آيدا: درخت و خنجر و خاطره 


از: احمد شاملو

شبانه


۳ 

دريغا دره ی سرسبز و گردوی پير،
و سرود سرخوش رود
به هنگامی که ده 
در دو جانب آب خنياگر 
به خواب شبانه فرومی شد 

و خواهش گرم تن ها
گوش ها را به صداهای درون هر کلبه 
نامحرم می کرد 

و غيرت مردی و شرم زنانه
گفت وگوهای شبانه را
به نجواهای آرام 
بدل می کرد 

و پرنده گان شب
به انعکاس چهچهه ی خويش
جواب می گفتند.ــ 

دريغا مهتاب و
دريغا مه 
که در چشم انداز ما 
کوه سار جنگل پوش سربلند را
در پرده ی شکی 
ميان بود و نبود 
نهان می کرد.ــ 

دريغا باران 
که به شيطنت گويی 
دره را 
ريز و تند 
در نظرگاه ما هاشور می زد.ــ

دريغا خلوت شب های به بيداری گذشته،
تا نزول سپيده دمان را
بر بستر دره به تماشا بنشينيم
و مخمل شالی زار
چون خاطره يی فراموش 
که اندک اندک فرايادآيد 
رنگ های اش را به قهر و به آشتی
از شب بی حوصله 
بازستاند.ــ 

و دريغا بامداد 
که چنين به حسرت 
دره ی سبز را وانهاد و 
به شهر بازآمد، 
چرا که به عصری چنين بزرگ 
سفر را 
در سفره ی نان نيز، هم بدان دشواری به پيش می بايد برد که در قلم رو نام.

۱۰

رود 
قصيده ی بامدادی را 
در دلتای شب 
مکررمی کند 
و روز
از آخرين نفس شب پرانتظار 
آغازمی شود. 

و اکنون سپيده دمی که شعله ی چراغ مرا
در تاقچه بی رنگ می کند
تا مرغکان بومی ی رنگ را
در بوته های قالی از سکوت خواب برانگيزد،
پنداری آفتابی ست
که به آشتی 
در خون من طالع می شود. 

اينک محراب مذهب جاودانی که در آن
عابد و معبود و عبادت و معبد 
جلوه يی يک سان دارند: 
بنده پرستش خدای می کند
هم از آن گونه 
که خدای 
بنده را. 

همه ی برگ و بهار
در سرانگشتان توست.
هوای گسترده 
در نقره ی انگشتان ات می سوزد 
و زلالی ی چشمه ساران
از باران و خورشيد سيراب می شود.

زيباترين حرف ات را بگو
شکنجه ی پنهان سکوت ات را آشکاره کن
و هراس مدار از آن که بگويند
ترانه يی بيهوده می خوانيد.ــ
چرا که ترانه ی ما
ترانه ی بيهوده گی نيست
چرا که عشق 
حرفی بيهوده نيست. 

حتا بگذار آفتاب نيز برنيايد
به خاطر فردای ما اگر 
بر ماش منتی ست؛ 
چرا که عشق 
خود فردا ست 
خود هميشه است. 

بيش ترين عشق جهان را به سوی تو می آورم
از معبر فريادها و حماسه ها.
چرا که هيچ چيز در کنار من 
از تو عظيم تر نبوده است 
که قلب ات 
چون پروانه يی
ظريف و کوچک و عاشق است.

ای معشوقی که سرشار از زنانه گی هستی
و به جنسيت خويش غره ای 
به خاطر عشق ات!ــ 

ای صبور! ای پرستار! 
ای مومن! 
پيروزی ی تو ميوه ی حقيقت توست.

رگ بارها و برف را
توفان و آفتاب آتش بيز را 
به تحمل و صبر 
شکستی. 
باش تا ميوه ی غرورت برسد.

ای زنی که صبحانه ی خورشيد در پيراهن توست،
پيروزی ی عشق نصيب تو باد!

از برای تو مفهومی نيست 
نه لحظه يی: 
پروانه يی ست که بال می زند
يا رودخانه يی که در گذر است.ــ

هيچ چيز تکرارنمی شود
و عمر به پايان می رسد:
پروانه
بر شکوفه يی نشست
و رود
به دريا پيوست.

۶ شهريور ۱۳۴۳ 

***

شبانه


با گياه بيابان ام 
خويشی و پيوندی نيست 
خود اگر چه درد رستن و ريشه کردن با من است و هراس بی بار و بری.
و در اين گلخن مغموم 
پادرجای 
چنان ام 
که مازوی پير
بندی ی دره ی تنگ.

و ريشه های فولادم 
در ظلمت سنگ 
مقصدی بی رحمانه را
جاودانه در سفرند.

مرگ من سفری نيست، 
هجرتی ست 
از وطنی که دوست نمی داشتم
به خاطر نامردمان اش.

خود آيا از چه هنگام اين چنين
آيين مردمی 
از دست 
بنهاده ايد؟ 

پر پرواز ندارم 
اما 
دلی دارم و حسرت درناها.

و به هنگامی که مرغان مهاجر
در درياچه ی ماه تاب 
پارومی کشند، 
خوشا رها کردن و رفتن!
خوابی ديگر 
به مردابی ديگر! 
خوشا ماندابی ديگر 
به ساحلی ديگر 
به دريايی ديگر! 
خوشا پرکشيدن، خوشا رهايی،
خوشا اگر نه رها زيستن، مردن به رهايی!

آه، اين پرنده
در اين قفس تنگ
نمی خواند.

نهادتان، هم به وسعت آسمان است
از آن پيش تر که خداوند
ستاره و خورشيدی بيافريند.

برده گان تان را همه بفروخته ايد
که برده داری 
نشان زوال و تباهی است، 
و کنون به پيروزی 
دست به دست می تکانيد 
که از طايفه ی برده داران نه ايد [آفرين تان!]
و تجارت آدمی را 
ننگی می شماريد. 

خدای را از چه هنگام اين چنين
آيين مردمی
از دست 
بنهاده ايد؟ 

بندم خود اگرچه بر پای نيست
سوز سرود اسيران با من است،
و اميدی خود به رهايی ام ار نيست
دستی هست که اشک از چشمان ام می سترد،
و نويدی خود اگر نيست
تسلايی هست.

چرا که مرا 
ميراث محنت روزگاران 
تنها 
تسلای عشقی ست 
که شاهين ترازو را
به جانب کفه ی فردا
خم می کند.

۹ دی ۱۳۴۳ 

***

غزلی در نتوانستن


از دست های گرم تو
کودکان تواءمان آغوش خويش
سخن ها می توانم گفت
غم نان اگر بگذارد.

نغمه در نغمه در افکنده
ای مسيح مادر، ای خورشيد!
از مهربانی ی بی دريغ جان ات
با چنگ تمامی ناپذير تو سرودها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد.

رنگ ها در رنگ ها دويده،
از رنگين کمان بهاری ی تو
که سراپرده در اين باغ خزان رسيده برافراشته است
نقش ها می توانم زد
غم نان اگر بگذارد.

چشمه ساری در دل و 
آب شاری در کف، 
آفتابی در نگاه و 
فرشته يی در پيراهن، 
از انسانی که تويی
قصه ها می توانم کرد
غم نان اگر بگذرد.

۱۳ دی ۱۳۴۳ 

***

لوح


چون ابر تيره گذشت
در سايه ی کبود ماه
ميدان را ديدم و کوچه ها را،
که هشت پايی راماننده بودازهرجانبی پايی به خسته گی رهاکرده
به گودابی تيره.

و بر سنگ فرش سرد
خلق ايستاده بود 
به انبوهی. 

و با ايشان 
انتظار ديرپای 
به ياءس و به خسته گی می گراييد.

و هر بار
بی قراری ی انتظار 
که بر جمع ايشان می جنبيد 
چنان بود 
که پوست حيوان را لرزشی افتاده است
از سردی ی گذرای آب
يا خود از خارشی.

من از پلکان تاريک 
به زيرآمدم 
با لوح غبارآلوده 
بر کف. 

و بر پاگرد کوچک 
ايستادم 
که به نيم نيزه به ميدان سر بود. 
و خلق را ديدم 
به انبوهی 
که حجره ها را همه 
گرد بر گرد ميدان 
انباشته بودند 
هم از آن گونه که صحن را،
و دنباله ی ايشان 
در قالب هر معبر که به ميدان می پيوست 
تا مرز سايه ها و سياهی
ممتد می شد
و چنان مرکب آب ديده
در ظلمت 
نشت می کرد 
و با ايشان 
انتظار بود و سکوت 
بود. 

پس لوح گلين را بلند 
بر سر دست 
گرفتم 
و به جانب ايشان فريادبرداشتم:

«ــ همه هر چه هست 
اين است و 
در آن فراز 

به جز اين هيچ 
نيست. 

لوحی ست کهنه 
بسوده 
که اينک! 
بنگريد! 

که اگرچند آلوده ی چرک و خون بسی جراحات است 
از رحم و دوستی سخن می گويد و 
پاکی.» 

خلق را گوش و دل اما 
با من نبود 
و چنان بود که گفتی
از چشم به راهی 
با ايشان 
سودی هست و 
لذتی. 

در خروش آمدم که 
«ــريگی اگر خود به پوزار نداريد 
انتظاری بيهوده می بريد.
پيغام آخرين 
همه اين است!» 

فرياد برداشتم:
«ــ شد آن زمانه که بر مسيح مصلوب خويش به مويه می نشستيد
که اکنون 
هر زن 
مريمی است 
و هر مريم را 
عيسايی بر صليب است، 
بی تاج خار و صليب و جل جتا 
بی پيلات و قاضيان و ديوان عدالت.ــ

عيسايانی همه هم سرنوشت
عيسايانی يک دست
با جامه ها همه يک دست
و پاپوش ها و پاپيچ هايی يک دست ــ هم بدان قرارــ
و نان و شوربايی به تساوی
[که برابری، ميراث گران بهای تبار انسان است، آری!]
و اگر تاج خاری نيست 
خودی هست که بر سر نهيد 
و اگر صليبی نيست که بر دوش کشيد 
تفنگی هست، 

[اسباب بزرگی
همه آماده!]

و هر شام
چه بسا که «شام آخر»است
و هر نگاه
ای بسا که نگاه يهودايی.

اما به جست وجوی باغ 
پای 
مفرسای 
که با درخت 
بر صليب 
ديدارخواهی کرد، 
هنگامی که رويای انسانيت و رحم
در نظرگاه ات 
چونان مهی 
نرم و سبک خيز 
بپراکند 

و صراحت سوزان حقيقت
چون خنجرکان آفتاب کوير
به چشمان ات اندر خلد
و دريابی که چه شوربختی! چه شوربختی!
که کم تر مايه ايت کفايت بود
تا بيش ترين بخت ياری را احساس کنی:
سلامی به صفا
و دستی به گرمی
و لب خندی به صداقت.
و خود اين اندک مايه تو را فراهم نيامد!
نه
به جست وجوی باغ 
پای 
مفرسای 
که مجال دعايی و نفرينی نيست
نه بخششی و 
نه کينه يی. 
و دريغا که راه صليب 
ديگر 

نه راه عروج به آسمان
که راهی به جانب دوزخ است و 
سرگردانی ی جاودانه ی روح.» 

من در تب سنگين خويش فريادمی کشيدم و 
خلق را 
گوش و دل اما به من نبود.
خبرم بود که اينان 
نه لوح گلين 
که کتابی را انتظارمی کشند 
و شمشيری را
و گزمه گانی را که بر ايشان بتازند 
با تازيانه و گاوسر، 
و به زانوشان درافکنند
در مقدم آن کو 
از پلکان تاريک به زيرآيد 
با شمشير و کتاب. 

پس من بسيار گريستم
ــ و هر قطره ی اشک من حقيقتی بود
هر چند که حقيقت 
خود 
کلمه يی بيش نيست.ــ 
گويی من 
با گريستنی از اين گونه 
حقيقتی ماءيوس را 
تکرارمی کردم. 
آه
اين جماعت
حقيقت خوف انگيز را 
تنها 
در افسانه ها می جويند 
وخود از اين روست که شمشير را 
سلاح عدل جاودانه می شمرند، 
چرا که به روزگار ما
شمشير
سلاح افسانه هاست.

نيز از اين روی
تنها 
شهادت آن کس را پذيره می شوند به راه حقيقت، 
که در برابر «شمشير»
از سينه ی خود 
سپری کرده باشد. 

گويی شکنجه را و رنج و شهادت را
ــکه چيزی سخت ديرينه سال است ــ
با ابزار نو نمی پسندند
ورنه
آن همه جان ها که به آتش باروت سوخت؟!ــ
ورنه
آن همه جان ها، که از ايشان
تنها
سايه ی مبهمی به جای ماند 
از رقمی 
در مجموعه ی خوف انگيز کرورها و کرورها؟!ــ

آه
اين جماعت
حقيقت را 
تنها در افسانه ها می جويند 
يا آن که 
حقيقت را 
افسانه يی بيش نمی دانند.

و آتش من در ايشان نگرفت
چرا که درباره ی آسمان 
سخن آخرين را گفته بودم 
بی آن که خود از آسمان
نامی 
به زبان آورده باشم. 

۱۶ بهمن ۱۳۴۳