|
http://www.neda.net/baharestan/78-01/02.html#continued
بچه مردم
اثر: جلال آل احمد
تهيه و تنظيم: محمد منصور هاشمى
جلال آل احمد، قصه نويس، روشنفكر و نظريه پرداز سياسى-اجتماعى معروف ايران.
در دهه چهل سال 1302 در محله پاچنار تهران به دنيا آمد. پدرش روحانى و خانواده اش مذهبى و سنتى بود. دوره
دبستان و دبيرستان را در تهران گذراند و در همين ايام به كارهايى از قبيل ساعت سازى و سيم كشى و چرم فروشى
پرداخت.
در 1322 (ه.ش) دوره دبيرستان را به پايان رساند و به نجف رفت. پس از بازگشت در گروه ادبيات دانشسراى
عالى مشغول تحصيل شد. در اين دوره او به همراه چند تن از دوستانش انجمنى را به نام "انجمن اصلاح" ايجاد
كرد كه در آن به فعاليت هاى فرهنگى و آموزشى مى پرداختند. اولين اثر آل احمد ترجمه رساله عربى از محسن
امين، با عنوان عزاداری هاى نامشروع بود كه همين انجمن آن را منتشر كرد.
در سال 1323، آل احمد كه اعتقادات دينى خود را از دست داده بود به حزب توده پيوست و به فعاليت مطبوعاتى
پرداخت و حتى مدتى مدير مجله "مردم" شد. در سال 1326 به عضويت كميته ايالتى تهران حزب توده درآمد و
در دى ماه همان سال در اعتراض به عدم استقلال حزب با گروهى به رهبرى "خليل ملكى" از حزب انشعاب كرد.
گروه انشعابى حزب سوسياليست توده ايران را ايجاد كرد و به فعاليت پرداختند
ولى آل احمد چندى بعد از فعاليت در اين حزب نيز دست كشيد. وى در سال 1328 با سيمين دانشور ازدواج كرد.
در جريان ملى شدن صنعت نفت آل احمد دوباره به فعاليت سياسى روى آورد و در 1329 در تاسيس حزب
زحمتكشان ايران به رهبرى مظفر بقايى و خليل ملكى شركت نمود و روزنامه شاهد ارگان اين حزب را منتشر
ساخت. در 1331 نيز با رهبرى خليل ملكى سازمان نيروى سوم را تاسيس كرده و مجله علم و زندگى، ارگان اين
سازمان را منتشر ساخت.
در 1332 از نيروى سوم هم جدا شد هر چند هميشه دوستيش را با خليل ملكى حفظ نمود. در 1341، او سرپرست
نشريه كيهان ماه شد كه بيشتر دو شماره منتشر نشد. در همين سال او كه سابقه اى در تدريس و معلمى و دستى در
قلم داشت از سوى وزارت فرهنگ براى مطالعه در زمينه نشر كتاب درسى به اروپا سفر كرد. در 1343 به حج
و سپس به جهت حفظ آثارى در زمينه مردم شناسى و سابقه كار در موسسه تحقيقات اجتماعى براى شركت در كنگره
بين المللى مردم شناسى به شوروى رفت. پس از آن نيز براى شركت در سمينار ادبى - سياسى به دانشگاه هاروارد
آمريكا سفر كرد. در سال 1347 آل احمد كوشيد تا با همكارى بعضى از دوستانش به تاسيس كانونى براى مبارزه
با سانسور و دفاع از حقوق مولفين بپردازد كه بالاخره به تشكيل "كانون نويسندگان ايران" انجاميد. وى در سال 1348
در اسالم گيلان در گذشت.
چنانكه از زندگينامه آل احمد بر مى آيد نقش وى به عنوان روشنفكر در جريان هاى معاصر ايران حائز كمال اهميت
است و احتياج به تحليلى جدى دارد. ما در اينجا تنها به كارنامه قلمى وى مى پردازيم. در يك تقسيم بندى كلى آثار آل
احمد را مى توان چهار دسته كرد:
الف- ترجمه ها
ب- تك نگاريها و سفرنامه ها
ج- مقالات فكرى فرهنگى
د- داستان ها
الف- در حوزه ترجمه، آل احمد شمارى از مهم ترين آثار جديد غرب را به فارسى ترجمه كرده است و از اين جهت
سهم عمده اى در شناخته شدن چهره هايى چون كامو و سارتر و يونسكو و ژيد در ايران دارد. ترجمه هاى آل احمد
ترجمه هايى قابل قبول است اما ضعف هايى نيز دارد كه يكى از عمده ترين آنها نثر آنهاست. در همه ترجمه هاى
آل احمد، نثر خود او حضور دارد و نه سبك نويسنده يا لحن شخصيت ها. با وجود اين كارنامه آل احمد در حوزه
ترجمه، كارنامه اى ارزشمند و پربار است:
- عزاداريهاى نامشروع/ محسن امين/ 1322
- قمارباز/داستايوفسكى/1327
- بيگانه/آلبر كامو/ (با اصغر خبره زاده) 1328
- سوء تفاهم/آلبر كامو / 1329
- دست هاى آلوده/ژان پل سارتر/1331
- بازگشت از شوروى و تنقيح آن/آندره ژيد/ 1333
- مائده هاى زمينى/آندره ژيد/ (با پرويز داريوش)1334
- كرگدن/اوژن يونسكو/ 1345
- عبور از خط/ارنست يونگر/ (با محمود هومن) 1346
- تشنگى و گشنگى/اوژن يونسكو/ (با منوچهر هزارخانى) 1351
ب- آل احمد نويسنده اى پر كار بود كه همواره قلم و كاغذى به همراه داشته و مى نوشته است به همين جهت اثار
فراوانى در حوزه هاى مختلف خلق كرده و يادداشت هاى زيادى از شعرهاى خود باقى گذاشته كه در آن ميان تك
نگاريهاى مردم شناسانه وى مانند اورازان و تات نشين هاى بلوك زهرا و جزيره خارك بهترين كارهاى او هستند
و هر چند از نظر روشمندى علمى خالى از اشكال نيستند اما براى مطالعات مردم شناسانه و تحقيقات اجتماعى
ارزشمندند:
- اورازان/1333
- تات نشين هاى بلوك زهرا/1337
- خسى در ميقات/1345
- در يتيم خليج فارس، جزيره خارك/1349
- سفر به ولايت عزرائيل/1363
- سفر روس/1369
ج- آل احمد، مقالات موثر و جريان سازى در حوزه انديشه و مباحث روشنفكرانه طرح كرده كه مهمترين آنها
غربزدگى است وى اصل اين بحث را از احمد فرديد اخذ كرده و به آن رنگ و بويى اجتماعى داده بود و كوشيده
بود تا با مخالفت با غرب، ملل شرق را به هويت اصلى خود بازگرداند.
احمد فرديد از متفكران نامدار ايران پيش از انقلاب بود كه در عرصه فلسفه به فعاليت و تدريس مى پرداخت و
بر طيف وسيعى از روشنفكران ايرانى تاثير نهاد. انديشه فرديد تلفيقى از انديشه هيدگر و ابن عربى بود و از
نخستين كسانى بود كه تحت تاثير هيدگر به نقد روزگار مدرن و بنيان هاى تمدن غرب پرداخت. اين مخالفت
اصولى با غرب به طبع كه از روشنفكرى ايران خسته و از ايسم هاى غربى بريده بود خوش آمد و سبب پيدايش
غرب زدگی شد.
هر چند آل احمد به قول خود اين كتاب را براى اين نوشته بود كه خود حضرت احمد فرديد به حرف آيد، چنين
نشد و فرديد تنها به طور شفاهى گفت كه آل احمد انديشه فلسفى او را تنها در حد ژورناليسم و حرف هاى
روزنامه اى مطرح كرده است. در اين نوشته هاى او بازگشتى به هويت اسلامى و سنتى به چشم مى خورد.
هر چند نوشته هاى آل احمد در اين حوزه ها چندان عميق و عالمانه طرح نشده اند و بيشتر نوشته هايى احساسى
هستند اما در روزگار خود تاثير فوق العاده اى بر نسل جوان داشته اند:
- غرب زدگى/1341
- در خدمت و خيانت روشنفكران/1357
مهمترين كارهاى در اين حوزه هستند. البته آل احمد مقالات ديگرى نيز از قبيل نقد ادبى و غيره دارد كه آنها نيز
به صورت كتاب به چاپ رسيده اند:
- هفت مقاله/1333
- سه مقاله ديگر/1341
- كارنامه سه ساله/1341
د- مهمترين حوزه فعاليت قلمى آل احمد، قصه هاى وى است. او در اين زمينه از پيشكسوتان قصه نويسى ايران
محسوب مى شود. آل احمد در قالب قصه آثار مختلفى به سبك هاى مختلف ايجاد كرده است. از آثار رئاليستى
مانند مدير مدرسه گرفته تا آثارى تمثيلى مثل سرگذشت كندوها. مدتى نيز تلاشى براى نوشتن قصه اى ايرانى
نمود كه حاصلش "ن و القلم" است. شاخص ترين ويژگى آثار آل احمد نثر كوبنده و خاص اوست كه سبب به
وجود آمدن سبك خاصى در فارسى نويسى شده است و جذابيت قصه هايش بيش از هر چيز مربوط به همين
خصيصه است.
آل احمد درازنفسى لازم براى نوشتن رمان را نداشته و لذا بهترين آثارش قصه هاى كوتاهى چون بچه مردم،
گلدسته ها و فلك، شوهر آمريكايى و قصه نسبتا بلند مدير مدرسه است. كارنامه وى در قصه نويسى چنين است:
- ديد و بازديد/1324
- از رنجى كه مى بريم/1326
- سه تار/1327
- زن زيادى/1332
- سرگذشت كندوها/1337
- مدير مدرسه/1337
- نون و القلم/1340
- نفرين زمين/1346
- پنج داستان/1350
آثار آل احمد به زبان هاى مختلف ترجمه شده اند كه از آن جمله مى توان از اين ترجمه هاى انگليسى نام برد:
ترجمه از غرب زدگى
Awzadeh Plaged by the west / tr. paul sprachman
Ahmad & / tr. JohnGreen ( West struckness )
Gharbzadegi
ترجمه خسى در ميقات با عنوان
Lost in the Crowd / tr.John Green
و ترجمه نون و القلم
by the pen / tr. M. R. Ghanoonparvar
================================================
بچه مردم
خوب، من چه مى توانستم بكنم؟ شوهرم حاضر نبود مرا با بچه نگه دارد. بچه كه مال خودش نبود. مال
شوهر قبلى ام بود كه طلاقم داده بود و حاضر هم نشده بود بچه را بگيرد. اگر كس ديگرى جاى من بود
چه مى كرد؟ خوب، من هم مى بايست زندگى مى كردم. اگر اين شوهرم هم طلاقم مى داد چه مى كردم؟
ناچار بودم بچه را يك جورى سر به نيست كنم. يك زن چشم و گوش بسته، مثل من، غير از اين چيز
ديگرى به فكرش نمى رسيد. نه جائى را بلد بودم، نه راه و چاره اى مى دانستم. نه اينكه جائى را بلد بودم.
مى دانستم مى شود بچه را به شيرخوارگاه گذاشت يا به خراب شده ديگرى سپرد. ولى از كجا كه بچه مرا
قبول مى كردند؟ از كجا مى توانستم حتم داشته باشم كه معطلم نكنند و آبرويم را نبرند و هزار اسم روى
خودم و بچه ام نگذارند؟ از كجا؟ نمى خواستم به اين صورت ها تمام شود.
همان روز عصر هم وقتى كار را تمام كردم و به خانه برگشتم و آنچه را كه كرده بودم براى مادرم و ديگر
همسايه ها تعريف كردم، نمى دانم كدام يكيشان گفت: «خوب، زن، مى خواستى بچه ات را ببرى شيرخوارگاه
بسپرى. يا ببريش دارالايتام و... » نمى دانم ديگر كجاها را گفت. ولى همان وقت مادرم به او گفت كه:«خيال
مى كنى كه راش مى دادن؟ هه!» من با وجود اينكه خودم هم به فكر اين كار افتاده بودم، اما وقتى زن همسايه
مان اين را گفت، باز دلم هرى ريخت تو و به خودم گفتم:«خوب زن، تو هيچ رفتى كه رات ندن؟» و بعد به
مادرم گفتم:«كاشكى اين كار را كرده بودم». ولى من كه سررشته نداشتم. من كه اطمينان نداشتم راهم بدهند.
آن وقت هم كه ديگر دير شده بود. از حرف آن زن مثل اينكه يك دنيا غصه روى دلم ريخت. همه شيرين
زبانى هاى بچه ام يادم آمد. ديگر نتوانستم طاقت بياورم و جلو همه در و همسايه ها زارزار گريه كردم.
اما چقدر بد بود خودم شنيدم يكيشان زير لب گفت: «گريه هم مى كنه! خجالت نمى كشه...». باز هم مادرم
به دادم رسيد. خيلى دلداريم داد. خوب راست هم مى گفت، من كه اول جوانيم است چرا بايد براى يك بچه
اين قدر غصه بخورم؟ آن هم وقتى شوهرم مرا با بچه قبول نمى كند؟ حالا خيلى وقت دارم كه هى بنشينم
و سه تا و چهارتا بزايم! درست است كه بچه اولم بود و نمى بايد اين كار را مى كردم، ولى خوب، حالا كه
كار از كار گذشته است حالا كه ديگر فكر كردن ندارد. من خودم كه آزار نداشتم بلند شوم بروم و اين كار
را بكنم. شوهرم بود كه اصرار مى كرد. راست هم مى گفت، نمى خواست پس افتاده يك نره خر را سر
سفره اش ببيند. خود من هم وقتى كلاهم را قاضى مى كردم به او حق مى دادم. آيا خود من حاضر بودم
بچه هاى شوهرم را مثل بچه هاى خودم دوست داشته باشم؟ و آنها را سربار زندگى خودم ندانم؟ آنها
را سر سفره شوهرم زيادى ندانم؟ خوب، او هم همين طور. او هم حق داشت كه نتواند بچه مرا، بچه
مرا كه نه، بچه يك نره خر ديگر را - به قول خودش - سر سفره اش ببيند.
در همان دو روزى كه به خانه اش رفته بودم، همه اش صحبت از بچه بود. شب آخر خيلى صحبت
كرديم. يعنى نه اينكه من خيلى حرف زده باشم، او باز هم راجع بچه گفت و من گوش دادم. آخر سر
گفتم: «خوب، مى گى چه كنم؟». شوهرم چيزى نگفت. قدرى فكر كرد و بعد گفت: «من نمى دونم
چه بكنى. هرجور خودت مى دونى بكن. من نمى خام پس افتاده يه نره خر ديگرو سر سفره خودم
ببينم». راه و چاره اى هم جلو پايم نگذاشت. آن شب پهلوى من هم نيامد. مثلا با من قهر كرده بود!
شب سوم زندگى ما با هم بود. ولى با من قهر كرده بود. خودم مى دانستم كه مى خواهد مرا غضب
كند تا كار بچه را زودتر يكسره كنم. صبح كه از در خانه بيرون مى رفت گفت:«ظهر كه ميام ديگه
نبايس بچه رو ببينم ها!» و من تكليف خودم را از همان وقت مى دانستم. حالا هر چه فكر مى كنم
نمى توانم بفهمم چطور دلم راضى شد. ولى ديگر دست من نبود. چادر نمازم را به سرم انداختم،
دست بچه را گرفتم و پشت سر شوهرم از خانه بيرون رفتم.
بچه ام نزديك سه سالش بود. خودش قشنگ راه مى رفت. بديش اين بود كه سه سال عمر صرفش
كرده بودم. همه دردسرهاش تمام شده بود، همه شب بيدار ماندن هاش گذشته بود. و تازه اول راحتى
اش بود. ولى من ناچار بودم كارم را بكنم.تا دم ايستگاه ماشين پا به پايش رفتم. كفشش را هم پايش
كرده بودم. لباس خوب هايش را هم تنش كرده بودم. كت و شلوار آبى كوچولو، همان اواخر، شوهر
قبلى ام برايش خريده بود. وقتى لباسش را تنش مى كردم، اين فكر هم بهم هى زد كه: زن، ديگه
چرا رخت نوهاشو تنش مى كنى؟ ولى دلم راضى نشد. مى خواستمش چه بكنم ؟ چشم شوهرم كور،
اگر باز هم بچه دار شدم، برود و برايش لباس بخرد! لباسش را تنش كردم. سرش را شانه زدم.
خيلى خوشگل شده بود. دستش را گرفته بودم و با دست ديگرم چادر نمازم را دور كمرم نگه داشته
بودم و آهسته آهسته قدم بر مى داشتم. ديگر لازم نبود هى فحش بدهم كه تندتر بيايد. آخرين دفعه اى
بود كه دستش را گرفته بودم و با خودم به كوچه مى بردم. دو سه جا خواست برايش قاقا بخرم.
گفتم: «اول سوار ماشين بشيم، بعد برات قاقا هم مى خرم». يادم است آن روز هم مثل روزهاى
ديگر هى از من سوال مى كرد. اسبى پايش توى چاله جوى آب رفته بود و مردم دورش جمع شده
بودند. خيلى اصرار كرد كه بلندش كنم تا ببيند چه خبر است. بلندش كردم. و اسب را كه دستش
خراش برداشته بود و خون آمده بود ديد. وقتى زمينش گذاشتم، گفت: «مادل، دسس اوخ سده
بودس!» گفتم:«آره جونم حرف مادرشو نشنيده، اوخ شده». تا دم ايستگاه ماشين آهسته آهسته
مى رفتم. هنوز اول وقت بود و ماشين ها شلوغ بود. و شايد نيم ساعت توى ايستگاه بودم تا
ماشين گيرم آمد. بچه ام هم ناراحتى مى كرد. داشتم خسته مى شدم. از بس سوال مى كرد،
حوصله ام را سر برده بود. دو سه بار گفت: «پس مادل چطور سدس؟ ماسين كه نيومدس.
پس بليم قاقا بخليم». و من باز هم برايش گفتم كه الان خواهد آمد. و گفتم وقتى ماشين سوار
شديم، قاقا هم برايش خواهم خريد. بالاخره سوارخط هفت شديم. تا ميدان شاه كه پياده شديم
بچه ام باز هم حرف مى زد و هى سوال مى كرد.
يادم است كه يك بار پرسيد: «مادل تجا ميليم؟» نمى دانم چرا يك مرتبه بى آنكه بفهمم، گفتم:
«مى ريم پيش بابا». بچه ام كمى به صورت من نگاه كرد. بعد پرسيد: «مادل، تدوم بابا؟»
من ديگر حوصله نداشتم. گفتم: «جونم، چقدر حرف مى زنى؟ اگه حرف بزنى برات قاقا نمى
خرم، ها!» حالا چقدر دلم مى سوزد. اين جور چيزها بيشتر دل آدم را مى سوزاند. چرا دل
بچه ام را در آن دم آخر اين طور شكستم؟
از خانه كه بيرون آمديم با خود عهد كرده بودم كه تا آخر كار عصبانى نشوم، بچه ام را نزنم،
فحشش ندهم و باهاش خوشرفتارى كنم. ولى چقدر حالا دلم مى سوزد! چرا اين طور ساكتش
كردم؟ بچهكم ديگر ساكت شد. و با شاگرد شوفر، كه برايش شكلك در مى آورد و حرف مى
زد، گرم اختلاط و خنده شده بود. اما من نه به او محل گذاشتم نه به بچه ام، كه هى رويش
را به من مى كرد. ميدان شاه نگه داشت. وقتى پياده مى شديم، بچه ام هنوز مى خنديد. ميدان
شلوغ بود و اتوبوس ها خيلى بودند، و من هنوز وحشت داشتم كه كارم را بكنم. مدتى قدم زدم.
شايد نيم ساعت شد. اتوبوس ها كمتر شدند. آمدم كنار ميدان ده شاهى از جيبم درآوردم و به
بچه ام دادم. بچه ام هاج و واج مانده بود و مرا نگاه مى كرد. هنوز پول گرفتن را بلد نشده بود.
نمى دانستم چطور حاليش كنم. آن طرف ميدان يك تخم كدوئى داد مى زد. با انگشتم نشان دادم.
گفتم: «بگير، برو قاقا بخر. ببينم بلدى خودت برى بخرى!» بچه ام نگاهى به پول كرد و بعد
رو به من گفت: «مادل تو هم بيا بليم». من گفتم: «نه، من اينجا وايسادم تو رو مى پام.
برو ببينم خودت بلدى بخرى؟» بچه ام باز هم به پول نگاه كرد. مثل اينكه دودل بود و نمى
دانست چطور بايد چيز خريد.
تا به حال همچه كارى يادش نداده بودم. بربر نگاهم مى كرد. عجب نگاه بود! مثل اينكه فقط
همان دقيقه دلم گرفت و حالم بد شد حالم خيلى بد شد. نزديك بود منصرف شوم. بعد كه بچه ام
رفت و من فرار كردم و تا حالا هم، حتى آن روز عصر كه جلوى در و همسايه ها از زور
غصه گريه كردم، هيچ اين طور دلم نگرفت و حالم بد نشد. نزديك بود طاقتم تمام شود. عجب
نگاهى بود! بچه ام سرگردان مانده بود و مثل اينكه هنوز مى خواست چيزى از من بپرسد.
نفهميدم چطور خود را نگه داشتم. يك بار ديگر تخمه كدوئى را نشانش دادم و گفتم: «برو جونم.
اين پول را بهش بده، بگو تخمه بده، همين. برو باريكلا!» بچهكم تخم كدوئى را نگاه كرد و بعد
مثل وقتى كه مى خواست بهانه بگيرد و گريه كند گفت: «مادل، من تخمه نمى خام. تيسميس
مى خام». ديگر داشتم بيچاره مى شدم. اگر بچه ام يك خرده ديگه معطل كرده بود اگر يك خرده
گريه كرده بود، حتما منصرف شده بودم. ولى بچه ام گريه نكرد. عصبانى شده بودم. حوصله
ام سر رفته بود. سرش داد زدم: «كيشميش هم داره. برو هرچى مى خواى بخر. برو ديگه!»
و از روى جوى كنار پياده رو بلندش كردم و روى آسفالت وسط خيابان گذاشتم. دستم را به
پشتش گذاشتم و يواش به جلو هلش دادم و گفتم: «د برو ديگه! دير مى شه».
خيابان خلوت بود. از وسط خيابان تا آن ته ها اتوبوسى و درشگه اى پيدا نبود كه بچه ام را
زير بگيرد. بچه ام دو سه قدم كه رفت، برگشت و گفت: «مادل، تيسميس هم داله؟» من گفتم:
«آره جونم. بگو ده شاهى كيشميش بده». و او رفت. بچه ام وسط خيابان رسيده بود كه يك
مرتبه يك ماشين بوق زد و من از ترس لرزيدم و بى آنكه بفهمم چه مى كنم، خود را وسط
خيابان پرتاب كردم و بچه ام را بغل زدم و توى پياده رو دويدم و لاى مردم قايم شدم. عرق
از سر و رويم راه افتاده بود. و نفس نفس مى زدم.
بچهكم گفت: «مادل، چطور سدس؟» گفتم:«هيچى جونم، از وسط خيابون تند رد مى شن. تو
يواش مى رفتى، نزديك بود برى زير هوتول». اين را كه گفتم نزديك بود گريه م بيفتد. بچه ام
همان طور كه توى بغلم بود گفت: «خوب مادل منو بزال زيمين. اين دفه تند ميلم». شايد اگر
بچهكم اين حرف را نمى زد يادم رفته بود كه براى چه كار آمده ام. ولى اين حرفش مرا از نو
به صرافت انداخت. هنوز اشك چشم هايم را پاك نكرده بودم كه دوباره به ياد كارى كه آمده بودم
بكنم، افتادم. به ياد شوهرم كه مرا غضب خواهد كرد، افتادم. بچهكم را ماچ كردم. اين آخرين
ماچى بود كه از صورتش برمى داشتم. ماچش كردم و دوباره گذاشتمش زمين و بازهم در گوشش
گفتم: «تند برو جونم، ماشين ميادش». باز خيابان خلوت بود و اين بار بچه ام تندتر رفت. قدم
هاى كوچكش را به عجله برمى داشت و من دوسه بار ترسيدم كه مبادا پاهايش توهم بپيچد و
زمين بخورد.
آن طرف خيابان كه رسيد برگشت و نگاهى به من انداخت. من دامن هاى چادرم را زير بغلم
جمع كرده بودم و داشتم راه مى افتادم. همچه كه بچه ام چرخيد و به طرف من نگاه كرد، سر جا
خشكم زد. درست است كه نمى خواستم بفهمد من دارم در مى روم، ولى براى اين نبود كه سرجايم
خشكم زده بود و دست هايم همان طور زير بغلم هايم ماند. درست مثل آن دفعه كه سر جيب شوهرم
بودم - همان شوهر سابقم - و كندوكو مى كردم و شوهرم از در رسيد. درست همان طور خشكم
زده بود. دوباره از عرق خيس شدم. سرم را پائين انداختم و وقتى به هزار زحمت سرم را بلند
كردم، بچه ام دوباره راه افتاده بود و چيزى نمانده بود كه به تخمه كدوئى برسد. كار من تمام شده
بود. بچه ام سالم به آن طرف خيابان رسيده بود از همان وقت بود كه انگار بچه نداشته ام.
آخرين بارى كه بچه ام را نگاه كردم، درست مثل اين بود كه بچه مردم را نگاه مى كردم. درست
مثل يك بچه تازه پا و شيرين مردم به او نگاه مى كردم. درست همان طور كه از نگاه كردن به
بچه مردم مى شود حظ كرد، از ديدن او حظ كردم. و به عجله لاى جمعيت پياده رو پيچيدم. ولى
يك دفعه به وحشت افتادم. نزديك بود قدمم خشك بشود و سرجايم ميخكوب بشوم. وحشتم گرفته
بود كه مبادا كسى زاغ سياه مرا چوب زده باشد. از اين خيال موهاى تنم راست ايستاد. تندتر
كردم. دوتا كوچه پائين تر، خيال داشتم توى پسكوچه ها بيندازم و فرار كنم. به زحمت خودم
را به دم كوچه رسانده بودم كه يكهو يك تاكسى پشت سرم توى خيابان ترمز كرد. تا استخوان
هايم لرزيد. خيال كردم پاسبان سرچهارراه كه مرا مى پائيده توى تاكسى پريده و حالا پشت
سرم پياده شده و الان است كه مچ دستم را بگيرد. نمى دانم چطور برگشتم و عقب سرم را
نگاه كردم. و وارفتم. مسافرهاى تاكسى پولشان را هم داده بودند و داشتند مى رفتند. نفس
راحتى كشيدم و فكر ديگرى به سرم زد بى اينكه بفهمم و يا چشمم جائى را ببيند پريدم
توى تاكسى و در را با سر و صدا بستم. شوفر قرقر كرد و راه افتاد. چادر من لاى در
تاكسى مانده بود. وقتى تاكسى دور شد و من اطمينان پيدا كردم، در را آهسته باز كردم.
چادرم را از لاى آن بيرون كشيدم و از نو در را بستم. به پشتى صندلى تكيه دادم و
نفس راحتى كشيدم. |