|
ابراهيم در
آتش (۱۳۵۲)
از: احمد شاملو
شبانه
اگر که بيهده زيباست شب
برای چه زيباست
شب
برای که زيباست؟ــ
شب و
رود بی انحنای ستاره گان
که سرد می گذرد.
و سوگ واران درازگيسو
بر دو جانب رود
يادآورد کدام خاطره را
با قصيده ی نفس گير غوکان
تعزيتی می کنند
به هنگامی که هر سپيده
به صدای هم آواز دوازده گلوله
سوراخ
می شود؟
اگر که بيهده زيباست شب
برای که زيباست شب
برای چه زيباست؟
***
شبانه
مردی چنگ در آسمان افکند،
هنگامی که خون اش فرياد و
دهان اش بسته بود.
خنجی خونين
بر چهره ی ناباور آبی!ــ
عاشقان
چنين اند.
کنار شب
خيمه برافراز،
اما چون ماه برآيد
شمشير
از نيام
برآر
و در کنارت
بگذار.
***
شبانه
مرا
تو
بی سببی
نيستی.
به راستی
صلت کدام قصيده ای
ای غزل؟
ستاره باران جواب کدام سلامی
به آفتاب
از دريچه ی تاريک؟
کلام از نگاه تو شکل می بندد.
خوشا نظر بازيا که تو آغازمی کنی!
پس پشت مردمکان ات
فرياد کدام زندانی ست
که آزادی را
به لبان برآماسيده
گل سرخی پرتاب می کند؟ــ
ورنه
اين ستاره بازی
حاشا
چيزی بدهکار آفتاب نيست.
نگاه از صدای تو ايمن می شود.
چه مومنانه نام مرا آوازمی کنی!
و دل ات
کبوتر آشتی ست،
درخون تپيده
به بام تلخ.
بااين همه
چه بالا
چه بلند
پروازمی کنی!
***
تعويذ
به چرک می نشيند
خنده
به نوار زخم بندی اش ار
ببندی.
رهای اش کن
رهای اش کن
اگر چند
قيلوله ی ديو
آشفته می شود.
چمن است اين
چمن است
با لکه های آتش خون گل
بگو چمن است اين، تيماج سبز ميرغضب نيست
حتا اگر
ديری است
تا بهار
بر اين مسلخ
برنگذشته باشد.
تا خنده ی مجروح ات به چرک اندر ننشيند
رهای اش کن
چون ما
رهای اش کن!
***
سرود ابراهيم در آتش
اعدام مهدی ی رضايی در ميدان تير چيتگر
در آوار خونين گرگ وميش
ديگرگونه مردی آنک،
که خاک را سبز می خواست
و عشق را شايسته ی زيباترين زنان ــ
که اين اش
به نظر
هديتی نه چنان کم بها بود
که خاک و سنگ را بشايد.
چه مردی! چه مردی!
که می گفت
قلب را شايسته تر آن
که با هفت شمشير عشق
درخون نشيند
و گلو را بايسته تر آن
که زيباترين نام ها را
بگويد.
و شيرآهن کوه مردی ازاين گونه عاشق
ميدان خونين سرنوشت
به پاشنه ی آشيل
درنوشت.ــ
رويينه تنی
که راز مرگ اش
اندوه عشق و
غم تنهايی بود.
«ــ آه، اسفنديار مغموم!
تو را آن به که چشم
فروپوشيده باشی!»
«ــ آيا نه
يکی نه
بسنده بود
که سرنوشت مرا بسازد؟
من
تنها فرياد زدم
نه!
من از
فرورفتن
تن زدم.
صدايی بودم من
ــ شکلی ميان اشکال ــ،
و معنايی يافتم.
من بودم
و شدم،
نه زان گونه که غنچه يی
گلی
يا ريشه يی
که جوانه يی
يا يکی دانه
که جنگلی ــ
راست بدان گونه
که عامی مردی
شهيدی
تا آسمان بر او نمازبرد.
من بی نوا بنده گکی سربه راه
نبودم
و راه بهشت مينوی من
بزرو طوع و خاک ساری
نبود:
مرا ديگرگونه خدايی می بايست
شايسته ی آفرينه يی
که نواله ی ناگزير را
گردن
کج نمی کند.
و خدايی
ديگرگونه
آفريدم».
دريغا شيرآهن کوه مردا
که تو بودی،
و کوه وار
پيش از آن که به خاک افتی
نستوه و استوار
مرده بودی.
اما نه خدا و نه شيطان ــ
سرنوشت تو را
بتی رقم زد
که ديگران
می پرستيدند.
بتی که
ديگران اش
می پرستيدند.
***
ترانه ی تاريک
بر زمينه ی سربی ی صبح
سوار
خاموش ايستاده است
و يال بلند اسب اش در باد
پريشان می شود.
خدايا خدايا
سواران نبايد ايستاده باشند
هنگامی که
حادثه اخطارمی شود.
کنار پرچين سوخته
دختر
خاموش ايستاده است
و دامن نازک اش در باد
تکان می خورد.
خدايا خدايا
دختران نبايد خاموش بمانند
هنگامی که مردان
نوميد و خسته
پير می شوند.
***
بر سرمای درون
همه
لرزش دست و دل ام
از آن بود
که عشق
پناهی گردد،
پروازی نه
گريزگاهی گردد.
آی عشق آی عشق
چهره ی آبی ات پيدا نيست.
و خنکای مرهمی
بر شعله ی زخمی
نه شور شعله
بر سرمای درون.
آی عشق آی عشق
چهره ی سرخ ات پيدا نيست.
غبار تيره ی تسکينی
بر حضور وهن
و دنج رهايی
بر گريز حضور،
سياهی
بر آرامش آبی
و سبزه ی برگ چه
بر ارغوان
آی عشق آی عشق
رنگ آشنای ات
پيدا نيست.
***
از اين گونه مردن...
می خواهم خواب اقاقياها را بميرم.
خيال گونه
در نسيمی کوتاه
که به ترديد می گذرد
خواب اقاقياها را
بميرم.
می خواهم نفس سنگين اطلسی ها را پرواز
گيرم.
در باغچه های تابستان،
خيس و گرم
به نخستين ساعات عصر
نفس اطلسی ها را
پرواز گيرم.
حتا اگر
زنبق کبود کارد
بر سينه ام
گل دهدــ
می خواهم خواب اقاقياها را بميرم در
آخرين فرصت گل،
و عبور سنگين اطلسی ها باشم
بر تالار ارسی
به ساعت هفت عصر.
***
محاق
به گوهر مراد
به نوکردن ماه
بر بام شدم
با عقيق و سبزه و آينه.
داسی سرد بر آسمان گذشت
که پرواز کبوتر ممنوع است.
صنوبرها به نجوا چيزی گفتند
و گزمه گان به هياهو شمشير در پرنده گان
نهادند.
ماه
برنيامد.
***
درآميختن
مجال
بی رحمانه اندک بود و
واقعه
سخت
نامنتظر.
از بهار
حظ تماشايی نچشيديم،
که قفس
باغ را پژمرده می کند.
از آفتاب و نفس
چنان بريده خواهم شد
که لب از بوسه ی ناسيراب.
برهنه
بگو برهنه به خاک ام کنند
سراپا برهنه
بدان گونه که عشق را نمازمی بريم،ــ
که بی شايبه ی حجابی
با خاک
عاشقانه
درآميختن می خواهم.
|