در آستانه (۱۳۷۶-۱۳۶۴)


از: احمد شاملو

حکايت

مطرب درآمد
با چکاوک سرزنده يی بر دسته ی سازش.
مهمانان سرخوشی
به پای کوبی برخاستند.

از چشم ينگه ی مغموم 
آن گاه 
ياد سوزان عشقی ممنوع را
قطره يی
به زير غلتيد.

عروس را
بازوی آز باخودبرد.
سرخوشان خسته پراکندند.

مطرب بازگشت
با ساز و 
آخرين زخمه ها در سرش 
شاباش کلان در کلاه اش. 

تالار آشوب تهی ماند
با سفره ی چيل و 
کرسی ی باژگونه و 
سکوب خاموش نوازنده گان 
و چکاوکی مرده
بر فرش سرد آجرش.

۱۳۶۴/۱/۶ 

***
در آستانه

بايد استاد و فرودآمد
برآستان دری که کوبه ندارد،
چرا که اگربه گاه آمده باشی دربان به انتظارتوست و 
اگربی گاه 
به درکوفتن ات پاسخی نمی آيد.

کوتاه است در
پس آن به که فروتن باشی.

آيينه يی نيک پرداخته تواند بود 
آن جا 
تا آراسته گی را
پيش از درآمدن 
در خود نظری کنی 
هرچند غلغله ی آن سوی در زاده ی توهم توست نه انبوهی ی مهمانان،
که آن جا 
تو را 
کسی به انتظار نيست. 
که آن جا 
جنبش، شايد 
اما جنبده يی در کار نيست: 
نه ارواح نه اشباح نه قديسان کافورينه به کف
نه عفريتان آتشين گاوسر به مشت
نه شيطان بهتان خورده با کلاه بوقی منگوله دارش
نه ملغمه ی بی قانون مطلق های متنافی.ــ

تنها تو 
آن جا موجوديت مطلقی، 
موجوديت محض،
چرا که در غياب خود ادامه می يابی و غياب ات
حضور قاطع اعجاز است.

گذارت از آستانه ی ناگزير
فروچکيدن قطره ی قطرانی است در نامتناهی ی ظلمات.

«ــ دريغا 
ای کاش ای کاش 
قضاوتی قضاوتی قضاوتی 
درکار درکار درکار می بود!»ــ 
شايد اگرت توان شنفتن بود
پژواک آواز فروچکيدن خود را در تالار خاموش کهکشان های بی خورشيد
چون هرست آوار دريغ 
می شنيدی: 

«ــکاش کی کاش کی 
داوری داوری داوری 
درکار درکار درکار درکار...» 

اما داوری آن سوی در نشسته است، بی ردای شوم قاضيان،
ذات اش درايت و انصاف
هياءت اش زمان.ــ
و خاطره ات تا جاودان جاويدان درگذرگاه ادوار داوری خواهدشد.

بدرود!
بدرود! (چنين گويد بامداد شاعر:)
رقصان می گذرم از آستانه ی اجبار
شادمانه وشاکر.

از بيرون به درون آمدم:
از منظر 
به نظاره به ناظر.ــ 
نه به هياءت گياهی نه به هياءت پروانه يی نه به هياءت سنگی نه به هياءت برکه يی،ــ
من به هياءت «ما» زاده شدم 
به هياءت پرشکوه انسان 
تا در بهار گياه به تماشای رنگين کمان پروانه بنشينم
غرور کوه را دريابم و هيبت دريا را بشنوم
تا شريطه ی خود را بشناسم و جهان را به قدر همت و فرصت خويش معنادهم
که کارستانی از اين دست
از توان درخت و پرنده و صخره و آبشار 
بيرون است. 
انسان زاده شدن تجسد وظيفه بود:
توان دوست داشتن و دوست داشته شدن
توان شنفتن
توان ديدن و گفتن
توان انده گين و شادمان شدن
توان خنديدن به وسعت دل، توان گريستن ازسويدای جان
توان گردن به غرور برافراشتن درارتفاع شکوه ناک فروتنی
توان جليل به دوش بردن بار امانت
و توان غمناک تحمل تنهايی
تنهايی
تنهايی
تنهايی ی عريان.

انسان
دشواری ی وظيفه است.

دستان بسته ام آزاد نبود تا هرچشم انداز را به جان دربرکشم
هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده
هر بدر کامل و هر پگاه ديگر
هر قله و هر درخت و هر انسان ديگر را.

رخصت زيستن را دست بسته دهان بسته گذشتم دست ودهان بسته گذشتيم
و منظر جهان را 
تنها 
از رخنه ی تنگ چشمی ی حصار شرارت ديديم و اکنون 

آنک در کوتاه بی کوبه در برابر و
آنک اشارت دربان منتظر!ــ

دالان تنگی راکه درنوشته ام
به وداع 
فراپشت می نگرم: 
فرصت کوتاه بود و سفر جان کاه بود
اما يگانه بود و هيچ کم نداشت.

به جان منت پذير و حق گزارم!
(چنين گفت بامداد خسته.)

۱۳۷۱/۸/۲۹ 

***

خاطره

شب 
سراسر 
زنجير زنجره بود 
تا سحر، 
سحرگه
به ناگاه با قشعريره ی درد
درلطمه ی جان ما
جنگل 
از خواب واگشود 
مژگان حيران برگ اش را
پل آشفته ی مرگ اش را،

و نعره ی ازگل اره ی زنجيری
سرخ 
برسبزی ی نگران دره 
فروريخت. 

تا به کسالت زرد تابستان پناه آريم
دل شکسته 
به ترک کوه گفتيم. 

۱۳۷۲/۶/۱۲ 

***

ببر

آن دلادل حيات 
که استتار مراقبت اش 
در زخم خاک 
سراسر 
نفسی فروخورده را ماند.

سايه و زرد
مرگ خاموش را ماند،
مرگ خفته را و قيلوله ی خوف را.

هر کشاله اش کيفی بی قرار است 
نهان 
در اعصاب گرسنه گی، 
سايه ی بهمنی
به خويش اندر چپيده به هياءت اعماق.

هر سکون اش 
لحظه ی مقدر چنگال نامنتظر، 
جلگه ی برف پوش 
سراسر 
اعلام حضور پنهان اش:
به خون در غلتيدن خفته گان بی خبری
در گرده گاه تاريخ.

ای به خواب خرگوران فروشده
به نوازش دستان شرور يکی بدنهاد!
ای زنجير خواب گسسته به آواز پای ره گذری خوش سگال!

۱۳۷۵/۹/۱۷