|
حديث بی
قراری ماهان
از: احمد شاملو
سرود ششم
شگفتا
که نبوديم.
عشق ما
در ما
حضورمان داد.
پيونديم اکنون
آشنا
چون خنده با لب و اشک با چشم،
واقعه ی نخستين دم ماضی.
غريويم و غوغا
اکنون،
نه کلامی به مثابه ی مصداقی
که صوتی به نشانه ی رازی.
هزار معبد به يکی شهر...
بشنو:
گو يکی باشد معبد به همه دهر
تا من آن جا برم نماز
که تو باشی.
چندان دخيل مبند که بخشکانی ام از شرم
ناتوانی ی خويش:
درخت معجزه نيستم
تنها
يکی درخت ام
نوجی
در آبکندی،
و جز اين ام هنری نيست
که آشيان تو باشم،
تخت ات و
تابوت ات.
يادگاريم و خاطره اکنون.ــ
دو پرنده
يادمان پروازی.
و گلويی خاموش
يادمان آوازی.
۱۳۷۲/۱/۹
***
زنان و مردان سوزان
هنوز
دردناک ترين ترانه هاشان را نخوانده اند.
سکوت سرشار است.
سکوت
از انتظار
چه سرشار است!
۱۳۶۷/۳/۱۸
***
اين صدا
ديگر
آواز آن پرنده ی آتشين نيز نيست
که خود از نخست اش باورنمی داشتم ــ
آهن
اکنون
نشتر نفرتی شده است
که درد حقارت اش را
در گلوگاه تو می کاود.
اين ژيغ ژيغ سينه در
ديگر
آواز آن غلتک بی افسار نيز نيست
که خود از نخست اش باورنمی داشتم ــ
غلتک کج پيچ
اکنون
درهم شکننده ی برده گانی شده است
که روزی
با چشمان بربسته
به حرکت
نيروی اش داده اند.
۱۳۵۸
|