند، كه بدون نظم و شيرازه، هيچ امتى نه بر سر پا مىايستد و نه در جهان نفوذ مىكند. و از اين نمونه، تعليم والا، بسيار است. و همين بود كه دانشمندان و فيلسوفان و متكلّمان و مفكّران و اديبان و شاعران شيعه سپس كوشيدند تا اين مفاهيم را بگسترانند. و اگر قسمت عمده متكلمان و علماى بزرگ ديگر مذاهب اسلامى كوشيدند تا اين گونه در ميان امت رواج دهند كه اطاعت از هر فاسق و فاجرى وظيفه شرعى اس، علماى شيعه يكصدا گفتند، نه چنين است، فقط امام معصوم، فقط حاكم عادل.
حافظ محيى الدين يحيى نووى شافعى (م ـ 676) عالم و محدث معروف اهل سنت، در كتاب شرر «صحير مسلم» مىگويد:
همه اهل سنت از فقها و محدثين و متكلمين، بر اين عقيده اند كه خليفه و حاكم به خاطر فسق و ظلم و تعطيل احكام خدا عزل و خلع نمىشود، و خروج و قيام عليه او نيز جايز نيست، فقط بايد او را پند داد (6)! در مسائل و احكام فقهى نيز، بدين موضوع، به طور آشكار بر مىخوريم، از جمله درباره نماز جمعه و احكام آن: مسلمانان همگى نماز جمعه را واجب مىدانند... ولى در اين امر اختلاف دارند كه آيا در وجوب نماز جمعه، وجود سلطان يا نايب او شرط است، يا در هر حال، واجب است؟ حنفيان و شيعيان وجود سلطان يا نايب او را شرط مىدانند... و شيعه عدالت سلطان را نيز شرط كرده اند، و گرنه بود و نبودش يكى است. اما حنفيان عدالت را شرط نمىدانند (7).
و حتى مصلر اجتماعى روشنفكرى چون رفاعه رافع الطهطاوى مصرى (8) مىگويد:
... حاكم نماينده خداست و تنها داور كارهاى او، وجدان اوست. و محكومان يعنى توده مردم، بايد به طور مطلق از فرمانروايان خود اطاعت كنند... و اين دنباله عقايد فقهايى چون ماوردى و اشعرى و ابن جماعه است (9)...
اكنون اين طرز تفكر و جهان بينى را مقايسه كنيد با آنچه شيعه بدان معتقد است، و فارابي، به عنوان يك فيلسوف شيعي، آن را پيشنهاد مىكند، چنانكه مورخان فلسفه گفته اند و حتى اين طرز تفكر را دليل تشيّع او دانسته اند:
از تمايل فارابى به تشيع از آنجا آگاه مىشويم كه او نيز فلسفه را به طرف سياست سوق مىداد. و اين راهى بود كه همه پيروان تشيع، براى سرنگون ساختن قدرت حاكمه و اقامه نظامى سياسى كه امام در راس آن باشد گام بر مىداشتند. به عقيده ايشان امام هم هادى است و هم مهدي، بدين معنى كه عقل فعال (يا نيروى غيبى و الهي) به نور خود او را راهنمايى مىكند و او مردم را در پرتو اين نور راهبرى مىفرمايد (10).
و بدين سالن فارابي، «مدينه فاضله» خود را بر پايه امامت پى ريخت. گذشته از او ديگر علما و فلاسفه شيعه ـ پيش از فارابى و پس از او ـ همواره درباره اين تعليم حياتى سخن گفتند.
ابن سينا به اهميت فلسفه «نصّ» (محتواى غدير) توجه داد.
خواجه نصيرالدين طوسى در «تجريد» نوشت: «لانّهُ حابظ للشّرع»، چرا امام معصوم و حاكم عادل لازم است، چون تنها چنين پيشوايى نگهبان دين است.
شيخ الطّايفه، عالم بزرگ اسلام، محمد بن حسن طوسي، در آغاز كتاب «تلخيص الشافي» در شرح اهميت موضوع «امامت» چنين گفت:
فانى رايت اهم الامور و اولاها، و آكدالفرائض و احراها للمكلف ـ بعد النظر فى طريق معرفة الله تعالى و صفاته و توحيده و عدله ـ الاشتغال بالنظر فيما يعود الاخلال به يالضرر على ما حصل له من المعرفة، و يرجع التفريط فيه بالنقض على ما ثبت له من التوحيد و العدل، لانه متى لم يفعل ذلك لم يكن مستكملا لجميع شرائط التوحيد، بل يكون مخلا ببعضها...و هو الامامة.
ـ من ديدم كه مهمترين و سزاوارترين امور و موئكدترين و شايسته ترين فرايض دينى مكلف، پس از تحصيل معرفت خدا و علم به توحيد و عدل و ديگر صفات خداوند، تحصيل علم و معرفت به چيزى است كه اخلال به آن و سهلانگارى در آن به توحيد و معرفت خدا زيان مىرساند و كوتاهى كردن درباره فهم آن و اعتقاد يافتن به آن، اعتقاد توحيد را نقض مىكند، زيرا اگر مكلف، درباره اين موضوع، اطلاع و معرفت درست نداشته باشد، شرايط توحيد را كامل نكرده است، بلكه برخى از شرايط ايمان به توحيد را تباه ساخته است (11)... اين موضوع، «امامت» است.
و علامه حلّي، در آغاز كتابى كه درباره امامت نگاشت، به نام «منهاج الكرامة» چنين آورد:
فهذه رسالة شريفة منيفة، اشتملت على اهم المطالب فى احكام الدين، و اشرف مسائل المسلمين. و هى مسالة الامامة.
مينگريد كه يكى از بزرگترين علماى اسلام و شيعه، امامت و مسئله رهبرى و فلسفه سياسى را، مهمترين حكم دين و شريفترين مسئله مسلمين مىخواند.
تامّل در سخن شيخ طوسى و علامه حلى و ديگر علماى پيشين شيعه، كه مذهب تشيع را با نظر فلسفى، تحليل كرده و شناخته بودند، روشن مىكند كه در اين مذهب (و به سخن درستتر: در دين اسلام)، فلسفه توحيد و فلسفه امامت، يعنى فلسفه الهى و فلسفه سياسى مكمل يكديگرند، و پس از شناختن خدا شناختن رهبر است و اين جزؤ دين بلكه عين دين است. اگر در همه جهان و در سراسر تاريخ بشر و در ميان همه مكاتب و مذاهب و نظامها و ايدئولوژيهاى عالم، ايدئولوژيى به اين مرحله مترقى يافتيد، كه پس از ايمان به خدا، ايمان به رهبر معصوم را جزؤ دين قرار داده باشد، بيابيد و ما شيعه را نيز آگاه سازيد، كه آن كدام است. اين است نهايت مرتبه بلوغ انسان، در زندگى در اين سياره.
در ضمن، سخنان اين متفكران و عالمان بزرگ شيعى را مقايسه كنيد با سخن متفكران بزرگ اهل سنت، از جمله كسى كه او را «حجة الاسلام» خوانده اند يعني: عزالي. وى مىگويد:
اصول ايمان سه است: ايمان به خدا، ايمان به رسول او، ايمان به آخرت. جز اينها هر چه هست فروع است (12)
او بدين گونه، ايمان به حكومت و امامت را جزو اصول نميشمارد. و اين، مىراندن روح اسلام و پايمال كردن نقش تاسيسى اسلام است در جهت اجتماع و از نظر ايدئولوژيك. و اين حتى خلاف همان ايمان به خدا و ايمان به رسول است، زيرا در كتاب خدا و سنت رسول، مسئله وجوب اطاعت از «ولي» و «اولوالامر» و «امام عادل معصوم»، همواره مطرر شده است. و پايه اصلى اسلام ـ از نظر اجتماعى ـ همين است، زيرا اسلام دينى صرفاً اخلاقى و آخرتى نيست. اسلام براى تامين همه جهات و مسائل بشرى است. و شيعه بر اين اساس، امامت و ايمان به پيشوا را جزو اصول مذهب خويش مىداند. اما غزالي، به خاطر رعايت جانب دستگاه خلافت، دين ابدى و متحرك اسلام را، فاقد فلسفه سياسى و موضع اجتماعى معرفى مىكند. اين است نتيجه دورى از آل محمد. و اين است نتيجه صوفى گرى و خانقاه گرايى. يك بار ديگر در سخن علامه حلّى و حجة الاسلام غزالى نيك بنگريد، و آن دو را با هم مقايسه كنيد!
اين را هم، همراه دريغ و درد بسيار، بگويم كه بسيارى از عالمان شيعه اين روزگار كه به هر حال، وارث آن فرهنگند، يعنى فرهنگ خدا پرستان انسانگرايى چون ابوذر غفارى، مقداد كندى، عمار ياسر، مالك اشتر، حجربن عدي، حبيب بن مظاهر، مسلم بن عوسجه، ميثم تمار، رشيد هجرى، سعيدبن جبير، ابن سكيّت، فارابي، ابن سينا، خواجه نصير طوسي، شيخ مفيد، علامه حلي، شيخ طوسي، شهيد اول، شهيد ثاني، قاضى نور الله شوشترى، ميرزاى شيرازى، سيد جمال الدين اسدآبادى شيخ محمد خيابانى و... مسائلى را كه مطرر مى كنند همين مسائل معمولى طهارت و نجاست و اجاره و رهن و بيع و ارث و مستحبات دفن اموات است و امثال آن. بيقين اين فروع و مسائل نيز احكام دين است (البته آن مقدار معقول و مستند و صحيح آن، اگر چه به عنوان حكم ظاهرى) و تا دامنه قيامت بايد باشد و بيان شود، اما فرع است. و فروع بى اصل ـ اصل در جهت اجتماعى ـ همين است كه ملاحظه مىفرماييد. و اگر مى بينيم كه مصلح نامبرده، رفاعه رافع الطهطاوى، با حساسيت مىگويد: در كشورهاى مسلمان رسم است كه كودكان را پيش از آموختن حرفه ها، قرآن مىآموزند... ولى در همين كشورها از آموختن اصول حكومت و سياست كه بنياد حاكميت عمومى است غفلت مى كنند. و حال آنكه اين گونه تعليم، لازمه تعليم مصالح عامه است. دشوار نيست كه در هر مدرسه آموزگارى بگمارند تا كودكان را پس از فرا گرفتن قرآن و مبادى صرف و نحو عرب، اصول سياست و اداره عمومى بياموزد و آنان را از مصالح عمومى كشور دارى درست آگاه كند (13)...
اين، رسيدنه به آستانه حقيقتى است كه جزء اصول مذهب شيعه است. شيعه مىگويد بر هر دختر 9 ساله و پسر 15 ساله واجب است پنج اصل را، از روى فهم و هضم شخصى، بداند و بشناسد، كه يكى از اين پنج اصل، امامت است، يعنى حكومت عادل و ولايت اخل حق، و اينكه انسان مىتواند مطيع چه كسى باشد و با چه دستى بيعت كند.
پس با اين حساب روشن و مستند، پيداست كه گرايش به عصاره (و به اصطلاح فقها، تنقير مناط شده) محتواى غدير ـ كه طرح مدينه قرآنى و بيان فلسفه سياسى اسلام است ـ مسئله اى تاريخى و مربوط به گذشته ها نيست.و كسى كه چنين بپندارد ـ چنانكه اشاره رفت ـ از بدفهمى دين است و بياطلاعى، يا بى توجهي، به تاكيد دين بر مسائل انسان ـ جامعه. بدين گونه مىنگريد كه اين خود مىتواند آرمان والاى اسلامى و موضعگيرى انسانى و تلاش قرآنى هر مسلمان باشد، و مايه سعادت دو جهانى و سيادت و عزت اقوام مسلمان و عمل به خواسته واقعى پيامبر و تصحيح مسير و بازگشت به اصل.
اين است فلسفه اجتماعى و كمال مطلوب و آرمان والاى كسانى كه چون اين نويسنده مىانديشند، و در اين مرحله مهم، به عظمت و عمق تكليف پى برده اند، و براى تفاهم مسلمين مىكوشند و براى نشاندادن واقعيت اسلامى تشيع، و بر طرف ساختن اتهام ها و سوء تفاهم ها، و براى ايجاد وحدت راستين و سنتگرايانه، (14) و توجه دادن ذهن جامعه به اصل رهبرى مسانخ، و گستردن امكانات ماهوى واقعه غدير. و اين است راز پايدارى در شناساندن اين اصل، و گراميداشت كسانى كه در اين راه عالمانه و خالصانه گام زده اند. و اين مساله در عمق و مال خويش، از مرز اسلام و وحدت مسلمانان نيز در مىگذرد، و مسئله اى مىشود ـ چنانكه.اسلام خواسته است ـ مربوط به همه انسانها و انسانيتها...
-----------------------------------------------------------------
پاورقی:
1- «طبرى»، ج 4/1750، چاپ دخويه
2- «تاريخ الادب العربى» ـ تاليف دكتر عمر فروخ، ج 1/309
3- از جمله اين آيات، بر طبق تفاسير بسيارى از مفسران بزرگ اسلام، اعم از شيعه و سنى:
سوره 4 (نسا)، آيه 59
سوره 4 (مائده)، آيه 3، و آيه 55، و آيه 67
سوره 4 (قصص)، آيه 68
سوره 4 (احزاب )، آيه 36
سوره 4 (معارج )، آيه 1 تا 3
سوره 4 (بينه)، آيه 7
4- چنانكه در مذهب شيعه، جزؤ اصول است.
5- «سفينة البحار»، ذيل ماده «ام».
6- «المنهاج»، در حاشيه «ارشاد السارى، شرح صحيح بخارى»، ج 8/36. و اين نظر عموم متكلمين و محققين بزرگ اهل سنت است، نظير باقلانى و ابوالثنا اصفهانى و... براى ديدن نمونهاى چند از اين نظريات «الغدير»، ج 7/136 به بعد.
7- «الفقه على المذاهب الخمسة: الجعفرى، الخنفي، المالكي، الشافعي، الحنبلي» ـ تاليف شيخ محمد جواد مغنيه /137، چاپ چهارم، بيروت.
8- از مصلحان دينى و اجتماعى مصر، در سده سيزدهم (م ـ 1290 ه.ق)
9- «تخليص الابريز من تخليص باريز» /354 و 368، نقل از كتاب «سيرى در انديشه سياسى عرب» ـ تاليف دكتر حميد عنايت /32. البته هطاوى، سپس اين نظريه نادرست را به صورتى تعديل مىكند ـ همان كتاب.
1- «تاريخ فلسفه در جهان اسلامي» ـ تاليف حسنا الفاخورى و خليل الجر، ترجمه عبدالمحمد آيتى /02 4
11- اين موضوع، اصلى است اساسى در تشيع، چنانكه امام ابوالحسن على بن موسى الرضا(ع) نيز، در حديث معروف «سلسلة الذهب»، پس از ذكر كلمه «توحيد»، شراط امامت را يادآور شده به اين معنى كه بقاى توحيد و دين توحيد، به وسيله رهبرى خواهد بود معتقد به توحيد و نشر توحيد.
12- «فيصل التفرقة» /77ـ78، نقل از «تاريخ فلسفه در جهان اسلامي» /89.
13- «سيرى در انديشه سياسى عرب» /33.
14- يعنى عمل به سنت نبوى غدير و ديگر سنتهاى نبوى راجع به وصايت و امامت.

***

اهميت اعتقادى موضوع

در روزى از روزهاى خلافت امام علي(ع)، جمعه و عيد غدير (18 ماه ذيحجه) به يك روز افتاده بود. اما در آن روز خطبه اى عجيب خواند و توحيدى شگفت گفت. اين خطبه (سخنراني) را مآخذ چندى نقل كرده اند. من در اينجا ترجمه آن را به جوانان پرشور پارسى زبان ارمغان مىكنم (1). البته در ترجمه، همه بلاغت و جاذبه و رونق و آهنگ كلمات آن محفوظ نمىماند. اميد كه روزى اين مواريث عظيم و زندگى آفرين به همهْ زبانها گردانيده شود و بشريت به عمق اين تعليم و محبت و پيمان و پاكى و جهاد و اعتقاد برسد. اما در آن روز، پنج ساعت از آفتاب بالا آمده، به منبر بر آمد. در آغاز، خداى را ستايش كرد، آنگونه كه چونان ستايشي، از آن پيش، كس نشنيده بود. و ثنايى گفت خداوند را كه ديگران بدانسان نيازسته بودند ثنا گفتن. از اين خطبه آنچه در خاطر روايان ماند اينست:
خداوند را سپاس، كه سپاس را در عين بى نيازى از سپاسگزاران، وسيله اى ساخت براى اذعان خلق به پروردگارى او، و سببى افزونى رحمت را، و راهى روشن، آن كس را، كه فضل بيشتر او را خواهان باشد.
من گواهى مىدهم كه جز اللّه، معبودى نيست. اوست يگانه و بى انباز. و نيز گواهى ميدهم كه محمد بنده اوست و فرستاده او. در ازل، به علم خويش، او را از ميان خلقها همه برگزيد و در ميان پيامبران نيز مرتبهاى والايش بخشيد، تا از سوى خداوند امر و نهى كند. خداوند در رساندن احكام خود، محمد را به جاى خويش قرار داد. زيرا خداوند خود به چشمها ديده نشود، و به خاطرها در نگنجد، و در لايه هاى پيچيده گمان ها و پندارهاى انسان جاى نگيرد. آرى خدايى نيست جز همان اللّه ملك جبار.
خداوند اعتراف به نبوّت محمد را با اعتراف به الهيّت خود مقرون ساخت و او را به چنان اكرامى ويژه كرد كه يكى ديگر از خلق بدان پايه نخواهد رسيد. محمد نيز شايسته اين ويژگى و عنايت بود، چه او خود را ويژه خداوند كرد بود و بيب خدا بود. آرى آن كس كه هر لحظه به گونه اى باشد به اين ويژگى نرسد، و آن دل كه دستخوش هر گمانى گردد به مرتبه محبت حق نايل آمدن نتواند.
خداوند فرمود كه بر او درود فرستيم (2)، تا گراميداشت بيشتر او باشد، و هم سببى كه درخواست درود فرستند به اجابت رسد (3). اكنون خداى بر او درود فرستد و او را از اين بيش تكريم كند و تشريف بخشد و بزرگ افزايد، تا آنجا كه عظمتش پايان يافتن نشناسد و تا جاودان هماره بر جاى باشد.
آنكه خداوند، پس از محمد، از ميان خلق، تنى چند را ويژه خويش ساخت. (4) اين ويژگان را در پرتو اعتلاى محمد اعتلا بخشيد، و رتبت محمد بديشان سپرد. تا داعيانى باشند راستين كه خلق را به سوى خداى خوانند و مردمان را خداشناسى آموزند. از اين دسته، در هر قرنى و زمانى، كس هست. خداوند اينان را در ازال بيافريد، به صورت انوارى زبان، به ستايش او گشوده، و شكر و تمجيد او در دلشان افتاده. آنگاه ايشان را حجتهاى خويش كرد بر هر كس كه به ربوبيت خدا خستو است و به عبوديت خويش معترف.
خداوند، اين ويژگان را به هنگام آفرينش ديگر آفريده ها حاضر داشت، و تا آنجا كه خود خواست، كار را به ايشان سپرد (5) و ايشان را ترجمان خواست و مشيت خويش قرار داد و زبان اراده خود ساخت.
اما با اينهمه، ايشان بندگان اويند، بندگانى كه بى دستور او سخن نگويند و همواره به فرمان او روند. خداوند خود چگونگى و احوال ايشان را نيك ميداند. ايشان براى كس آمرزش نخواهند مگر آن را كه خداى پسندد. هيچگاه دل از بيم خداى فارغ ندارند. همى احكام او را به جاى آرند و سنت الهى را پيروى كنند. از حدود خدايى در نگذرند و او را فرمان برند.
خداوند (گذشته از اين راهنمايان، از جهت ديگر نيز) خلق را در تاريكى و بيراهى نهشت و نابينا و ناشنوا رها نكرد، چرا كه به آنان عقل داد. آن را در وجودشان بياميخت و در كالبدشان بنهاد و در جانشان استوار ساخت. نيروى حواس را خدمتگار عقل كرد و در گوش و چشم و درون جاى داد. بدينسان حجت را گريبانگير همه كرد و راه روشن را به همه نمود. او با قدرت خويش به مردمان زبان گويا داد، تا يافته هاى حس و انديشه را باز توانند گفت.
پس از اين بايد بگويم، اى جماعت مومنان! خداى ـ عزوجل ـ در اين روز براى شما دو عيد فراهم كرد، دو عيد بزگر سترگ، كه يكى ازاين دو جز به آن ديگرى استوار نتواند بود. اينچنين كرد تا نيكى را در حقتان به امام رساند و از راه درست آگاهتان كند، و در پس روشندلانيتان برد از پرتو هدايت او فروغ يافته، و راهسپارتان سازد به راه روشن دين خود، و فراوان بر سرتان ريزى از نعتمهاى خويش.
بدين روي، جمعه را روز اجتماع قرار داد و همه را به شركت كردن در آن فرا خواند، تا آنچه در روزهاى هفته كردهايد تطهير پذيرد و كژى و كاستىهايى كه در كار و كسبتان روا داشته ايد، جمعه به جمعه، به هنجار آيد و تصحيح شود. هم در اين روز است ياد كرد مومنان يكديگر را، و هم پديدار شدن بيم پرهيزگاران از خداوند. و در اين روز است كه خداوند پاداش كردار نيكوكاران را چندين برابر ديگر روزها دهد. اما كار به اينجا تمام نشود، مگر آنكه هر چه را فرموده است به جاى آريد، و از آنچه نهى كرده است دست بكشيد، و براى كارهايى كه به تاكيد امر كرده است فروتنانه كمر اطاعت بنديد.
اكنون بدانيد، كه اعتقاد به توحيد پذيرفته نيست مگر با اعتراف به نبوت محمد (ص). و هيچ اعتقادى و عملى قبول نيست مگر با قبول ولايت و سرپرستى آن كس كه خداوند خود او را ولى و سرپرست قرار داده است. و آيين طاعت خدا بهنجار نخواهد بود مگر چنگ در زنيد به توفيق و نگهداشت خدايي، و نگهداشت آنان كه اهل ولايت اويند. يعنى كسانى كه در روز دور (غدير) (6) درباره آنان آيت فرستاد، و اراده خويش را در حق بندگان خاص و گزيدگان خود اظهار داشت. و پيامبر را فرمود تا ابلاغ كند و گمراهان و منافقان را به چيزى نشمرد. و خود ضمانت كرد كه او را از بد ايشان نگاه دارد.
بدين گونه و با اشاره (به نگهداشت پيامبر از بد بدانديشان) درون آنان را كه به ريب اندر بودند نمايان ساخت، و از بطن آن كسان كه راه ارتداد مىسپردند پرده افكند. اينجا بود كه هم مومن و هم منافق، آنچه را بايد بدانند دانستند. سپس آن كس كه بى پروا بود و لاابالي، از حق روى گردانيد. و آن كس كه پا بر جاى بود و استوار، بر پذيرفتن حق پاى فشرد. و اينجا بود كه جهالت پيشگى منافقان و خيره سرى نابفرمانان فزونى گرفت. و بس داندان بر دندان فشردند و دست بر دست زدند. يكى سخنى گفت. يكى بانگى كرد. و آن كس كه نابفرمانى پيشه ساخته بود بر همان سر بايستاد. و در اين ميان گروهى نيز اعتراف كردند، اما نه از ته دل و نه از سرايمان، چنانكه گروهى ديگر اعتراف كردند هم به زبان و هم از جان.بدين سان، خداوند دين خويش را كامل كرد. و با كامل كردن دين، چشم پيامبر و مومنان و تابعان او را روشن ساخت. و اين همان (واقعه غدير) بود كه بر خيتان خود شاهد آن بوديد و به برخى ديگرتان خبر آن رسيد. و بدين واقعه، آن وعده نيكوى خداوند به شكيبايان در پيوست. و پرداخته هاى فرعون و هامان و قارون و سپاه اينان و تختگاهشان را تباه و ويران كرد. اما گروهى گمراه برجاى ماندنده در تباه ساختن كار مردمان هيچ فرد نگذارند. اينان را نيز خداوند در همان جايگاه هاى خود فرو خواهد گرفت و آثارشان را نابود خواهد ساخت و نشانه هايشان را محو خواهد كرد و از آن پس، دلهاشان را از دريغ و درد خواهد آكند. و به گروهى ملحقشان خواهد فرمود، كه دستان ايشان بازهشت و كالبد ايشان نيرومند ساخت و تواناييشان داد، تا بدانجا كه (به سوؤ اختيار و سوؤ استفاده از مواهب الهي) دين خدا را دگرگون كردند و احكام او را باژگونه ساختند. و بس زودا ـ اما به هنگام ـ خداوند بر دشمنان خويش پيروز گردد. و خدا لطيف است و خبير. (لازم نبود اين اندازه سخن گويم، چه) اندكتر ازاين نيز ابلاغ را بسنده بود. اكنون اى مردمان، مشمول رحكمت خداى باشيد! در آنچه خداوند شما را بدان فرا خوانده و ترغيب كرده است يكى بينديشيد، و به سوى دين او روى آوريد و راه او بسپريد. راه هاى پراكنده ديگر در پيش مگريد تا از راه خدا باز نمانيد. همانا امروز، روزى بس بزرگ است. در اين روز، گشايش در رسيد، و در اين روز منزلت آن كسان كه شايسته بودند بلند گرفت و برهان خدا روشن گشت.

ـ آرى ـ امروز روز روشن كردن حق است و از مقام پاك (رهبر معصوم) به صراحت و «نص» سخن گفتن.
امروز روز كامل شدن دين است.
امروز روز عهد و پيمان است.
امروز روز گواهى و گواهان است.
امروز روز نماياندن بنيادهاى نفاق و انكار است.
امروز روز حقايق ايمان است.
امروز روز راندن شيطان است.
امروز روز موعود فيصله دادن حق است.
امروز روز فراموش گشته بلند گرايان است.
امروز روز راه نشان دادن و ارشاد است.
امروز روز آزمودن مردمان است.
امروز روز رهنمونى به رهنمايان است.
امروز روز آشكار ساختن مقاصد پوشيده و زمينه سازيها و تمهيدهاى ديگران است.
امروز روز نص (تصرير) بر شخص است، يعنى آنان كه ويژهاند رهبرى را.
(امام در آن روز، همواره مى گفت، امروز... امروز... تا اينكه فرمود:)
اكنون، در اعمالتان مراقب خداى ـ عزوجل ـ باشيد! و از او بپرهيزيد، و با او مكر مكنيد و از راه فريب درمياييد. با اعتقاد به توحيد و يگانگى خداوند و با اطاعت آن كس كه شما را به اطاعت او امر كرده است (7) به خدا تقرب جوييد. راه گمراهى مسپريد و از پى آنان كه گمراه شدند و ديگران را گمراه كردند مرويد. خداى عزيز، گروهى را نكوهيده است و در كتاب خويش (از قول آنان) چنين فرموده است: «انا اطعنا سادتنا و كبرائنا فاضلونا اسبيلا. ربناآتهم ضعفين من العذاب و العنهم لعناً كبيراً» (8) = ما مهتران و بزرگان خويش را اطاعت كرديم و ايشان گمراهمان كردند. پروردگار ما! عذاب ايشان را دو چندان كن و برايشان لعنتى بزرگفرست. نيز فرموده است: «و اذ يتحاجون فى النار، فيقول الضعفاء للذين استكبروا اناكنا لكم تبعاً، فهل انتم مغنون عنا من عذاب الله من شيء، قالوا لو هدانا اللّه لهديناكم» (9). و آنگاه كه در دوزخ مشاجره كنند، پس روان به آنانكه «استكبار» كردند و بزرگى فروختند گويند، ما پيرو شما بوديم، آيا اكنون مىتوانيد اندكى از اين عذاب را از ما برداريد، آن گردنكشان گويند، اگر ما به راه خدا رفته بوديم شما را نيز به راه مىبرديم.
اكنون، آيا مىدانيد كه اين استكبار (كه در قرآن آمده است) چيست؟ استكبار، ترك اطاعت آن كس (امام) است كه خداوند امر به اطاعت او كرده است، و گردن فرازى است در برابر آن كس كه خداوند پيروى او را خواسته است. در قرآن از اينگونه سرگذشت مستكبران بسيار آمده است. اگر آدمى در اينگونه آيات ژرف بينديشد بىگمان او را از راه بدباز دارد و اندرز دهد.
اى مومنان! بدانى كه خداى ـ عزوجل ـ فرموده است: «ان الله يحب الذين يفاتلون فى سبيله صفاً كانهم بنيان مرصوص» (ْ1) خداوند آن كسان را دوست می دارد كه در راه او مىجنگند، با صفهايى چونان بناهاى استوار درهم پيوسته. آيا مىدانيد مقصود از «در راه او» (فى سبيله) چيست و راه خدا كيست، و صراط اللّه و سبيل اللّه چه كسى است؟
منم صراط خدا، كه هر كس آن را نپيمايد (از او اطاعت نكند) در چاه گمراهى فرو افتد.
منم راه خدا، كه پس از پيامبر مرا نصب كرده و نشان داده است.
منم قسيم بهشت و دوزخ.
منم حجت خدا، هم بر بدكاران و هم بر نيكوكاران.
يكى از غنودن در غفلت بخيزيد، و پيش از فرا رسيدن اجل عمل كنيد، و براى دست يافتن به آمرزش پروردگار بر يكديگر پيشى گيريد، پيش از آنكه (رستاخيز شود و) بارويى برافرازند درون آن بهشت و برون آن دوزخ. آنگاه بانگ كنيد و بانگتان نشنوند و غريو بر كشيد و غريوتان به هيچ نگيرند.(به خود آييد) پيش از آنكه فرياد بخواهيد و كس به فريادتان نرسد. شتاب كنيد در طاعت پيش از گذشتن فرصت! (مپنداريد كه فرا رسيدن روز پاداش بس دور است، بلكه همين حال) چنين است كه گوى هادم لذّات (تباه كننده خوشيها = مرگ) در رسيده است، ديگر نه گريز گاه نجاتى هست و نه دور شدگاه خلاصي.
اين مجمع اكنون به پايان مىرسد و شما همگى روانه خانه هاى خويش مىشويد. برويد ـ خداى بر شما رحمت فرستد ـ و بر خانواده خود فراخ گيريد. به برادران خود نيكى كنيد. خداوند را بر اين نعمت كه شما را بخشيده است سپاس گزاريد. متحد شويد تا خدا كمكتان كند. نيكويى كنيد تا خدا دوستيتان را پايدار دارد. از نعمتهاى خداداد يكديگر را هديه فرستيد. خداوند در اين روز، چندين برابر ديگر عيدها پاداش دهد.
اينگونه پاداشى را جز در اين روز (غدير) ديگر نخواهيد يافت. نيكويى كردن در اين روز، مال را بسيار كند و عمر را دراز. مهربانى كردن باعث رحمت خدا شود و مهربانى او. در اين روز، به برادران و به خاندان از مال خدا داده ببخشيد، هر اندازه كه بتوانيد. همواره چهره خندان داريد. چون به يكديگر رسيد شادمانگى كنيد، و خداى را بر نعمتهايش سپاس داريد. برويد و به آنان كه اميدشان به شماست نيكى بسيار كنيد. در خورد و خوراك، خود و زيردستانتان يكسان باشيد. اين يكسانى و مساوات را تا جايى كه توانايى داريد عملى سازيد، كه پاداش يك درهم در اين روز، صدهزار درهم است. و بركت به دست خداست.
روزه اين روز را نيز خداوند مستحب قرار داده است و در برابر آن پاداشى بس بزرگ نهاده. اما اگر كسى در اين روز، نياز برادران خود را برآورد ـ پيش از تمنا و درخواست ـ و با ميل و رغبت خوبى كند، پاداش او چنان آن كس باشد كه اين روز را روزه داشته است و شب آن را با عبادت به بامداد رسانيده. و هر كس در اين روز به روزه دارى افطارى دهد، چنان است كه گويى دسته دسته مردم را افطارى داده است... همين كه به يكديگر رسيديد، همراه سلام، مصافحه كنيد، و نعمتى را كه در اين روز نصيبتان شده است به يكديگر تبريك گوييد. بايد اين سخنان را آن كه بود و شنيد به آن كه نبود و نشنيد برساند. و بايد توانگران به سراغ مستمندان روند و قدرتمندان به دنبال ضعيفان. پيامبر ـ كه درود خدا بر او باد ـ مرا به اين چيزها امر كرده است.(11)
اكنون سخنان على را درباره «غدير» دانستيد. من نمىخواهم در اينجا اين خطبه را شرح دهم. اميدوارم خوانندگان خود در آن بينديشند، و هر كس از هر فرقه آن را ميخواند جانش روشن شود و روانش با سخنان على در آميزد. اما در اينجا به چند نكته كه در كلام على (ع) گذشت اشاره مى كنم.
الف ـ امام صريح مىگويد كه خدا خود رهبر را معين كرده است و در اين باره آيت فرستاده. و اين پاسخ ياوه سرايى آن كسان است كه گفتند در اسلام امام و خليفه تعيين نشده است، و در قرآن در اين باره سخن نرفته است. بدين گونه دين اسلام را از فلسفه سياسى خالى معرفى كردند. اكنون آيا على از قرآن و اسلام بهتر خبر دارد و از چگونگى و شاؤن نزول آيات آن، يافلان متكلم سنى و قاضى القضاة وابسته به دربار خلافت، يا فلان مستشرق يهودى مامور مرموز، يا فلان استاد تاريخ ادبيات، يا فلان دكتر حقوق مدني، يا فلان به اصطلاح محقق در جامعه شناسى ولى به اطلاع از اسلام، يا فلان چانه زن بر سر لفظ سميرم و شميرم...
ب ـ امام در سخنان خود به اين حقيقت اشاره مىكند كه جانشينان پيامبر، خلق را به سوى خدا مىخوانند و به مردمان خداشناسى مىآموزند، يعنى فلسفه رهبرى در دين، نشر خداشناسى است و بر پا كردن جامعه اى خدايى ـ انساني. حالا آيا كسانى چون مروان و يزيد و وليد و حجاج و هارون و متوكل و همانندان اينان، معلمان خداشناسى بودند، و آيا اينان بودند كه خدا رتبه جانشينى پيامبر را به آنان بخشيد و مبلغ احكام خود قرارشان داد. آيا اينان به مردم خداشناسى آموختند و پاسدار رسالت محمد بودند. آيا اينان ترجمان مشيت ازلى و زبان اراده الهى بودند؟ و آيا... و آيا...
ج ـ امام در چند مورد از اين سخنرانى كه در روز عيد غدير و جمعه ادا كرده است، از واقعه غدير به عنوان «نعمت» ياد ميكند و ميفرمايد خداى را بر آن شكر گزاريد. و اين يادآورى را تكرار ميكند. معلوم است كه اين همه يادآورى و تاكيد و تكرار به خاطر مضمون غدير و محتواى آن است، يعنى تامين حقوق انسان و حدود اسلام.
د ـ امام خود را «سبيل اللّه» (= راه خدا) مىخواند و مىگويد قرآن هم گفته است در پيرامون همين مقام، چونان صفى استوار، گردآييد و پيكار كنيد. اين تصرير است به اهميت مقام رهبر دينى در جامعه اسلامي، و اينكه امت بدون رهبر ديني، راه خدا را در پيش ندارد.
ه ـ امام در اين خطبه به صراحت مىگويد، اقرار و ايمان به توحيد، بياقرار و ايمان به نبوت و بياقرار و ايمان به امامت پذيرفته نيست. چرا؟ چون منظور از عرضه دين الهى بر بشر، تامين سعادت كلى و رستگارى نهايى انسان است و بلوغ انسانيت است و وصول آدمى به اصل حقيقت در جهت علم، و اصل عدالت در جهت عمل. و اين منظور، چنانكه پيداست، نيازمند به علم و عمل است، علم صحير و عمل درست، يعنى جهان بينى مطابق واقع، و رفتار و تصرف مطابق چگونگيى كه بايد و شايد. و پر روشن است كه بشر، در رسيدن به اين مقصود، نيازمند به حق است و كمك حق. و اين كمك و راهنمايى جز از طريق پيشواى الهي، يعنى امام معصوم (12)، كه خدا او را تعيين كرده باشد، و گفته و حكم او، گفته و حكم خدا باشد، به گونهاى ديگر، ميسر نخواهد بود. بشر با استعدادها و معلومات بشرى خود قادر به طى كردن اين راه نيست. پس ايمان به خدا و پيامبر و امام و اطاعت از آنان، همه با هم، لازم است و اين هر سه ايمان، هر يك مكمل آن ديگرى است. و هر يك بى آن ديگرى ناقص است. و يكى از فلسفه هاى لزوم امام همين حتميت لزوم علم است در رسيدن به سعادت و عمل بر طبق آن علم. چون ممكن است پيامبر، جزئيات و فروع و تفصيلهاى همه معارف و احكام را ـ در مدت محدود زندگى خويش ـ نگفته باشد، به خاطر كشاكشها و گرفتاريهاى اصل تاسيس و تبليغ، يا به خاطر تاخر زمانى ظرف بيان، يا عدم آمادگى نفوس و امثال اين علل، كه نزد خردمندان روشن است. و اينجاست كه تنها امام معصوم تعيين شده از جانب خدا و پيامبر مىتواند مرجعى مطمئن باشد و دين و تفاصيل آن را بياموزد و مربى امت باشد و خلاء وجود پيامبر و انقطاع وحى را پر كند و علمى بياموزد و حكمى بدهد كه علم درست و حكم خدا باشد.
و همين است كه برخى از محققان، ا