دشنه در ديس (۱۳۵۶-۱۳۵۳)


از: احمد شاملو

فراقی 

چه بی تابانه می خواهم ات ای دوری ات آزمون تلخ زنده به گوری!
چه بی تابانه تو را طلب می کنم!
بر پشت سمندی 
گويی 
نوزين 
که قرارش نيست.

و فاصله
تجربه يی بيهوده است.

بوی پيرهن ات،
اين جا
و اکنون.ــ

کوه ها در فاصله سردند.

دست 
در کوچه و بستر 
حضور ماءنوس دست تو را می جويد،
و به راه انديشيدن
ياءس را 
رج می زند. 

بی نجوای انگشتان ات
فقط.ــ
و جهان از هر سلامی خالی است.

رم، فروردين ۱۳۵۴


***

شبانه 


شانه ات مجاب ام می کند
در بستری که عشق 
تشنه گی ست 

زلال شانه های ات
هم چنان ام عطش می دهد
در بستری که عشق 
مجاب اش کرده است. 

ارديبهشت ۱۳۵۴


***

هنوز در فکر آن کلاغ ام... 

هنوز
در فکر آن کلاغ ام در دره های يوش:

با قيچی ی سياه اش
بر زردی ی برشته ی گندم زار
با خش خشی مضاعف
از آسمان کاغذی ی مات 
قوسی بريد کج، 

و رو به کوه نزديک
با غار غار خشک گلوی اش 
چيزی گفت 
که کوه ها 
بی حوصله 
در زل آفتاب 
تا ديرگاهی آن را 
با حيرت 
در کله های سنگی شان
تکرارمی کردند.

گاهی سوآل می کنم از خود که 
يک کلاغ 
با آن حضور قاطع بی تخفيف
وقتی 
صلات ظهر 
با رنگ سوگوار مصرش
بر زردی ی برشته ی گندم زاری بال می کشد
تا از فراز چند سپيدار بگذرد،
با آن خروش و خشم 
چه دارد بگويد 
با کوه های پير
کاين عابدان خسته ی خواب آلود
در نيم روز تابستانی
تا ديرگاهی آن را با هم
تکرار کنند؟

شهريور ۱۳۵۴

***

سميرمی 

برای هوشنگ کشاورز

با سم ضربه ی رقصان اسب اش می گذرد
از کوچه ی سرپوشيده 
سواری، 
بر تسمه بند قرابين اش
برق هر سکه 
ستاره يی 
بالای خرمنی 
در شب بی نسيم
در شب ايلاتی ی عشقی.

چار سوار از تنگ دراومد 
چار تفنگ بردوش شون. 

دختر از مهتابی نظاره می کند
و از عبور سوار 
خاطره يی 
هم چون داغ خاموش زخمی.

چارتا ماديون پشت مسجد 
چار جنازه پشت شون. 

شهريور ۱۳۵۴

***

ترانه ی آبی 

برای ع. پاشايی

قيلوله ی ناگزير
در تاق تاقی ی حوض خانه،
تا سال ها بعد 
آبی را 
مفهومی از وطن دهد.

اميرزاده يی تنها 
با تکرار چشم های بادام تلخ اش 
در هزار آينه ی شش گوش کاشی. 

لالای نجواوار فواره يی خرد
که بر وقفه ی خوابالوده ی اطلسی ها 
می گذشت 
تا سال ها بعد
آبی را 
مفهومی 
ناگاه 
از وطن دهد. 

اميرزاده يی تنها 
با تکرار چشم های بادام تلخ اش 
در هزار آينه ی شش گوش کاشی. 

روز 
بر نوک پنجه می گذشت 
از نيزه های سوزان نقره 
به کج ترين سايه، 

تا سال ها بعد
تکرر آبی را 
عاشقانه 
مفهومی از وطن دهد 
تاق تاقی های قيلوله 
و نجوای خواب آلوده ی فواره يی مردد
بر سکوت اطلسی های تشنه،
و تکرار ناباور هزاران بادام تلخ
در هزار آينه ی شش گوش کاشی
سال ها بعد
سال ها بعد 
به نيم روزی گرم 
ناگاه 
خاطره ی دوردست حوض خانه.

آه اميرزاده ی کاشی ها 
با اشک های آبی ات! 

آذر ۱۳۵۵

***

از منظر 

به نيلوفر پاشايی، از عموی خسته اش

در دل مه 
لنگان 
زارعی شکسته می گذرد 
پا در پای سگی
گامی گاه در پس و 
گاه گامی در پيش. 

وضوح و مه 
در مرز ويرانی 
در جدال اند، 
با تو در اين لکه ی قانع آفتاب اما
مرا 
پروای زمان نيست. 

خسته
با کول باری از ياد اما،
بی گوشه ی بامی بر سر 
ديگربار. 
اما اکنون بر چارراه زمان ايستاده ايم
و آنجا که بادها را انديشه ی فريبی در سر نيست
به راهی که هر خروس بادنمات اشارت می دهد

باورکن!

کوچه ی ما تنگ نيست
شادمانه باش!
و شاهراه ما 
از منظر تمامی ی آزادی ها می گذرد! 

رم، دی ۱۳۵۵

***

باران 

تارهای بی کوک و
کمان باد ولنگار
باران را 
گو بی آهنگ ببار! 

غبارآلوده، از جهان
تصويری باژگونه در آبگينه ی بی قرار 
باران را 
گو بی مقصود ببار! 

لب خند بی صدای صدهزار حباب
در فرار 
باران را 
گو به ريش خند ببار! 

چون تارها کشيده و کمان کش باد آزموده تر شود
و نجوای بی کوک به ملال انجامد،
باران را رها کن و
خاک را بگذار 
تا با همه گلوی اش 
سبز بخواند 
باران را اکنون 
گو بازی گوشانه ببار! 

رم، ۲۶ دی ۱۳۵۵