|
دفاع از حق
لحظه ها مى گذرند و بارگذشتشان بر دوش ماست. ما مى گذريم و بارگذشتمان بر دوش دفاع از حق زندگى است. زندگى مى گذرد و بار گذشتش بر دوش تاريخ.
انسان بر سررود بى آرام لحظه ها قايق مى راند، قايقى از تخته بند هستى، از عمق تكليف و درخشانى وجدان و پاكى پيوست و عصمت التقاء. اكنون آيا اين تكليف عميق و وجدان درخشان و پيوست پاك و التقاى معصوم را به چه روز مى نشانند؟
آنچه هست، و انسان بايد از آن آگاه باشد ـ يا آگاه شود ـ اين است.
لحظه هاى پا به گريز، در جام وجود انسان مىريزند تا آن را لبريز كنند. و خورشيد بر اين جام مى تابد تا انسان آن را همى روشن بدارد و از فروغ زندگى پر.
در «تفسير آفتاب»، به اينجا مىرسيم كه لحظه ها همواره از عصمت سرشارند. و اعماق متعالى زندگى از اين لحظه ها آكنده. تا در مفاهيم حق و عمل به آنها، تبديلى راه نيافته باشد، چنين است. و چون آن تبديل راه يافت، بر مفسران آفتاب است كه به مرزبانى خيزند و نگهداشت عصمت لحظه ها را از جان سپرسازند و تعالى اعماق را حراست كنند، حراستى از جوهر غرور و تلالوى حماسه.
سطح زندگى چندان ارجمند نيست اگر عمق آن ارجمند نباشد. شناخت و وصول عمق است و حركت سطح. در جهان تحرك بسيار است اما وصول اندك. طبيعت با انسان، در تحرك همگام است و در وصول پيش. و در اين ميان اگر انسانى به وصول دست يافت، او از طبيعت پيشتر است و ارجمندتر، كه در اين شرط، طبيعت انسان را خنگى است رهوار. و از اينجاست كه معنويت و حماسه، از پديده هاى ديگر عظيم ترند و از همه زيباييها زيباتر.
وقتى كه مى گوييم حق، يعنى راستين ترين كائن، در همه تفسيرها و عمق ها. و چون مى گوييم: دفاع از حق، يعنى تبلور معنويت و تشخص حماسه، اين است آنچه هست.
انسان و تاريخ و حماسه، سه بعدى است كه بدون توجه به بعد چهارم، ارجشان ناشناخته است و تعاليشان بى بن. و آن بعد چهارم، حق است به معناى وسيع و ژرف آن.
و چون در انيجا به بارى كه بر دوش لحظه ها گذاشته شده است توجه كنيم يعني: تكليف، و به تفسير آفتاب برسيم، يعني: استقامت، هم در هستى خويش و هم در ذات زمان و عمق رابطه، تشخص حماسه را لمس مىكنيم. و چون بنگريم كه حق در مفهوم اصليش ـ از همه كس و همه چيز و همه وقت و همه جاست، مى نگريم كه چسان دريا و كتاب، و كوه و استدلال، و آفتار و دل، و قلم و عصيان، و سپيده و سخن، و روز و تفسير، و صخره و عقيده، و ظهر و اقدام، در مرزز هستى مشعلداران معنويت متبلور و حماسه متشخص (1) يكسانند.
حق در عينيت خويش، متعلق به انسان و طبيعت و لحظه هاست، و قوام راستين اين هر سه به حق است. و از اينجاست كه اگر حق پايمال شد، طبيعت كدر مىگردد و زمان پليد و هامون ها تاريك و چشمه سارها اندك جوش و آفتابها ملول وار و سپيده ها كاذب.
و چون از اين مقوله است حق خلافت علي، گفته اند:
چون حق خلافت از على سلب شد، مردمان به ندانم كارى افتادند و آبادى ها چنان چون خشك سال ها، يكباره بى چيز شدند و خشكيدند، و بهار جاى ها و چراگاه ها ـ از فرو افتادن نعمت و خصب ـ سر به واى كشيدن نهادند و آشكارا گشت و فراوان، تباهى در دشت ها و شهرها به بد كرد دست هاى مردمان (2).
و از اينجاست كه بازتاب مقاومت در راه احياى حق، چون انعكاس اشعه خورشيد در آفاق، در مرزهاى شب و روز نمودار مى گردد، و در ذات گيتى پايدار مىماند، و بانگ اديب «معّره» بلند مىشود:
و على الدهر من دماء الشهيدين على و نجله شاهدان
فهما فى اواخر الليل فجران و فى اولياته شفقان
ثبتافى قميصه ليجيؤ الحشر مستعدياً الى الرحمان
ـ روزگار، روزگار با خون على و فرزندش رنگ گرفته است:
فجر و شفق... و همينسان است تا... تا قيامت!
و اگر روزگار، از اين رنگ پذيرى ناگزير است، پديده هاى زندگى و تاريخ نيز همين رنگ راـ رنگ خون و حق را ـ پذيرفته اند. و چون چنين است، اين رنگ، در فش افراشته هر شورش راستين است و ثبت جاويد ابعاد زنده تاريخ و جنبشهاى اقوام.
و اين، چنين است و چنين، و اين حماسه همين گونه سيال است و خونين، و در گوهر گيتى نافذ و در هفت اندام روزگار نابض، بويژه در آنجا كه حقي، سنگر حق همه كس و همه چيز، در همه جا و همه وقت باشد، زنان حق على زيرا كه حكومت او ـ يعنى امتداد حكومت محمد ـ براى ايصال حق بود به همه كا´نات زندگى و مزج همه كا´نات زندگى با حق. و چون چنين حقى زير پا هشته شود، همه كا´نات زندگى مصدوم مىگردند.
پس عظيمترين عرصه حماسته، عرصه دفاع و مرزبانى است، دفاع از حق و مرزبانى حدود و ابعاد آن.
پيوند انسان ـ تاريخ ـ حماسه، با حق، در همين نگهداشت و مرزبانى است. و نقاط اوج «نظري» اين واقعيت، آنجاست كه آفتاب هاى شناساندن اين حماسه و دفاع طلوع مىكنند و حاصل مواريث را در اين شناساندن گرد مىآورند و در معرض توده ها قرار مىدهند و در درون واقعيت سازي، راه مى شكافند، با مشعلى بردوش، چونان: «الغدير» و درفشى خونين برفراز كرده، چونان:«شهداء الفضيلة».
چنانكه نقاط اوج «علمي» اين واقعيت، آنجاست كه آفتايهاى شناساندن اين حماسه و دفاع طلوع مىكند و حاصل مواريث را در اين شناساندن، با عمل، نشان مىدهند و در معرض تودههاى برمى آورند، و براى تطهير زمان و تصحير جامعه و تهذيب رهبرى و ايجاد خشم مقدس به پا مىخيزند; ولو بلغ ما بلغ، مانند پساوند بيت النبي.... (3)
و هنگامى كه اين دو نقطه اوج درهم آميخت، همان خواهد بود كه از آن، به «حماسه جاويد» تعبير مىكنيم. و اين ملتقاى حماسي، در هر قله اى از تاريخ، تنفسگاه عظيم انسان بوده است; و مثالى بوده است از حيويت حق، كه اگر همين نبود، همه زندگى پيكرى بود و مردار و كا´نى بود ناحق. اگر از گذشته ها بخواهيم براى اين التقا، مثال بياوريم، مىتوان تعاليم امام سجاد (صحيفه) را در نظر آورد همراه پيكر خونين زيد بر سردار، در كناسه كوفه، يا سخنرانى خرد كنده حضرت زينب را در مجلس يزيد، همراه سر مطهر امام حسين، در طشت طلا، در همان مجلس.
و چون حق، چونان يك واحد سيال، در انسان و طبيعت سارى است ـ و اگر در قلمروزيست عينى يا ذهنى انسان پايمان شد، در طبيعت نيز مى پژمرد ـ در اين هنگام، كسى كه به يارى حق با پا مىخيزد، همه ارجمندى ها با اوست. او براى دفاع از انسان و طبيعت برخاسته است; او بر خاسته است تا نه انسان دليل باشد و نه طبيعت پژمان. پس براستي، درفش حماسه و بهار حقيقى اوست.
و در حقيقت، در كائن وحدانى (يگانه) عالم،
اگر يك ذره را برگيرى از جاي
خلل يابد همه عالم سراپاي
بويژه اگر آنچه را از جاى خويش برگيرند، واحدى عظيم باشد، و مقوله عصمت و التقا و حيات و حماسه و عمق و گستردگي، به نسبت سريان در همه كا´نات گيتى و تاريخ و زمان، يعنى چنان باشد كه خداوند حيات حق را در وجود او تمركز داده باشد، چنانكه ـ بنا به نقل محدثان سنت و شيعه ـ پيامبر فرموده است:
- على مع الحق
- و الحق مع علي
ـ على با حق است.
- و حق با على است.
بنابراين،
پيكره زكرياى پيامبر را با درخت اره كردن،
به سقراط شوكران نوشانيدن،
على را يك ربع قرن خانه نشين كردن،
سر حسين را به سرنيزه ها كردن و در شهرها و بيابان ها گردانيدن و در چراغدان تنور نهادن و در طشت طلا بر لبان او تازيانه زدن، دختران پيامبر را هامون به هامون گردانيدن، خانه امام صادق را زير نظر گرفتن كه جامعه حق ندارد و به او مراجعه كند يا فتوايش را باز گويد و سپس او را در حيره كوفه زندانى كردن،
موسى بن جعفر را چندين سال در زندانهاى زيرزمينى به غل و زنجير كشيدن، امام على بن موسى الرضا را در سرخس زندانى كردن و از ميانه راه رفتن به نماز عيد فطر بازگردانيدن.
و امام على النقى را و امام حسن عسكرى را سالها در پادگان نظامى سامرا بازداشتن (4)، و...
كه هست و هست، اينها همه، به يك تن صدمه زدن و حق يك تن را ضايع كردن نيست. اينها جناياتى است به عمق تاريخ و گستردگى زمان و وسعت دامنه حق در همه كائنات زندگي. و به ديگر سخن: مصدوم كردن حق است در طبيعت همه اشياؤ، و خشكانيدن سرچشمه آب حيات است در همه پهنه هاى زيست عينى و ذهنى انسان.
و نتيجه اش آن است كه پس از1404 سال كه از طلوع اسلام مىگذرد، و پس از 1381 سال كه از واقعه غدير سپرى شده است(5)، مىنگريم كه مردم جهان به چه روزى ـ روز سياهى ـ به سر مىبرند، و هم در طول نسلها و عصرهاى گذشته چها ديدند و چها كشيدند. در حالى كه اگر «مدينه غدير» تشكيل يافته بود و ر´يس اين مدينه در خانهاش زندانى نشده بود، عمل به اسلام اصيل ادامه مىيافت و با پيگيرى روش پيامبر و گسترش فريادهاى قرآن، و عادت كردن و تربيت شدن نسلهايى چند، راه تاريخ تصحير مى گشت، و آن همه مرذول مسلط ـ كه به دست اسلام كوبيده شده بود ـ دوباره جان نمييافت، و مسير انسان به تعالى و تعاليمى كه بايد، مىافتاد; چنانكه ـ به روايت خود اهل سنت ـ پيامبر فرمود:
و ان وليتموها عليا، وجدتموه هادياً مهدياً، يسلك بكم على الطريق المستقيم (6).
ـ اگر خلافت اسلامى را به على بسپاريد، رهبرى خواهيد داشت راه شناخته كه همى راه سپر صراط مستقيمان بدارد.
بدينسان روشن است كه اگر كسانى از اين حق دم زنند(7)، تجليل از شخصى و توهين به اشخاصى نيست، بلكه التجا به دامن حقيقت است براى جبران و تصحير، و دفاع است به خاطر ابعاد وسيع مورد. پس زدنه كردن خاطره «غدير» و بحث و تاليف درباره آن، مسئله اى تاريخى و شخصى و فرقه اى نيست، بلكه ياد كرد طرح مدينه اى است، و مسئله اى مربوط به كليت انسانيات در ابعاد زندگى و آفاق تحرك و حيات.
و اگر روزى و روزگاري، قدرتهاى مسلط، اهل بحث و قلم وابسته را وا مىداشتند تا اين موضوع را مسكوت بگذارند، يا شخصى و زمانى معرفى كنند، اكنون، اين حقيقت را همه درك مىكنند كه چنين نيست، بلكه اين بحث و روشنگري، هم اكنون، جديترين شعار است، بلكه حركتى است در سطر احياى مجدد اسلام، و بازگشت به جديترين سفارش پيامبر، كه در نتيجه ـ به اعتقاد اسلامى ـ احياى حق انسانيت است در همه قلمروهاى آن.
و چون چنين است و اسلام، دين پيامبر آخرين است و پس از محمد «ص»، پيامبرى و پيامبريى نخواهد بود، آيا مىتوان پذيرفت كه او مجموعه اين تعليم و حركت و اقدام را رها كند و به دست زمانه سراپا خبط و دگرگونى و انسان «ظلوم جهول» بسپارد، با اينكه از پيش نيز تجربههاى بسيار نشان داده بود كه امتها پس از درگذشت پيامبران، دچار انواع انحراف و ضلالت و دستبردن در تعاليم دين خود شده بودند. محمد بر همه ملل و اقوام مبعوث بود:
و ما ارسلناك الا كافة للناس (8)
ـ ما تو را به پيامبرى نفرستاديم مگر براى همه خلقها و مردمان. نهايت، زمان و مكان و مبارزات بى امان روزگار نخستين اسلام، در محيطى چون مكه ـ شهربت و بت پرستى و بازار اشرافيت اموى در آن ايام ـ و درگيرى هاى بسيار ديگر كه دين جديد و نهايى داشت، به محمد اجازه نادد تا بيش از آنچه كرد بكند. و چون چنين بود، تكميل جهانگير شدن تعليمات اسلام، از ناحيه خود پيامبر ـ با دستور وحى (9) ـ بر عهده على و سپس ديگر ائمه گذاشته شد. و اگر سه راه آنان نميشدند و به جاى پيروى از آنان، به قدرت طلبى و خلافت خواهى نميافتادند، اين نتيجه به دست مى آمد.
---------------------------------------------------------------------
پاورقی:
1- «متشخص» را در اينجا به معناى لغوى يا عرفى آن به كار نميبرم، بلكه.به معناى فلسفيش به كار مىبرم، يعنى حماسه اى كه ابعاد خويش را شناخته و در آفاق تعين و تحقق خود تابيده است.
2- «الغدير»، ج 7/243. ترجمه قسمت آخر، كه بخشى است از آغاز آيه 41 سوره
3- (روم)، از تفسير «كشف الاسرار» ميبدى (تاليف اوايل قرن ششم هجري) گرفته شده است (ج 7 /460).
3- و اين گونه پيشوايان، «شهادت» را «احدى الحسنيين» مىدانند، و «احدى الحسنيين» مىخوانند. در اين باره، درگذشته، به سخن معروف مالك اشتر نخعى ـ شاگرد خاص على «ع» ـ مى رسيم (الغدير، ج 10/95) و در حال به سخن پيشواى شيعى انديش.
4- نام هاى پاكى را كه در اين چند سطر آورديم، از باب نمونه بود و ذكر گرفتارى هايشان نيز نمونه.
5- در تاريخى كه اين مقدمه نوشته مىشده است (1391 ق).
6- «تاريخ بغداد» حافظ ابوبكر خطيب بغدادي، ج 1/47.
7- بويژه كه اگر در اين دم زدن، تنها به جنبه تاريخى آن بسنده نكنند و به موضع انسانى و علمى و اجتماعى امروزين آن نيز نظر داشته باشند.
8- سوره 34 (سباء)، آيه 28.
9- «آيات غدير»، در «الغدير»، ج 1/124 ـ 266، ج 3/156 ـ 162، و مآخذ «الغدير»، از تفاسير اهل سنت.
***
هسته اصلى فلسفه سياسى اسلام
امامت و خلافت علي، هسته اصلى فلسفه سياسى اسلام است و همه شوون و مصالح اسلام وابسته به آن. از اين رو كه خود علماى اهل سنت، از على روايت كرده اند كه فرمود:
اصول الاسلام ثلاثة، لاينفع واحد منها دون صاحبه: الصلاة، و الزكاة، و الموالاة. پايه هاى اسلام سه چيز است: نماز خواندن، زكات دادن، به ولايت و حكومت حقه اعتقاد داشتن.
و بسيار روشن است كه مقصود از اين ولايت، تنها جنبه درونى و معنوى آن نيست، بلكه علاوه بر آن، منظور اين است كه مسلمان، هنگامى مسلمان است كه نماز بخواند و زكات بدهد و جز خلافت عدل و ولايت امام عادل گردن ننهد. و همين است كه قوام دين و نشر آيين به آن بسته است، نه حكومت بنى اميه و بنى عباس و امثال آن. و همين است كه در سايه آن، نواميس و حدود خدايى اجرا مىشود و متروك نمى ماند. پس جا دارد كه از مهمترين مسائلى باشد كه خدا از آن بازخواست مىكند. چنانكه آلوسى بغدادى ـ عالم بسيار متعصب سنى ـ در تفسير خود (ج 23/74)، در ذيل اين آيه:
وقفوهم انهم مسؤولون (1)
ـ نگاه داريدشان كه مسؤولند
پس از اينكه اقوال علما را درباره مقصود اين آيه نقل مىكند مىگويد:
نزديكترين اين اقوال به صحت، اين است كه در آن روز، از عقايد و اعمال مىپرسند، و راس اينها همه، «لااله الاالله» (يعني: اقرار به يگانگى خدا) است و از مهمترين آنها (يعنى آنچه در قيامت از آن مىپرسند و بازخواست مىكنند)، ولايت على ـ كرم الله وجهه ـ است.(2)
و از اينجاست كه مىنگريم، بانوى اكرم حضرت فاطمه زهرا «ع» در خطبه معروف خويش (3)، كه در واقع تفسيرى است بر اصالتهاى اسلام و رسالتهاى قرآن و دفاعنهاى است از حكومت حقه و حقوق اجتماعى اسلام و مسلمين، و نشاندادن خط مشى صحير امت است در لزوم پيروى از امام حق، چنين مىگويد: :
انتم عباداللّه! نصب امره و نهيه، و حملة دينه و وحيه، و امناء اللّه على انفسكم، و بلغاه الى الامم (4)
ـ اى مسلمانان! اين شماييد كه در فشهاى افراشته احكام خداييد، و اين شماييد كه بارگران دين خدا را و آيات وحى او را بر دوش كشيدهايد، تاهم خود از سر صدق و امانت به آن عمل كنيد، و هم اين همه آيات و مواريث تربيتى را به سراسر گيتى و اقوام جهان برسانيد...
و چون توجه كنيم كه قصد اصلى حضرت زهرا از اين سخنراني، دفاع از خلافت على و وصيت پيغمبر در مورد خلافت و نشر فلسفه سياسى اسلام و تاييد حق اجتماعى و دينى مسلمين و تصحير شكل حكومت بوده است، به اين نكته خوب پى مىبريم، كه اينهمه، يعنى نشر دين خدا و عمل صادقانه به احكام آن، و ابلاغ دين به اقوام و ملل گيتي، همواره در پرتو رهبرى كسى ميسر است كه وجودش، از هر حيث، دنباله و امتداد وجود پيامبر باشد، و با همه ملكات پيامبر پرورش يافته باشد، و از كودكى در دامان پيامبر بزرگ شده باشد، و لحظهاى انحراف در رور و جسم و زندگيش راه نيافته باشد، و بت نپرستيده باشد، و گناه نكرده باشد، و جاهليت در زندگى او راه نداشته باشد، و از همه مهمتر، او نيز چون خود پيامبر، از مجموعه اين رسالت آگاه باشد، و به مجموعه اين رسالت مومن باشد، و به خود و مسووليت هاى خود علم و اعتقاد داشته باشد (5).
و همه مىدانند كه چنين فردى در اسلام، با اين مشخصات، به تصديق تمام فرق اسلام، بلكه ديگر بيگانگان آگاه از تاريخ اسلام، جز على بن ابيطالب، كسى نبوده است. اين بود كه پيامبر، به دستور خدا، او را براى ادامه رسالت هاى اسلام و دنباله گيرى دقيق كليت اقدام هاى خود، و تشكيل «مدينه غدير»، يعنى نشرنهايى و قدرتمندانه و در عين حال بر پايه عدل و رافت اسلام بارها و بارها و از جمله در روز غدير تعيين كرد، اما به گفته ولتر فيلسوف معروف فرانسوي:
آخرين اراده محمد انجام نشد، او على را (به جانشينى خود) منصوب كرده بود...(6)
نيز بايد به اين اصل بسيارى مهم، در شرايع و اديان الهى توجه كرد. و آن، اصل وصايت است كه انبياء گذشته همه، جانشين (وصّي) داشته اند و به دستور وحي، به اصل وصايت (تعيين وصي) عمل كرده اند. اين موضوع در قرآن كريم، در شرح حال پيامبران، بارها ياد شده است. از طرف ديگر در قرآن تصرير شده است كه سنت خدايي، «تبديل» و «تحويل» و دگرگونى بردار نيست. بنابراين، پيامبر ما نيز بايد مانند آن پيامبران، به دستور وحي، به اصل وصايت عمل كند و وصى (جانشين) خويش را در امت معرفى نمايد، تا به سنت غير قابل تبديل الهى عمل شده باشد. پيامبر اكرم، به اقتضاى پيامبرى و به امر خدايى چنين كرد، و جز اين هم نميتوانست.باشد (ولن تجد لسنة الله تبديلا).
--------------------------------------------------------------------------------
پاورقی:
1- سوره 37 (صافات)، آيه 24
2- «الغدير»، ج 1/388.
3- خطبه اى (سخنرانيي) كه در ظاهر، براى احقاق حق مسلم و ميراث شرعى خانواده پيامبر «ص» ايراد شد، يعنى استرداد فدك، اما در واقع، فدك، عنوان بود، و مقصود اصلي، احاى ذهن جامعه بود و نجات امت و نشاندادن انحراف اصولى در مقام رهبرى و بر حذر داشتن اجتماع از پذيرش مراحل اوليه ظلم، تا به مراحل بعدى نكشد و پايه هاى ستم استوار نگردد. اين خطبه فاطميه، در حقيقت، يكى از نهادهاى اساسى «فلسفه سياسي» در اسلام است.
4- «من لا يحضره الفقيه»، ج 3/372، «مشيخة» /114، «رياحين الشريعة»، ج 1/314 به بعد و مآخذ آن از كتب اهل سنت.
5- ايمان به شعار ـ پس از صحير بودن آن ـ از عمدهترين عوامل پيشرفت آن است، كه «آمن الرسول بما انزل اليه من ربه...» (سوره 2 آيه 285)، يعني:
«پيامبر به آنچه بر او نازل شد بگرويد و ايمان آورد». رمز صداقت رهبران نيز همين ايمان است. و از اينجاست كه در تاريخ اسلام، به تصديق تجربه تاريخى و واقعيت ملموس، تنها ائمه آل محمد «ص» بودند كه به خاطر همين ايمان به همه اسلام و رضا ندادن به هيچ گذشتى درباره آن، خود و فرزندان و نزديكان و پيروان و حتى علاقه مندانشان، يا به دست حكومت غاصب شهيد شدند، يا همواره مورد انواع شكنجه و حبس و توهين و محروميت اجتماعى و... بودند، كه يك نمونه آن در گذشته «فاجعه كربلا» است... اما ديگر كسانى كه رهبرى جامعه هاى اسلامى را در دست مى گرفتند، نخست به نام اسلام به قدرت مى رسيدند، آنگاه با قرآن و احكام قرآن و عدل اسلامي، خداحافظى مىكردند و قرآن را بر طاق مى هشتند.
6. La dernicre volonte do (Mahomet ne fut point exccutee. Il avait nomme Ali...) Oeuvgres. Completes، vol xi، p. 209 Louis Maland. (اين قسمت را آقاى دكتر جواد حديدي، استاد دانشگاه مشهد، در دسترس اين بنده قرار دادند).
و اكنون چرا از ولتر فرانسوى (1694 ـ 1778) نقل مىكنيم، با آن همه اعترافاتى كه در اين باره، از علما و عقلاى ملل و مذاهب عالم، در طول تاريخ، و حتى از خود خلفا ثبت شده است؟ براى اينكه بدانيم كه اشخاص دور از اسلام و دنياى اسلام و فرهنگ اسلام نيز، به اين حقايق پى برده اند.
***
پايه اصلى تشيع
پايهء اصلى تشيع (قائل بودن به لزوم وصى براى پيامبر و تعيين آن از طرف پايه اصلى تشيع خدا، به وسيله پيامبر)، براساس خود قرآن و زندگى پيامبر مذكور در قرآن قرار دارد، و ريشه هاى اين عقيده، در زمينه هاى وحى خدايى و من و اصل دين فرو رفته است، و از خود پيامبر و قرآن وسنت صحيح برخاسته و نشات يافته است. در واقع، اگر خود اسلام، ريشه اش در قرآن است و سنت صحير، تشيع نيز چنين است. و با اين دقت، معلوم مىشود كه كلمه «تشيع»، كلمه اى است مترادف با اسلام و نه جز اين. پس نه مسلكى است بعد پيدا شده، و نه دينى است ساخته شده به دست فلان نژاد، و نه «چهره ايرانى اسلام»، و نه دينى كه ايرانيان آن را پديد آورده باشند، و نه لفافه اى كه طبقات خاصى صرفاً براى مقاصد خويش از آن استفاده كرده باشند. اين قضاوت ها همه و همه، اشتباه محض است و دور است از واقعيت و حقيقت و مايه ضلالت ذهن دينى جامعه است و اجحاف است برحق. در روزگار گذشته سياسيت دراره خلافت اموى و عباسى و برخى قدرت هاى ديگر باعث پراكندن اين گونه سخنان مى شد. دردوران اخير، برخى از مستشرقين ـ كه كم و كيف كارهاشان بر صاحب نظران و متاملان پوشيده نيست ـ براى ايجاد تشتّت در ميان ملل اسلام و ترويج بى ايمانى و نشر تفرقه ذهنى در ميان مسلمين، امثال اين خلاف واقعها و دروغ ها را گفتند و نوشتند. سپس برخى نا آگاه و نامتخصص در اسلام و تاريخ و كلام و حديث و تفسير اسلامي، يا آگاه ولى مغرض، اين سخنان را بازگو كردند و در كتابهاى خود نوشتند و در كلاس هاى درس گفتند. با اين همه، هيچ گاه، در طول زندگى انسان، حق پوشيده نمانده است و پوشيده نيست. و اين است كه با آن همه ستم و حق پوشى و اجحافى كه شده است، باز مى نگريم كه از ميان خود اهل سنت، صدها دانشمند و مورخ و حافظ حديث و مفسر قرآن و متكلم (مجتهد در عقايد) و حتى اديب و لغوي، پايه هاى اصلى تشيّع را مىشناسند و حديث غدير را روايت مىكنند و در كتب خويش مىنويسند. و محمد بن جرير طبري، مورخ و مفسرسنى معروف (م ـ310)، با اينكه در كتاب تاريخ بزرگ خود، جريان آخرين حج پيامبر (حجّة الوداع) را كه همه جزئيات آن براى مسلمانان اهميت بسيار دارد، ناقص ذكر مىكند، يعنى دنباله واقعه را از آخرين روزهايى كه پيامبر اكرم «ص» در مكه است رها مىكند و در مورد شرر بازشگت پيامبر تا مدينه خاموش مىشود(1)، تا مبادا كار به ذكر «واقعه غدير» بكشد،(2) با اين همه، پس از مدتها، به عنوان يك حافظ حديث و فقيه و مورخ مسلمان، بر كتمان واقعه دينى آرام نمييابد و كتابى مستقل به نام «الولاية فى طرق حديث الغدير» درباره اين ماجراى مهم اسلامى و اسناد حديث آن تاليف مىكند. مللك الشعرا بهار، درباره اين تاليف طبرى مىگويد:
بى اندازه از تهمت رفض بيم داشته است. معذلك روزى مىشنود كه مردى از شيوخ اهل سنت برضد حديث «غدير خم» در فضيلت على بن ابيطالب، عليه السلام، سخن مىگويد. محمد بن جرير عليرغم وى مجلس درسى در تاييد و اثبات «غدير خم» برپا كرد، و كتابى در فضايل على (ع)، آغاز نمود، ولى هنوز آن كتاب تمام نشده مقتضى ديد كتابى هم در فضايل شيخين بنويسد، و آن را در دست داشت كه باز ناچار شد تا كتابى هم در فضيلت عباس، جد بنى العباس، تحرير كند. نتيجه اين شد كه هر سه كتاب ناتمام ماند(3).
مى بينيد كه اين مورخ نيز چون مىرود يك سخن حق بگويد و تدارك مافات كند، بايد چه چيزهاى ديگر بگويد و به چه روزها بنشيند؟!
بارى طبري، در كتاب نامبرده، حديث غدير را از فزون بر70 تن از اصحاب پيغمبر روايت مىكند، كه چندين مرتبه بالاتر از حد «تواتُر» (صدور و ثبوت قطعى) است. و حديث را آنچنان به دقت و تفصيل نقل مىكند كه از جمله ديده مىشود كه پيامبر «ص»، در همان روز (روز 18 ماه ذيحجه سال10 هجرى) و همان خطبه، بجز تعيين موكد و صريح على بن ابيطالب براى وصايت و خلافت، به ديگر ائمه طاهرين نيز اشاره مىكند، و اطاعت آنان را، در روزگار آنان، بر همه امت فرض مىشمارد، و حتى نام «مهدي» را نيز بر زبان مىآورد.
نيز حافظ (4) ابوالفرج بن جوزى حنبلى (م ـ 597) مىگويد:
علماى تاريخ و سيره (5) اجماع كرده اند كه واقعه غدير، پس از بازگشت پيامبر «ص» از حجة الوداع اتفاق افتاده است، در روز 18 ذيحجه، و در آن روز، از اصحاب و اعراب و ساكنان حومه مدينه و مكه،130 تن جمعيت با پيامبر بودند. و اينان كسانى بودند كه با او در «حجة الوداع» شركت كرده بودند، و حديث غدير را از او شنيدند. و شاعران در اين باره اشعار بسيار سرودند. (6)
نيز ضياء الدين مقبلى (م ـ 1108) مىگويد:
اگر حديث غدير مسلم نباشد، هيچ امر مسلمى در اسلام وجود ندارد (7)
و همينگونه، در طول سده هاى اسلامى ـ چنانكه اشاره شد ـ صدها تن، از عالمان اهل سنت، واقعه غدير را روايت كرده اند. اگر بخواهيم روايتها و اظهارهاى آنان را بياوريم بايد چند جلد از كتاب «غبقات الانوار»، يا «الغدير» را ر اينجا ذكر كنيم. پس مىگذريم و همين اندازه مىگوييم كه در همين سده و همين روز و روزگار نيز، بسيارى از محققان و محدّثان و مولفّان اهل سنت، به ذكر روايت غدير و ثبت آن پرداخته اند، از جمله:
احمد زينى دحلان مكى شافعى در كتاب (الفتوحات الاسلاميه)
شيخ يوسف نبهانى بيروتيدر كتاب (الشرف الموبّد)
سيّد مومن شبلنجى مصريدر كتاب (نور الابصار)
شيخ محمد عبدهدر كتاب تفسير (المنار)
عبدالحميد آلوسى بغداديدر كتاب (نثرالّلآلى)
شيخ محمد حبيب الله شنقيليدر كتاب (كفاية الطّالب)
دكتر احمد فريد رفاعيدر كتاب تعليقات (معجم الادباء)
استاد احمد زكى مصريدر كتاب تعليقات (الاغانى)
استاد احمد نسيم مصريدر كتاب تعليقات (ديوان مهيار ديلمى)
استاد اعظمى بغداديدر كتاب شرر (الغدير)، ج 1/150
استاد محمد محمود رافعيدر كتاب شرر «هاشميّات»
استاد محمد شاكرنابلسيدر كتاب شرر «هاشميّات»
استاد عبداالفتار عبدالمقصوددر كتاب «الغدير»، ج 6
حافظ ناصر الُسّنه حضرميدر كتاب (تشنيف الآذان) (8)
دكتر عمر فروخدر كتاب (حكيم المعرّة)
و اخيراً استاد و محقق معروف جهان سنت، عبدالله علايلي، در سخنرانى خود در راديو لبنان (به تاريخ 18 ذيحجه 1380 ق) چنين گفته است:
ان عيد الغدير جزء من الاسلام، فمن انكره فقد انكر الاسلام بالذات (9)
عيد غدير جز اسلام است. هر كسى منكر آن شود، منكر خود اسلام شده است.
تحليل سخن علايلى
چرا علايلى مىگويد، «من انكر الغدير فقد انكر الاسلام بالذات» ـ هر كس منكر غدير شود، منكر اصل اسلام شده است، چون غدير، جزؤ رئيسى اسلام است. در هر سازماني، مقام رهبرى و نيروى اجرايى اصل است و در هر شعاري، چگونگى رهبرى شعار، قسمت رئيسى آن. در سازمانى كه اسلام پديد آورد، و پيامبرى مومن به همه جزئيات احكام خويش، آن را پى افكند، مىبايست ـ چنانكه اشاره شد ـ جاى فرماندهى پس از او و رهبرى شعار اسلامى را كسى بگيرد كه چون خود او باشد در همه چيز: علم، تقوى، ايمان، جهاد، تحمل، اطلاع، سعي، ايثار، بينش و... و اينهمه را با هم ـ از ميان تربيت شدگان اسلام ـ تنها على داشت. و همين بود كه خليفه اول، ابوبكر بن ابى قُحافه، مىگفت:
مرا كنار بگذاريد! مرا كنار بگذاريد! من بهترين شما نيستم. (10)
و خليفه دوم، عمربن خطاب، مىگفت:
على از من و ابوبكر براى خلافت سزاوارتر بود.(11)
--------------------------------------------------------------------------------
پاورقی:
1- «تاريخ طبرى»، ج 4/1756 ـ چاپ ليدن.
2- گمان قوى، درباره اين عالم و مورخ، اين است كه به علت محدوديتها و ملاحظاتى كه ناگزير از دربار عباسى داشته است، واقعه غدير را كه خط بطلان است بر هر خلافتى جز خلافت آل محمد «ص»، ذكر نكرده است، بويژه كه سادات حسنى و حسنى و موسوى همواره عليه دستگاه خلافت مىشوريده اند و ذكر واقعه غدير در تاريخ رسمي، مىتوانسته است براى آنان بهترين تاييد باشد. چون طبرى اين تاريخ را در بحبوحه قدرت عباسى در بغداد تاليف كرده است، و اطلاعاتى از قضاياى عباسيان و مسائل خصوصى آنان به دست مىدهد، كه دانستن آن گونه مسائل، براى فقيهى عادى ناميسور است. از اينجا دانسته مىشود كه تاليف اين تاريخ، بدون آگاهيى دربار عباسى، نبوده است. و چنين آگاهى نمىتواند محدود كنند و دست و پاگير نباشد.
3- «بهار و ادب فارسي»، ج 2/88.
4- چون در اين نوشته، كلمه «حافظ» را مكر به كار مىبريم، درباره آن توضيحى مىدهيم. حافظ، در اصطلار علم حديث و رجال اهل سنت، به دانشمندى گويند كه 10 حديث، باسند، از حفظ بداند. بنابراين كسانى كه در فرهنگ اهل سنت، به اين عنوان شناخته شده اند و اين لقب علمى به آنان داده شده است ـ و ما نيز در مورد كسانى آن را به كار مىبريم كه از نظر متخصصان بزرگ اهل سنت، عنوانياد شده به آنان اده شده باشد ـ مرجعى معتبرند و قولشان درباره حديث و سير سند است.
5- سيره يا سيرت، يعني: روش، رفتار. مقصود از سيره، در فرهنگ اسلامي، مجموعه اخبار و روايات راجع به زندگى و احوال پيامبر است. علماى سيره، يعنى كسانى كه درباره تاريخ زندگى پيامبر آگاهى و اطلاع داشته اند.
6- «الغدير»، ج 1/296.
7- اينگونه سخنان از عالمان اهل سنت بسيار رسيده است. براى دين نمونه هايى چند «الغدير»، ج 1، فصل «الكلمات حول سند الحديث».
8- حافظ ناصرالسنة شهاب الدين ابوالفيض مذكور، اين حديث را از 54 تن از اصحاب روايت كرده است. درباره اين مولفان و ذكر حديث غدير (الغدير)، ج 1/147 ـ 151.
9- «الشيعة و التشيع» ـ تاليف شيخ محمد جواد مفنيه لبنانى /288.
10 و11-. از اين گونه اظهارات و حتى آشكارتر از آن، از اين دو خليفه، بسيار نقل شده است، آن هم از روى كتاب ها و مآخذ معتبر خود علماى اهل سنت. «الغدير»، ج 1/388 ـ 389، ج 5/368، ج 7/ْ8 ـ 81، 119 و...
***
انكار غدير انكار اسلام است
انكار «غدير» از اين رو انكار اسلام است كه غدير تعيين سرنوشت حياتى اسلامانكار (غدير) انكار اسلام است است. يعنى اگر اسلام بخواهد بماند و اسلام باشد و به همه جزئيات آن ـ مانند دوران پيامبر ـ عمل شود، و مسائلى كه تازه پيش مىآيد بر طبق ملاكهاى صرفاً اسلامى و قرآنى ـ نه آرا وظنون و گمانهاى اشخاص ـ بر مىزان علم نبوى فيصله داده شود، و آنگاه آيات قرآن و احكام وحى محمدى جهانگير گردد، بايد جامعه اسلامى كسى را در راس داشته باشد تالى تلو پيامبر، كه جز پيشبرد اسلام صحير و اجراى يكايك برنامه هاى آن، (با اطلاع وسيع و درست و احتياط كافى در مورد اين برنامه ها)، به صورتى جدى و حقيقى و صحير، هدفى نداشته باشد. و به اصطلار، سر تا پا مجسمه اى باشد از اسلام و عمل به اسلام و اجراى دقيق آن، كه نه تنها 20 سال معاويه را بر قسمت عمدهاى از سرزمينهاى اسلام و قرآن مسلط نگذارد، بلكه يك لحظه هم حكومت چون اويى را در اسلام تحمل نكند، چونان خود پيامبر. و نه تنها ابوذر غفارى را به خاطر دفاعش از بيت المال و حقوق عام تبعيد نكند، بلكه به هنگام تبعيد شدن او به مشايعتش برود و دلداريش بدهد.
پس محتواى غدير، يعنى اسلام، و عمل به اسلام، و بقاى اسلام، و تثبيت اسلام در داخل قلمرو اسلامي، و نشر و تبليغ صحير آن ـ نظراً و عملاً ـ در خارج، تا دورترين نقاط گيتي. به عبارت ديگر، محتواى غدير، يعنى اقامه حدود اسلام و ادامه اجراى امر به معروف و نهى از منكر ـ كه عزت و بقاى احكام خدا به اين دو امر است و بس ـ و تبليغ همه احكام قرآن به سراسر جهان. بنابراين آيا انكار چنين محتوايى انكار اسلام نيست (1)؟
و از اين روست كه پيامبر «ص» فرموده است: «بدترين عيد مسلمانان، عيد غدير است». يعنى والاترين پديده اجتماعى و دينى كه در اسلام وجود دارد و در خور تجديد خاطره است و عطف توجه، غدير است و محتواى غدير است و مسئله رهبرى. و پيداست كه اين رهبرى، رهبريى است كه رهبرى قرآنى و اسلامى و محمدى است، حقيقةً نه عنواناً. و به ديگر سخن، بناى اسلام ـ چنانكه در حديث نبوى آمده است ـ بر اين است كه كسرويت و قيصريت، جاى نبوت و وصايت را نگيرد، و پايه هاى سلطنت اموى و عباسى، بر روى پيكر مسلمانان آزاده و شب زنده داران مجاهد و پاكدلان حافظ قرآن و مومنان راستين بنا نگردد و...
به عبارت ديگر، به جاى حكومت علوى و حسنى و حسينى و ديگر امامان، حكومت فاسق و خونخوار و ضد قرآنى اموى و عباسى و عمال آنان نباشد. اين است كه بنابر احاديث فراوان، پيامبر اكرم، بجز ايجاد صحنه غدير، به عنوان تعليم مذهبي، جامعه هاى اسلامى را به اين اصل مهم توجه داده است. از اين جمله است روايتى كه بدان اشاره شد، يعنى روايت فرات بن ابراهيم كوفى، از محمد بن ظهير، از عبدالله بن فضل هاشمى، از امام جعفر صادق، از پدران خويش، كه پيامبر فرمود:
روز غدير خم، برترين عيده اى امت من است. و آن روزى است كه خداى تعالى مرا امر كرد تا برادرم (2) على بن ابيطالب (ع) را رهبر امت خود قرار دهم، تا پس از من به او اقتدا كنند. و آن روزى است كه خداوند در آن روز دين را كامل كرد.
و اين است كه مىگوييم بدون امام و پيشوا دين كامل نيست. به گفته شاعر شيعى معروف عرب، شيخ كاظم ازرى بغدادى ـ شاعر معروف عرب ـ در قصيده مشهور «هائيّه» مىگويد:
انبى بلا وصى تعالى الله عما يقوله سفهاها
ـ آيا پيامبر، بى وصى و جانشين مىشود؟(3) خدا و دين خدا بالاتر از اين سخن ناخردمندانه است.
و اين موضوع بديهى است كه انسان را به ياد سئوال و جواب بسيار جالب ابن ابى الحديد و نقيب ابوجعفر العلوى مىاندازد. ابن ابى الحديد هنگام نقل گفتگوى خود با نقيب علوي، درباره مسئله خلافت و جريان سقيفه و شوري، مىگويد:
به نقيب گفتم: «دلم راضى نميشود كه بگويم اصحاب پيامبر «ص» معصيت كردند و بر خلاف گفته او رفتند و نص ّ «غدير» را زير پا گذاشتند». نقيب در جواب گفت: «دل من نيز راضى نميشود كه بگويم پيامبر «ص» اهال كار بود و امت را همينگونه رها و ول كرد و رفت و مسلمانان را بى سرپرست و هر كه هر كه گذاشت. با اينكه او هرگاه از مدينه بيرون مىرفت، براى مدينه اميرى معين مىكرد. و اين در حالى بود كه هنوز خود زنده بود و از مدينه نيز چندان دور نميشد. پس چگونه ممكن است براى پس از مرگش كسى را امير مسلمانان قرار ندهد ـ پس از مرگ، كه ديگر نميتواند هيچ حادثهاى را تدارك كند»...(4)
نيز انسان را به ياد اين سخن فرزند خليفه دوم، عبدالله بن عمر، مىاندازد كه به پدر خود گفت:
مردم مىگويند تو نميخواهى كسى را جانشين خود قرار دهى! اگر تو سارباني، يا چوپانى مىداشتى و او نزد تو مىآمد و شتران يا گوسفندان تو را همينگونه رها مىكرد، تو مىگفتى اين چوپان مقصر است، در حالى كه اداره و سرپرستى مردم از چراندن گوسفندان و شتران مهمتر است. اى پدر! چون به نزد خداى ـ عزوّجل ـ رسي، چه پاسخ دهى، در صورتى كه كسى را براى سرپرستى بندگان او به جاى خويش تعيين نكرده باشي؟!. (5)
و همينگونه اين سخن ام المومنين عايشه.
عايشه به عبدالله بن عمر گفت: «پسرم، سلامت مرا به پدرت عمر برسان و بگو: امت محمد را بى سرپرست رها مكن. كسى را در مىان آنان جانشين خود ساز و مسلمانان را چون رمه بى شبان مهل. مىترسم آشوب بر پا شود» (6).
با اين سخن معاويه بن ابى سفيان، كه هنگامى كه خواست مثل يزيدى را در مىان مسلمانان به خلافت برساند، به همين حكم عقلى مسلم چنگ زد و گفت:
من هراسناكم از اينكه امت محمد را پس از خود چون رمهاى بى شبان رها كنم(7).
شگفتا! آيا در اين صورت، مىبايست يزيد را سرپرست مسلمانان كنى يا امام و خليفه بر حق حسين را. و شگفتتر اينكه عبداللّه بن عمر، ام المومنين عايشه، و معاوية بن ابى سفيان، براى امت و بى سرپرست ماندن امت ـ آن هم پس از اقوام يافت اسلام ـ نگرانند و دل سوزانند، ليكن خدا و پيامبر خد، به اين امر توجه ندارند، و در روزگارى كه هنوز اسلام، مكتبى تازه پاست، محمد آن را همينگونه رها مىكند و مىرود...؟ واقعاً جاى تكرار سخن ازرى است: «تعالى الله عمايقوله...»
بارى، سخن درباره اهميت حكومت در اسلام بود و اهميت توجه به فلسفه سياسى اسلام، يعنى رهبرى عادل و محتواى غدير و اشارات و تصريحات خود پيامبر اكرم «ص» در اين باره. و از اين جمله است اين سخن پيامبر اكرم در دنباله حديث يادشده:
و خداوند، در آن روز، نعمت را برامت من كامل كرد.
و اين نعمت كامل گشته با نصب على بن ابيطالب براى حكومت، نعمت رسالت و هدايت اسلامى است و زيستن سعادتمندانه و انساني، در قلمرو خدايى ولايت و سرپرستى اهل حق و ائمه عدل، كه بشريت اگر بدان رسيد كه رسيد، و گرنه بايد تا دامنه قيامت در راه تحقق آن بكوشد. به ديگر سخن، اين نعمت كه پيامبر مىگويد، يعنى همان چيز كه با نصب و تعيين على بن ابيطالب براى حكومت و خلافت، به مردم داده شد، و با كنار زدن على از صحنه حكومت و سرنوشت اسلام، از مردم گرفته شد.
سپس پيامبر در همان حديث مىگويد:
خداوند دين اسلام را براى امت من برگزيد.
يعنى اسلام كامل شده به وسيله حكومت عادل را خداوند برگزيد و صورت كامل و نهايى دين قرار داد. اسلامى كه تا محمد بود محمد را داشت، و سپس در متن خود چيزى ندارد جز قرآن و على و لاغير. اسلامى كه به گفته يكى از شاعران معاصر مصرى:
لئن قيل اسلام و ما قيل حيدر(8)
فذلك قلب ليس ينبضه دم
ـ اگر بگويند اسلام و نام على را با آن نبرند، اين قلبى است كه خونى در آن جريان ندارد.
آرى، اينگونه پيشوا... نه يزيد و وليد، نه حجاج و خالد قسرى، نه هارون الرشيد و متو كل عباسى...
---------------------------------------------------------------------
پاورقی:
1- و خوشبختانه مىنگريم كه از ميان جهان سنت، از يك فرستنده مشهور، در قرن چهاردهم اسلامي، همين فرياد را مىزنند كه شيعه در طول چهارده قرن زده است: «من انكر الغدير فقد انكر الاسلام بالذات».
2- مقصود، برادر خدايى و دينى و مسلكى است و اشاره است به واقعه «مواخات» و پيمان برادرى بستن ميان اصحاب، كه در آنجا پيامبر مىان دو تن، دو تن، از اصحاب خود پيمان برادرى بست. و چون به خود رسيد، مىان خويشتن و على پيمان برادرى بست و على را برادر ايمانى خويش قرار داد.
3- آيا يك انسان عادى كه طرحى را پى افكنده و كارى را به سامان رسانيده است بى وصيت و بى وصى مىشود، صرف نظر از مقام پيامبرى؟
4- «شرح نهج البلاغه»، ج 9/248 ـ چاپ محمد ابوالفضل ابراهيم، مصر.
5- اين روايت را علامه امينى; از اين مآخذ معتبر اهل سنت نقل كرده است: «سنن بيهقى»، ج 8/149 (از صحير مسلم»، «سيرة عمر»، تاليف ابن الجوزى /190 «الرياض النضرة»، ج 2/74، «حلية الاولياء»، ج 1/44، «فتح البارى» (شرح صحيح بخارى)، ج 13/175 (از صحيح مسلم) ـ «الغدير»، ج 7/132 ـ 133.
6- «الامامة و السياسة»، ج 1/22.
7- «تاريخ طبرى»، ج 6/170 «الامامة السياسة»، ج 1/151.
8-«الغدير»، ج 1/283.
***
محتواى غدير حقيقتى ابدى است
اصولاً نگريستن به واقعه غدير به چشم يك امر تاريخى كه قرونى بر آن گذشته است،نگريستن به واقعه غدير خلاف فهم دين است و فهم اين واقعه. صورت ماجراى غدير، يك امر تاريخى است كه 14 قرن بر آن گذشته است، اما محتواى آن چه؟ بر خود اسلام نيز 14 قرن گذشته است. بر دعوتهاى اسلام: دعوت به يكتا پرستي، حريت، عدالت، نماز و زكات و جهات و امر به معروف و نهى از منكر نيز 14 قرن گذشته است، اما اينها حقايق زمانى نيستند، حقايق ابديند. اينها را با واحد «زمان» نميتوان سنجيد، با واحد «انسان» و واحد «حيات انساني» بايد سنجيد. و به ديگر سخن، اينها حقايق خداييند كه تا جاودان دگرگونى نيابند، چنانكه قرآن فرموده است: «ولن تجد لسنة الله تحويلا». محتواى غدير نيز يكى از همين حقايق خدايى و ابدى است، كه تا هر لحظه كه فجر بدمد و طلوعى باشد و روزى آيد، حقيقت آن ـ از نظر منطقى الهى بايد حكم بر زندگى و زندگيها باشد.
اگر بخواهيم در اين باره سادهتر از اين سخن بگوييم، يعنى سخنى بگوييم در سطر مسائل ملموس انساني، بايد به كلام دكتر عبدالعزيز الدورى توجه كنيم:
تاريخ امت اسلام، يك واحد پيوسته و مربوط به هم است، مانند حلقه هاى يك زنجير يا بستر يك رود، كه پارهاى از آن، زمينه پاره ديگر است. وضع كنونى امت، نتيجه سير تاريخى گذشته است، و سرآغاز راه گشايى به سوى آينده. بنابراين، در تاريخ ما هيچ انقطاع و گسستگى وجود ندارد و هيچ پديدهاى در آن، بدون ريشه و زمينه پيشين وجود نمييابد. پس براى درك وضع كنونى امت (و اينكه چه علتهايى باعث انحطاط امت شد، و چه چيزهايى هم اكنون موجب پيش افتادن مىشود)، بايد ريشه هاى فرو ـ رفته در گذشته و روش زندگى امت را در خلال قرون و اعصار پيشين درك كنيم. اين سخن بدان معنى نيست كه بايد به عقب بر گرديم، نه، بلكه به اين معنى است كه بايد ذات و هويت امت مسلمان را (با تامل در گذشته، و چگونگى حكومتها و زندگانىها) بفهميم و با كنار ريختن پوسته هاى صرفاً تاريخى آن، براى حركت دادن مسلمانان به پيش، يك جنبش سازنده تدارك بينيم. هر امتى دوره هاى انقلابى داشته است. در تاريخ اسلام نيز دوره هاى متفاوتى وجود يافته است. ممكن است تاثير يك دوره بسيار دور، در وضع كنونى امت، از يك دوره بسيار نزديك بيشتر باشد... (1)
اكنون با توجه به آنچه گفته شد، حتى يك خواننده جوان ـ كه شايد خود را فارغ از اين بحثها و چند و چونها تصور كند، يا سرى در اين سرها نداشته باشد، يا اطلاعاتى در اين مقوله به دست نياورده باشد ـ مىتواند بفهمد كه اين همه اهتمامى كه هم از روزگاران قديم به مسئله غدير مىشده است و تاكنون نيز ادامه دارد، از اينجاست. و از اينجاست كه پس از پيامبر اكرم، على بارها بدان احتجاج كرده است (2). و همين گونه شخصيتهاى اسلامى ديگر، مانند بانوى اكرم فاطمه زهرا، امام حسن مجتبي، امام حسين، عبدالله بن جعفر، عمار ياسر، اصبغ بن نباته، قيس بن سعد انصارى، و حتى عمر و بن عاص و عمر بن عبدالعزيز و مامون عباسى.(3)
و از اينجاست كه امام محمد باقر و امام جعفر صادق و امام على بن موسى الرضا، (ع)، غدير را مطرر كرده اند و روز غدير را عيد مىگرفته اند و به مردم يادآورى مىكرده اند كه «غدير» بزرگترين عيد اسلام است.
ثقة الاسلام كليني، در كتاب «كافى» (4) روايت كرده است، به اسناد خويش، از حسن بن راشد كه:
به امام جعفر صادق گفتم: «فدايت شوم، براى مسلمامانان بجز دو عيد (فطر و قربان) عيد ديگرى هست؟» فرمود:«آرى اى حسن! عيدى است از اين دو برتر وبالاتر». گفتم: «آن عيد كدام است؟» فرمود: «روز نصب اميرالمومنين به پيشوايى امت».
نيز فيّاض بن محمد بن عمر طوسي، به سال 259، در حالى كه به90 سالگى رسيده بوده است، جريان روز غديرى را شرر داده است ك در آن روز، به حضور امام ابوالحسن على بن موسى الرضا«ع» رسيده است. فياض بن محمد طوسى گويد:
در آن روز غدير، ديدم كه امام رضا، جمعى از دوستان خود را براى صرف غذا نگاه داشته بود. به خانه هاى آنان زى طعام و هديه و جامه حتى انگشترى و موزه فرستاده بود. سر و وضع دوستان و خدمتگاران خود را تغيير داده بود. در آن روز با وسايل پذيرايى تازه ـ غير از آنچه در ديگر روزها در خانه امام به كار مىرفت ـ از آنان پذيرايى مىشد، و امام همواره فضيلت و عظمت آن روز را و سابقه ديرينش را در تاريخ اسلام شرح مىداد (5)
در اينجا كه سخن در استدلال و استشهاد به حديث غدير است و جريان نصب اميرالمومنين على بن ابيطالب (ع) به امامت و خلافت، به دست خود پيامبر اكرم (ص)، و در حضور120 تن مسمان، آن هم در ميان راه و در دل بيابانى تفتيده و در شرايطى مهم، ممكن است اين سوال براى برخى پيش آيد كه چرا در روز سقيفه كه جريان به خلافت رسيدن خليفه اول، ابوبكر بن ابى قحافه، پيش آمد، خود امام به حديث غدير استشهاد نكرد؟
پرستش شيخ سليم بشرى مصرى (نامه 101)
خوب است اين پرستش و پاسخ آن را، از زبان دو عالم بزرگ سنى و شيعه بشنويم. اين دو عالم، يكى شيخ سليم بشرى مالكى مصرى شبرخيتى (1248 ـ 1335 ه'.ق) است، از عالمان بزرگ مصر در سده اخير، كه دو بار به رياست الازهر رسيد. (6) و ديگرى، مصلح علامه سيد عبدالحسين شرف الدين موسوى عاملى لبنانى (1290 ـ 1377) از بزرگان علما و مراجع و مصلحين و فقه اى اجتماعى و آزاديخواه شيعه.
ميان اين دو عالم مسلمان، 112 نامه، در مسائل دقيق دينى و ايدئولوژيكى اسلامى ردوبدل شده است. نامه هاى شيخ سليم شبرى نوعاً به صورت پرسش است و طرح موضوع، و نامه هاى شرف الدين پاسخ و توضيح. البته در آخرين نامه هاى سليم بشرى، به يك سلسله اعترافات بر مىخوريم در برابر حقايقى كه سيد شرف الدين ابراز داشته است. اين نامه ها، بجز نثر بليغ و بلندى كه دارد و نمونه عالى بلاغت عربى است، حاوى بسيارى از حقايق اسلام است، با بيانى روشن و منطقى و جذاب. مجموعه اين نامه ها كتاب كم مانند «المراجعات» را پديد آورده است، كه متن عربى آن تاكنون بارها به چاپ رسيده است (7) و به چند زبان نيز گردانيده شده است.
شيخ سليم بشرى، در نامه 101، با اشاره به پذيرفتن حقايقى كه شرف الدين در نامه هاى پيشين بر او عرضه داشته است چنين مىگويد:
حقيقت محض آشكار شد، خدا را شكر. تنها يك چيز مانده كه ناشناخته است و من از آن تصور روشنى ندارم. آن را با تو در ميان مىگذارم تا پرده از آن برگيرى و علتش را بازگويي. چرا امام، در روز سقيفه، با ابوبكر و بيعت كنندگان با او، به نصوصى (احاديث صريحى) كه درباره خلافت او بود، و شما شيعه همواره تكيهتان بر اين نصوص است، استدلال نكرد؟ آيا شما شيعه، از خود علي، بهتر از اين امور خبر داريد؟
پاسخ شرف الدين (نامه 102)
همه مردم مىدانند كه امام و ديگر دوستانش، از بنى هاشم و غير بنى هاشم، در بيعت با ابوبكر حضور نداشتند و پا به سقيفه نگذاشتند. آنان از سقيفه و آنچه در سقيفه مىگذشت دور بودند. آنان با همه وجودشان سر گرم مصيبت بزرگ بودند: مرگ پيامبر، و به وظيفه واجب و فوري، كفن و دفن پيامبر (ص) پرداخته بودند. و جز به اين حادثه به چيزى نمىانديشيدند. از طرف ديگر، تا آنان مشغول جمع كردن بدن پيامبر و اداى مراسم نماز و دفن او بودند، مردم سقيفه كار خود را كردند و مسئله بيعت با ابوبكر را سر و صورت دادند. و از باب رعايت احتياط و دور انديشي، در برابر هر نظر يا حركت مخالف، كه باعث درهم ريختن تشكيلاتشان مىشد، متفقاً ايستادگى مىكردند.
بنابراين، على كجا بود و سقيفه كجا؟ على كجا بود و ابوبكر كجا؟ على كجا بود و بيعت كنندگان با ابوبكر كجا، تا بتواند براى آنان استدلال كند؟ و پس از آنكه جريان سقيفه راه افتاد و زمام امور را آنان به دست گرفتند، شد آنچه شد، از سويى زيركى كردند و از ديگر سوقلدرى و خشونت نشان دادند. و چنان شد كه نه على و نه غير علي، هيچ كس نمىتوانست به حيث استدلال كند. كسى گوش شنيدن يا امكان انعطاف به طرف مضمون حديث نداشت؟ آيا در زمان ما، چند نفر مىتوانند با كسانى كه قدرت را در دست دارند درافتند، به طورى كه قدرت آنان را از ميان بردارند و دولتشان را سرنگون كنند؟ و آيا اگر كسى قصد چنين كارى داشته باشد آزادش مىگذارند؟ هيهات، هيهات. و اكنون تو گذشته را به بازمان حاضر بسنج، كه مردم همان مردمند و زمانه همان زمانه است.
از اينها گذشته، على در آن روز، براى استدلال و استشهاد، نتيجه اى نمىديد جز بر پا شدن فتنه و آشوب و در آن شرايط (كه اسلام دوران نخستين خويش را مىگذرانيد و نهال دين تازه كاشته شده بود)، ترجير مىداد كه حق او ضايع شود اما شر و آشوبى برپا نگردد. على بخوبى متوجه خطرهايى بود كه دين اسلام و كلمه «لا اله الا اللّه» را تهديد مىكرد. در واقع، على بن ابيطالب در آن ايام به مصيبتى گرفتار شده بود كه احدى بدان گونه مصيبت گرفتار نشده است، زيرا بار دو امر بزرگ بر دوش على سنگينى مىكرد: يكى خلافت اسلام، با آنهمه نص و وصيت و سفارشى كه از پيامبر درباره آن رسيده بود، و اينهمه، متوجه على بود و در گوش او فرياد مىكشيد و با شكوهاى دلگداز و جگر خراش او را به شور و حركت فرا مىخواند. دوم آشوبها و طغيان هايى كه ممكن بود منتهى شود به از هم پاشيدن جزيرة العرب و مرتد شدن اعراب نو مسلمان، و ريشه كن شدن اسلام و مىدان يافتن منافقان مدينه و ديگر اعراب منافق و دو رويى كه به نص قرآن، اهل نفاق و دو رويى بودند و كافر ماجراتر و نفاق پيشهتر از هر كس ديگر بودند و از هر كس ديگر دورتر بودند از فهم و هضم حدود احكام خدا (8) و اينان با از ميان رفتن پيامبر (ص) قوت يافته بودند. آرى مسلمانان در آن روز، پس از رحلت پيامبر، مانند گلهاى بودند سيل زده، در شبى زمستانى، گرفتار شده ميان گرگهاى خونخوار و حيوانات درنده و مسيلمه كذاب و طليحة بن خويلد و سجار بن حرث، و رجاله هايى كه دور و بر اينان گرد آمده بودند و براى محو اسلام و مسلمين پاى مىفشردند. علاوه بر اين، دو امپراطورى روم و ايران، در آن روزگار، در كمين اسلام بودند. و به جز اينها همه، ده ها مانع و مشكل ديگر بود كه همه در حال كين توزى با محمد و خاندان محمد و اصحاب محمد بودند و براى گرفتن انتقام خود از اسلام (كه همه اعتبارات اشرافى و امكانات مختلف استثمار را نابوده كرده بود)، به هر وسيلهاى دست مىزدند. مىخواستند اسلام را براندازند و ريشه اش را بكنند. و در راه اين مقصود، با نشاط و شتاب گام بر مىداشتند. چون مىديدند كه با مرگ رهبر اسلام، براى كارشكنى و تخريب فرصت خوبى پيش آمده است. از اين رو مىكوشيدند تا اين فرصت را مهار كنند و از بى سرپرست شدن مسلمانان، پس از استقرار يك نظام داخلى، بهره گيرند. آرى، در چنين شرايطي، على بر سر دو راهى بزرگ رسيد. و طبيعى بود كه مانند على بن ابيطالبي، حق خلافت خويش را فداى اسلام و مسلمين كند و چنين هم كرد.
نهايت براى اينكه نظريه خلافت حقه اسلام را، كه خلافت خودش بود، حفظ كند و در برابر كسانى كه حق اسلامى خلافت را از او سلب كردند (9) موضع گيرى لازم را كرده باشد ـ البته آن هم باز به صورتى كه شق عصاى مسلمين نشود و فتنه برنخيزد و فرصت به دست دشمن داده نشود ـ براى اين مقصود، در خانه نشست و بيعت نكرد، تا اينكه او را بزور ـ اما بى خونريزى ـ از خانه به مسجد آوردند. در صورتى كه اگر على خود به پاى خود براى بيعت رفته بود، حجتى براى خلافت او نميماند و براى شيعه (و هر طالب حقّى) برهان حق آشكار نمىگشت. اما على با اين روش خود، دو كار كرد: هم اسلام را حفظ كرد و هم صورت شرعى خلافت حقه اسلام را نفراموشاند. و چون نگريست كه در آن روز و آن شرايط، حفظ اسلام و خنثى كردن فعاليتهاى دشمنان اسلام، متوقف است بر عدم درگيرى او (با سران امت)، چنين كرد و با خلافت سقيفه در نياويخت. و اين همه براى حفظ امت بود، و حراست شريعت، و نگهداشت دين، و چشمپوشى از مناصب خويش براى خدا، و اداى امرى كه شرعاً و عقلاً بر او واجب بود، يعنى علم به اهم (حفظ اسلام و مسلمين) و ترك مهم (حفظ خلافت حقه)، در مرحلهاى كه دو تكليف تعارض كنند. اين است كه شرايط و محيط آنروز، نه به على اجازه مىداد كه شمشير در ميان مردم گذارد، و نه جامعه آن روز مدينه را ـ جامعه نو مسلمانان را ـ زير ضربه هاى استدلال و سخنرانى و تكفير و تخطئه آ خرد و منزلزل و متشنج سازد. و با اين همه كه گفتيم، على و اولاد على و عالمان شيعه، از آن روز تا امروز، همواره با روشى حكيمانه، احاديث وصايت را ذكر كرده اند و نصوص روشن نبوى را در اين باره نشر داده اند. چنانكه بر مردم آگاه پوشيده نيست. والسلام (10).
تذكار
در اينجا عبارت اين مصلر شريف علوي، و عالم بزرگ و مجاهد شيعى، كه مقام او در بيان حقايق آل محمد و مبانى تشيع، مورد قبول همه است، اين است:
و مع ذلك فانه (علياً) و بنيه، و العلماء من مواليه، كانوا يستعملون الحكمة فى ذكر الوصية، و نشر النصوص الجلية...
و بدين گونه شرفالدين، به اين حقيقت اشاره مىكند كه خود امام على و ديگر امامان و عالمان شيعه، در مورد ياد كردن حق خلافت و خلافت حق، همواره حكمت را رعايت مىكردند و با به كار بردن فرزانگى و هوش و درايت، در آنباره سخن مىگفتند. مصالر اسلام و مسلمين و مصالر خود حق را در نظر مىگرفتند و هم شرايطى زمانى و مكانى و ديگر مقدمات و مقارناتى را كه رعايت آنها براى نشر حق و تربيت مردم بر پايه مبانى حق لازم است. اين حالت در بزرگان معاصر، از جمله خود صاحب «الغدير» نيز مشاهده مىشد. بنابراين، آيا درست است كه عدهاى اشخاص گوناگون، با صلاحيت و بى صلاحيت، با سواد و بيسواد، وارد به قضايا و غير وارد و ناآشنا به مسائل زمان و نسل و سياست دنياى اسلام، مولف سطحي، روضه خوان، درست است كه اينگونه اشخاص، به نام دفاع از امامت و نشر مبادى والاى تشيع و تفهيم مقام ولايت و... وارد معركه شوند، معركه بس حساس اجتماع، و خود را ولايتى بدانند و از منبر و تاليف استفاده كنند و هيچ حكمتى را در نظر نگيرند. و حتى ديده شده است كه الفاظ سنگين و مناسب و با حشمت و در خور مقام تشيع يا ديگر معاريف اسلام نيست و كلماتى است كه بدون وقوف و بدون اطلاع از مصالر كلى دين و بدون در نظر گرفتن هر مصلحتى و امرى ادا مىشود. اين كارها، جز انحطاط بخشيدن به ذهن دينى جامعه و تبديل كردن ايدئولوژى عالى تشيع به يك سلسله مسائل از هم گسسته و بى حكمت، هيچ نتيجه ندارد. و چه بسا باعث تزلزل اركان معنويت شود. خدا خود جامعه را از نتايج سوء اعمال دانسته يا ندانسته اينان نگاه دارد.
اين بود سخنى كوتاه درباره اهميت جوهرى واقعه غدير. و خلاصه اينكه درست است كه اكنون سالها از اين واقعه گذشته و تاريخ سير خويش را كرده است، اما اين حقيقت از چند نظر، براى هر مسلمان، در هر روز، مطرر است، از جمله از نظر عقيده ديني، چه حقيقت غدير، براى مسلمانى كه به پيامبر ايمان آورده است و مىخواهد از گفته ها و دستورهاى پيامبر پيروى كند و سنت پيامبر را عملى سازد و هيچيك از خواسته ها و ارشادات او را ترك نكند، تا دامنه رستاخيز مطرر است، و جزؤ حقيقتى است كه همواره با خورشيد طلوع مىكند و در متن لحظه ها تكرار مىشود. از نظر عملى و اجتماعى و پيدا كردن خط مشى سياسى ـ دينى در راه مبارزات انسانى و ضد استعمارى ـ كه امروز يگانه وظيفه اهل قبله است ـ نيز چنين است. چرا؟ چون از نظر اجتماعات انسانى و اسلامي، اگر مفهوم غدير، جديت خويش را در اذهان و افكار بازيابد، به بازسازى موفق خواهد گشت. و از اين رهگذر مىتوان جوامع اسلامى را متوجه يك وحدت جوهرى و حكومت راستين اسلامى كرد، حكومتى مسانخ حكومت معصوم.
به عبارت ديگر، اگر امروز، روز غدير (18 ذيحجّه) سال 10هجرى نيست، و على بن ابيطالب در ميان ما نيست، و ما در آن روز نبوديم و در حضور پيامبر با او بيعت نكرديم، اما به حكم مبانى دينى و اسناد متواتر و قطعى اسلامى سنّى و شيعي، مسلمانان بايد، هم اكنون، در سطر رهبرى، به دنبال خواسته پيامبر روند، خواسته پيامبر در اين روز. و آن خواسته بيعت با رهبريى است مسانخ رهبرى على.و اطاعت از آن.
--------------------------------------------------------------------
پاورقی:
1- «الجذور التاريخية للشعوبية» /5ـ6
2- «الغدير»، ج /159ـ196.
3- «الغدير»، ج /196ـ213.
4- ج 1/303
5- «الغدير»، ج 1/287.
6- براى شرح حال وي، از جمله «الاعلام» زركلي، ج 3/180
7- چاپ اخير آن، چاپ 17، اكنون در مصر، در حال انجام يافتن است.
8- سوره 9 (توبه)، آيه 97.
9- و در حقيقت اين حق، حق تنها فرد او نبود، حق اسلام و مسلمين بود، حق قرآن و قبله بود، حق همه احكام و حدود خدا بود و شهرها و مردمان در طول تاريخ. چون با حكومت او بود كه همه شهرها و مردمان به حقيقت سعادت مىرسيدند.
10- ( المراجعات )31ـ33.
***
فلسفه سياسى اسلام
پس از آنچه گفته شد، به شكل فلسفه سياسى اسلام مىرسيم. برخى چنين پنداشته اند،فلسفه سياسى اسلام يا چنين به پنداشتها داده اند، كه در اسلام، راجع به امامت و رهبرى (فلسفه سياسي)، تاكيد و تبيينى نشده است، و به اصطلح، اسلام فلسفه سياسى ندارد. و اين امر را كه خود پنداشته اند ـ نقص مجموعه فرهنگى و تربيتى اسلام خوانده اند. البته اگر چنين پندارى درست باشد، اين خود نقص خواهد بود. اما اين ايراد تنها بر روشى وارد است كه مىخواهد چنين وا نمايد كه: پيامبر اكرم، در طول مدت بيش از بيست سال پيامبرى ـ كه صدها تعليم آورده و جزيترين چيزها حتى آداب و رسوم ورود به حمام را فرموده است ـ لام تا كام، درباره رهبرى امت و سرنوشت مسلمانان و قرآن و قبله و آينده ابدى اسلام چيزى نگفته است ـ كارى كه از يك آدم عادى نيز سر نميزند. نيازى نيست كه بگوييم اين سخن، بر خلاف خود سنت است، زيرا پيامبر خدا از روز آشكار كردن دعوت تا دم مرگ ـ بر پايه مآخذ خود اهل سنت و صرف نظر از مدارك شيعه ـ لحظهاى سخن گفتن درباره اين موضوع مهم و تاكيد و تبيين آن را فرو نگذاشته است. مآخذ و كتب حديث و سنت اسلام، از اين احاديث مملو است، يعنى احاديث ارشاد امت به امامت. جالب توجه است كه طبرى، مورخ معروف، نوشته است:
و فرق رسول الله «ص» فى جميع البلاد التى دخلها الاسلام عمالا على الصدقات (1)
ـ پيامبر اكرم، كارگزاران خود را به همه شهرها و سرزمينهايى كه مردمان آنها مسلمانان شده بودند فرستاد تا اموال عمومى و سهم بيتالمال را بستانند و به مركز اسلام بفرستند.
اكنون آيا چنين دينى به تشكيل حكومت دينى و مسائل سياسى نظر ندارد؟ آيا چنين دينى مىتواند صرف يك رشته پندهاى اخلاقى و عقايد اخروى باشد بدون نظام رهبرى و فلسفه سياسي؟ و آيا چنين پيغمبرى كه به همه شهرهاى مسلمان شده، براى جمع آورى وجوه بيتالمال كارگزار مىفرستد و در صدد تشكيل حكومت و قدرت مركزى و نظام مالى بر مىآيد و اين حكومت را تشكيل هم مىدهد و صدها حكم مالى و اقتصادى و اجراى حد و قصاص و تنظيم سپاه و كسب قدرت تشريع مىكند، مىشود نسبت به جانشين و خليفه پس از خود و سرنوشت آينده قرآن و امت كلمه اى بر زبان نيارد؟ نه، نمىشود. و روح دين اسلام و اصل اسلام محمد همان است كه ائمه طاهرين و عالمان بزرگ شيعه گفته اند. تعليمات عاليه على نيز در همين راه بوده است، چنانكه درباره «نهج البلاغه» گفته اند:
معظم خطبه فى السياسة و اقلها فى الزهد (2).
ـ بخش عمده خطبه ها و سخنان نهج البلاغه درباره سياست است، و اندكى از آن درباره زهد و اندرز.
و همين است دين زنده، و جزاين نمى تواند باشد.
در «قرآن كريم» نيز آيات چندى درباره رهبرى آمده است (3) ـ چنانكه پيشتر اشاره كرديم. پس در اسلام فلسفه سياسى به جديترين صورت و از آغاز كار دعوت، مطرح بوده است، و جزء اركان اصلى قرار داده شده است (4). و علما و سلف شيعه، از آغاز و از ميان خود صحابه، به اهميت مسئله رهبرى توجه داشتند و عدالت را در آن، شرط قطعى مىدانستند. در طول تاريح هيچگاه از اهميت آن و پراكندن و ياددادن اين اهميت غفلت نكردند و تن نزدند. و بجز آنچه از نظر عملى انجام دادن و بزرگان شيعه از روز سقيفه تا روز عاشورا و... همواره با حكومت غير عادل درگير شدند، تا جايى كه خون خود را دادند، بجز اينها، در عرصههاى فكرى نيز درباره اهميت آن همى كار كرده اند و كتاب نوشته اند.
و با يد دانست كه بجز حركت عينى عاشورا در تعيين فلسفه سياسى اسلام و تصحيح حكومت و رهايى بخشيدن اسلام و مسلمين از دست حكومتهاى مسرف و كذاب، اقدامات مهم و متعدد ديگرى از ائمه طاهرين به ظهور رسيده است و تعليمات روشنفگرى آموخته شده است، از جمله، اين تعليم از امام ابوالحسن على بن موسيالرضا (ع):
ان الامامة زمام الدين و نظام المسلمين (5)
امام رضا (ع)، رهبرى و امامت را شيرازه دين و مايه نظم مسلمين مىداند، كه بدون نظم و شيرازه، هيچ امتى نه بر سر پا مىايستد و نه در جهان نفوذ مىكند. و از اين نمونه، تعليم والا، بسيار است. و همين بود كه دانشمندان و فيلسوفان و متكلّمان و مفكّران و اديبان و شاعران شيعه سپس كوشيدند تا اين مفاهيم را بگسترانند. و اگر قسمت عمده متكلمان و علماى بزرگ ديگر مذاهب اسلامى كوشيدند تا اين گونه در ميان امت رواج دهند كه اطاعت از هر فاسق و فاجرى وظيفه شرعى اس، علماى شيعه يكصدا گفتند، نه چنين است، فقط امام معصوم، فقط حاكم عادل.
حافظ محيى الدين يحيى نووى شافعى (م ـ 676) عالم و محدث معروف اهل سنت، در كتاب شرر «صحير مسلم» مىگويد:
همه اهل سنت از فقها و محدثين و متكلمين، بر اين عقيده اند كه خليفه و حاكم به خاطر فسق و ظلم و تعطيل احكام خدا عزل و خلع نمىشود، و خروج و قيام عليه او نيز جايز نيست، فقط بايد او را پند داد (6)!
در مسائل و احكام فقهى نيز، بدين موضوع، به طور آشكار بر مىخوريم، از جمله درباره نماز جمعه و احكام آن:
مسلمانان همگى نماز جمعه را واجب مىدانند... ولى در اين امر اختلاف دارند كه آيا در وجوب نماز جمعه، وجود سلطان يا نايب او شرط است، يا در هر حال، واجب است؟ حنفيان و شيعيان وجود سلطان يا نايب او را شرط مىدانند... و شيعه عدالت سلطان را نيز شرط كرده اند، و گرنه بود و نبودش يكى است. اما حنفيان عدالت را شرط نمىدانند (7).
و حتى مصلر اجتماعى روشنفكرى چون رفاعه رافع الطهطاوى مصرى (8) مىگويد:
... حاكم نماينده خداست و تنها داور كارهاى او، وجدان اوست. و محكومان يعنى توده مردم، بايد به طور مطلق از فرمانروايان خود اطاعت كنند... و اين دنباله عقايد فقهايى چون ماوردى و اشعرى و ابن جماعه است (9)...
اكنون اين طرز تفكر و جهان بينى را مقايسه كنيد با آنچه شيعه بدان معتقد است، و فارابي، به عنوان يك فيلسوف شيعي، آن را پيشنهاد مىكند، چنانكه مورخان فلسفه گفته اند و حتى اين طرز تفكر را دليل تشيّع او دانسته اند:
از تمايل فارابى به تشيع از آنجا آگاه مىشويم كه او نيز فلسفه را به طرف سياست سوق مىداد. و اين راهى بود كه همه پيروان تشيع، براى سرنگون ساختن قدرت حاكمه و اقامه نظامى سياسى كه امام در راس آن باشد گام بر مىداشتند. به عقيده ايشان امام هم هادى است و هم مهدي، بدين معنى كه عقل فعال (يا نيروى غيبى و الهي) به نور خود او را راهنمايى مىكند و او مردم را در پرتو اين نور راهبرى مىفرمايد (10).
و بدين سالن فارابي، «مدينه فاضله» خود را بر پايه امامت پى ريخت. گذشته از او ديگر علما و فلاسفه شيعه ـ پيش از فارابى و پس از او ـ همواره درباره اين تعليم حياتى سخن گفتند.
ابن سينا به اهميت فلسفه «نصّ» (محتواى غدير) توجه داد.
خواجه نصيرالدين طوسى در «تجريد» نوشت: «لانّهُ حابظ للشّرع»، چرا امام معصوم و حاكم عادل لازم است، چون تنها چنين پيشوايى نگهبان دين است.
شيخ الطّايفه، عالم بزرگ اسلام، محمد بن حسن طوسي، در آغاز كتاب «تلخيص الشافي» در شرح اهميت موضوع «امامت» چنين گفت:
فانى رايت اهم الامور و اولاها، و آكدالفرائض و احراها للمكلف ـ بعد النظر فى طريق معرفة الله تعالى و صفاته و توحيده و عدله ـ الاشتغال بالنظر فيما يعود الاخلال به يالضرر على ما حصل له من المعرفة، و يرجع التفريط فيه بالنقض على ما ثبت له من التوحيد و العدل، لانه متى لم يفعل ذلك لم يكن مستكملا لجميع شرائط التوحيد، بل يكون مخلا ببعضها...و هو الامامة.
ـ من ديدم كه مهمترين و سزاوارترين امور و موئكدترين و شايسته ترين فرايض دينى مكلف، پس از تحصيل معرفت خدا و علم به توحيد و عدل و ديگر صفات خداوند، تحصيل علم و معرفت به چيزى است كه اخلال به آن و سهلانگارى در آن به توحيد و معرفت خدا زيان مىرساند و كوتاهى كردن درباره فهم آن و اعتقاد يافتن به آن، اعتقاد توحيد را نقض مىكند، زيرا اگر مكلف، درباره اين موضوع، اطلاع و معرفت درست نداشته باشد، شرايط توحيد را كامل نكرده است، بلكه برخى از شرايط ايمان به توحيد را تباه ساخته است (11)... اين موضوع، «امامت» است.
و علامه حلّي، در آغاز كتابى كه درباره امامت نگاشت، به نام «منهاج الكرامة» چنين آورد:
فهذه رسالة شريفة منيفة، اشتملت على اهم المطالب فى احكام الدين، و اشرف مسائل المسلمين. و هى مسالة الامامة.
مينگريد كه يكى از بزرگترين علماى اسلام و شيعه، امامت و مسئله رهبرى و فلسفه سياسى را، مهمترين حكم دين و شريفترين مسئله مسلمين مىخواند.
تامّل در سخن شيخ طوسى و علامه حلى و ديگر علماى پيشين شيعه، كه مذهب تشيع را با نظر فلسفى، تحليل كرده و شناخته بودند، روشن مىكند كه در اين مذهب (و به سخن درستتر: در دين اسلام)، فلسفه توحيد و فلسفه امامت، يعنى فلسفه الهى و فلسفه سياسى مكمل يكديگرند، و پس از شناختن خدا شناختن رهبر است و اين جزؤ دين بلكه عين دين است. اگر در همه جهان و در سراسر تاريخ بشر و در ميان همه مكاتب و مذاهب و نظامها و ايدئولوژيهاى عالم، ايدئولوژيى به اين مرحله مترقى يافتيد، كه پس از ايمان به خدا، ايمان به رهبر معصوم را جزؤ دين قرار داده باشد، بيابيد و ما شيعه را نيز آگاه سازيد، كه آن كدام است. اين است نهايت مرتبه بلوغ انسان، در زندگى در اين سياره.
در ضمن، سخنان اين متفكران و عالمان بزرگ شيعى را مقايسه كنيد با سخن متفكران بزرگ اهل سنت، از جمله كسى كه او را «حجة الاسلام» خوانده اند يعني: عزالي. وى مىگويد:
اصول ايمان سه است: ايمان به خدا، ايمان به رسول او، ايمان به آخرت. جز اينها هر چه هست فروع است (12)
او بدين گونه، ايمان به حكومت و امامت را جزو اصول نميشمارد. و اين، مىراندن روح اسلام و پايمال كردن نقش تاسيسى اسلام است در جهت اجتماع و از نظر ايدئولوژيك. و اين حتى خلاف همان ايمان به خدا و ايمان به رسول است، زيرا در كتاب خدا و سنت رسول، مسئله وجوب اطاعت از «ولي» و «اولوالامر» و «امام عادل معصوم»، همواره مطرر شده است. و پايه اصلى اسلام ـ از نظر اجتماعى ـ همين است، زيرا اسلام دينى صرفاً اخلاقى و آخرتى نيست. اسلام براى تامين همه جهات و مسائل بشرى است. و شيعه بر اين اساس، امامت و ايمان به پيشوا را جزو اصول مذهب خويش مىداند. اما غزالي، به خاطر رعايت جانب دستگاه خلافت، دين ابدى و متحرك اسلام را، فاقد فلسفه سياسى و موضع اجتماعى معرفى مىكند. اين است نتيجه دورى از آل محمد. و اين است نتيجه صوفى گرى و خانقاه گرايى. يك بار ديگر در سخن علامه حلّى و حجة الاسلام غزالى نيك بنگريد، و آن دو را با هم مقايسه كنيد!
اين را هم، همراه دريغ و درد بسيار، بگويم كه بسيارى از عالمان شيعه اين روزگار كه به هر حال، وارث آن فرهنگند، يعنى فرهنگ خدا پرستان انسانگرايى چون ابوذر غفارى، مقداد كندى، عمار ياسر، مالك اشتر، حجربن عدي، حبيب بن مظاهر، مسلم بن عوسجه، ميثم تمار، رشيد هجرى، سعيدبن جبير، ابن سكيّت، فارابي، ابن سينا، خواجه نصير طوسي، شيخ مفيد، علامه حلي، شيخ طوسي، شهيد اول، شهيد ثاني، قاضى نور الله شوشترى، ميرزاى شيرازى، سيد جمال الدين اسدآبادى شيخ محمد خيابانى و... مسائلى را كه مطرر مى كنند همين مسائل معمولى طهارت و نجاست و اجاره و رهن و بيع و ارث و مستحبات دفن اموات است و امثال آن. بيقين اين فروع و مسائل نيز احكام دين است (البته آن مقدار معقول و مستند و صحيح آن، اگر چه به عنوان حكم ظاهرى) و تا دامنه قيامت بايد باشد و بيان شود، اما فرع است. و فروع بى اصل ـ اصل در جهت اجتماعى ـ همين است كه ملاحظه مىفرماييد. و اگر مى بينيم كه مصلح نامبرده، رفاعه رافع الطهطاوى، با حساسيت مىگويد:
در كشورهاى مسلمان رسم است كه كودكان را پيش از آموختن حرفه ها، قرآن مىآموزند... ولى در همين كشورها از آموختن اصول حكومت و سياست كه بنياد حاكميت عمومى است غفلت مى كنند. و حال آنكه اين گونه تعليم، لازمه تعليم مصالح عامه است. دشوار نيست كه در هر مدرسه آموزگارى بگمارند تا كودكان را پس از فرا گرفتن قرآن و مبادى صرف و نحو عرب، اصول سياست و اداره عمومى بياموزد و آنان را از مصالح عمومى كشور دارى درست آگاه كند (13)...
اين، رسيدنه به آستانه حقيقتى است كه جزء اصول مذهب شيعه است. شيعه مىگويد بر هر دختر 9 ساله و پسر 15 ساله واجب است پنج اصل را، از روى فهم و هضم شخصى، بداند و بشناسد، كه يكى از اين پنج اصل، امامت است، يعنى حكومت عادل و ولايت اخل حق، و اينكه انسان مىتواند مطيع چه كسى باشد و با چه دستى بيعت كند.
پس با اين حساب روشن و مستند، پيداست كه گرايش به عصاره (و به اصطلاح فقها، تنقير مناط شده) محتواى غدير ـ كه طرح مدينه قرآنى و بيان فلسفه سياسى اسلام است ـ مسئله اى تاريخى و مربوط به گذشته ها نيست.و كسى كه چنين بپندارد ـ چنانكه اشاره رفت ـ از بدفهمى دين است و بياطلاعى، يا بى توجهي، به تاكيد دين بر مسائل انسان ـ جامعه. بدين گونه مىنگريد كه اين خود مىتواند آرمان والاى اسلامى و موضعگيرى انسانى و تلاش قرآنى هر مسلمان باشد، و مايه سعادت دو جهانى و سيادت و عزت اقوام مسلمان و عمل به خواسته واقعى پيامبر و تصحيح مسير و بازگشت به اصل.
اين است فلسفه اجتماعى و كمال مطلوب و آرمان والاى كسانى كه چون اين نويسنده مىانديشند، و در اين مرحله مهم، به عظمت و عمق تكليف پى برده اند، و براى تفاهم مسلمين مىكوشند و براى نشاندادن واقعيت اسلامى تشيع، و بر طرف ساختن اتهام ها و سوء تفاهم ها، و براى ايجاد وحدت راستين و سنتگرايانه، (14) و توجه دادن ذهن جامعه به اصل رهبرى مسانخ، و گستردن امكانات ماهوى واقعه غدير. و اين است راز پايدارى در شناساندن اين اصل، و گراميداشت كسانى كه در اين راه عالمانه و خالصانه گام زده اند. و اين مساله در عمق و مال خويش، از مرز اسلام و وحدت مسلمانان نيز در مىگذرد، و مسئله اى مىشود ـ چنانكه.اسلام خواسته است ـ مربوط به همه انسانها و انسانيتها...
-----------------------------------------------------------------
پاورقی:
1- «طبرى»، ج 4/1750، چاپ دخويه
2- «تاريخ الادب العربى» ـ تاليف دكتر عمر فروخ، ج 1/309
3- از جمله اين آيات، بر طبق تفاسير بسيارى از مفسران بزرگ اسلام، اعم از شيعه و سنى:
سوره 4 (نسا)، آيه 59
سوره 4 (مائده)، آيه 3، و آيه 55، و آيه 67
سوره 4 (قصص)، آيه 68
سوره 4 (احزاب )، آيه 36
سوره 4 (معارج )، آيه 1 تا 3
سوره 4 (بينه)، آيه 7
4- چنانكه در مذهب شيعه، جزؤ اصول است.
5- «سفينة البحار»، ذيل ماده «ام».
6- «المنهاج»، در حاشيه «ارشاد السارى، شرح صحيح بخارى»، ج 8/36. و اين نظر عموم متكلمين و محققين بزرگ اهل سنت است، نظير باقلانى و ابوالثنا اصفهانى و... براى ديدن نمونهاى چند از اين نظريات «الغدير»، ج 7/136 به بعد.
7- «الفقه على المذاهب الخمسة: الجعفرى، الخنفي، المالكي، الشافعي، الحنبلي» ـ تاليف شيخ محمد جواد مغنيه /137، چاپ چهارم، بيروت.
8- از مصلحان دينى و اجتماعى مصر، در سده سيزدهم (م ـ 1290 ه.ق)
9- «تخليص الابريز من تخليص باريز» /354 و 368، نقل از كتاب «سيرى در انديشه سياسى عرب» ـ تاليف دكتر حميد عنايت /32. البته هطاوى، سپس اين نظريه نادرست را به صورتى تعديل مىكند ـ همان كتاب.
1- «تاريخ فلسفه در جهان اسلامي» ـ تاليف حسنا الفاخورى و خليل الجر، ترجمه عبدالمحمد آيتى /02 4
11- اين موضوع، اصلى است اساسى در تشيع، چنانكه امام ابوالحسن على بن موسى الرضا(ع) نيز، در حديث معروف «سلسلة الذهب»، پس از ذكر كلمه «توحيد»، شراط امامت را يادآور شده به اين معنى كه بقاى توحيد و دين توحيد، به وسيله رهبرى خواهد بود معتقد به توحيد و نشر توحيد.
12- «فيصل التفرقة» /77ـ78، نقل از «تاريخ فلسفه در جهان اسلامي» /89.
13- «سيرى در انديشه سياسى عرب» /33.
14- يعنى عمل به سنت نبوى غدير و ديگر سنتهاى نبوى راجع به وصايت و امامت.
***
اهميت اعتقادى موضوع
در روزى از روزهاى خلافت امام علي(ع)، جمعه و عيد غدير (18 ماه ذيحجه) به يك روز افتاده بود. اما در آن روز خطبه اى عجيب خواند و توحيدى
شگفت گفت. اين خطبه (سخنراني) را مآخذ چندى نقل كرده اند. من در اينجا ترجمه آن را به جوانان پرشور پارسى زبان ارمغان مىكنم (1). البته در ترجمه، همه بلاغت و جاذبه و رونق و آهنگ كلمات آن محفوظ نمىماند. اميد كه روزى اين مواريث عظيم و زندگى آفرين به همهْ زبانها گردانيده شود و بشريت به عمق اين تعليم و محبت و پيمان و پاكى و جهاد و اعتقاد برسد. اما در آن روز، پنج ساعت از آفتاب بالا آمده، به منبر بر آمد. در آغاز، خداى را ستايش كرد، آنگونه كه چونان ستايشي، از آن پيش، كس نشنيده بود. و ثنايى گفت خداوند را كه ديگران بدانسان نيازسته بودند ثنا گفتن. از اين خطبه آنچه در خاطر روايان ماند اينست:
خداوند را سپاس، كه سپاس را در عين بى نيازى از سپاسگزاران، وسيله اى ساخت براى اذعان خلق به پروردگارى او، و سببى افزونى رحمت را، و راهى روشن، آن كس را، كه فضل بيشتر او را خواهان باشد.
من گواهى مىدهم كه جز اللّه، معبودى نيست. اوست يگانه و بى انباز. و نيز گواهى ميدهم كه محمد بنده اوست و فرستاده او. در ازل، به علم خويش، او را از ميان خلقها همه برگزيد و در ميان پيامبران نيز مرتبهاى والايش بخشيد، تا از سوى خداوند امر و نهى كند. خداوند در رساندن احكام خود، محمد را به جاى خويش قرار داد. زيرا خداوند خود به چشمها ديده نشود، و به خاطرها در نگنجد، و در لايه هاى پيچيده گمان ها و پندارهاى انسان جاى نگيرد. آرى خدايى نيست جز همان اللّه ملك جبار.
خداوند اعتراف به نبوّت محمد را با اعتراف به الهيّت خود مقرون ساخت و او را به چنان اكرامى ويژه كرد كه يكى ديگر از خلق بدان پايه نخواهد رسيد. محمد نيز شايسته اين ويژگى و عنايت بود، چه او خود را ويژه خداوند كرد بود و بيب خدا بود. آرى آن كس كه هر لحظه به گونه اى باشد به اين ويژگى نرسد، و آن دل كه دستخوش هر گمانى گردد به مرتبه محبت حق نايل آمدن نتواند.
خداوند فرمود كه بر او درود فرستيم (2)، تا گراميداشت بيشتر او باشد، و هم سببى كه درخواست درود فرستند به اجابت رسد (3). اكنون خداى بر او درود فرستد و او را از اين بيش تكريم كند و تشريف بخشد و بزرگ افزايد، تا آنجا كه عظمتش پايان يافتن نشناسد و تا جاودان هماره بر جاى باشد.
آنكه خداوند، پس از محمد، از ميان خلق، تنى چند را ويژه خويش ساخت. (4) اين ويژگان را در پرتو اعتلاى محمد اعتلا بخشيد، و رتبت محمد بديشان سپرد. تا داعيانى باشند راستين كه خلق را به سوى خداى خوانند و مردمان را خداشناسى آموزند. از اين دسته، در هر قرنى و زمانى، كس هست. خداوند اينان را در ازال بيافريد، به صورت انوارى زبان، به ستايش او گشوده، و شكر و تمجيد او در دلشان افتاده. آنگاه ايشان را حجتهاى خويش كرد بر هر كس كه به ربوبيت خدا خستو است و به عبوديت خويش معترف.
خداوند، اين ويژگان را به هنگام آفرينش ديگر آفريده ها حاضر داشت، و تا آنجا كه خود خواست، كار را به ايشان سپرد (5) و ايشان را ترجمان خواست و مشيت خويش قرار داد و زبان اراده خود ساخت.
اما با اينهمه، ايشان بندگان اويند، بندگانى كه بى دستور او سخن نگويند و همواره به فرمان او روند. خداوند خود چگونگى و احوال ايشان را نيك ميداند. ايشان براى كس آمرزش نخواهند مگر آن را كه خداى پسندد. هيچگاه دل از بيم خداى فارغ ندارند. همى احكام او را به جاى آرند و سنت الهى را پيروى كنند. از حدود خدايى در نگذرند و او را فرمان برند.
خداوند (گذشته از اين راهنمايان، از جهت ديگر نيز) خلق را در تاريكى و بيراهى نهشت و نابينا و ناشنوا رها نكرد، چرا كه به آنان عقل داد. آن را در وجودشان بياميخت و در كالبدشان بنهاد و در جانشان استوار ساخت. نيروى حواس را خدمتگار عقل كرد و در گوش و چشم و درون جاى داد. بدينسان حجت را گريبانگير همه كرد و راه روشن را به همه نمود. او با قدرت خويش به مردمان زبان گويا داد، تا يافته هاى حس و انديشه را باز توانند گفت.
پس از اين بايد بگويم، اى جماعت مومنان! خداى ـ عزوجل ـ در اين روز براى شما دو عيد فراهم كرد، دو عيد بزگر سترگ، كه يكى ازاين دو جز به آن ديگرى استوار نتواند بود. اينچنين كرد تا نيكى را در حقتان به امام رساند و از راه درست آگاهتان كند، و در پس روشندلانيتان برد از پرتو هدايت او فروغ يافته، و راهسپارتان سازد به راه روشن دين خود، و فراوان بر سرتان ريزى از نعتمهاى خويش.
بدين روي، جمعه را روز اجتماع قرار داد و همه را به شركت كردن در آن فرا خواند، تا آنچه در روزهاى هفته كردهايد تطهير پذيرد و كژى و كاستىهايى كه در كار و كسبتان روا داشته ايد، جمعه به جمعه، به هنجار آيد و تصحيح شود. هم در اين روز است ياد كرد مومنان يكديگر را، و هم پديدار شدن بيم پرهيزگاران از خداوند. و در اين روز است كه خداوند پاداش كردار نيكوكاران را چندين برابر ديگر روزها دهد. اما كار به اينجا تمام نشود، مگر آنكه هر چه را فرموده است به جاى آريد، و از آنچه نهى كرده است دست بكشيد، و براى كارهايى كه به تاكيد امر كرده است فروتنانه كمر اطاعت بنديد.
اكنون بدانيد، كه اعتقاد به توحيد پذيرفته نيست مگر با اعتراف به نبوت محمد (ص). و هيچ اعتقادى و عملى قبول نيست مگر با قبول ولايت و سرپرستى آن كس كه خداوند خود او را ولى و سرپرست قرار داده است. و آيين طاعت خدا بهنجار نخواهد بود مگر چنگ در زنيد به توفيق و نگهداشت خدايي، و نگهداشت آنان كه اهل ولايت اويند. يعنى كسانى كه در روز دور (غدير) (6) درباره آنان آيت فرستاد، و اراده خويش را در حق بندگان خاص و گزيدگان خود اظهار داشت. و پيامبر را فرمود تا ابلاغ كند و گمراهان و منافقان را به چيزى نشمرد. و خود ضمانت كرد كه او را از بد ايشان نگاه دارد.
بدين گونه و با اشاره (به نگهداشت پيامبر از بد بدانديشان) درون آنان را كه به ريب اندر بودند نمايان ساخت، و از بطن آن كسان كه راه ارتداد مىسپردند پرده افكند. اينجا بود كه هم مومن و هم منافق، آنچه را بايد بدانند دانستند. سپس آن كس كه بى پروا بود و لاابالي، از حق روى گردانيد. و آن كس كه پا بر جاى بود و استوار، بر پذيرفتن حق پاى فشرد. و اينجا بود كه جهالت پيشگى منافقان و خيره سرى نابفرمانان فزونى گرفت. و بس داندان بر دندان فشردند و دست بر دست زدند. يكى سخنى گفت. يكى بانگى كرد. و آن كس كه نابفرمانى پيشه ساخته بود بر همان سر بايستاد. و در اين ميان گروهى نيز اعتراف كردند، اما نه از ته دل و نه از سرايمان، چنانكه گروهى ديگر اعتراف كردند هم به زبان و هم از جان.بدين سان، خداوند دين خويش را كامل كرد. و با كامل كردن دين، چشم پيامبر و مومنان و تابعان او را روشن ساخت. و اين همان (واقعه غدير) بود كه بر خيتان خود شاهد آن بوديد و به برخى ديگرتان خبر آن رسيد. و بدين واقعه، آن وعده نيكوى خداوند به شكيبايان در پيوست. و پرداخته هاى فرعون و هامان و قارون و سپاه اينان و تختگاهشان را تباه و ويران كرد. اما گروهى گمراه برجاى ماندنده در تباه ساختن كار مردمان هيچ فرد نگذارند. اينان را نيز خداوند در همان جايگاه هاى خود فرو خواهد گرفت و آثارشان را نابود خواهد ساخت و نشانه هايشان را محو خواهد كرد و از آن پس، دلهاشان را از دريغ و درد خواهد آكند. و به گروهى ملحقشان خواهد فرمود، كه دستان ايشان بازهشت و كالبد ايشان نيرومند ساخت و تواناييشان داد، تا بدانجا كه (به سوؤ اختيار و سوؤ استفاده از مواهب الهي) دين خدا را دگرگون كردند و احكام او را باژگونه ساختند. و بس زودا ـ اما به هنگام ـ خداوند بر دشمنان خويش پيروز گردد. و خدا لطيف است و خبير. (لازم نبود اين اندازه سخن گويم، چه) اندكتر ازاين نيز ابلاغ را بسنده بود. اكنون اى مردمان، مشمول رحكمت خداى باشيد! در آنچه خداوند شما را بدان فرا خوانده و ترغيب كرده است يكى بينديشيد، و به سوى دين او روى آوريد و راه او بسپريد. راه هاى پراكنده ديگر در پيش مگريد تا از راه خدا باز نمانيد. همانا امروز، روزى بس بزرگ است. در اين روز، گشايش در رسيد، و در اين روز منزلت آن كسان كه شايسته بودند بلند گرفت و برهان خدا روشن گشت.
ـ آرى ـ
امروز روز روشن كردن حق است و از مقام پاك (رهبر معصوم) به صراحت و «نص» سخن گفتن.
امروز روز كامل شدن دين است.
امروز روز عهد و پيمان است.
امروز روز گواهى و گواهان است.
امروز روز نماياندن بنيادهاى نفاق و انكار است.
امروز روز حقايق ايمان است.
امروز روز راندن شيطان است.
امروز روز موعود فيصله دادن حق است.
امروز روز فراموش گشته بلند گرايان است.
امروز روز راه نشان دادن و ارشاد است.
امروز روز آزمودن مردمان است.
امروز روز رهنمونى به رهنمايان است.
امروز روز آشكار ساختن مقاصد پوشيده و زمينه سازيها و تمهيدهاى ديگران است.
امروز روز نص (تصرير) بر شخص است، يعنى آنان كه ويژهاند رهبرى را.
(امام در آن روز، همواره مى گفت، امروز... امروز... تا اينكه فرمود:)
اكنون، در اعمالتان مراقب خداى ـ عزوجل ـ باشيد! و از او بپرهيزيد، و با او مكر مكنيد و از راه فريب درمياييد. با اعتقاد به توحيد و يگانگى خداوند و با اطاعت آن كس كه شما را به اطاعت او امر كرده است (7) به خدا تقرب جوييد. راه گمراهى مسپريد و از پى آنان كه گمراه شدند و ديگران را گمراه كردند مرويد. خداى عزيز، گروهى را نكوهيده است و در كتاب خويش (از قول آنان) چنين فرموده است: «انا اطعنا سادتنا و كبرائنا فاضلونا اسبيلا. ربناآتهم ضعفين من العذاب و العنهم لعناً كبيراً» (8) = ما مهتران و بزرگان خويش را اطاعت كرديم و ايشان گمراهمان كردند. پروردگار ما! عذاب ايشان را دو چندان كن و برايشان لعنتى بزرگفرست. نيز فرموده است: «و اذ يتحاجون فى النار، فيقول الضعفاء للذين استكبروا اناكنا لكم تبعاً، فهل انتم مغنون عنا من عذاب الله من شيء، قالوا لو هدانا اللّه لهديناكم» (9). و آنگاه كه در دوزخ مشاجره كنند، پس روان به آنانكه «استكبار» كردند و بزرگى فروختند گويند، ما پيرو شما بوديم، آيا اكنون مىتوانيد اندكى از اين عذاب را از ما برداريد، آن گردنكشان گويند، اگر ما به راه خدا رفته بوديم شما را نيز به راه مىبرديم.
اكنون، آيا مىدانيد كه اين استكبار (كه در قرآن آمده است) چيست؟ استكبار، ترك اطاعت آن كس (امام) است كه خداوند امر به اطاعت او كرده است، و گردن فرازى است در برابر آن كس كه خداوند پيروى او را خواسته است. در قرآن از اينگونه سرگذشت مستكبران بسيار آمده است. اگر آدمى در اينگونه آيات ژرف بينديشد بىگمان او را از راه بدباز دارد و اندرز دهد.
اى مومنان! بدانى كه خداى ـ عزوجل ـ فرموده است: «ان الله يحب الذين يفاتلون فى سبيله صفاً كانهم بنيان مرصوص» (ْ1) خداوند آن كسان را دوست می دارد كه در راه او مىجنگند، با صفهايى چونان بناهاى استوار درهم پيوسته. آيا مىدانيد مقصود از «در راه او» (فى سبيله) چيست و راه خدا كيست، و صراط اللّه و سبيل اللّه چه كسى است؟
منم صراط خدا، كه هر كس آن را نپيمايد (از او اطاعت نكند) در چاه گمراهى فرو افتد.
منم راه خدا، كه پس از پيامبر مرا نصب كرده و نشان داده است.
منم قسيم بهشت و دوزخ.
منم حجت خدا، هم بر بدكاران و هم بر نيكوكاران.
يكى از غنودن در غفلت بخيزيد، و پيش از فرا رسيدن اجل عمل كنيد، و براى دست يافتن به آمرزش پروردگار بر يكديگر پيشى گيريد، پيش از آنكه (رستاخيز شود و) بارويى برافرازند درون آن بهشت و برون آن دوزخ. آنگاه بانگ كنيد و بانگتان نشنوند و غريو بر كشيد و غريوتان به هيچ نگيرند.(به خود آييد) پيش از آنكه فرياد بخواهيد و كس به فريادتان نرسد. شتاب كنيد در طاعت پيش از گذشتن فرصت! (مپنداريد كه فرا رسيدن روز پاداش بس دور است، بلكه همين حال) چنين است كه گوى هادم لذّات (تباه كننده خوشيها = مرگ) در رسيده است، ديگر نه گريز گاه نجاتى هست و نه دور شدگاه خلاصي.
اين مجمع اكنون به پايان مىرسد و شما همگى روانه خانه هاى خويش مىشويد. برويد ـ خداى بر شما رحمت فرستد ـ و بر خانواده خود فراخ گيريد. به برادران خود نيكى كنيد. خداوند را بر اين نعمت كه شما را بخشيده است سپاس گزاريد. متحد شويد تا خدا كمكتان كند. نيكويى كنيد تا خدا دوستيتان را پايدار دارد. از نعمتهاى خداداد يكديگر را هديه فرستيد. خداوند در اين روز، چندين برابر ديگر عيدها پاداش دهد.
اينگونه پاداشى را جز در اين روز (غدير) ديگر نخواهيد يافت. نيكويى كردن در اين روز، مال را بسيار كند و عمر را دراز. مهربانى كردن باعث رحمت خدا شود و مهربانى او. در اين روز، به برادران و به خاندان از مال خدا داده ببخشيد، هر اندازه كه بتوانيد. همواره چهره خندان داريد. چون به يكديگر رسيد شادمانگى كنيد، و خداى را بر نعمتهايش سپاس داريد. برويد و به آنان كه اميدشان به شماست نيكى بسيار كنيد. در خورد و خوراك، خود و زيردستانتان يكسان باشيد. اين يكسانى و مساوات را تا جايى كه توانايى داريد عملى سازيد، كه پاداش يك درهم در اين روز، صدهزار درهم است. و بركت به دست خداست.
روزه اين روز را نيز خداوند مستحب قرار داده است و در برابر آن پاداشى بس بزرگ نهاده. اما اگر كسى در اين روز، نياز برادران خود را برآورد ـ پيش از تمنا و درخواست ـ و با ميل و رغبت خوبى كند، پاداش او چنان آن كس باشد كه اين روز را روزه داشته است و شب آن را با عبادت به بامداد رسانيده. و هر كس در اين روز به روزه دارى افطارى دهد، چنان است كه گويى دسته دسته مردم را افطارى داده است... همين كه به يكديگر رسيديد، همراه سلام، مصافحه كنيد، و نعمتى را كه در اين روز نصيبتان شده است به يكديگر تبريك گوييد. بايد اين سخنان را آن كه بود و شنيد به آن كه نبود و نشنيد برساند. و بايد توانگران به سراغ مستمندان روند و قدرتمندان به دنبال ضعيفان. پيامبر ـ كه درود خدا بر او باد ـ مرا به اين چيزها امر كرده است.(11)
اكنون سخنان على را درباره «غدير» دانستيد. من نمىخواهم در اينجا اين خطبه را شرح دهم. اميدوارم خوانندگان خود در آن بينديشند، و هر كس از هر فرقه آن را ميخواند جانش روشن شود و روانش با سخنان على در آميزد. اما در اينجا به چند نكته كه در كلام على (ع) گذشت اشاره مى كنم.
الف ـ امام صريح مىگويد كه خدا خود رهبر را معين كرده است و در اين باره آيت فرستاده. و اين پاسخ ياوه سرايى آن كسان است كه گفتند در اسلام امام و خليفه تعيين نشده است، و در قرآن در اين باره سخن نرفته است. بدين گونه دين اسلام را از فلسفه سياسى خالى معرفى كردند. اكنون آيا على از قرآن و اسلام بهتر خبر دارد و از چگونگى و شاؤن نزول آيات آن، يافلان متكلم سنى و قاضى القضاة وابسته به دربار خلافت، يا فلان مستشرق يهودى مامور مرموز، يا فلان استاد تاريخ ادبيات، يا فلان دكتر حقوق مدني، يا فلان به اصطلاح محقق در جامعه شناسى ولى به اطلاع از اسلام، يا فلان چانه زن بر سر لفظ سميرم و شميرم...
ب ـ امام در سخنان خود به اين حقيقت اشاره مىكند كه جانشينان پيامبر، خلق را به سوى خدا مىخوانند و به مردمان خداشناسى مىآموزند، يعنى فلسفه رهبرى در دين، نشر خداشناسى است و بر پا كردن جامعه اى خدايى ـ انساني. حالا آيا كسانى چون مروان و يزيد و وليد و حجاج و هارون و متوكل و همانندان اينان، معلمان خداشناسى بودند، و آيا اينان بودند كه خدا رتبه جانشينى پيامبر را به آنان بخشيد و مبلغ احكام خود قرارشان داد. آيا اينان به مردم خداشناسى آموختند و پاسدار رسالت محمد بودند. آيا اينان ترجمان مشيت ازلى و زبان اراده الهى بودند؟ و آيا... و آيا...
ج ـ امام در چند مورد از اين سخنرانى كه در روز عيد غدير و جمعه ادا كرده است، از واقعه غدير به عنوان «نعمت» ياد ميكند و ميفرمايد خداى را بر آن شكر گزاريد. و اين يادآورى را تكرار ميكند. معلوم است كه اين همه يادآورى و تاكيد و تكرار به خاطر مضمون غدير و محتواى آن است، يعنى تامين حقوق انسان و حدود اسلام.
د ـ امام خود را «سبيل اللّه» (= راه خدا) مىخواند و مىگويد قرآن هم گفته است در پيرامون همين مقام، چونان صفى استوار، گردآييد و پيكار كنيد. اين تصرير است به اهميت مقام رهبر دينى در جامعه اسلامي، و اينكه امت بدون رهبر ديني، راه خدا را در پيش ندارد.
ه ـ امام در اين خطبه به صراحت مىگويد، اقرار و ايمان به توحيد، بياقرار و ايمان به نبوت و بياقرار و ايمان به امامت پذيرفته نيست. چرا؟ چون منظور از عرضه دين الهى بر بشر، تامين سعادت كلى و رستگارى نهايى انسان است و بلوغ انسانيت است و وصول آدمى به اصل حقيقت در جهت علم، و اصل عدالت در جهت عمل. و اين منظور، چنانكه پيداست، نيازمند به علم و عمل است، علم صحير و عمل درست، يعنى جهان بينى مطابق واقع، و رفتار و تصرف مطابق چگونگيى كه بايد و شايد. و پر روشن است كه بشر، در رسيدن به اين مقصود، نيازمند به حق است و كمك حق. و اين كمك و راهنمايى جز از طريق پيشواى الهي، يعنى امام معصوم (12)، كه خدا او را تعيين كرده باشد، و گفته و حكم او، گفته و حكم خدا باشد، به گونهاى ديگر، ميسر نخواهد بود. بشر با استعدادها و معلومات بشرى خود قادر به طى كردن اين راه نيست. پس ايمان به خدا و پيامبر و امام و اطاعت از آنان، همه با هم، لازم است و اين هر سه ايمان، هر يك مكمل آن ديگرى است. و هر يك بى آن ديگرى ناقص است. و يكى از فلسفه هاى لزوم امام همين حتميت لزوم علم است در رسيدن به سعادت و عمل بر طبق آن علم. چون ممكن است پيامبر، جزئيات و فروع و تفصيلهاى همه معارف و احكام را ـ در مدت محدود زندگى خويش ـ نگفته باشد، به خاطر كشاكشها و گرفتاريهاى اصل تاسيس و تبليغ، يا به خاطر تاخر زمانى ظرف بيان، يا عدم آمادگى نفوس و امثال اين علل، كه نزد خردمندان روشن است. و اينجاست كه تنها امام معصوم تعيين شده از جانب خدا و پيامبر مىتواند مرجعى مطمئن باشد و دين و تفاصيل آن را بياموزد و مربى امت باشد و خلاء وجود پيامبر و انقطاع وحى را پر كند و علمى بياموزد و حكمى بدهد كه علم درست و حكم خدا باشد.
و همين است كه برخى از محققان، از جمله ملامحسن فيض كاشاني، بدان تصرير كرده اند. فيض مىگويد:
فرايض و نواميس دين از اين جهت به وسيله ولايت و امامت تكميل شد، كه پيامبر علوم و تعاليمى را كه خدا به او داده بود به على آموخت و على به اوصياء خود، يكى پس از ديگرى. پس چون پيامبر على و امه اولاد على را به جاى خويش معرفى كرد، و براى امت ممكن گشت كه در معرفت حلال و حرام و احكام دين خدا به آنان رجوع كنند، و اين امر با آمدن هر يك از آنان پس از ديگرى استمرار توانست يافت، دين كامل گشت و نعمت هدايت تمام ـ والحمدللّه. و اين مطلب را خود امامان ما گفته اند (13).
بنابراين، ديگر علما و فقهايى كه نه خود امام معصوم تعيين شدهاند و نه علم آنان به امام معصوم ـ و از طريق او به پيامبر ـ منتهى مىشود، هر چه بگويند نمىتوان آن را بقطع و يقين حكم خدا دانست ـ اگر چه به عنوان حكم ظاهرى. پس در پى اينگونه فقها و مفسران و علما رفتن، راه را بى راهبر سپردن است و اينسان راه سپردنى مصون از گمراهى نتواند بود، بويژه در راه دين و تربيت نفس و احياء قلب و انعقاد عقيده، كه راه ابديت است. و آسان گرفتن و اهمال در آن به زيان خود انسان است. و آن منظور نهايى را براى انسان نتيجه نخواهد داد. از نظر اجتماعى نيز، مدينه قرآنى مقصود، به اينگونه تشكيل نخواهد يافت ـ چنانكه واضح است.
و ـ ضمن توضيح گذشته، معناى اين سخن امام نيز معلوم شد، يعنى اينكه با تعيين شخص رهبر دين در جامعه اسلامى كامل گشت. اين سخن را پيامبر اكرم نيز فرموده است، چنانكه پيشتر ياد كرديم.«در قرآن كريم» نيز اين آيه نازل شده است:
«اليوم اكملت لكم دينكم...» (14)
ـ امروز دينتان را كامل كردم.
اين آيه بنابر 15 تفسير معتبر ازعلماى اهل سنت، در روز غدير، پس از نصب على بن ابيطالب (ع) به خلافت و امامت نازل شده است. اين آيه و آيه «يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك...» (15)
ـ اى فرستاده! آنچه پروردگارت بر تو فرو فرستاده است ابلاغ كن!
مربوط به خلافت و امامت است. زيرا اين دو آيه در هفته هاى آخر عمر پيامبر نازل شده است، يعنى هنگامى كه به جز مسئله جانشيني، مسائل ديگر را فرموده بوده است.
مورخان و محدثان نوشته اند، روزى طارق بن شهاب كتابى (از اهل كتاب، يهودى يا مسيحي) در حضور خليفه دوم بود، گفت:
اگر اين آيه (يعنى آيه «اليوم اكملت لكم دينكم» = امروز دينتان را كامل كردم...) در دين ما نازل شده بود، روز نزول آن را جشن مىگرفتيم (16).
پس ملاحظه مىكنيد كه به تصريح قرآن و احاديث نبوى و گفته امام على بن ابيطالب كه به شهادت علماى اهل سنت، براى هر مسلمانى از هر مذهبى كه باشد حجت است، دين اسلام، بدون فلسفه سياسى و جهت داشتن نسبت به چگونگى حكومت، كامل نيست. و به تعبير شيعه، امام شناسى (معرفة الامام) نيز جزو اصول دين است. و اين راقيترين فلسفه است كه در دينى مسله رهبرى و حكومت و معرفت اين مقام و صلاحيت و شرط كردن عدالت در آن، جزو اصول دين باشد.
بدين گونه، و با توجه به آنچه نقل كرديم و توضيح داديم، روشن است كه عيد غدير، اسلامى است نه صرفاً شيعي. زيرا روزى كه به جز اهميت قرآنى آن، و سخنان پيامبر درباره آن، و محتواى حيوى آن، على بن ابيطالب نيز اينگونه به ياد كرد اهميتش بپردازد و آن را عيدى بزرگ و سترگ و بخواند، جز يك روز عظيم و يك عيد اسلامى چه مىتواند باشد؟ پس اگر در اثر تداوم سوء تربيت و تعليم در دوران گذشته و روزگاران خلافت اموى و عباسي، و ديگر سلاطين دور از حق، و عالمان متعصب، و هم غفلت امروزين متفكران مسلمان، اكنون نيز اين روز حياتي، در بسيارى از جوامع اسلامي، به دست فراموشى سپرده شده است، اين، از نظر مبادى اسلام، بك گناه بزرگ اجتماعى است، و ميراندان يكى از چهار اصل اساسى اسلام است يعني: توحيد، نبوت، امامت و معاد.
از اين رو بايد جامعه هاى اسلامي، با زنده كردن خاطرات اين روز و تفهيم محتواى آن به فرزندان سرزمينهاى اسلام، كفاره اين گناه را بپردازند. و محققان و مولفان و شاعران و نويسندگان مسلمان، با نشر تعليم نهفته در آن، و حساسيت نشان دادن نسبت به آن تعليم، يكى از بزرگترين آرمانهاى انسانى اسلام را احيا كنند. آرى پوشاندن يا پوشيده ماندن «غدير»، پوشاندند يا پوشيده ماندن يكى از روشنترين روزهاى انسان است، و نسيان يكى از پاكترين و عظيمترين و درخشنده ترين سنت هاى پيامبر اسلام. و به ديگر سخن، رد كردن عظيم ترين فرياد، و بلكه فرياد نهايى و ابدى وحى است به حلقوم محمد، و دست رد در برابر آن فراز كردن است. تبلور جوهرنهايى در جامعه اسلام غدير است، و پايان فريادهاى وحى خدايى غدير. و چون پيامبر ما، خاتم پيامبران است بايد گفت، آخرين حكم آسمان، حكم روز غدير است، يعنى ارشاد ابديت در مسير حيات انساني، امامت على بن ابيطالب است و امامت اولاد او، به عنوان معلمان معلمان علم يقين و مجريان احكام و حدود خدايى تا دامنه قيامت.
و در واقع، آنچه از پيامبر اكرم، درباره مهدى و خروج موعود نيز روايت شده است، و خاطرهاى را كه مسلمين درباره آينده جهان و استقرار دولت مهدى (يعني: پراكندن حق در هر كائن و آكندن گيتى از عدل) دارند، همان تاسيس «مدينه غدير» است، كه همواره و هر روز، وظيفه مسلمانان راستين و معتقدان به حكومت قرآنى است كه در تشكيل دادن آن ـ براى هر نسل و در هر نسل ـ بكوشند... و آن كه مهدى تاسيس مىكند، تكلف دينى خود آن امام است، در روزگار ظهور خود و در ظرف زمانى آن تكليف، و خواهد كرد، كه «ان الله غالب على امره» (17). و در حقيقت، بعثت ـ غدير ـ عاشورا ـ مهدي، چهار جهت اصلى خانه اسلام است كه به روزگار «مهدى» سراسر جهان خواهد بود: «ان الارض يرثها عبادى الصالحون» (18).
------------------------------------------------------------------------
پاورقی:
1- امام در ضمن اين خطبه، بسيارى از آيات قرآن را در كلام خويش آورده است. آيات نيز در خلال سخنان امام ترجمه شد. و يادآورى شماره آيات و نام سوره ها به نظر لازم نيامد. در مواردى خود امام به نقل آيه تصرير فرموده است.
2- سوره 33 (احزاب)، آيه:56 «ان الله و ملائكته يصلون على النبي، يا ايها الذين آمنوا صلوا عليه و سلموا تسليما».
3- اشاره است به اينكه صلوات فرستادن بر محمد و آل محمد (ص) به هنگام دعا و توسل و طلب حاجات، در اجابت موثر است. و اين تعليم، در روايات ديگر نيز رسيده است و اساتيد راه گفته اند.
4- مقصود ائمه طاهرين است و اشاره به ايشان.
5- يعنى به عنوان «ولي» و «خليفة اللّه»، و ولايت و ماموريت از جانب خدا.
6- «دور»، بروزن«لوح»، جمع دوحة است، به معناى درخت بزرگ و تنومند پرشاخ و پربرگ و پرسايه. چون در كنار غدير و بر كهاى پيامبر اكرم، در آنجا، در صحراى جحفه، على را به خلافت نصب كرد، ازاينگونه درختان بيابانى (سمرات) چند تايى بود، و به هنگام ظهر زير آنها را رفتند و در سايه آنها نماز گزاردند. از اين رو، «روز غدير» را،«يوم الدور» نيز گفتهاند، از باب اشاره به آن درختان، چنانكه شاعر قديم شيعه، كميت بن زيد اسدى (م ـ 126) در يكى از قصايد معروف خود (هاشميات) گويند: و يوم الدوح دوح غدير خم ابان له الولاية لو اطيعا
7- اشاره است به آيه 59، سوره 4 (نساؤ).
8- سوره 33(احزاب)، آيه 67 و 68.
9- از آيه 21، سوره 14(ابراهيم)، و آيه 47، سوره 40 (مومن).
10- سوره 61(صف)، آيه 4.
11- اين خطبه، مدارك چندى دارد، از جمله «مستدرك نهج البلاغه» باب اول 67 ـ72 تاليف علامه شيخ هادى كاشف الغطاء نجفى. چاپ نجف (1354 ق)، و به ضميمه آن كتاب تحقيقى «مدارك نهج البلاغة و دفع الشبهات عنه».
12- يا كسى از عالمان دين كه آگاه از راه و روشى امام معصوم باشد و همان را پيشنهاد كند.
13- «تفسير الصافي»، ج 1/421، به نقل از «تفسير عياشي»، ج 1/293، پانوشت.
14- سوره 5 (مائده)، آيه 3.
15- سوره 5، آيه 67.
16- «الغدير»، ج 1/283.
17- سوره 12(يوسف)، آيه 21.
18- سوره 21 (انبياؤ)، آيه 105.
***
بدين گونه روشن گشت كه بحث درباره «غدير» و هويت رهبرى در اسلام، حركتى است در سطر احياى مجدد اسلام. و دانستيم كه اين بحث و روشنگرى ـ در اين سطر ـ و اين حركت ذهنى دادن به جوامع اسلامى و آفرينش عصيان و حماسه، هم اكنون، از قاطعترين وظايف مصلحان مطلع اسلام است. اما از روز روشنتر است كه در اين راه و اين كار، همواره بايد، چند موضوع را پيش چشم مجسم داشت.
موضوع اول: مشكل امروز مسلمين
موضوع اول، چگونگى كنونى جهان اسلام است و توجه به مشكل امروز مسلمين. امروز مردم جهان اسلام در قلب اردوى جهانى ضد استعمار سر گرم جهادند، و با كفر انسانى ـ اجتماعى غرب و مسيحيت در مبارزه. استعمارى كه به صور گوناگون به تحقير شرق و تغيير سنن آن، و نشر فساد و تباهى در آن، و دامن زدن به آتش اختلافات سياسى و مرزى و مذهبى در ميان مردم آن، و به هدر دادن ارزشهاى آنان پرداخته است. و مىكوشد تا اين خونمردگى و مرگى را كه نصيب همه كرده است به زندگى بدل نشود. بگذريم از مسئله سياست... و مسئله اقتصاد... و بگذريم از صدها مسئله كلى و جزئى ديگر ـ كه در جهت تباه كردن كشورهاى اسلامى و نشر فساد در آنها و از ميان بردن و به هدر دادن ارزشهاى آنها وجود دارد ـ از اينها بگذريم و توجه كنيم، به مقوله علم و تحقيق در دانشگاه ها.
سالهاست كه در دانشگاه هاى متعدد(1)، در نقاط گوناگون جهان، ده ها كلاس و كرسي، براى تدريس مسائل شرقى و اسلامى تاؤسيس شده است. اين همه كلاس و درس و زحمت و هزينه اى را كه متحمل مىشوند براى چيست؟ براى شناختن شرق است (2) و شناختن نقاط ضعف و قوت آن، تا نقاط ضعفش را تقويت كنند و توسعه دهند و همه گير سازند، و نقاط قوتش را درهم كوبند و ريشه كنند و تحريف كنند و با خرافات و ابتذالكارى بياميزند. (3) و از اين ميان، توجه بيشترى به اسلام مىشود، از اين بابت كه نقاط مقاومت و قوت در آن بسيار است. بنابراين، براى دشمنى با اسلام، در جهان سرمايه و معصيت و طبقات واجحاف، دليل فراوان است.
اسلام، از روزى كه همراه تيغه آفتاب طلوع كرد، طبقه ستمگر در برابرش قرار گرفتند و طبقه ستمكش پشت سرش (و هرگاه غير از اين بوده، اسلام نبوده است، چيزى بوده است به نام اسلام و حربه دست بهره كشان و غفلت آفرينان اعم از سياسى و روحاني). اسلام دين آزادى است، و دين توحيد و فلار است و دين عدل واحسان، و دين حماسه و اقدام، و دين رهايى بخشيدن و به زنجير گسستنها كمك كردن. اين بود كه يكى از نمايندگان سپاه اسلام، به سردار ايران، رستم فرخزاد ـ هنگامى كه از وى درباره اسلام و مقصد اسلام از پيشروى و فتور، توضير خواست ـ چنين گفت:
اللّه ما را برانگيخت، و اللّه ما را فرستاد، تا مردم را از پرستيدن مردم را سازيم و به پرستيدن اللّه رهنمون شويم. از تنگناى رسوم پوچ دنياوى به رفاه و وسعت بكشانيم ازستم اديان به (4) عدل اسلام آوريم. هر كس اين امور را بپذيرد، ما از او دست مىداريم و سرزمينش را به دست او داده باز مىگرديم (5).
اين است هويت اصلى روى نهادن سربازان اسلام به مرزها و كشورها و از جمله كشور عزيز ما ايران. و اين حقيقت، غير از فساد بعدى حكومت امور است و انحراف قطعى آن حكومت يزيدها و حجاجها و... بنابراين به هنگام سخن گفتن درباره حمله عرب به ايران، اگر سخنگو بيغرض باشد و از خيانت به معنويات بهراسد، بايد ميان اين دو ـ يعنى اين اسلام و سلطنت بنى اميه و بنى عباس ـ فرق گذارد. ورود اسلام به ايران و استقبال مردم مذهبى خصلت ايران از دين حق و زنده اسلام، امرى است، و حكومت غاصب و فاسق و فاسد و هناك و خونريز و غير قرآنى اموى ـ و سپس عباسى ـ امرى ديگر. اين دو را نبايد خلط كرد و به استناد به آن حكومت و ذكر مثال از كارهاى استاندارد و عاملان آن، نبايد به كار سپاه اسلام و آوردن دين اسلام به ايران تاخت.
استعمار همواره و در هر جا، در تضعيف اسلام مىكوشد، زيرا مهمترين مقاوم آشتيناپذير در برابر او اسلام است. چون تنها اسلام است كه بر سر انسان معامله نميكند و به خاطر «حسن روابط» و «جلب مصالح» و امثال اين عناوين، 180 درجه تغيير جهت نمىدهد.
با توجه به آنچه در كمال اختصار و اشاره گفته شد، هر كس به هرگونه، درسست كردن مبانى اسلامى و نيروى قرآنى اجتماع بكوشد، خدمت به استعمار كرده است (6) و خيانت به ايران و ايراني، نهايت برخى اين كار را آگاهانه مى كنند و با مزد و برخى ناخود آگاه و بى اجر. البته اينان بايد بدانند كه حمله به كتاب خدا، حمله به حقيقت انسانيت است و مثل اعلاى حيات. حمله به كتابى كه مىگويد:
و ما ارسلناك الا كافة للناس
ـ نفرستاديم تو را، مگر همواره براى همه مردمان.
كتابى كه مىگويد:
ان الله ياؤمر بالعدل و الاحسان
ـ خداى به عدالت و دادگرى امر مىكند و به نيكي.
كتابى كه مىگويد:
ان الله لايغير ما بقوم حتى يغير وا ما باء نفسهم
ـ خداى هيچ چيز را در هيچ ملتى تغيير نمىدهد، مگر آنكه آن ملت، خود را از آن گونه كه هستند، تغيير دهند.
كتابى كه مىگويد:
هل ستوى الذين يعلمون و الذين لايعلمون
ـ آيا يكسانند آنان كه مىدانند و آنان كه نمی دانند؟
كتابى كه مىگويد:
الا بذكر الله تطمئن القلوب
ـ هان! تنها با ياد (ذكر) خدا (الله)، دلها آرام يابد.
كتابى كه مىگويد:
اقتو الله و كونوا مع الصادقين
ـ تقوى پيشه سازيد و با راستان و راستگويان باشيد.
كتابى كه مىگويد:
و لاتبخسوا الناس اشياؤ هم و لاتعثوا فى الارض
ـ چيزهاى مردمان را كم بها نسازيد و در زمين تباهى نكنيد!
كتابى كه مىگويد:
و لا تقربوا الفواحش ماظهر منها و ما بطن
ـ به فحشاء و كارهاى بد نزديك نشويد، چه آنهايى كه آشكار است و چه آنهايى كه پنهان.
كتابى كه مىگويد:
يا ايها الذين آمنوا استجيبواللّه و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم.
ـ اى مومنان به نداى خدا و پيامبر، كه شما را مىخواند تا حيات بخشد، پاسخ دهيد!
كتابى كه مىگويد:
والعصر ان الانسان لفى خسر. الا الذين آمنوا و عملوالصالحات
ـ قسم به عصر (عصر بلوغ بشريت)، انسان در زيانكارى است، مگر آنان كه مومن شدند و كارهاى خوب كردند.
كتابى كه مىگويد:
لقد ارسلنا رسلنا بالبينات، و انزلنا معهم الكتاب و الميزان، ليقوم الناس
بالقسط و انزلنا الحديد فيه باؤس شديد
ـ ما پيامبران خويش را با دليلهاى روشن فرستاديم، و بر آنان كتاب فرود آورديم و ترازو، تا مردم بر سر داد و دادگرى ايستند. آهن را نيز فرستاديم كه در آن توانى است سخت.
كتابى كه مىگويد:
الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه، اولئك الذين هداهم اللّه و اولئك هم اولوالالباب
ـ كسانى كه سخن را مىشنوند و از بهترين آن پيروى مىكنند، اينانند آنان كه خداى راهشان نموده است و اينانند همان خردمندان.
كتابى كه مىگويد:
يا ايتها النفس المطمئنة. ارجعى الى ربك راضية مرضية
ـ اى جان آرام يافته انسان، به سوى خداى خويش باز گرد، شادمان تو از خداى و خداى از تو.
كتابى كه مىگويد:
ان الارض يرثها عبادى الصالحون
ـ زمين، سرانجام، از آن بندگان صالر خواهد بود.
حمله به اينچنين كتابي، حمله به انسانيت بالغ است و مثل اعلاى حيات و مضمون راستين زندگي. اين، همان ماه است كه نور مىفشاند، و آواى وحش آن نور افشانى را نميپوشاند. گذشته از اينها، حمله بردن به اين حقيقها ـ در مثل ـ چونان صداى ضعى پشه است در پاى دماوند. به گفته يكى از دانشمندان علوم تجربى: ... اگر چه خيليها، در رد كتب آسمانى كوشيده و انتقادات نابجاى زيادى كردهاند، ولى در برابر عظمت و اهميت ادعاى كتب مقدس آسماني، اين ايرادات، چندان قابل اهميت و اعتنا نيستند.
و از همين مقوله خدمت به استعمار و خيانت به ملت شمرده مىشود آنچه از ناحيه بعضي، درباره به اصطلار حمله عرب به ايران، و ديگر مسائل مربوط به آورندگان اسلام به ايران، يعنى عرب، گفته و عمل و عرضه مىشود. هوشمندان مىدانند كه تعبيرات زشت و بى ادبانه (نميخواهم بگويم، لادينانه) در اين باره، زير هر عنوان ظاهر الصلاحى نيز كه قرار داده شود (7)، علاوه بر اينكه خلاف حقيقت گفتن است، خيانت است به ملت و خدمت است به بيگانه.خيانت است به جوانان معصوم تاريخ نخوانده و از اين تحقيقات بى خبر، خيانت است به كسانى كه داراى ذهن تحليلى و اطلاعات كافى و امكانات مطالعاتى نيستند، خيانت است به جامعه و دشمنى است با معنويت اجتماعى و طهارت قومى و موضوع داشتن اسلامى و موازين اخلاقى و معنويت اعلاى دين و خداپرستى و تقواى عملي، و نشر تحير و انحراف است در ميان خلق، و راه استعمار را بازتر و بازتر كردن است. گوينده هر كه گو باش: خودى يا بيگانه، استاد يا شاگرد، كشيش مسيحى يا خام خام يهودى يا موبد زردشتي، صاحب ادعا درباره ايران پيش از اسلام يا ايران اسلامي، فرمايش فرماينده از تلويزيون و ديگر وسايل ارتباط جمعى يا وسايل ارتباط فردى و... متاؤسفم كه مىبينم برخى از كسانى كه چنين گمانى دربارهشان نميرفت ـ يعنى اينكه به گونهاى به استعمار خدمت كنند ـ در اين پرتگاه گول زننده در افتاده ند.
پس چنانكه ديديد، دين اسلام با اين چگونگى به بشريت روى آورد كه خلقها را از اطاعت مردمانى چند برهاند و از چنگ متصديان اديان و حكام ستمگر و ديگر قاطعان طريق اجتماعى رهايى بخشد. و چنين ديني، در ميان طبقات روحانى و سياسى و اقتصادى اديان و ممالك عالم، همواره دشمنان سرسخت داشته است و دارد. و بدينگونه عكسالعملى كه بر هر مسلمان واجب است روشن است. و اين مسلمانانند كه.بايد، پيوسته، مراقب وضع و موضع خويش باشند.
-----------------------------------------------------------
پاورقی:
1ـ در آينده تعدادى از اين دانشگاه ها را نام مىبريم
2ـ كه گفته اند: «براى شكست دادن قومي، نخست بايد آنان و چگونگى زندگى و تمدنشان را شناخت.»
3ـ پس تصادفى نيست كه در ماده اول قانون بنياد مدرسه زبانهاى شرقى پاريس (تاسيس 29 آوريل 1795) چنين قيد كنند: «در محوطه كتابخانه ملي، درسه عمومى ايجاد خواهد شد. و هدف آن، آموزش زبانهاى زنده شرقى خواهد بود، كه براى سياست و تجارت سودمند تشخيص داده شوند»..Siecle بXIX auب XII du Europe،J de orientalistes des.ist نقل از مقاله «شرقشناسي، دانشى با ابعاد سياسى و تجارتي»، نوشته دكتر يوسف رحيم لو، «نگين» شماره 8 (تيرماه 1351).
4ـ مقصود، ستم متصديان است ونظام ها و تحميل هاى بس سنگين آنان.
5ـ «طبري» و «ابن اثير» ـ حوادث سال 14 هجرى.
6ـ هنگامى كه مىنگريم گلادستون (1809ـ 1898) نخست وزير معروف انگليس و وزير مستعمرات آن كشور، و مومن كليسايي! قرآن را بر سردست مىگيرد و مىگويد: «تا اين كتاب در دست مسلمانان است نميتوان بر آنان مسلط شد»، در شگفت نميشويم اگر ببينيم برخى از اذناب آنان ـ عناصرى فاسق و خائن و عامل و بى شخصيت و... ـ در صدد برآيند تا به موضع كتاب خدا حمله كنند. اين همه دنباله يك جريان خائنانه است: استعمار...
7- برخى مىگويند تاختن به عرب (به عنوان مهاجم) منافات ندارد با احترام بلكه اعتقاد به دين اسلام. اما با توجه هوشيارانه به اين مسئله، اين نظر را نمىتوان پذيرفت.
***
موضوع دوم: تفرقه افكنى
موضوعى دومى كه بايد پيش چشم مجسم داشت، مسله بزرگترين حربه اى است كه دشمن بزرگ ارزشهاى انسانى اسلام، يعنى استعمار، در دست دارد. و آن تفرقه افكنى است. كار گزاران استعمار خوب فرا گرفته اند كه حتى در هر يك از سرزمينهاى اسلامي، چه مسئلهاى را مطرر كنند و آتش جدايى مسلكى و تفرقه هاى سستى آفرين و بدبخت كننده را چسان و از كجا برافروزند و اختلاف را چگونه شدت دهند، و براى تجريه جامعه و طعمه ساختن آن، چه مرامها و مسلكهايى تازه بيافرينند، و از مرامها و مذاهب موجود چگونه بهرهبردارى كنند.
مثلاً در مستعمرات آنسوى جهان، براى ايجاد تفرقه عقيدتى و تجزيه اجتماع، مسئله اى را به عنوان مساله «مهدويت» نميتوان مطرر كرد و فرقه هايى ساخت و مورد بهرهبردارى قرارداد، اما در كشورهاى اسلامى ـ بويژه ايران ـ اين امر ممكن است و بلكه عملى است، چنانكه مشهود است. چون مسئلهاى است كه براى مردم مطرح است، فقط بايد زير كانه از آن سود جست. و عيارانى را مدد رساند تا بدين نام، پوشالى مسلك لادينى و لاوطنى را رواج دهند.
جالب توجه است كه براى پديد آوردن عامل تفرقه، در هر يك از سرزمينهاى اسلامي، مساله را به صورتى مناسب همان آب و خاك، مورد بهره بردارى قرار مىدهند و در يك سرزمين نيز، از چند جانب متضاد: يكى را وا مىدارند تا در پيرامون اعتقاد به اين مفهوم (مهدويت) ادعاهايى وارد ذهن اشخاصى چند بكند، و ديگرى را وا مىدارند تا از بيخ و بن چنين مسله اى را رد كند و در انكار و تمسخر آن قلم فرسايد. در نتيجه گروهى اين، گروهى آن پسندند، يكى در نهايت درجه انحطاط از باور، و يكى در نهايت درجه انحطاط از تعصب در انكار. و در هر صورت، هر يك چونان شاخه اى جدا افتاده از پيكر كلى اجتماع در مىآيند. و چه از اين بهتر، براى استعمار!
بدين گونه مىنگريم كه اين مسله ـ يعنى ايجاد تفرقه يا تشديد آن ـ به مستشرقين و دانشگاه ها و كرسيهاى خارجى (توضيحى در اين باره خواهد آمد) منحصر نبوده است، بلكه اين معصيت اجتماعى و مصيب انساني، در داخل اقاليم اسلام نيز، به وسيله كسانى ارتكاب شده و به وجود آمده است. و يكى از جوانب نگرانى بار اين موضوع، مساله سنت و شيعه است و كتاب هايى كه در آن به ستم، عليه شيعه سخن گفته اند و به مذهب اهل بيت پيامبر ـ كه قرآن و پيامبر همواره امت را به پيروى از آنان و تمسك به آنان سفارش كرده اند ـ و پيروانشان تهمت ها زده اند و افتراها بسته اند. اين حقيقت شوم و استعمار پرورده را، هنگامى درك ـ بلكه لمس ـ مىكنيم كه به كتابهايى (1) برخوريم چون:
فجر الاسلام تاليف احمد امين
ضحى الاسلام تاليف احمد امين
ظهر الاسلام تاليف احمد امين
السنة والشيعة تاليف محمد رشيد رضا
محاضرات تاريخ الامم الاسلاميه تاليف شيخ محمد خضرى
الصراع بين الاسلام و الوثنية تاليف عبداللّه قصيمى
الجولة فى ربوع الشرق الادنيتاليف محمد ثابت
عقيدة الشيعة تاليف دونالدس
الوشيعهتاليف موسى جاراللّه
و...
و اينها برخى از كتابهايى است كه جلد سوم الغدير، صرف روشن كردن اتهامات آنها به شيعه و خنثى كردن تاثير سوء آنها شده است، كتابهايى كه ـ دانسته يا ندانسته ـ يه اسلام خيانت كرده است و به مسلمين و وحدت راستين آنان صدمه زده است. و الغدير ـ از جمله ـ در راه تدارك و جبران اين صدمات برآمده است. و اين يكى از جوانب اصلاحى كتاب «الغدير» است و يكى از ضربات او بر پيكر استعمار، چه اين كتابها ـ مستقيم يا غير مستقيم ـ به املا استعمار نوشته و پخش و ترجمه شده است.
اشاره
در اينجا بايد به مسئله اى اشاره كنم. اين اشاره مربوط است به سيد جمالالدين اسدآبادى و نهضت او، و ارتباطى كه اين موضوع يا مساله مورد گفتگوى ما دارد، يعنى وحدت اسلامي، و فعاليتهاى سيد در اين باره و واكنشهاى گوناگون استعمار در برابر آن.
شكى نيست كه هدف نهضت سيد جمال الدين حسينى ـ پيشواى بزرگ آزاديخواهى در شرق و فيلسوف سياسى و اجتماعى شعيه و مصلر دنياى اسلام و بيدارگ اقاليم قبله ـ ايجاد پايگاه ضد استعمارى بود در شرق، و ايجاد اتحاد ميان مسلمانان و تشكل امت قرآن در برابر استعمار و نجات ايران و ايرانى بخصوص، چنانكه خود در اين باره مىگويد:
اگر چشم من، در او، خير عباداللّه نباشد كور باد بهتر است. و اگر دستم براى سعادت مخلوق نكوشد از حركتت باز ماند. و اگر پايم در راه نجات امت محمديه قدم نزند شكسته شود. اين است مذهب من و اين است مشرب من. و اميد آن دارم كه جناب جلالت مآب اجل، به قدر اقتدار خود، در خير ايرانيان مسكين فلك زده بكوشند...(2)
اين بود كه استعمار و استعمارگران، در برابر اين نهضت وسيع و همه گير، كه به سراسر سرزمينهاى اسلام كشيده شد، سخت مقاومت كردند و در صدد بر آمدند تا آثار اين جنبش فكرى عظيم و تحرك اجتماعى و اصلاحى و مقاوم را از ميان ببرند. در زمان خود سيد تا توانستند او را تبعيد و شكنجه و آزار كردند (3) و به تهمت هايى كه هيچ كم خردى نيز، آنها را در حق شخصيتى و عالمى و مصلحى قرآنى و فيلسوفى مسلمان و علوى و حسينى چونان سييد جمال الدين نمىپذيرد متهمش ساختند، و ياران و همفكرانش را سربريدند (4)، و خود او را معلوم نيست به چه صورت تلف كردن(5). همين اندازه معلوم است كه نگذاشتند احدى مجلس ترحيمى براى درگذشت يكى از بزرگترين مردان تاريخ و مجاهدان اسلام بگيرد، و جزوه قرآنى براى يكى از سرسختترين حاميان قرآن بخواند، و يادى از شهادت ـ يا درگذشت ـ يكى از رشيدترين فرزندان حسين بكند. اگر چه به گفته خود او:
انعدام صاحب نيت، اسباب انعدام نيت نمىشود. صفحه روزگار حرفحق را ضبط مى كند.88
پس از مرگ او نيز اقداماتى صورت گرفت. اين اقدامات به طور وسيع در چند جهت و غرض اصلى و عمده اين است كه مساله اتحاد مسلمانان و بيدارى ملل شرق، كه هسته مركزى آرمانها و تعليمات سيد جمال الدين و سرلوحه مقاصد او بود، پا نگيرد و اين خطر عظيم استعمار را تهديد نكند. من در اينجا ـ به مناسبت بحثى كه دارم ـ تنها به يك جهت، از آن چند جهت، اشاره مىكنم.
سيد جمال الدين در راه اين هدف بزرگ، سفرها كرد، خطابه ها خواند، مقالات بسيار انتشار داد، و در اين مقصد، باعزم راسخ و قدرت منطق و شور ايمان و حماسه عظيمى كه داشت تا آنجا موفق گشت كه در شخصيتهاى بزرگ و متفكران آن روز جهان اسلام تاثير بگذارد و هدف خويش را تجسم دهد. به عنوان نمونه بايد ياد كرد كه مفتى بزرگ مصر، شيخ محدم عبده، در سلك شاگردان سيد در آمد و همكار و همگام او شد. و روزى بر «نهج البلاغه» شرر نوشت (6) و چاپ كرد، و حتى «خطبه شقشقيه» را جزء خطب امام دانست. و با چنين ديد، نهج البلاغه را به سراسر سرزمينهاى عرب و اسلام سرازير كرد، به طورى كه تاكنون بارها نهج البلاغه، در كشورهاى اهل تسنن چاپ شده است و استادان و محققان اهل سنت، آن را، به صور گوناگون، با حاشيه و شرح ـ با حفظ همان متن و عين انتقادات و اعتراضاتى كه از ناحيه امام بر دستگاه خلافت شده است ـ چاپ كردهاند. و اين همه، دنباله همان كار شيخ محمد عبده است.
بارى اين ايجاد رابطه اسلامى و مقامات تفاهم، كه به دست سيد جمال الدين نقشى راستين پذيرفت، استعمار را واداشت تا از راه قلم و تاليف نيز به كار افتد و بكوشد تا رشته هاى سيد را پنبه كند، و آثار خوب افكار او را محو سازد، و آن وحدتى را كه سيد تا مراحل چندى به پيريزيش توفيق يافته بود، دوباره، به دو گانگى و اختلاف مبدل نمايد. البته در اين مقصود، توفيق كامل نصيب آنان نگشت. زيرا ملل اسلام روز به روز درباره وحدت اسلامى و ديگر مسائل جهان خود حساسيت بيشتر يافته اند. اما بيگانگان ـ چنانكه گفتيم ـ به كوشش برخاستند، و در اين منظور از پاى ننشستند. از اين رو دو گروه را برانگيختند: گروهى خريده شده و مزدور، و گروهى معاند، يا سفيه، يا بى اطلاع از مبانى مذهب و تاثير فرهنگ مذهبى در جوهر اجتماع و عنصر مقاومت. و اين دو دسته را مامور كردند تا كتابها و مقالاتى بنويسند در توهين به شيعه و مقدسات شيعه و گاه تكفير شيعه. آن هم يكى پس از ديگري، و در نواحى مختلف كشورهاى اسلامي، وبا موضعگيريهاى متفاوت، كه در صفحه (7) نمونه چندى از اين كتابها را نام برديم. در همين ايام نيز مىنگريم كه دنباله اين خيانت رها نشده است، و پس از آن همه تحقيق و تفاهم از سوى علماى بزرگ اسلام، سنى و شيعه، باز گاه در ايام حج، مزدوران استعمار، با نوشتن و پخش رسالاتى در اين مقوله، به دشمنان حج و قبله و قرآن مدد مىرسانند... هر كس اين كتابها را خوانده باشد و جو انتشار و وقت انتشار آنها را بداند مىفهمد كه ما چه مىگوييم، و مىفهمد كه كتابهايى را كه ما مورد تجليل قرار مىدهيم چه كرده اند.
در مثل، از ميان كتابهايى كه به عنوان نمونه نام برديم، يكى كتاب «الصراع بين الاسلام و الوثنية» است. مولف اين كتاب، عبدالله قصيمي، شيعه را وثنى و بتپرست خوانده و به دنياى وسيع اسلام اينگونه معرفى كرده است. گويى از نظريات كفرآميز علماى مذهب خودش درباره توحيد خبر ندارد، كه رويت خدا را جايز دانسته اند، (8) و خدا را هر سال يك بار به زيارت قبر احمد حنبل آورده اند (9). و...و...
آرى او شيعه را بتپرست خوانده است،
شيعه اى كه به جز آيات توحيدى قرآن و سنت نبوي، خطب توحيدى «نهج البلاغه» دارد،
شيعه اى كه در توحيد، «دعاى عرفه» (10) دارد،
شيعه اى كه «صحيفه سجاديه» دارد،
شيعه اى كه تعليمات توحيدى امام باقر و امام صادق دارد،
شيعه اى كه در شناخت توحيد و دين صحيح، حجت هاى رساى امام على بن موسى الرضا(الحجج الرضويه) دارد،
شيعه اى كه معارف تابناك ديگر ائمه طاهرين را به ارث برده است،
شيعه اى كه در توحيد، داراى سرهترين و خالصترين مفاهيم و تعاليم است،
شيعه اى كه يك لحظه در تاريخ اعتقادى خود، سخنان و نظريات امثال اشعرى و حنبلى و مجسمه و مشبه ه و معطله را بر زبان نياورده است،
شيعه اى كه بزرگترين علماى علم توحيد را پرورده است،
شيعه اى كه بهترين و روشنترين و مستندترين كتابها را درباره توحيد و معرفة الله نوشته است،
شيعه اى كه گروهى بزرگ از اوليا الله را تربيت كرده است،
شيعه اى كه اعمال و عبادات خود را بدون قصد قربت و جهت (وجه) توحيدى صحير نمی داند،
شيعه اى كه پيامبر اكرم و قرآن و على و امه اولاد على را نيز به خاطر خدا و قرب به خدا دوست دارد و از آنان پيروى مىكند،
شيعه اى كه هيچ كتابي، مقالهاي، گفتاري، بنايي، اقدامي، رابى نام خدا نه آغاز كرده و نه به پايان برده است،
شيعه اى كه بخشى از عظيمترين مساجد را در سراسر جهان بنا كرده است،
شيعه اى كه در راه استقرار دين توحيد و احكام خدا، در لحظه به لحظه تاريخ، جان باخته و خون داده و شهيد شده است،
شيعه اى كه فصلى مبسوط و عملى در كتب فقهيش در باب معرفت قبله است و بهترين قبله نما را هم اكنون او ساخته است،
شيعه اى كه ذبيحه را، بى ذكر نام خدا، نه حلال مىداند نه پاك،
اين شيعه را يك مولف مسلمان، در يك مركز اسلامي، وثنى و بت پرست مىخواند. و آيا عبدالله قصيمي، و موسى جارالله، و احمد امين و امثال اينان نمىدانند كه چه مىگويند؟ و درباره كه مىگويند؟ و چه مىكنند؟ و براى كه مىكنند؟!
و اينجاست كه باز مىنگريم كه اراده خداوند و لطف تقدير، از ميان شيعه، مردان مصلر و مجاهد و عالمى را بر مىانگيزد، تا در قلمرو كتاب و تاليف نيز، رشته هاى استعمار را پنبه كنند، و مبانى و پايه هاى نهضت اتحاد اسلامى را از نو استحكام بخشند و با نشر علم و معرفت و گسترش تفاهم اصولي، اذهان فرزندان سرزمينهاى مختلف اسلام را از آن تيرگيها برهانند، و جامعه اسلامى را همواره براى پاسدارى و پيشبرد اين هدف آماده دارند، مردانى چون مير حامد حسين هندي، سيد محسن امين جبل عاملي، سيد عبدالحسين شرف الدين موسوى لبناني، شيخ محمد حسين كاشف الغطاى نجفي، شيخ آقا بزرگ تهراني، شيخ عبدالحسين اميني... يعنى كسانى كه نوع ديد و كار مجاهدت بارشان در اين راه عظيم بود ـ راه مقاومت در برابر نشر تفرقه.
در اينجا لازم است ياد شود كه برخى از كسانى كه در صد سال اخير، در جهان اسلام، خود را جزو مصلحان به شمار آوردهاند، چه بسا از مهمترين مبادى فرهنگى يك مصلر اسلامى عارى بودهاند. از اين گروه است سيد محمد رشيد رضا (1282 ـ 1354 ق)، كه برخى او را به عنوان «احد رجال الاصلار الاسلامي» (11) نام بردهاند. اين «مصلر»، هنگامى كه به مسال مهم مربوط به امامت و فلسفه سياسى در اسلام و جريانات شيعه و تاريخ شيعه مىرسد، به صورت انسانى جلوه مىكند بى اطلاع، يا مغرض، يا غير مصلر. شخصى كه در دنياى اسلام، در صدد اقدامات روشنفكرانه و ضد استعمارى بر مىآيد، بايد اطلاعات وسيعى در مورد تاريخ و جغرافياى انسانى و اقتصادى اقوام مسلمان داشته باشد، فرهنگهاى اقليمى اسلام را بشناسد، از مذاهب و اعتقادات و ارزشها و فداها و جهادهاى فرقه هاى اسلامى با خبر باشد، ارج آنها را بداند، پاكدل و گشاده سينه و بزرگ انديش باشد، به ارزشهاى فرهنگى و غناى انسانى اقوام مختلف مسلمان به چشم احترام بنگرد، در تعبير از حد ادب نگذرد، در مناقشات جانب يگانگى را رها نكند، و برادران اهل قبله را يكسان بيند. از اينجاست كه سيد جمال الدين اسد آبادى مىكوشد تا وطن و مذهبش درست معلوم نباشد، و از اينجاست كه شيخ محمد عبده ـ چنانكه گذشت ـ بر «نهج البلاغه» شرح مىنويسد و آن را منتشر مىكند، تا از راه هاى گوناگون ميان فرق اسلام تفاهم پديد آيد. اما كردار رشيد رضا به عكس اين است. او اولا از تاريخ و فقه و حديث و موقعيت اسلامى رجال شيعه بى اطلاع است. ثانياً، در هر مناسبتى اختلافات مذهبى را دامن مىزند و در مورد شيعه اظهاراتى مىكند حاكى از بى اطلاعى او از فرهنگ اسلامى شيعي، و بى مبالات او در بار ايجاد تفرقه و دامن زدن به آتش اختلافات، صرف نظر از بى ادبيها و تعبيرهاى نامناسب او نسبت به رجال اسلام.
و اين چگونگي، براى كسى كه خود را در شمار مصلحان دينى مىبيند و پيرو مكتب سيد جمال الدين و شيخ محمد عبده مىداند، هيچگاه شايسته نيست. نمونه آنچه گفتيم سخنان و نسبتهاى نادرست و بى ماخذ اوست در حق شيعه، در كتاب «السنة و الشيعه»(12). از اينجا مىتوان حدس زد كه آنچه از اينگونه مطالب در تفسير «المنار» نيز آمده است، كار رشيد رضاست نه شيخ محمد عبده. بنابراين رشيد رضا، بيشتر، در شمار يك داعى قوميت عربى جاى دارد تا يك مصلح اسلامى.
خوب، تا اينجا، در اين بحث و گفتگو كه به عنوان «موضوع دوم» مطرح كردم، پيدا گشت كه لزوم حتمى و جدى بيدار بودن در برابر تفرقه افكنى دشمن، اكنون وظيفه اى است قطعى و اسلامى و اجتماعي، زيرا كه وضع حساس فعلى ملل اسلام، از هر روز ديگر بيشتر نيازمند تفاهم و همبستگى و وحدت و يكپارچگى است، كه بايد با دقتى چونان دقت عمل به تكليف، به فرياد «قرآن كريم» گراييد:
و اعتصموا بحبل اللّه جميعاً و لا تفرقوا
ـ در ريسمان خداى چنگ در زنيد، همه، و مپرا كنيد!
و به سخن پيامبر اكرم گوش فرا داد:
و هم يد على من سواهم
ـ مسلمانان در برابر بيگانگان، همه چون يك دست اند.
----------------------------------------------------------
پاورقی:
1ـ يا برخى كتابها كه در سى چهل سال اخير، در ايران انتشار يافته است، كه جز تجزيه جامعه و طعمه ساختن آن براى استعمار و تفكيك نيروها از هم و جدا ساختن صفوف از يكديگر و ترويج بدبينى و ولايتى و بى ايمانى و ياس و تحير و بيحماسگى، يا بيگانه گرايي، هيچ نتيجه اى نداشته است.
2ـ «نقش سيد جمالالدين اسد آبادى در بيدارى مشرق زمين» /187 ـ تاليف سيد محمد محيط طباطبائى، با مقدمه و ملحقات از سيد هادى خسروشاهى، چاپ قم (1350ش).
3ـ همان كتاب /:192 «چگونه مرا تبعيد كردند».
4ـ همان كتاب /166 ـ:176 «شهداى راه آزادى».
5ـ همان كتاب /281، نيز كتاب «قصه هاى استاد» /20«شهيد راه اسلام و آزادى».
6ـ همان كتاب /282.
7ـ بجز تاليف كتاب «كلمات الامام»، با مقدمه اى شامل تعريفى عظيم از «نهج البلاغه»، و تاليف كتاب «مقتبس السياسة»، در شرر عهدنامه ماللك اشتر و سياسى حكومتى امام على بن ابيطالب «ع».
8ـ نظريه معروف اشعرى، پيشواى بزرگ اهل سنت، در مسئله «رويت».
9ـ «الغدير»، ج 5/199، نقل از «مناقب احمد» ـ تاليف حافظ ابن الجوزى.
10ـ از امام حسين «ع».
11ـ «الاعلام»، ج 6/361.
12ـ «الغدير»، ج 3، صفحات 266 تا 287 ديده شود.
***
موضوع سوم: رعايت عواطف و احساسات
موضوع سوم، مسئله اى است كه بايد همواره بدان توجه داشت، و بر مولف مسلمان ـ اهل هر مذهبى كه باشد ـ رعايت آن ضرورى است. آن مسئله، رعايت عواطف و احساسات خلقهاى مسلمان جهان است. مبادا در بحث و منطق خويش، اين احساسات را ناديده انگارند و از حدود لازم احترام به سلف (صحابه و تابعان) در گذرند. البته اين حرمت گزارى، به صورت مطلق و دربست منظور نيست، زيرا احترام به صحابه و تابعين ـ اگر نسبت به همه افراد آنان در نظر گرفته شود ـ نه عملى است و نه براى وحدت ايدئولوژيك اسلامى ضرورى است و نه به سود اسلام است و نه مطابق سنت پيامبر. زيرا خود برادران اهل سنت نيز عملاً براى همه صحابه و تابعان حرمت قائل نيستند، چون قاتلان عثمان از ميان صحابه و تابعان برخاستند، و هم خالد بن وليد، قاتل مالك بن نويره صحابى بود، در حالى كه بارها خليفه دوم، به ابوبكر اصرار مىكرد كه بر او حد جارى كن و او را به قصاص قتل مالك بكش. و از اين قبيل بسيار است. همين گونه در تابعان كسانى بودهاند از قبيل يزيد و عمر سعد و شمر، و حتى در صحابه، كسانى بوده اند چون حكم بن ابى العاص و مروان بن الحكم كه پيامبر خود لعن و طرد و نفرينشان كرده است. پس سنت نبوى نيز احترام به همه صحابه را دربست و بى گفتگو ايجاب نمىكند. و افزون بر عمل به سنت پيامبر هم كه نه از هيچ مسلمانى مىشود توقع داشت و نه بايد توقع داشت، زيرا علاوه كردن بر سنت، عين بدعت است (1).
بنابراين، اينكه برخى از صحابه و تابعين، مورد حرمت برخى از مذاهب اسلامى نيستند، نه با وحدت اسلامى منافات دارد و نه بايد موجب طعن و طنز و تكفيرى شود نسبت به مسلمانى و اهل قبلهاي. چطور مىشود كه اين امر موجب طعن باشد، با اينكه مىنگريم كه در ميان خود صحابه و تابعين طعن و طنز كه هيچ، حتى جدال و كتشار نيز بوده است. از باب نمونه مىتوان به اين قضا توجه كرد: رفتار حباب بن منذر با ابوبكر (در سقيفه)، فرياد كشيدن چند تن از طرفداران سقيفه درباره سعدبن عباده ـ صحابى انصارى بزرگ و امير خزرج ـ كه او را بكشيد زبير و فرياد او كه شمشيرم را در نيام نمىكنم مگر با على بيعت كنيد، فرياد عمر درباره صحابيى چون زبير كه اين سگ را بگيريد و ريختن عدهاى و زدن زبير، رفتار عثمان با ابوذر غفارى و عمار ياسر و ابن مسعود، قتل عمار ياسر به دست سپاه شامى معاويه، رفتار معاويه با حجربن عدى و كشتن او و يارانش، مسموم كردن معاويه امام حسن را، سپس شهادت امام حسين و ديگر فرزندان پيامبر و اصحاب امام به دست اينان، و ده ها صحابه و تابعى ديگر كه به دست معاويه و يزيد و حجاج و ديگر كارگزاران آنان شهيد شدند، چونان محمد بن ابى بكر، مالك اشتر، هاشم مرقال، ميثم تمار، سعيد بن جبير و...
پس صحابى بودن يا تابعى بودن، هيچ مسئله اى را حل نمىكند، مگر اينكه شخص صحابى يا تابعي، همه تعليمات اسلام را جذب كرده باشد و جنبه هاى رسوب كرده جاهليت خويش را معدوم ساخته باشد و شخصيت ثانوى اسلامى پيدا كرده باشد و نسج قرآنى و ريخت محمدى يافته باشد و به مرحله تولدى ديگر رسيده باشد. و پس از درگذشت پيامبر و رفتن او چيزى را تغيير نداده باشد. و مىدانيم كه همه آنان كه به نام صحابه معرفى شدهاند يا تابعى ـ به بداهت تاريخ ـ چنين نبودهاند. و اگر همه چنين بودند و اين چنين، پس اين حديث نبوى كه در (صحير بخارى) آمده است چيست؟ معلوم است كه كتاب (صحير بخارى)، در جهان تسنن، به تصرير بارى ما علماى اهل سنت، معتبرترين كتاب است پس از قرآن مجيد، و در طول حدود120 سالى كه از تاليف آن مىگذرد، تنها مدرك درجه اول همه مسائل دينى سنى است. مولف اين كتاب، حافظ ابو عبدالله محمد بن اسماعيل بخارى (م 256 ه) در اين كتاب، در كتاب الفتن، اين حديث را نقل كرده است:
پيامبر فرمود: (در قيامت، من بر لب حوض كوثر ايستاده ام منتظر كسانى كه نزد من خواهند آمد. در اين هنگام گروهى را از كنار من مىبرند و دور مىكنند. مىگويم: اينان نيز امت منند. مىگويند: تو نمىدانى، اينان (پس از تو) واپس رفتند و به قهقرى بازگشتند).
نيز مولف كتاب (صحيح) در همانجا، از پيامبر روايت كرده است كه فرمود:
مىگويم: «پروردگار من! اينان اصحاب منند» خطاب مىرسد: «تو نمىدانى كه پس از تو چه كردند!».
و از اين قبيل حديث، در صحيح مسلم و ديگر مآخذ معتبر خود اخل سنت بسيار است. آيا نبايد به اين احاديث كه سخنان پيامبر است و در مدارك معتبر نقل شده است توجه كرد؟ در اينجا براى اينكه بيشتر روشن شود كه اين نظريه ـ يعنى نظريه اى كه مىگويد همه صحابه دربست و صد در صد، عادل و معصوم و برى از خطا و اشتباه نبوده اند ـ اختصاص به شيعه ندارد، به جز اشارهاى كه به احاديث نبوى در اين باره كردم و نمونه اى آوردم، سخن سه تن از محققان اهل سنت را نقل مىكنم، يكى، از عالمان مشهور اهل سنت در گذشته و دو تن از مردم اين سده.
سخن تفتازانى سعد الدين مسعود بن عمر تفتازانى شافعى (م ـ 792 ه)، عالم و اديب و محقق و متكلم معروف دنياى سنت، در نيمه دوم قرن هشتم، مولف كتاب هاى مشهورى چون «تهذيب المنطق و الكلام» و «شرر عقايد نسفى» و «مقاصد الطالبين فى اصول الدين» (معروف به «مقاصد») و «شرح تفسير كشاف» و... مىگويد:
جنگ هاى و كشمكش هايى ميان صحابه به وقوع پيوسته است و در كتب تاريخ ثبت شده و از زبان راويان موثق نقل گشته است، ظاهراً اين همه دلالت دارد. بر اينكه عده اى از صحابه از راه حق منحرف شدند و ظالم و فاسق گشتند. باعث اين انحراف و اين ظلم و فسق، كينه و عناد و تباهى و حسد و دشمنى پيشگى و سلطنت خواهى و رياست طلبى و ميل به لذت ها و شهوت ها بوده است، زيرا چنين نبوده است كه صحابه، همگى، مبرى از گناه باشند و معصوم (2).
سخن احمد امين مصرياين نويسنده و محقق معاصر اهل سنت ـ كه تعصب هاى او عليه شيعه معروف است ـ نيز در كتاب (فجرالاسلام) مىگويد:
آيا به مجرد داخل شدن عرب در اسلام، تعليمات و آداب جاهليت و گرايشهاى جاهلى آنان از ميان رفت؟ حق اين است كه چنين نبود (3).
سخن عبدالهادى مسعود اين اديب و نويسنده و مورخ مصرى، عبد الهادى مسعود ابيارى، نيز چنين مىگويد:
برخى از آنان كه با على بيعت كرده بودند، بيعت و پيمان خويش را شكستند (4)، و آنچه را بر آهنگ آن، پيمان استوار كرده بودند تباه ساختند. از اينجا جنگ هاى داخلى ميان مسلمانان بياغازيد (5)، و سرانجام با پيروزى زورمندان پايان يافت. اين جنگها با پيروزى حق پايان نگرفت. اگر با پيروزى حق پايان گرفته بود، على (ع) خود مجسمه حق بود، و مىبايست او بر همه چيز پيروز گردد: بر حيله مكاران، بر نيروى مال و اسلحه، بر جست و خيز ستم و اغراض و دسيسه انگيزى و فريب گسترى، گويى خدا مىخواست كه دولت مسلمانان به محنتى بزرگ دچار گردد، در حالى كه هنوز اصول اسلام در دل هاى مردم درست جايگير نشده بود، و رور اسلام ـ آنگونه كه ما در آغاز تحقيق درباره قضاياى صدر اسلام مىپنداشتيم ـ در خون آنان سرايت و نفوذ نكرده بود... (6)
و از اينگونه اظهارات حقگرايانه، از سوى عالمان و محققان قديم و معاصر اهل سنت بسيار است. و از همين چگونگى و واقعيت نامبرده است كه در «قرآن كريم» نيز برخى از آنان به عنوان «فاسق» و «منافق» معرفى شدهاند. من يقين دارم كه خواننده توجه دارد كه ما هم اكنون اين مباحث را طرر نمىكنيم تا براى گروهى ايجاد آشفتگى ذهنى كنيم، نه، بلكه ـ چنانكه ياد شد ـ براى ايجاد هماهنگى ذهنى است و اينكه اگر برادرسنيى ديد برادر شيعيش بر يكى از اصحاب خرده مىگيرد، به اين اندازه، از او نرنجد، و جان بر او تيره نسازد، و كينه از او در دل نگيرد، و او را تفسيق نكند، ز كافرنپندارد، و بدان كه اين مناقشات، در طول قرون اسلامى و از همان آغاز امر و ظهور كردارهاى گوناگون در صحابه، در ميان علما و نويسندگان و مورخان مطرح بوده است و حتى به كتب عقايد و كلام استدلالى (چنانكه از تفتازانى نقل كرديم) كشيده است. و اين نبايد «اخوت اسلامى» را به هم زند.
بدين گونه روشن مىشود كه مسئله پذيرفتن در بست صحابه و عدالت آنان (7)، مسئله اى است سياسى كه بعدها پيدا شد. و از اين راه خواستند تا هر عملى كه آنان كردهاند درست تلقى شود، و هر چه كه بر رهبران راستين شعار قرآن (ائمه آل محمد) رفته است، نه تنها كفر و ارتداد به حساب نيايد، بلكه توجيهى داشته باشد. و در مورد احكامى از قرآن كه نقض كرده اند و سنتهايى را كه به ضدش تبديل نموده اند و اجتهاداتى كه در برابر نص كرده اند (8) و قهراً مقدارى از حقايق تعليمى و تربيتى اسلام در اين ميان پايمال شده است، مورد مواخذه نسل هاى بعدى اسلام قرار نگيرند.
پس در حقيقت آنچه درست است و شعارى است صحير، «عدول صحابه» است (يعنى: عادلان و پرهيزگاران صحابه)، نه «صحابه عدول» (يعنى: صحابه دربست عادل و پرهيزگار!) (9). يعنى اينكه در ميان صحابه، هم مومن ترين و فداكارترين كسان وجود داشتند كه در نتيجه عمل به اسلام بدان اوج راستين رسيدند، و هم كسانى بودند كه هنوز بقاياى خوى و خصلت پيشين را از دست نداده بودند و با وجود اولى خويش زندگى مىكردند و زواياى روحشان از رسوبات و تهنشين هاى عادات جاهليت تهى نشده بود. بويژه برخى از آنان كه در سنين آخر عمر پيامبر و پس از فتح نهايى (فتح مكه ـ سال 8 هجرت، يعنى 21 سال پس از دعوت پيامبر و تبليغ اسلام و 2 سال به مرگ پيامبر) از سر ضرورت، در اسلام داخل شده بودند و به اصطلاح مورخين اسلام، «مسلمة الفتح» بودند، مانند ابوسفيان و معاويه، چنانكه دكتر طه حسين مىگويد:
ابوسفيان، به هنگام فتح مكه، نگريست كه بر سر دو راهى قرار دارد: يا بايد در برابر سپاه پيامبر مقاومت كند تا مكه نابود شود، يا بايد مجامله و سازش كند و همراه ديگر مردم اسلام آورد و منتظر باشد تا اين قدرت سياسى كه هم اكنون از مكه به مدينه و از قريش (مشرك) به انصار (مسلمان) منتقل شده است بار ديگر به دست قريش افتد. اما انتظار ابوسفيان به طول انجاميد تا اينكه نواسه اش يزيد بن معاويه بر سر كار آمد. يزيد انتقام غزوه بدر را، با ايجاد «واقعه حره»(10) گرفت. يزيد در دشمنى با اسلام و احكام اسلامى، بهترين نمونه جدش ابوسفيان بود (11).
نيز محقق سنى مصرى، دكتر على سامى النشار، استاد دانشگاه اسكندريه مصر، مىگويد:
اگر كار پس از على به دست مسلمانان پاك افتاد بود... ولى كار به دست معاوية بن ابى سفيان افتاد... هر چه درباره معاويه گفته باشند و هر اندازه علماى متاخرى كه تابع روش «سلفيه» هستند و برخى ديگر از علماى اهل سنت بكوشند، تا او را در شمار اصحاب پيامبر قرار دهند، معاويه هيچ لحظه مسلمان نبود. و بيش از آنچه با اسلام كرد نتوانست بكند. و از اينجا بود كه فرزندان فاطمه به پا خاستند و بزرگترين حماسه ها را با خون خود نوشتند: حسن مسموم شد. حسين، پسر على و فاطمه، به صورتى كشته شد كه تاريخ نظير آن فاجعه به ياد ندارد. آل مروان با شمشير برگردن مسلمين سوار شدند. زيد بن على با بر پا كردن حماسهاى ديگر، حماسهاى سخت و با صلابت، كشته شد... (12)
مورخ ديگرى از محققان عرب مىگويد:
چون على درگذشت، نام معاويه، به عنوان خلافت برده شد. بيشتر كسانى كه خلافت معاويه را قبول كردند اهل سوريه بودند. اما مردم عراق كه شيعيان متعهدى بودند، حسن بن على را خليفه شرعى مىدانستند. مردم محافظ حجاز، خبر خلافت امام حسن را با شادى پذيرفتند، چرا؟ چون مردم حجاز به مسلمان بودن معاويه و اطرافيانش اطمينان نداشتند، چه اينان پس از اينكه پيامبر (همراه سپاه انصار) مكه را فتح كرد و پيروزمندانه (پس از هشت سال) وارد آن شهر شد، اظهار اسلام كردند. از اين رو عده زيادى معتقد بودند كه مسلمان شدن معاويه از روى عقيده و ايمان نبوده است. بلكه براى رعايت مصالح شخصى بوده است.
محقق عراقى ديگر، دكتر نورى جعفر، چنين ميگويد:
من به هنگام بحث و پژوهش درباره «پيراهن عثمان» (كشته شدن عثمان)، به اين عقيده رسيدم كه درگيرى على و دشمنان على، در حقيقت و جوهر خود، درگيرى ميان دو فلسفه بوده است: فلسفه اى اخلاقى و نمونه،مبتنى بر قرآن و سنت رسول كه ملاك حكومت امام بوده است، و فلسفه اى منحرف و مكار و مبتنى بر زندگانى و عادات دوره جاهليت كه دشمنان امام تا گلو در آن غرق بودند.
درگيرى على با دشمنان خود، جريان درگيرى پيامبر با كفار قريش پيرو بنى اميه را به ياد مىآورد. نهايت در آن درگيرى پيامبر در برابر دشمنان بت پرست خويش پيروز گشت، ليكن امام به پيروزى نهايى دست نيافت تا بتواند بر اندام دشمنان (معاويه و كسانى چون معاويه)، جامه اسلام بپوشاند. گويا دشمنان مطرود پيامبر ـ يعنى بنى اميه و همانندان آنان ـ با پسر عم پيامبر، على، نيز با همان عقايد باطنى خويش، كه با پوششى از اسلام مستور داشته بودند، مىجنگيدند، مثلاً معاويه، او پسر هند جگر خوار بود و ابوسفيان. ابوسفيان در هر جنگى كه با اسلام شد پيشرو مشركان بود، و هر آشوب و فتنه اى به سركردگى او برپاگشت. هيچ پرچمى عليه اسلام نيافراشتند مگر اينكه پرچمدار او بود. بدون عقيده قلبى اظهار اسلام كرد و با دلبستگى به كفر آن را پنهان مىداشت. براى من روشن است كه مكارى معاويه پيش از آنكه به ابوتراب (على) آسيب برساند، به روح اسلام آسيب رسانيد. زيرا كشته شدن غافلگيرانه على، براى شيوع قواى شر ميدانى وسيع فراهم ساخت ـ همان قواى شرى كه امام آنها را، با خداترسى و نشر آموزشهاى دين حنيف در بند كشيده بود ـ از اينجا شعله ايمانى كه دل مردمان را گرم مىداشت و به دل «خليفه بزرگ» پيوسته بود فرو مرد. ديگر واليان و حكام در راه تطبيق زندگى جامعه با تعاليم اسلام سستى پيشه كردند، و براى به دست آوردن سلطه بر مردم به دستاويزهاى فاسد رشوه، نيرنك، تهديد و گرسنگى دادن چنگ زدند. روح اسلام پژمرد و طومار تعليمات اسلامى درهم پيچيد و از نفوذ و انتشار افتاد. نتيجه اين شد كه درميان جامعه اسلامى، روحيه بيدينى و تدارك ناكاميهاى گذشته (13) شايع شد و سطح اخلاق والا، به طور مساوى، در حاكم و محكوم، پايين آمد. سبكسرى ولااباليگرى و ستم گسترى و اقدام عليه قرآن و تعاليم پيامبر از سوى حاكم، و اطاعت و تملق و نفاق از سوى مردم پديدار گشت، و بانگ حقگويان در زير فشار سركوبى و خواردارى به خاموشى گراييد. تا كار به جايى رسيد كه هر كس براى احقاق حق خويش به پا مىخاست، «زنديق»، «ملحد»، «رافضى» خوانده ميشد. و اين ماكياوليها و منافق ها بودند كه همه چيز مىتوانستند داشت و همه كار مىتوانستند كرد. بنابراين جرم معاويه بزرگتر از مكرى است كه در حق امام كرد(14)، زيرا او بنيان اسلام را، به عنوان يك نظام سياسى مبتنى بر نمونه هاى آرمانى و مكارم اخلاقى، ويران ساخت (15).
و از اين قبيل كسان فراوان بودند. و اين شخصيت پيامبر بود كه تا زنده بود، از سويى به صحابه راستين و فرزندان پاك اسلام نيز ميداد، و از سويى ديگر بر معتقدات و سجايا و گرايشهاى درونى اين گونه كسان چونان سرپوشى بود، يعنى حشمت و عظمت پيامبر اجازه نمىداد آنان چيزى از امور درونى خويش را آشكار سازند. و اين بود كه تا چهره نهفت، به تعبير بانوى اكرم، حضرت صديقه كبرى فاطمه زهرا (ع) ـ به اقتباس از قرآن كريم ـ: «انقلبتم على اعقابكم» (16) شدند. اشاره به اينكه سيره پيشين در پيش گرفتند و به آداب و چگونگىهاى جاهليت بازگشتند، يعنى آنچه اسلام در اين گوره ميرانده بود زنده شد. و چون آنچه زنده شد، مضاد با اسلام بود، قهراً مقدارى از عناصر اسلام را ميراند. و در تدام حركت اجتماعى ـ تربيتى قرآن، وقفه افكند. اگر در كار نشر اسلام چنين وقفهاى پديدار نمى گشت، و اسلام همانسان زمان پيامبر، بى واقفه اى و بى عايقى مىگسترد، و رهبري، پرورده رور قرآن و آموخته دست محمد در راس حكومت «مسجد» قرار ميگرفت و منبر همسان تخت نمىشد، و «سقيفه» بر «غدير» تاختن نميآورد، و دستگاه هاى خلافت پا نميگرفت، و دستهاى ستم گستر باز نمىشد، و «خون فرزندان پيامبر، در همه جاى سرزمينهاى اسلام بر زمين نمىريخت» (17)، پيشرفت اسلام به گونه اى ديگر مىبود. و بيشتر رور واقعى اسلام و تعاليم صحيح آن بود كه نفوذ مىكرد. و آنچه براى سربازان اسلام ـ سربازانى كه در شرط مفروش، به دستور على حركت مىكردند ـ مهم نبود، فتور صرفاً نظامى (نه فرهنگى) و غنايم بود.
و حقيقت اين است كه تنها توجيهى كه براى ركود عملى اسلام، پس از پيامبر، وجود دارد، همين چگونگى و واقعيت صحابه است. چون اين مساله روشن است كه پس از رحلت پيامبر اكرم ما اسلام ـ به معناى مجموعه تعليمات آن در سطح عمل فرد و جامعه و حكومت ـ از نظر تحليل تاريخى و شناخت عناصر جريانها و فرق كردن ميان واقعيت و حقيقت در آنها، پيشرفتى چندان و چنانكه بايد نكرد. آنچه هم به عنوان فتوحات عملى شد، بيشتر گسترش جغرافيايى و سياسى بود تا نقل دادن و بردن مفاهيم و تعاليم قرآن (18) و از اين رو، ويژگىهاى حكومت اموى، كه حكومتى بود نژادى ومادى و مضاد با اسلام و دين و مغاير با حكومت قرآنى اسلام و بر باد دهنده عظمت حق و حشمت قبله، خود باعث بيچارگى و استيصال اقوام مسلمان شد. و صدها حكم بنا حق داد، و صدها خون بنا حق ريخت، و تا آنجا كشيد كه اسلام را تباه ساخت (17). و چنان رسوايى نصيب اسلام كرد كه سر فرزند پيامبر، در شهرهاى مسلمانان، بر سر نيزه رفت و به دير ترسا رسيد (18)، و نواميس وصى، به عنوان اسير، در بدر هامونها گشتند، و اين بود كه نخستين بذرهاى پيدايش «شعوبيه» از همين جا و از همينان شد. بنابراين شعوبيه زاييده خود عرب است، عرب اموى نژاد پرست متجاوز (19)، عرب به حكومت رسيده و قرآن بر طاق هشته، نه زاييده دست ايرانى، يا قومى ديگر. بنابراين برخى از نويسندگان عرب، يا ديگران، كه از اين بابت به ما ايرانيان حمله كرده اند، قضيه را ـ از روى جهل يا تعمد و غرض ـ وارونه ديده اند، و وارونه توجيه كرده اند.
در حقيقت بايد گفت بنى اميه، انتقامى را كه از آغاز ظهور پيامبر در مكه، همواره، به دل داشتند گرفتند. اسلام انقلابى و مبارزه را به جاى خود نشاندند.
سنت پيامبر را محو كردند. مكه را به منجنيق بستند. مردم مدينه را قتل عام كردند. قرآن را هدف تير ساختند. اولاد پيامبر را كشتند. نواميس پيامبر و قرآن را در هامون ها و آبادىها گرداندند. بدگويى و سب امام بر حق و وصى پيامبر و مجسمه ملموس اسلام را همه جا رسم كردند. صحابه پاك و حاملان قرآن و علوم قرآن را پيوسته به دست شكنجه و تبعيد و آزار سپردند و آواره بيابانها و سر به نيست زندآنها كردند. آمران به معروف و ناهيان از منكر را خوار داشتند و به كام دژخيم انداختند. دمبدم زندان ساختند و آنها را از احرار و آزادگان انباشتند. حقوق مسلمان و غير مسلمان را ضايع گذاردند. مقررات اهل ذمه را ـ كه اسلام تعيين كرده بود ـ زير پا هشتند. به خاطر ازدياد ثروت حكومت، طلب جزيه را به قبول مسلمانى اقوام مقدم داشتند و... و اين چگونگي، در حكومت عباسى نيز ادامه داشت. بنابراين، طبيعى است كه مردم كشورهايى چون ايران، كه به خاطر توحيد و عزت و سربلندى و نجات و آزادگى و علم و شرف و تقواى اجتماعى به اسلام گرويده بودند، از حكومت عرب اموى و عباسى متنفر باشند، و به دنبال حقيقت اسلام به جستجو برخيزند و طبعاً به سوى ائمه معصوم و عادل از آل محمد «ص» سوق داده شوند، و با ديدن روش على عملى و تقواى ژرف و سلوك اسلامى و موضع انسانى آن پيشوايان، به بطلان حكومت غاصب بيش از پيش واقف گردند.
آرى، حكومتى ضد اسلامى و غير قرآنى، چگونه مىتوانست مردمانى را خرسند بدارد كه به آهنگ حكومت انسانى توحيد، آيينى را پذيرا شده بودند؟ اين بود كه براى بسيارى از مردم بيدار، آن چگونگى، قابل تحمل، بلكه قابل قبول نبود. براى اينكه مساله ديگرى نيز وجود داشت، چون گذشته از دوره اموى و عباسى، به دوره خلفاى راشدين نيز كه بازنگريم و در وقايعى، مانند واقعه «فدك» (ْ2) و واقعه خالدبن وليد و مالك بن نويره دقت كنيم، مىبينيم كه در همان دوره نيز، و حتى در نزديكىهاى رحلت پيامبر، حركاتى شده است دوره از موازين فقه و مبانى اسلامى، حركاتى كه بيشتر در جهت استقرار حكمرانى بوده است، نه در جهت بسط حدود اسلام و احكام قرآن (21).
خوب، حال كه چنين بوده است و حال بدين منوال، ملل مسلمان جهان، در برابر اين سوال قرار مىگيرند، كه پس از در گذشت پيامبر كه چنين شد، چرا شد؟... و اين چگونگى از دو حال بيرون نيست:
اول: اين كه اصحاب پيامبر، همگى، به دستورات پيامبر، وفادار ماندند و خود تماماً از صديق ترين و مومن ترين مردان روزگار بودند و كمترين بى وفايى نسبت به خواسته ها و دستورات پيامبر و قرآن نشان ندادند. و اين گروه كه در تاريخ، به نام صحابه و اصحاب، معرفى ميشوند ـ و به ديگر سخن: هر كس كه عنوان «صحابى» داشته و به نحوى، از اصحاب به شمار بوده است ـ همه، بدون استثنا، مردان خدا و دين بودند و همه دستورات پيامبر را عملى كردند و كمترين تحريف يا انحرافى را باعث نشدند و ذرهاى خيانت نكردند و هيچ گونه نفاقى و هيچ منافقى در ميان آنان نبود و... اگر اين است، و با اين وصف چنان شده است، كه تاريخ گواه است، پس بايد بپذيريم كه اسلام دينى بوده است يك ربع قرنى و براى چندين سال، و بيشتر از اين، قدرت اداره و رهبرى نداشته است.
دوم: اين كه نه، اين گونه نيست، بلكه مجموعه تعاليمى را كه پيامبر به ـ صورت قرآن و سنت به جا گذاشت ـ چنانكه هم قرآن كريم و هم خود پيامبر گفته اند ـ براى خوشبختى همه جانبه و سعادت مادى و معنوى هميشگى انسانها بسنده بود، و در اسلام قدرت رهبرى همه جوامع بشرى ـ يا چنانكه اسلام مىخواهد: جامعه بشرى ـ تا روز رستاخير وجود داشت، كه تا دورترين نقطه اى كه يك خانواده انسانى در آن زندگى كند برسد و هدايت كند، اما پس از درگذشت پيامبر ـ چنانكه گفتيم ـ مسئله «انقلاب على الاعقاب»، پيش آمد. اين سير قهقرى با كنار گذاشتن على بن ابيطالب آغاز گشت، و از روز فوت پيامبر مسائل ديرينه زنده شد. يعنى تا پيامبر مرد، بسيارى از آنچه ميرانده بود زنده شدن و جان گرفت و بسيارى از آنچه را زنده كرده بود مىراندند. وعدهاى از صحابه، چنانكه درخور بود و توقع مىرفت، به اسلام و سفارشهاى پيامبر وفادار نماندند. و سنت پيامبر ـ از جمله سنت متواتر غدير و سنن مربوط به پيروى از عترت ـ را بر طاق هشتند. و عترت را كه رهبر شعار قرآن بودند، و هم مصداق آياتى چند از كتابى آسمانى و هم مصداق و محتواى مقدار بسيارى از سنت آه به پيروى از آنان امر كرده بود، منزوى كردند. و حديث متواتر در نزد فريقين (سنى و شيعه)، يعنى حديث «ثقلين» (22) را مانند بسيارى ديگر از احاديث صرير اين مقوله، مقوله رهبرى، ناشنيده انگاشتند. و اندك اندك حكومت هايى در راس جامعه قرآن قرار گرفتند كه از اسلام جز اسم چيزى نداشتند. و اين همه، باعث ركود حركات سازنده اسلام شد، نه اينكه خود اسلام نارسا باشد. به ديگر سخن، اگر همه تعاليم اسلام عملى مىشد مخصوصاً آنچه از همه مهمتر بود و پيشوانه همه، يعنى تعاليم مربوط به رهبرى، اسلام جهانى مىشد، اما پس از در گذشت رسول، برخى را گرفتند و برخى را رها كردند. و معلوم است كه چون نسخه طبيب را، برخى به كار بنديم و برخى نه، بهبود نيابيم، تا چه رسد به نسخه دين. و اين همان سخن معقول شيعه است كه:
پيامبر به ايجاد عظيم ترين دگرگون كردنها و انقلابها موفق شد و مردهترين جامعه را به زنده ترين جامعه تبديل كرد، و به پرورش گروهى از بزرگترين انسانهاى تاريخ كام يافت و كسانى چون علي، ابوذر، مقداد، سلمان، عمار ياسر، عثمان بن مظعون، عبدالله بن مسعود، قيس بن سعدبن عباده و... را پرورش داد. اما پس از او ـ چنانكه معلوم است ـ همه آنچه خواسته بود و سفارش كرده بود عملى نشد. از اين رو اسلام به مقصود نهايى خويش نرسيد و از برآمدگاه خورشيد تا فروشدگاه آن را نگرفت. و به دست يزيدها و وليدها و مروآنهاو حجاجها و منصورها و متوكل ها و شرير قاضىها و قاضى ابويوسفها و ماورديها و... افتاد و هلم جرا. و در حقيقت با مرگ پيامبر، اصل اسلام، منزوى گشت و به صورتى در سينه حاملانى چون على و ابوذر و عمار ياسر و ابن مسعود و... دفن شد.
و اينهاست و اين حقيقتها، كه اكنون، بيشتر محققان بيغرض جهان و نوع روشنفكران ساير مذاهب اسلامى نيز بدآنها توجه يافته اند و آن را صرير يا به اشاره گفته اند و بازشناسى تشيع را ـ به منظور بازشناسى اسلام، و براى آرمان وحدت اسلامى ـ لازم و ضرورى دانسته اند.
پس اگر مىبينيم كه فقه شيعه را در الازهر تدريس مىكنند و حتى فقيهان مطلع و متخصصان حقوق تطبيقى، آن را بر فقه مذاهب ديگر ترجير مىدهند،
اگر بر «نهج البلاغه» ـ حتى با خطبه «شقشقيه»، كه تخطئه صريح موضع خلفاست از جانب امام ـ بارها شرح مىنويسند و آن را مكرر چاپ مىكنند،
اگر در تاريخ انديشه اسلامي، خطب على «ع» را نقطه آغاز فلسفه اسلامى معرفى مىكنند،
اگر مىگويند: «نخستين متكلم (سخن گو و صاحب نظر درباره اعتقادات و عالم به ايدئولوژى) در اسلام، على بن ابيطالب بوده است » (23)،
اگر امام چهارم، زين العابدين على بن الحسين «ع»، را برتر از حد و صف مىدانند (24)،
اگر زير اين عنوان: (دعاهاى امام زين العابدين و استفادهاى كه مسلمانان مىتوانند از آنها بكنند)، مقابله مىنويسند (25)،
اگر امام باقر و امام صادق را استادان ائمه مذاهب اربعه مىشناسند (26)،
اگر زير عنوان «جعفر الصادق رائدالسنة و الشيعه» كتاب مىنويسند (28)،
اگر مىگويند: «اگر ما مبداء مذاهب اربعه اهل سنت... و حتى تفسير و نحو عربى را جستجو كنيم، باز هم ريشه آن به قدوه علم على بن ابيطالب ميرسد» (29)،
اگر مىگويند: «بستگى مدرسه حديث و فقه بلخ، با آل محمد، عين از قرن دوم و اوقات حيات امام ابوحنيفه است (3).
اگر ده ها كتاب و مقاله و رساله، درباره حضرت على و قيام بانوى اكرم حضرت زهرا، و ابوذر غفارى و ديگر بزرگان و دعات شيعه تاليف و نشر ميكنند، اگر ديوانهاى سترگ و كوبنده شاعران بزرگ و در گير شيعه را، مانند سيد شريف رضى (م ـ 6ْ4) و ابوالحسن مهيار ديلمى (م ـ 428) و... همواره با مقدمه و شرح چاپ مىكنند،
اگر شب عاشورا، درجامع الازهرا، به تجليل و تحليل فلسفه قيام حسينى مىپردازند و كتاب «سموالمعنى فى سموالذات» را، به عنوان خاطره يك شب عاشوراى الازهر مىنگارند (31)،
اگر مذهب جعفرى را مذهب رسمى مىشناسند و به جواز پيروى اهل سنت از آن فتوى مىدهند و بدين گونه چهار چوبه مذاهب اربعه را مىشكنند، و سرانجام،«حق اكبر» را مىشناسند (32)،
اگر با صراحت تمام مىگويند:
دست يافتن به فقه آل محمد، دست يافتن به عدالت و هدايت و به ايمنى از گمراهى است، و دست يافتن به فقهى است هماهنگ با قرآن، تا ورود به بهشت (33).
اگر مىگويند:
ما آرزو مىكنيم كه مجتهدان و متفكران شيعه همواره بكوشند بارى نشر و تعميق نظريه معنوى شيعي، يعنى دوست داشتن خاندان پيامبر، همان نظريهاى كه در عمق و نهاد مذهب شيعه جاى دارد، و پيوسته اين مذهب را شكل داده است... (34)
اگر ميگويند:
بسيارى از محققان، چه در شرق و چه غرب، چه در گذشته و چه اكنون نظرهاى نادرست بسيارى درباره شيعه دادهاند، بدون هيچ دليلى و مدرك قابل اعتمادي. از نظرها را برخى از مردم بازگو ميكنند، بى آنكه از خود، درباره صحت و سقم آنها، سوال كنند. يكى از عواملى كه باعث شده ست حق شيعه به دست اينگونه محققان پايمال شود، بى اطلاعى اين محققان است از كتابهاى خود شيعه و بسنده كردن آنان به كتابهايى كه دشمنان شيعه وشتهاند... يكى ديگر از عواملى كه باعث شده است حق شيعه پايمال شود، استعمار غربى است كه همواره خواسته است شكاف ميان سنى و شيعه، در اين عصر، بيشتر شود و امت اسلام دچار تفرقه و تجزيه گردد. از اين نرو به برخى از مستشرقين پرورده دست خود، اشاره كرده است تا اين ظريات اختلاف انگيز و دور از انصاف و غير مطعانه را، به نام بحث آزاد علمى و دانشگاهى (آكاوميك)، نشر دهند... (35)
اگر مىگويند:
مجله «الازهر» از آن همه مسلمانان است، از اين رو ما اميدواريم علما و استادان شيعى مذهب، اخبار و مقالات و عقايد خويش را بفرستند تا در اين مجله چاپ كنيم و انتشار دهمي. ما از اين كار استقبال ميكنيم (36).
اگر ميگويند:
سياست اموى و عباسى، در سر صورت دادن به مذاهب اربعه، نقش عمدهاى داشته است. شيعه در طول هشت قرن، تحت فشار سنگين اين دو حكومت بوده است. علماى شيعه ـ با تاثر از جريانهاى گذشته ـ به احياى راستين فرهنگ و بازسازى كاخ معارف اسلامى دست زده اند. شيعه مردمى مومن و پايبند به عقيده اند. ايمان اين فرقه تقليدى و زبانى نيست. و همين ايمان عميق و جهان بينى مبتنى بر مبانى اعتقادى است كه شيعه در هر قرنى ـ خود به تنهايى ـ آن را زنده نگاه داشته است. و همين ايمان، سر نشاط و پيگيرى است كه در دعوت شيعه ملحوظ است. و همين است سر آن همه فتوحات علمى پياپى در تاليفات شيعه، و اين است راز آن فرياد خاموش نشدنى كه از كتابهاى شيعه، همواره، طنين افكن است... (37)
اگر مىگويند:
چرا به مصر نمىآييد؟! چرا در مجالس و كنفرانس هاى علمى كه در مصر تشكيل مىيابد شركت نمىكنيد؟ وهابىها، كه همه فرق و مذاهب اسلامى با آنان مخالفند، به مصر ميآيند و كتابهاى ابن تيميه و امثال او را نشر مىكنند. كتابفروش مصرى نيز هنگامى كه مىبيند اين كتابها بازار دارد به نشر آنها مىپردازد. با اين حال، آيا در ميان شما شيعه يك تن پيدا مىشود كه بيدار گردد و به اين سرزمين بيايد و كتابهاى شما را چاپ كند و نشر دهد؟ كتابهايى كه در مصر چاپ مىشود، به همه جهان سرازير مىشود. من نمىدانم چرا علماى شما متوجه اين موضوع نيستند، و چرا بازرگانان و توانگران شما كارى نمىكنند (38)
اگر مىگويند:
خوشبختانه، اهل سنت در دوست داشتن خاندان پيامبر و يارى و تقديس آنان، با شيعه هماهنگند، و در گرايش قلبى ژرف به امام بزرگ على بن ابيطالب و سزاوارتر بودن امام و فرزندانش براى خلافت، چون شيعه ميانديشند، و قبول دارند كه منزلت حضرت على نسبت به پيامبر «ص»، منزلت هارون (وصى حضرت موسى) است نسبت به موسى...(39)
اگر مىگويند:
ما بايد در اين عصر دين را دوباره و از نو بفهميم. و در اين باز فهمى مراحل وجود دارد. يكى از مهمترين اين مراحل، تحقيق درباره چيزهايى است كه از پيشينيان به ما رسيده است... يهوديان براى ايجاد ناهماهنگى در فرهنگ اسلامى كوشش كرده اند. رجال حكومت و خلافت، در طول قرنها، برخى از حقايق را پنهان نگاه داشته اند. همينگونه، مسائل تازهاى كه اصل دينى و اسلامى نداشته است مطرح ساخته و در ميان مسلمانان رواج داده اند. مستشرقين... نيز، در توسعه و نشر اختلاف ميان مسلمانان نقش عمده اى به عهده گرفته اند. اكنون ما بايد گذشته را، از راه بحث و پژوهش، مانند كف دست روشن كنيم، تا بتوانيم دريافت اسلامى تازهاى داشته باشيم. بنابراين هيچ غير متخصصى و غير پژوهنده و محققى حق ندارد درباره چيزي كه نمىداند سخنى بگويد يا بنويسد. شكى نيست كه ما بايد درباره مذهب شيعه ـ كه يكى از مهمترين مذاهب بزرگ اسلامى است و بيش از 10 ميليون مسلمان، در هند، ايران، عراق و... اهل اين مذهبند ـ تحقيق كنيم، تا بتوانيم به هدف خويش، كه اتحاد اسلامى است در چهارچوبه كتاب اللّه، قرآن، برسيم. اين مذهب اسلامى نيز، داراى پىهاى استوار فكرى است و در فش آن همواره در اهتزاز است... علماى شيعه نيز مانند علماى سني، همه مفاهيم دينى را بر پايه قرآن و سنت نبوى قبول دارند و مىفهمند. تحقيقات و پژوهشهاى علماى شيعه، در كليت فرهنگ بزرگ اسلام، ارزشى ويژه دارد. شيعه در زنده كردن فرهنگ اسلامى ميدان داريهاى بسيار كرده است. حقيقت اين است كه من در شيعه پشتكارى ممتاز، و فرهنگى كم ـ مانند، و فطرتى مستقيم مىبينم (ْ4).
اگر ميگويند:
شيعه مذهب اسلامى عظيمى است... موضعگيرى شيعه خبر مىدهد از دلهايى آباد و سرشار از ايمان، راست و صادق در احساس، آزاد در انديشه و يكدل و يكزبان در تصميم. اينهاست آنچه برادران شيعه ما، در سراسر كشورهاى اسلامي: عراق، ايران، بحرين، يمن، هند، پاكستان و... بدان معروفند. اين خطاى آشكار است كه كسى بپندارد شيعه در كشاكش پيشامدهاى هولناكى كه معاويه آتش آنها را روشن ميكرد، پديد آمده است. نه، چنين نيست، بلكه اين مردم از لحظه فوت پيامبر(ص) به دنبال على رفتند و شيعه و پيرو او شدند، يعنى روزى كه انصار دعوى خلافت داشتند، و ديگر عرب آن را براى مهاجرين مىخواستند، و بنى هاشم براى خاندان رسول. و اين اختلاف را عمر از بين برد، اما عمر در مورد خلافت، نظرى فلسفى و دور انديشانه و عميق نداشت. زيرا او درباره اين نظريه فلسفى ـ كه حوادث صدق آن را نشان داد ـ به خطا رفت. نظريه اين بود كه مىگفت با خروج خلافت و ولايت مسلمين از خاندان محمد(ص) ـ اگر چه به دست ابوبكر و عمر و عثمان باشد ـ خلافت به صورتى در ميآيد كه هر كسى از آن ديگرى قويتر است و داهيتر آن را تصرف كند، و مقام جانشينى پيامبر، هدف و مقصدى مىشود براى هر طمع ورز يا خطر جو. (چنانكه چنين هم شد). اما اگر خلافت، تنها و تنها، در دست آل محمد بود، همراه عمل به اصول شورى و خير انديشى اسلامى، يعنى اگر عمر «رض» اين نظريه را تاييد كرده بود و يرو آن شده بود، و در آن به گونهاى ژرف انديشيده بود (يعنى اگر در طرف على بن ابيطالب قرار گرفته بود و براى رسيدن حق به صاحب آن كوشش كرده بود) اين همه مصيبت و سوك در اسلام رخ نمىداد. بلكه اسلام، تا جاودان، زنان بالاترين، پرنفوذ ترين، نور افشان ترين و هدايت آفرين ترين دين در مىآمد... اين است آنچه من از مطالعه اين گنج راستين احاديث (41) و آداب انسانى (42) ـ كه شيعه در سراسر كره زمين به داشتن آنها مشهورند ـ دريافتم... (43)
اگر مىگويند:
امام جعفر صادق (م ـ 148)، پيشواى فقه شيعه، استاد دو امام مذهب سنى است: ابوحنيفه نعمان (م ـ ْ15) پيشواى مذهب حنفي، و مالك بن انس (م ـ 179) پيشواى مذهب مالكي. ابو حنيفه خود بدين امر اقرار كرده و گفته است: «لو لاالسنتان لهلك النعمان» ـ (يعني: اگر آن دو سال نبود، نعمان هلاك شده بود). مقصود او دو سالى است كه نزد امام جعفر صادق (ع) مىرفته و چيز مىآموخته است (44).
اگر مىگويند:
مصيبت بزرگ وقتى روى مىكند كه گروهى تازه كار (و كم معلومات)، با عنوان دانشمند و استاد پيدا ميشوند و در جامعه آگاهى و اطلاع خودنمايى ميكنند! كاش اين كسان فروتن بودند و وقتى مىخواستند به فرقهاى از فرق اسلام، و بيشتر از همه به شيعه، حمله كنند خود را بالاتر از آنچه هستند، جا نمىزدند، و با اين كار روش بحث علمى را تباه نمىساختند و دروازه علم و شناخت را به روى خود نمىبستند. با كمال تاسف بايد بگويم، استاد ما احمد امين يكى از همين كسان بود، يعنى كسانى كه به هنگام شناخت يكى از اركان عظيم تمدن اسلامى ركنى كه شيعه بر همه بانيان اين تمدن و پديد آورندگان ميراث اسلامى در پايه گذارى آن تقدم دارد ـ خود را از رسيدن به معرفت درست محروم كردند. و اين ننگ را تاريخ به نام آنان ثبت كرد... (45)
و اگر مىگويند:
نوشتن كتاب و مقاله درباره ائمه آل محمد عبادت است، پس بايد به بهترين وجه انجام گيرد. گفتگو درباره آنان، زندگى در زندگى است. براى روشن كردن تاريخ آنان كمر بستن توفيقى است كمياب. و با اخلاص درباره آنان انديشيدن عنايتى است نه چندان در دسترس، و تنها درخور مردان خدا... (46)
و اگر مىگويند:
ما شيعه ايم، ما از خواندن تاريخ شيعه شديم... (47)
اينها، و ده ها و ده ها امثال اينها، همه و همه، مظاهر اين بازشناسى است. پس، خلاصه اين قسمت از سخن اين شد كه آنچه تداوم پيشروى اجتماعى ـ تربيتى قرآن را كند كرد، مسئله تشتت صحابه و اختلاف آنان بود، كه برخى خود باعث اين اختلاف شدند و برخى در برابر آن سكوت كردند و به كمك صاحب حق نشتافتند...
اين است آنچه هست و اين است كه برخى از پژوهشگران بيگانه كه درباره مسائل اسلامى مطالعه كرده اند، گفته اند:
25 سال پس از رحلت پيامبر، على پيشواى مسلمين گرديد. در ظرف اين 25 سال، همه چيز تغيير كرده بود. مسلمين عربستان ديگر آن قهرمانانى نبودند كه جان خود را در راه پيروزى پيغمبر فدا مىكردند. امروز مشتهيات نفسانى تحريك شده و رور نفعجويى و كامرانى غلبه داشت نه رور جنگ و جهاد. در مكه و مدينه و در سراسر عربستان، هجوم همه به جانب زر بود. هنگامى كه در راس حكومت اسلام، يك مرد دولتمند صراف قرار داشت چگونه ممكن بود وضع غير از اين باشد. «چطور زر ناب بدل به عيار قلب گرديد؟» اين پرسشى بود كه على، در ساعتى كه زمام امور اسلام را به دست گرفت از خود كرد. و با اندوه و اضطراب با خود مىانديشيد: آيا خواهد توانست جريان اوضاع را تغيير داده، و اين امپراتورى را كه بدو سپرده شده وباره به سنن و شعائر مقدس عصر پيغمبر باز گرداند...
و چرا در اين مقام، استشهاد كنيم، به گفته ديگر و ديگران؟ امام خود، در آغاز خلافت خويش، هنگامى كه مردمان در مدينه، با اصرار با او براى خلافت بيعت كردند، آشكارا اين حقيقت را گفته و بر زبان آورده است. و امام خود شاهد و ناظرعينى چگونگيهاى احوال امت، در آن 25 سال بوده است، از اين رو سخن او بيان واقع محض است.
الا وان بليتكم قد عادت كهيئتها
يوم بعث اللّه نبيه (48)...
ـ اكنون مصيبت و گرفتارى (اداره و رهبرى) شما به يقين به حالت آن روز باز گشته است كه خداوند پيامبر خود را برانگيخت.
امام آشكارا و صرير، 25 سال گذشته را، دوران تباهى جامعه اسلامى و بازگشت امت به چگونگىها و عادات و احوال جاهليت مىخواند، و اينكه هم اكنون كسى كه بخواهد شما را به عنوان امت قرآن و جامعه مسلمان رهبرى كند و به صلاح و اصلاح آرد، بايد از صفر شروع كند، و به نخستين مراحل پيريزيهاى اسلامى و قرآنى باز گردد. و همين كار و وظيفه اى بود كه امام بر عهده گرفت و به آهنگ آن به پا خاست و كمر بست، اما معاويه ها و كسانى كه در كمين انتقام جويى از دين توحيد بودند نگذاشتند. آرى، 25 سال خانه نشينى و 5 سال بلوى نشانى، بلوايى انگيخته از سوى پيمان شكنان (ناكثين) و ستم گستران (قاسطين و دين تباهان (مارقين).
و معناى حديثى كه سنى و شيعه روايت كرده اند، همين است. پيامبر اكرم فرمود:
بدء الاسلام غريباً و سيعود كمابدء.
ـ اسلام، در آغاز، تنها و بى يار بود و ناآشنا، و زودا كه همان سان شود.
و اين چگونگي، در واقع، از روز رحلت پيامبر آغاز شد. آيا به شهادت همه عالم، پس از پيامبر كه بانى اسلام بود، اسلام يارى و ياورى و عالمى و فقيهى و قاضيى و مفسرى و سلحشورى و گسترنده اى عظيم تر و صميمىتر و شجاع تر و دلسوزتر و آشناتر و سابقه دارتر و فداكارتر از على داشت؟... على نه تنها مومن به اسلام بود، بلكه اعلم صحابه بود و صاحب وسيعترين فرهنگ قرآنى و نيرومندترين وجدان اسلامي، و به تعبير نويسنده مسيحى، جرج جرداق: «ضمير عملاق» اين على بود كه از كودكى در دامن وحى و اسلام پرورش يافته بود، اين على بود كه در هر لحظه كه جزئى از بناى اسلام پىريخته مىشد در كنار بانى اسلام بود، اين على بود كه روز نخست براى نشر اسلام با بانى بزرگ همدست و هم پيمان بود، اين على بود كه از لحظه بعثت تا لحظه رحلت همه جا با پيامبر بود و همه وقت در خدمت او، و اين على بود كه به گفته فلسفه دان مصرى، دكتر على سامى النشار، «ربانى امت» بود. اكنون اگر چنو كسى را، (ربانى امت) (49) را و بزرگترين يار اسلام را از جريانهاى اسلام جدا سازند و كنار گذارند، غربت اسلام آغاز نشده است (5)؟ آري، روزى كه پيامبر در گذشت، اسلام هم محمد را از دست اد هم على را. و مگر غربت چيست؟ و واقع اين اسن كه اسلام حقيقي، همان سان كه با مجاهدات على آفتابى شد با تاراندن على صحنه مسجد و جامعه غروب كرد، تا سرانجام كه به گفته نويسنده عرب، دكتر على الوردى:
دين مساواتى را كه پيامبر آورد، با على بن ابيطالب در يك قبر مدفون شد (51).
پس آنچه را بايد به مسلمين و بويژه مولفين و ارباب مطبوعات و خطباى آنان توصيه كرد، احترام به سلف است، اما اين احترام به سلف اسلام، به خاطر اسلام و به حرمت اسلام، توصيه مىشود، بنابراين تا حدى خواهد بود كه به خود اسلام و ارزيابى قدرتها و نيروهاى آن و بازفهمى مسائل و تعاليم آن صدمه اى نداشته باشد.
-------------------------------------------------------------
پاورقی:
1ـ در اين باره كه اصحاب پيامبر، از هيچ گونه مخالفتى با يكديگر ابا نداشتندارزيابى قدرتها و نيروهاى آن و بازفهمى مسائل و تعاليم آن صدمه اى نداشته باشد.
و اينگونه مخالفتها را دليل بددينى يا كفر و خروج از اسلام نميدانستند، آنقدر شاهد و مدرك در تاريخ و حديث اسلام هست كه نميتوان آن همه را در يكجا گرد آورد. بنابراين از باب عمل به روش خود اصحاب، اگر شيعه نسبت به برخى از صحابه بى اعتقاد است نبايد بر او نقص گرفت، يا خداى ناكرده، شيعه را به اين علت، تفسيق يا تكفير كرد. زيرا كه اين كار بر خلاف عمل خود صحابه است. در اينجا براى نمونه، يك مورد فقهى را ميآورم. در كتاب «صحير ترمذي» (كه يكى از شش كتاب معتبر اهل سنت است پس از قرآن كريم) درباره «متعه» كه اينقدر از بابت آن به شيعه حمله كردهاند، چنين آمده است: «مردى از اهل شام، از عبدالله بن عمر، درباره متعه پرسيد. عبدالله گفت: حلال است. آن مرد گفت: پدرت (يعنى عمر)
از آن نهى كرده است. عبدالله بن عمر گفت: اگر كارى را پدرم نهى كرده باشد ولى پيغمبر اجازه داده باشد، آيا ما سنت پيامبر را ترك ميكنيم و دنبال حرف پدرم ميرويم؟ (الفصول المهمة فى تاليف الامة /64، چاپ 4) و در سراسر فقه مسائل بسيارى از اين قبيل هست كه در آنها بر خلاف نظر يا عمل پيامبر عمل كردهاند و فتوى دادهاند از جمله رجوع شود به كتاب «النص و الاجتهاد» به اين موضوع، برخى از بزرگان علماى اهل سنت نيز توجه به اعتراف كردهاند، مانند ابن ابى شيبه (م ـ 235) ـ كتاب عظيم «المصنف».
2ـ «شرر المقاصد»، به نقل از «تتمةالمنتهي» /46.
3ـ «فجر الاسلام» /78.
4ـ اشاره است به بيعت شكنانى كه باعث فراهم آمدن جنگ «جمل» شدند.
5ـ «مع رجال الفكر فى القاهره» ـ تاليف سيد مرتضى الرضوي، چاپ قاهره، مطبوعات النجار (1394) /237.
6ـ جالب توجه (و مايه تاسف) است كه بر شيعه طعن زدهاند كه قائل به «عصمت» است، يعنى بيگناه بودن و برى از اشتباه بودن چهاردهتن، به تاييد و خواست الهى آنگاه خود هر عربى را كه نام صحابى بر خويش نهاده است، به نوعي، معصوم ميدانند و برى از اشتباه و هوى و هوس و تمايلات نفسي، و هر كارى را كه كرده است درست تلقى مىكنند، نهايت نام را عوض كرده اند، به جاى «عصمت» گفته اند «عدالت».
7ـ رجوع شود به كتاب مهم «النص و الاجتهاد».
8ـ البته عدالت جميع صحابه، از روزگاران قديم مسئلهاى اختلافى بوده و در ميان مسلمانان بر سر آن، بحثها رفته است. در اين مقوله مهم، گروهى از محققان اهل سنت، بخصوص در روزگاران اخير با ما بيشتر هماوا شدهاند و پى بردهاند كه تاييد دربست صحابه و چهره قديس دادن به هر كسى كه هر طور شده عنوان صحابى به او دادهاند، مسئله اى بوده است بيشتر سياسى تاديني. در اين باره از جمله رجوع شود به كتاب «اضوا على السنة المحمدية» ـ تاليف استاد شيخ محمود ابوريه مصري، فصول مربوط به «عدالة الصحابة».
9ـ خلاصه «واقعه حره» اين است:
مردم مدينه، پس از شهادت حضرت امام حسين «ع»، بيعت خود را با يزيد نقض كردند. يزيد مسلم بن عقبه مرى را با سپاهى گران از شام به مدينه فرستاد. چون مسلم با سپاه خود به سنگستان نزديك مدينه، معروف به «حره راقم» رسيد، مردم مدينه براى دفاع در آمدند. سپاهيان به كشتن مردم دست زدند و جمعى بسيار بكشتند. مروان بن حكم پيوسته مسلم بن عقبه را به كشتن مردم مدينه تحريض ميكرد، تا خلقى عظيم كشته شدند. مردم تاب نياورده به حرم پيامبر پناه بردند. سپاه مسلم سواره وارد مسجد پيامبر شدند و در آنجا نيز چندان از مردم بكشتند كه مسجد و حرم پيامبر را خون بگرفت. سپس ملم بن عقبه دست تعدى به اموال و اعراض مردم مدينه دراز كرد و اموال و زنان را تا سه روز بر لشكر خويش مبار ساخت. لشكر شام كه دين نداشتند و به حكم «الناس على دين ملوكهم» آيينى جز آيين يزيد نمىدانستند، به تجاوز و تعدى ور بودن اموال و نزديكى با زنان پرداختند، تا حدى كه گفته اند در مسجد پيامبر نيز زنا كردند. برخى از مورخان گفتهاند، پس از واقعه حره، هزار زن بى شوهر فرزند زنا زاييدند، كه آنان «اولاد الحرة» ناميده شدند. ابن قتيبه گفته است: «در واقعه حره ْْ17 تن از صحابه به كشته شدند» (الامامة و السياسة). پس از اين قتل و غارت عام و فساد تام، مسلم بن عقبه مردم را به بيعت با يزيد فراخواند و هر كس ابا ميكرد او را ميكشت. همه اهل مدينه، جز امام زين العابدين «ع» و يكى از پسر عموهاى امام، بيعت كردند...
10- «دائرة المعارف الاسلامية الشيعية» ـ تاليف استاد سيد حسن الامين لبناني، ج 1/9.
11- «نشاة الفكر الفلسفى فى الاسلام»، ج 2/و، ط ـ چاپ دارالمعارف مصر.
12ـ مقصود ناكامىهايى است كه اشراف و فزون طلبان، در روزگار مساوات اسلام ديده بودند و از ربودن حقوق ديگران ناكام گشته بودند.
13- بر بيان اين محقق بيفزايم كه آنچه را با امام كرد با اسلام كرد، زير امام جز نمونه مجسم اسلام نبود. معاويه در مبارزات و دشمنىهايش با امام، با چيزى و كسى مبارزه و دشمنى نميكرد جز با حقيقت متجسد اسلام.
14ـ «على و مناوئوه» ـ تاليف دكتر نورى جعفر، چاپ دوم، قاهره، مطبوعات النجار (1394) 10ـ11.
15ـ اين تعبير را بانوى بزرگ اسلام، در سخنرانى معروف خويش در مسجد مدينه ـ كه پيشتر نيز بدان اشاره شد ـ در حق آنان به كار برده است و از اين آيه كريمه اقتباس فرموده است: «و ما محمد الارسول، قدخلت من قبله الرسل، افائن مات او قتل، انقلبتم على اعقابكم؟ و من ينقلب على عقبيه، فلن يضراللّه شيئاً، و سيجزى اللّه الشاكريم» (سوره 3، آل عمران، آيه 144). يعنى: محمد فرستاده است، پيش از او فرستادگان فراوان گذشتند. اكنون اگر او بميرد، يا او را بكشند، آيا شما به چگونگىها و اوضاع گذشته خود باز مىگرديد؟ كسانى كه چنين كنند و بازپس گردند به خداى گزند نرسانند هيچ. و خداى پاداش دهد سپاس داران را. ـ110 چنانكه ابن خلدون گويد: «و طلت دماء اهل البيت فى كل ناحية...» ـ «تاريخ ابن خلدون»، ج 4/3ـ چاپ افست بيروت.
16ـ گواينكه بيشتر سربازان و فرماندهان مخلص اسلام، به همان نيت نشر دين و تعاليم، پيش ميراندند، اما سردامداران، در همه موارد، چنين نبودند.
17ـ «الصراع بين الامويين و مباديؤ الاسلام» ـ تاليف دكتر نورى جعفر، چاپ بغداد (1953) نيز «خدمات متقابل اسلام و ايران» ـ تاليف مرتضى مطهري، چاپ تهران، شركت انتشار، دفتر نشر فرهنگ اسلامى.
18ـ دير ترسا و سر سبط رسول مدنيآه اگر طعنه به قرآن زند انجيل و زبور
19ـ معلوم است كه مقصود از اين عرب، بنى اميهاند و ديگر اعرابى كه كار گزار و دنباله رو بنى اميه بودند... نه اعراب فداكار و مخلص صدر اسلام، كه با ايمان آوردن به اسلام و فداكاريها و جانبازيهاى خود در راه اين دين و كمك به پيامبر اكرم، باعث نضج يافتن دين خدا و نشر آن در جهان شدند، و ملتها و اقوام ديگر، از جمله ما ايرانيان، به وسيله آنان با اسلام و مسلمانى و قرآن و قبله، آشنا شديم.
20- «فدك فى التاريخ»، از سيد محمد باقر الصدر، چاپ نجف، ديده شود.
21ـ «الغدير»، ج 10.
22ـ حديث «ثقلين» يكى از معروفترين احاديث اسلام است و متواتر نزد سنى و شيعه: «انى تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتي...» پيامبر فرمود: «من درميان شما دوشيؤ گرانقدر به جا ميگذارم: كتاب خدا و خاندانم (مقصود على و ائمه طاهرين است كه در روايات ديگر تصرير شده است) تا هنگامى كه به اين دو، چنگ درزنيد و از آنها پيروى كنيد، گمراه نخواهيد بود. اين دو از يكديگر جدا نشوند تا در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند (يعنى تا قيامت») ـ فراوانى مآخذ اين حديث، از طريق خود اهل سنت وحشت آور است. از جمله 6 جلد از كتاب عظيم «عبقات الانوار» (تاليف علامه مجاهد كبير مير حامد حسين هندى م ـ 6ْ13 ه.ق) ويژه سند و شرح اين حديث است از طريق علماى اهل سنت. در اين كتاب از جمله نقل شده است از گروهى از عالمان بزرگ اهل سنت كه گفتهاند: «چون پيامبر اكرم، خاندان خود را در اين حديث، با كتاب خدا (قرآن) قرين و رديف قرار داده است و قرآن تا ابد در ميان امت باقى است، معلوم مىشود كه از خاندان او نيز، هميشه، كسى كه شايسته مقام هدايت باشد وجود دارد».
و در اينجا مىبينمى كه بزرگان اهل سنت به وجود «امام باقى» و «امام زمان» از خاندان پيامبر، بر پايه گفته خود پيامبر، اعترافات كردهاند ـ بجز اعترافات و احاديث بسيار ديگر، در اين مقوله، كه از اهل سنت رسيده است.
23ـ «الفرق بين الفرق» ـ بغدادى /17، نيز «مذاهب الاسلاميين» ـ دكتر عبدالرحمان بدوى، ج 1/675.
24ـ دكتر على سامى النشار مصرى ميگويد: «تنها فرزندى كه از حسين ماند على بن الحسين بود. او براى شيعه، بلكه براى همه مسلمانان، سنتى ديگر پيريزى كرد. به اجماع اهل سنت و جماعت و شيعه، او به «زين العابدين» (زيور خداپرستان)، «سجاد» (بسيار سجده كننده در عبادت)، و »ذى الثفنات» (صاحب پيشانى و زانوهاى پينه بسته از بسيارى نماز) ملقب است، ليكن لقب نخستين بيشتر معروف است. عالم بزرگ اين روزگار، محمد بن زاهد الكوثرى او را چنين خوانده است: «الامام الذى يجل عن الوصف» ـ «نشاة الفكر الفلسفى فى الاسلام»، ج 2/117، چاپ سوم، دارالمعارف مصر.
25ـ اشاره است به مقاله عالم و مفسر معروف مصري، طنطاوى جوهرى (مولف تفسير معروف) تحت عنوان (ادعية على زين العابدين و ماذا يستفيد منها المسلمون) ـ مجله (الرضوان)، چاپ الكناهور، سال سوم، شماره 3/4ـ7 و شماره 4/3 ـ10 و شماره 6ـ 7/11ـ14. نيز اديب مصرى استاد محمد كامل حسين، مقالهاى ارد زير عنوان «واطرفى ادعية الامام زير العابدين عليه السلام) (الهامهايى از دعاهاى امام زين العابدين (ع» ـ نقل از (تبويب ـ الذريعه)، ج 1/34، پا نوشت.
26ـ «الامام الصادق و المذاهب الاربعه» ـ اسد حيدر النجفي.
27ـ تاليف استاد محمود عبدالقادر مصرى ـ «يادنامه علامه اميني» صفحات 513
28ـ. در اينجا10 كتاب از تاليفات علماى اهل سنت، درباره مناقب والا و عظمتهاى على و فاطمه و ائمه آل محمد «ص»، نام برده شده است.
29ـ «فجر الاسلام» ـ احمد امين /276، «هزاره شيخ طوسي»، ج 1/83ـ84، مقاله استاد عبدالحى حبيبى افغانى.
30ـ «هزاره شيخ طوسي»، ج 1/85.
31ـ تاليف استاد عبدالله علايلي.
32ـ اشاره به فتواى خداپسند و حقگراى و مسلمان «شيخ محمود شلتوت»، رئيس اسبق جامع الازهر.
33ـ «والظفر بفقه آل البيت، ظفر بالعدل و الهدى وبالامان من الضلال، و بكتاب الله مقتر ناًبه، حتى دخول الجنة».«معجم فقه ابن حزم الظاهري»، مجلد اول، مقدمه دوم، به قلم السيد محمد المنتصر الكتاني، چاپ لبنان /39. مقدمه اول، از استاد مصطفى احمد الزرقا.
34ـ «نشاة الفكر الفلسفى فس الاسلام»، ج 2/ط، چاپ سوم، مصر (1385). از اين كتاب گاه به خاطر حقايقى كه در آن اظهار شده است چيزى نقل كرده ام، اما در اين كتاب ـ مانند گروهى ديگر از كتابهاـ درباره شيعه و تشيع و حقايق تاريخ شيعه و مفاهيم فرهنگى تشيع اشتباهات سخيفى نيز راه يافته است.
35ـ استاد ابوالوفاغنيمى تفتازاني، مدرس فلسفه اسلامي، در دانشگاه قاهره ـ نقل از كتاب «مع رجال الفكر فى القاهرة» /ْ4ـ41ـ تاليف سيد مرتضى الرضوي، چاپ قاهره، مطبوعات النجار (1394).
36ـ شيخ احمد حسن باقوري، از علماى مصر و وزير اوقاف آن كشور ـ همان كتاب /53.
37ـ دكتر حامد حفنى داود مصري، استاد ادبيان عربي، در دانشكده عالى زبان، رئيس بخش ادبيات عرب، در دانشگاه عين شمس ـ همان كتاب /79 ـ 80.
38ـ استاد ابو الوفا مراغى مصري، رئيس كتابخانه «جامع الازهر» ـ همان كتاب /49ـْ5.
39ـ استاد محمد فكرى ابوالنصر، از نويسندگان و فاضلان مصر ـ «المراجعات»، چاپ 17، قاهره، مطبوعات النجار، مقدمه /9. عبارت آخر سخن وي، اشاره است به حديث معروف در ميان سنى و شيعه، كه پيامبر اكرم، خطاب به على بن ابيطالب فرمود: «انت منى بمنزلة هارون من موسي، الا انه لانبى بعدي» ـ تو نسبت به من، چون هارونى نسبت به موسي، جز اينكه پس از من ديگر پيامبرى نخواهد بود. يعني: همچنانكه هارون ـ برادر موسى بن عمران ـ وصى و خليفه و جانشين او بود، تو نيز پس از من، وصى و خليفه و جانشين من هستي. منتهى موسى خاتم نبوت نبود، و پس از او پيامبران آمدند، اما من خاتم نبوتم و پس از من ديگر تا قيامت، پيامبرى نخواهد آمد.
40ـ استاد عبدالهادى مسعود مصرى فيومي، مدير فهرستهاى عمومى دارالكتب المصرية، و صاحب آثار تحقيقى ـ «مع رجال الفكر فى القاهره» /215ـ216.
41ـ مقصود كتاب «وسائل الشيعه» است ـ تاليف شيخ حر عاملي، و كتاب «مستدرك الوسائل» ـ تاليف حاج ميرزا حسين نورى.
42ـ اشاره است به تعاليم والاى آل محمد.
43ـ محمد فكرى ابوالنصر ـ «مع رجال الفكر فى القاهره» /261ـ263.
44ـ دكتر حامد حفنى داود ـ همان كتاب /6ْ1 ـ 7ْ1.
45ـ دكتر حامد حفنى داود ـ همان كتاب /7ْ1.
46ـ استاد شيخ محمد زكى ابراهيم مصري، از شخصيتهاى علمى مصر، صاحب تاليفات و مقالات بسيار، و مدير مجله «المسلم» ـ همان كتاب /272ـ273.
47ـ دكتر بانو عايشه بنت الشاطي، استاد زبان و ادبيات عرب در دانشگاه عين شمس، استاد دروس قرآنى در دانشگاه قروبين مغرب ـ همان كتاب /183.
48ـ «نهج البلاغه»، خطبه 16، شرر ابن ابى الحديد، چاپ مصر، به تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، ج 1/272.
49ـ «رباني» كسى بود كه دروى هم فقه بود هم حكمت هم ولايت، و آن كه خلق را دين خداى در ميآموزد و ايشان را بر آن ميدارد. «كشف الاسرار» ميبدي، ج 2/178.
50ـ اگر گفته شود:«در صورتى كه توده مسلمان آگاه باشد نه، و اگر آگاه نباشد چه جدا كنند و چه نكنند غربت است». گوييم صورت اين سخن درست است، اما با اندكى دقت معلوم ميشود كه حكم بدين اطلاق نيست. چون آگاهى توده بسته است به خواست منابع قدرت. بنابراين اگر قدرت به دست على و امثال على باشد، توده آگاه ميشود، و راه آگاهى بر توده گشوده ميگردد. اما اگر قدرت به دست معاويه و امثال معاويه باشد نه، چون آگاهى يافتن توده ها بزرگترين كمك به امثال على بن ابيطالب است و بزرگترين ضربه بر امثال معاويه بن ابى سفيان، و به ديگر سخن: آگاهى توده نيز يكى از پديده هاى طبيعى است و محكوم به احكام و قوانين علت و معلول. اگر مقتضى آگاهى موجود باشد و مانع آن مفقود، توده آگاه ميگردد و گرنه، نه. و پيداست كه در حكومت امثال على مقتضى آگاهى خلق موجود است و مانع آن مفقود، و در حكومتهاى ديگر، درست به عكس است: مانع آگاهى موجود است و مقتضي آن مفقود.
51ـ «نقش وعاظ در اسلام» /198.
***
موضوع چهارم: شناساندن جوهر اسلام
چهارمين موضوعي كه بايد، پيوسته، بدان توجه داشت، شناساندن جوهر اسلام است درموضوع چهارم اين فاصله از زمان و در اين روز و اين روزگار، كه عصر علم و تحقيق و شناخت و تحليل است و دوران طلب و عطش انديشه ها و اذهان. و اين مسئله (شناساندن جوهر اسلام) اهميتش به مراتب از سه مسئله پيش، بيشتر است، زيرا بازشناسى اسلام و بازگشت به آنچه پيامبر خواسته است و سفارش كرده است و آن را براي سعادت قاطع انسان بسنده دانسته است، اگر مقدمه جهاني شدن اسلام و دريافت كلى حقوق انسان و فلاح خلقها و نجات بشريت از چنگال ديوان و ددان عصر جديد و دوران معصيت تاريخ و افسار گسيختگى معاصر باشد، بزرگترين خدمت به انسانيت و ابعاد متعالي زندگي و عصمت مهتوك تاريخ است، و بزرگترين وظيفه اى است كه هر مسلمانى مى تواند آن را بشناسد. شايد برخى از علما و مصلحين شيعه با اين آرزو، به مجاهدات طاقت سوز و جانگاه خويش برخاسته اند.
و اگر مساله شناساندن اسلام مطرح باشد، آيا مى توانيم تحت اين عنوان، يعنى شناساندن جوهر اسلام و قرآن و اصول تربيتى محمد(ص)، نظامهاى خلافت را ملاك قرار دهيم، آيا ميتوانيم با نظامهاى خلافت اموى و عباسى و آن عده از متكلمان و فقهايى كه به خاطر منافع اين نظامها ـ نه منافع توده و واقعيت مسائل قرآنى ـ علم كلام را تاليف و مسائل فقه را تدوين كردند (1) اسلام را معرفى كنيم و آن را در آيينه گفتار و رفتار اينان بشناسانيم؟ آيا مىتوانيم، مثلا مانند كشيش عنود، پدر لامنس ـ دشمن شناخته شده حق و شرق و اسلام (2) ـ در مقام معرفى تربيت شدگان اسلام، معاويه و يزيد و حجاج بن يوسف ثقفى را نام ببريد؟ آيا مىتوانيم با واقعه بسر بن ارطاة (مامور معاويه) در يمن، و واقعه مسلم بن عقبه (واقعه حره) در مدينه، و صدها جنايت ديگر، امثال اينها، اسلام را معرفي كنيم؟ آيا مىتوانيم كارهاى كسانى چون وليد بن يزيد مروانى اموى و متوكل عباسى (اكفر بنى عباس) را كارهايى صادر شده از خليفه رسول اللّه بدانيم؟ آيا اين حكومتها، حكومتهايى اسلامى بوده است؟ و آن حاكمان نمايندگان يك زمامدار اسلامى بودهاند؟ و آيا؟...و آيا؟...
و آيا هيچ انسان مطلع از تاريخ و وقايع اسلام، و از حكمت و فقه قرآن، مىتوان بگويد كه منهاى سيره عملى على و آل على و معارف ايشان مىتوان به معرفى حقيقت اسلام پرداخت؟
فشرده سخن در اين بخش اينكه، پس از توجه به اهميت بحث درباره غدير و معرفى فلسفه سياسى اسلام، و راز گستردن اين مباحث از اين ديدگاه، به چهار مساله بايد سخت توجه داشته باشيم:
1ـ وضع امروزين جهان اسلام.
2ـ بيدارى در برابر تفرقه افكنى.
3ـ رعايت عواطف خلقهاى مسلمان.
4ـ شناساندن جوهر اسلام.
پس ما، هم نيازمند رعايت وضع امروزين جهان اسلاميم، هم نيازمند بيدارى جدى در برابر تفرقه افكنى و تجزيه آفرينى، هم نيازمند رعايت عواطف مسلمانان، و هم نيازمند شناساندن جوهر اسلام و واقعيت حكومت قرآنى و رهبرى معصوم.
و اين كارى است كه دانشمندان مجاهد بسيارى، در طول تاريخ ـ از سر ايمان به خدا و انسان، و اخلاص در معنويت و استقامت در حماسه ـ براى انجام آن به پا خاسته اند. و ـ چنانكه پيشتر ياد كرديم ـ فيلسوف شيعى، ابونصر فارابى، نيز فلسفه سياسي اسلام را با همين بحث شكل داده است. و فيلسوف بزرگ ديگر، ابن سينا، به همين علت، در كتاب شفا (فصل امامت و خلافت)، فلسفه (نص) (غدير) را مطرر كرده است. و فيلسوف و رياضيدان بزرگ، ابوريحان بيرونى، واقعه غدير را (در الآثار الباقيه) ثبت كرده است. و فيلسوف و رياضيدان بزرگ ديگر، خواجه نصيرالدين طوسي، مبحث پنجم كتاب «تجريد العقائد» را، اثبات خلافت بلافصل حضرت على (ع) نوشته است. و در همين راه و همين ارجمندى و عزت و جهاد و حماسه است كتابهاى ارجمند و بيدارگر معلم امت و پيشواى بزرگ علمى بغداد، در آغاز سده پنجم هجرى، و متكلم سترگ، محمد بن محمد بن نعمان، معروف به شيخ مفيد، و كارهاى عظيم شيخ صدوق و ثقة الاسلام كلينى و سيد مرتضى علم الهدى و شيخ الطايفه محمد بن حسن طوسى و همين گونه... تا علامه و مصلر مجاهد حضرت ميرحامد حسين هندى مولف كتاب عظيم (عبقات الانوار) و علامه و مصلر مجاهد حضرت سيد عبداالحسين شرف الدين عاملى، صاحب (المراجعات) و (النص و الاجتهاد) و (الفصول المهمة فى تاليف الامة) و...
و در اين عصر، نمونه كامل چنين خدمتى به عالم علم و اسلام و چنين بزرگداشت و دفاعى از حق و انسان و تاريخ و طبيعت و لحظه ها و زمان و عمق و عصمت و حماسه و عصيان اجتماعى، الغدير است. و اگر گفته اند:
الغدير يوحد الصفوف فى الملاء الاسلامى
ـ كتاب الغدير صفهاى مسلمانان جهان را يكى مى كند،
براي اين است. و اگر دهها دانشمند روشنگر از برادران اهل قبله، به سوى نويسنده «الغدير» دست موافقت و هماهنگى دراز كردند و براى او تقدير نامه ها نوشتند و در كشورها و سرزمينهاى خود ـ در مجلات و روزنامه ها و كلاس هاى درس و محافل دانشگاهى و منابر عمومي و مساجد جامع ـ به شناساندن كتاب او و ارج كار او پرداختند، و به اين نيز اكتفا نكردند بلكه در ستايشش قصايدى بلند سرودند، و تا توجه يافتند كه استادى يا محققى كتاب را نديده است در دسترسش قرار دادند (چنانكه شخصيت علمى و ادبى معروف مصر، محمد عبدالغنى حسن، الغدير را براي استاد عباس محمود العقاد مىفرستد، و عقاد مقالهاى مبسوط درباره الغدير مىنگارد)، همه و همه، براى همين است. و ما هم كه ـ با چگونگى امكانات محدود خويش و عمق نگرانى و لمس عظمت فاجعه ـ بزرگداشت او و معرفى موضعى و هر چه عميق تر كتابش را، گه گاه، از دست نهشته ايم، براى همين است.
------------------------------------------------------------
پاورقی:
1ـ «النظم الاسلامية»، ج 1/72 به بعد ـ تاليف محقق سني، دكتر عبدالعزيز الدوري. چاپ بغداد، مطبعه نجيب (1950).
2ـ (الامام على صوت العدالة الانسانية)، ج 5/1232 ـ تاليف نويسنده و اديب مسيحى، جرج سجعان جرداق لبنانى.
|