|
باغ آينه
از: احمد
شاملو
در دوردست...
در دوردست، آتشی اما نه
دودناک
در ساحل شکفته ی دريای سرد شب
پرشعله می فروزد.
آيا چه اتفاق؟
کاخی است سربلند که می سوزد؟
يا خرمنی ــ که مانده ز کينه
در آتش نفاق ــ؟
هيچ اتفاق نيست!
در دوردست، آتشی اما نه دودناک
در ساحل شکفته ی شب شعله می زند،
وين جا، کنار ما، شب هول است
در کار خويش گرم
وز قصه باخبر.
او را لجاجتی است که، با هر چه پيش دست،
روی سياه را
سازد سياه تر.
آری! در اين کنار
هيچ اتفاق نيست:
در دور دست آتشی اما نه دودناک،
***
بر سنگ فرش
ياران ناشناخته ام
چون اختران سوخته
چندان به خاک تيره فروريختند سرد
که گفتی
ديگر
زمين
هميشه
شبی بی ستاره ماند.
آن گاه
من
که بودم
جغد سکوت لانه ی تاريک درد خويش،
چنگ ز هم گسيخته زه را
يک سو نهادم
فانوس برگرفته به معبر درآمدم
گشتم ميان کوچه ی مردم
اين بانگ با لب ام شررافشان:
«ــ آهای!
از پشت شيشه ها به خيابان نظر کنيد!
خون را به سنگ فرش ببينيد!...
اين خون صبح گاه است گويی به سنگ فرش
کاين گونه می تپد دل خورشيد
در قطره های آن...»
بادی شتاب ناک گذر کرد
بر خفته گان خاک،
افکند آشيانه ی متروک زاغ را
از شاخه ی برهنه ی انجير پير باغ...
«ــ خورشيد زنده است!
در اين شب سيا
[که سياهی ی روسيا تا قندرون کينه بخايد
از پای تا به سر همه جان اش شده دهن،]
آهنگ پرصلابت تپش قلب خورشيد را
من
روشن تر
پرخشم تر
پرضرب تر شنيده ام از پيش...
از پشت شيشه ها به خيابان نظر کنيد!
از پشت شيشه ها
به خيابان نظر کنيد!
از پشت شيشه ها به خيابان
نظر کنيد!
از پشت شيشه ها...
. . . . . . .
نوبرگ های خورشيد
بر پيچک کنار در باغ کهنه رست.
فانوس های شوخ ستاره
آويخت بر رواق گذرگاه آفتاب...
من بازگشتم از راه،
جان ام همه اميد
قلب ام همه تپش.
چنگ زهم گسيخته زه را
زه بستم
پای دريچه
بنشستم
وزنغمه يی
که خواندم پرشور
جام لبان سرد شهيدان کوچه را
با نوش خند فتح
شکستم:
«ــ آهای!
اين خون صبح گاه است گويی به سنگ فرش
کاين گونه می تپد دل خورشيد
در قطره های آن...
از پشت شيشه ها به خيابان نظر کنيد
خون را به سنگ فرش ببينيد!
خون را به سنگ فرش
ببينيد!
خون را
به سنگ فرش...»
زندان موقت شهربانی، ۱۳۳۶
***
کيفر
در اين جا چار زندان است
به هر زندان دوچندان نقب، در هر نقب
چندين حجره، در هر حجره چندين مرد در
زنجير...
از اين زنجيريان، يک تن، زن اش را در تب
تاريک بهتانی به ضرب دشنه يی کشته است.
از اين مردان، يکی، در ظهر تابستان
سوزان، نان فرزندان خود را، بر سر برزن،
به خون نان فروش سخت دندان گرد آغشته است.
از اينان، چند کس در خلوت يک روز باران
ريز بر راه رباخواری نشسته اند
کسانی در سکوت کوچه از ديوار کوتاهی به
روی بام جسته اند
کسانی نيم شب، در گورهای تازه، دندان
طلای مرده گان را می شکسته اند.
من اما هيچ کس را در شبی تاريک و توفانی
نکشته ام
من اما راه بر مرد رباخواری نبسته ام
من اما نيمه های شب ز بامی بر سر بامی
نجسته ام.
در اين جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب
چندين حجره، در هر حجره چندين مرد در
زنجير...
در اين زنجيريان هستند مردانی که مردار
زنان را دوست می دارند.
در اين زنجيريان هستند مردانی که در
رويای شان هر شب زنی در وحشت مرگ از جگر
برمی کشد فرياد.
من اما، در زنان چيزی نمی يابم ــ گر آن
همزاد را روزی نيابم ناگهان، خاموش ــ
من اما، در دل کهسار روياهای خود، جز
انعکاس سرد آهنگ صبور اين علف های
بيابانی که می رويند و می پوسند و می
خشکند و می ريزند، با چيزی ندارم گوش.
مرا گر خود نبود اين بند، شايد بامدادی،
هم چو يادی دور و لغزان، می گذشتم از
تراز خاک سرد پست...
جرم اين است!
جرم اين است!
زندان موقت شهربانی، ۱۳۳۶
***
ماهی
من فکرمی کنم
هرگز نبوده قلب من
اين گونه
گرم و سرخ:
احساس می کنم
در بدترين دقايق اين شام مرگ زای
چندين هزار چشمه ی خورشيد
در دل ام
می جوشد از يقين؛
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه ی اين شوره زار ياءس
چندين هزار جنگل شاداب
ناگهان
می رويد از زمين.
آه ای يقين گم شده، ای ماهی ی گريز
در برکه های آينه لغزيده تو به تو!
من آب گير صافی ام، اينک! به سحر عشق،
از برکه های آينه راهی به من بجو!
من فکرمی کنم
هرگز نبوده
دست من
اين سان بزرگ و شاد:
احساس می کنم
در چشم من
به آبشر اشک سرخ گون
خورشيد بی غروب سرودی کشد نفس،
احساس می کنم
در هر رگ ام
به هر تپش قلب من
کنون
بيدارباش قافله يی می زند جرس.
آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سينه اش دو ماهی و در دست اش آينه
گيسوی خيس او خزه بو، چون خزه به هم.
من بانگ برکشيدم از آستان ياءس:
«ــ آه ای يقين يافته، بازت نمی نهم!»
***
پل الله وردی خان
به فروز و يحيی هدی
و به ياد عزيزی که چه تلخ پای مردی کرد
بادها، ابر عبيرآميز را
ابر، باران های حاصل خيز را...
اژدهايی خفته را ماند،
به روی رود پيچان
پل:
پای ها در آب و سر بر ساحلی هشته
هشته دم بر ساحل ديگرــ
نه ش به سر انديشه يی از خشک سالی هاست
نه ش به دل انديشه از طغيان
نه ش سروری با نسيمی خرد
نه ش غروری با تب توفان
نه ش اميدی می پزد در سر
نه ش ملالی می خلد در جان
بند بند استخوان اش داستان از بی خيالی
هاست...
بادها، ابر عبيرآميز را
ابر، باران های حاصل خيز را...
معبر خورشيد و باران
بی خيالی هيچ اش از باران و از خورشيد
بر جای
ايستاده
پل!
معبر بسيار موکب های پرفانوس و پرجنجال
شادی های عالم گير
معبر بسيار موکب های انده گين نالش ريز
سردر زير
خشت خشت هيکل اش از نامداری های بی نامان
فرو پوشيده
بر جای
ايستاده
پل!
بادها، ابر عبيرآميز را
ابر، باران های حاصل خيز را...
گاو مجروحی به زير بار
روستايی مردی از دنبال
تنگ نای گرده ی پل را به سوی ساحل خاموش
می پيمايد
اندر مه که گويی در اجاق دودناک شام می
سوزد.
هم در اين هنگام
از فراز جان پناه بی خيال سرد
مردی در خيال آرام
بر غوغای رود تند پيچان
چشم
می دوزد.
***
طرح
برای پروين دولت آبادی
شب
با گلوی خونين
خوانده ست
ديرگاه.
دريا
نشسته سرد.
يک شاخه
در سياهی ی جنگل
به سوی نور
فرياد می کشد
***
دو شبح
ريشه ها در خاک
ريشه ها در آب
ريشه ها در فرياد.
شب از ارواح سکوت سرشار است
و دست هايی که ارواح را می رانند
و دست هايی که ارواح را به دور
به دوردست
می تارانند.
ــ دو شبح در ظلمات
تا مرزهای خسته گی رقصيده اند.
ــ ما رقصيده ايم
ما تا مرزهای خسته گی رقصيده ايم.
ــ دو شبح در ظلمات
در رقصی جادويی، خسته گی ها را بازنمو ده
اند.
ــ ما رقصيده ايم
ما خسته گی ها را بازنموده ايم.
شب از ارواح سکوت
سرشار است
ريشه ها از فرياد و
رقص ها
از خسته گی.
(دومين شعر از مرثيه برای مرده گان ديگر)
***
باران
آن گاه بانوی پرغرور عشق
خود را ديدم
در آستانه ی پر نيلوفر،
که به آسمان بارانی می انديشيد
و آن گاه بانوی پرغرور عشق خود را ديدم
در آستانه ی پر نيلوفر باران،
که پيرهن اش دست خوش بادی شوخ بود.
و آن گاه بانوی پرغرور باران
در آستانه ی نيلوفرها،
که از سفر دشوار آسمان بازمی آمد.
***
نيم شب
پنجه ی سرد باد در انديشه
ی گزندی نيست
من اما هراسان ام.
گويی بانوی سيه جامه
فاجعه را
پيشاپيش
بر بام خانه می گريد.
و پنجه ی بی خيال باد، در اين انبان خالی
در جست وجوی چيزی است.
***
شبانه
عشق
خاطره يی ست به انتظار حدوث و تجدد
نشسته،
چرا که آنان اکنون هر دو خفته اند:
در اين سوی بستر
مردی و
زنی
در آن سوی.
تندبادی بر درگاه و
تندباری بر بام.
مردی و زنی خفته.
و در انتظار تکرار و حدوث
عشقی
خسته.
***
لوح گور
نه در رفتن حرکت بود
نه در ماندن سکونی.
شاخه ها را از ريشه جدايی نبود
و باد سخن چين
با برگ ها رازی چنان نگفت
که بشايد.
دوشيزه ی عشق من مادری بيگانه است
و ستاره ی پرشتاب
در گذرگاهی ماءيوس
بر مداری جاودانه می گردد.
***
بر خاک جدی ايستادم...
بر خاک جدی ايستادم
و خاک، به سان يقينی
استوار بود.
به ستاره شک کردم
و ستاره در اشک شک من درخشيد.
و آن گاه به خورشيد شک کردم که ستاره گان
را
هم چون کنيزکان سپيدرويی
در حرم خانه ی پرجلال اش نهان می کرد.
ديوارها زندان را محدود می کند
ديوارها زندان را
محدودتر نمی کند.
ميان دو زندان
درگاه خانه ی تو آستانه ی آزادی است
ليکن در آستانه
تو را
به قبول يکی از آن دو
از خود اختياری نيست!
***
کوچه
به دکتر مجيد حائری
دهليزی لاينقطع
در ميان دو ديوار،
و خلوتی
که به سنگينی
چون پيری عصاکش
از دهليز سکوت
می گذرد.
و آن گاه
آفتاب
و سايه يی منکسر،
نگران و
منکسر.
خانه ها
خانه خانه ها.
مردمی،
و فريادی از فراز:
ــ شهر شطرنجی!
شهر شطرنجی!
دو ديوار
و دهليز سکوت.
و آن گاه
سايه يی که از زوال آفتاب دم می زند.
مردمی،
و فريادی از اعماق:
ــ مهره نيستيم!
ما مهره نيستيم!
|