|
آيدا در
آينه
از: احمد شاملو
آغاز
بی گاهان
به غربت
به زمانی که خود درنرسيده بودــ
چنين زاده شدم در بيشه ی جانوران و سنگ،
و قلب ام
در خلاء
تپيدن آغازکرد.
گهواره ی تکرار را ترک گفتم
در سرزمينی
بی پرنده و بی بهار.
نخستين سفرم بازآمدن بود از چشم
اندازهای اميدفرسای ماسه و خار
بی آن که با نخستين قدم های ناآزموده ی
نوپايی ی خويش به راهی دور رفته باشم.
نخستين سفرم
بازآمدن بود.
دوردست
اميدی نمی آموخت.
لرزان
بر پاهای نو راه
رو در افق سوزان ايستادم.
دريافتم که بشارتی نيست
چرا که سرابی در ميانه بود.
دوردست اميدی نمی آموخت.
دانستم که بشارتی نيست:
اين بی کرانه
زندانی چندان عظيم بود
که روح
از شرم ناتوانی
در اشک
پنهان می شد.
فروردين ۱۳۴۱
***
شبانه
ميان خورشيدهای هميشه
زيبايی ی تو
لنگری ست ــ
خورشيدی که
از سپيده دم همه ستاره گان
بی نيازم می کند.
نگاه ات
شکست ستمگری ست ــ
نگاهی که عريانی ی روح مرا
از مهر
جامه يی کرد
بدان سان که کنون ام
شب بی روزن هرگز
چنان نمايد که کنايتی طنزآلود بوده است.
و چشمان ات با من گفتند
که فردا
روز ديگری ست ــ
آنک چشمانی که خميرمايه ی مهر است!
وينک مهر تو:
نبردافزاری
تا با تقدير خويش پنجه درپنجه کنم.
آفتاب را در فراسوهای افق پنداشته بودم.
به جز عزيمت نابهنگام ام گزيری نبود
چنين انگاشته بودم.
آيدا فسخ عزيمت جاودانه بود.
ميان آفتاب های هميشه
زيبايی ی تو
لنگری ست ــ
نگاه ات
شکست ستمگری ست ــ
و چشمان ات با من گفتند
که فردا
روز ديگری ست.
شهريور ۱۳۴۱
***
سرود مرد سرگردان
مرا می بايد که در اين خم راه
در انتظاری تاب سوز
سايه گاهی به چوب و سنگ برآرم،
چرا که سرانجام
اميد
از سفری به ديرانجاميده بازمی آيد.
به زمانی اما
ای دريغ!
که مرا
بامی بر سر نيست
نه گليمی به زير پای.
از تاب خورشيد
تفتيدن را
سبويی نيست
تا آب اش دهم،
و بر آسودن از خسته گی را
بالينی نه
که بنشانم اش.
مسافر چشم به راهی های من
بی گاهان
از راه بخواهدرسيد.
ای همه ی اميدها
مرا به برآوردن اين بام
نيرويی دهيد!
(سرود۱، از چهار سرود برای آيدا)
ارديبهشت ۱۳۴۲
***
سرود پنجم
۱
سرود پنجم سرود آشنايی های ژرف تر است.
سرود انده گزاری های من است و
اندوه گساری ی او.
نيز
اين
سرود سپاسی ديگرست
سرود ستايشی ديگر:
ستايش دستی که مضراب اش نوازشی ست
و هرتار جان مرا به سرودی تازه می نوازد.
و اين سخن چه قديمی ست!.
دستی که هم چون کودکی
گرم است
و رقص شکوه مندی ها را
درکشيده گی ی سرانگشتان خويش
ترجمه می کند.
آن لبان
از آن پيش تر که بگويد
شنيدنی ست.
آن دست ها
بيش از آن که گيرنده باشد
می بخشد.
آن چشم ها
پيش از آن که نگاهی باشد
تماشايی ست.
و اين
پاس داشت آن سرود بزرگ است
که ويرانه را
به نبرد با ويرانی به پای می دارد.
لبی
دستی و چشمی
قلبی که زيبايی را
در اين گورستان خدايان
به سان مذهبی
تعليم می کند.
اميدی
پاکی و ايمانی
زنی
که نان و رخت اش را
در اين قربان گاه بی عدالت
برخی ی محکومی می کند که من ام.
۲
جستن اش را پا نفرسودم:
به هنگامی که رشته ی دار من از هم گسست
چنان چون فرمان بخششی فرودآمد.ــ
هم در آن هنگام
که زمين را ديگر
به رهايی ی من اميدی نبود
و مرا به جز اين
امکان انتقامی
که بدانديشانه بی گناه بمانم!
جستن اش را پا نفرسودم.
نه عشق نخستين
نه اميد آخرين بود
نيز
پيام ما لب خندی نبود
نه اشکی.
هم چنان که، با يک ديگر چون به سخن
درآمديم
گفتنی ها را همه گفته يافتيم
چندان که ديگر هيچ چيز در ميانه
ناگفته نمانده بود.
۳
خاک را بدرودی کردم و شهر را
چرا که او، نه در زمين و شهر و نه در
دياران بود.
آسمان را بدرود کردم و مهتاب را
چرا که او، نه عطر ستاره نه آواز آسمان
بود.
نه از جمع آدميان نه از خيل فرشته گان
بود،
که اينان هيمه ی دوزخ اند
و آن يکان
در کاری بی اراده
به زمزمه يی خواب آلوده
خدای را
تسبيح می گويند.
سرخوش و شادمانه فريادبرداشتم:
«ــ ای شعرهای من، سروده و ناسروده!
سلطنت شما را ترديدی نيست
اگر او به تنهايی
خواننده ی شما باد!
چرا که او بی نيازی ی من است از بازارگان
و از همه ی خلق
نيز از آن کسان که شعر مرا می خوانند
تنها بدين انگيزه که مرا به کندفهمی ی
خويش سرزنشی کنند!ــ
چنين است و من اين همه را، هم در نخستين
نظر بازدانسته ام.»
۴
اکنون من و او دو پاره ی يک واقعيت ايم.
در روشنايی زيبا
در تاريکی زيباست.
در روشنايی دوسترش می دارم.
و در تاريکی دوسترش می دارم.
من به خلوت خويش از برای اش شعرها می
خوانم که از سر احتياط هرگزا بر کاغذی
نبشته نمی شود. چرا که چون نوشته آيد
و بادی به بيرون اش افکند از غضب پوست بر
اندام خواننده بخواهد دريد.
گرچه از قافيه های لعنتی در اين شعرها
نشانه يی نيست از آن گونه قافيه ها بر
گذرگاه هر مصراع، که پنداری حاکمی
خل ناقوس بانانی بر سر پيچ هر کوچه
برگماشته است تا چون ره گذری پابه پای
انديشه های فرتوت پيزری چرت
زنان می گذرد پتک به ناقوس فروکوبند و
چرت اش را چون چلواری آهارخورده بردرند
تا از ياد نبرد که حاکم
شهر کيست ــ اما خشم خواننده ی آن شعرها،
از نبود ناقوس بانان خرگردنی از آن گونه
نيست. نيز نه از آن روی
که زنگوله ی وزنی چرا به گردن اين استر
آونگ نيست تا از درازگوش نثرش بازشناسند.
نيز نه بدان سبب که
فی المثل شعری از اين گونه را غزل چرا
ناميده ام:
۵
غزل درود و بدرود
با درودی به خانه می آيی و
با بدرودی
خانه را ترک می گويی.
ای سازنده!
لحظه ی عمر من
به جز فاصله ی ميان اين درود و بدرود
نيست:
اين آن لحظه ی واقعی ست
که لحظه ی ديگر را انتظارمی کشد.
نوسانی در لنگر ساعت است
که لنگر را با نوسانی ديگر به کارمی کشد.
گامی است پيش از گامی ديگر
که جاده را بيدارمی کند.
تداومی است که زمان مرا می سازد
لحظه هايی است که عمر مرا سرشارمی کند.
۱۱
اکنون رخت به سراچه ی آسمانی ديگر خواهم
کشيد.
آسمان آخرين
که ستاره ی تنهای آن
تويی.
آسمان روشن
سرپوش بلورين باغی
که تو تنها گل آن، تنها زنبور آنی.
باغی که تو
تنها درخت آنی
و بر آن درخت
گلی است يگانه
که تويی.
ای آسمان و درخت و باغ من، گل و زنبور و
کندوی من!
با زمزمه ی تو
اکنون رخت به گستره ی خوابی خواهم کشيد
که تنها رويای آن
تويی.
۱۲
اين است عطر خاکستری ی هوا که از نزديکی
ی صبح سخن می گويد.
زمين آبستن روزی ديگر است.
اين است زمزمه ی سپيده
اين است آفتاب که برمی آيد.
تک تک، ستاره ها آب می شوند
و شب
بريده بريده
به سايه های خرد تجزيه می شود
و در پس هر چيز
پناهی می جويد.
و نسيم خنک بامدادی
چونان نوازشی ست.
عشق ما دهکده يی است که هرگز به خواب نمی
رود
نه به شبان و
نه به روز،
و جنبش و شور حيات
يک دم در آن فرونمی نشيند.
هنگام آن است که دندان های تو را
در بوسه يی طولانی
چون شيری گرم
بنوشم.
تا دست تو را به دست آرم
از کدامين کوه می بايدم گذشت
تا بگذرم
از کدامين صحرا
از کدامين دريا می بايدم گذشت
تا بگذرم.
روزی که اين چنين به زيبايی آغازمی شود
به هنگامی که آخرين کلمات تاريک غم نامه
ی گذشته را
با شبی که درگذر است
به فراموشی ی باد شبانه سپرده ام
از برای آن نيست که در حسرت تو بگذرد.
تو باد و شکوفه و ميوه ای، ای همه ی فصول
من!
بر من چنان چون سالی بگذر
تا جاودانه گی را آغاز کنم.
تير ۱۳۴۲
***
ميعاد
در فراسوی مرزهای تن ات تو را دوست می
دارم.
آينه ها و شب پره های مشتاق را به من بده
روشنی و شراب را
آسمان بلند و کمان گشاده ی پل
پرنده ها و قوس وقزح را به من بده
و راه آخرين را
در پرده يی که می زنی مکررکن.
در فراسوی مرزهای تن ام
تو را دوست می دارم.
در آن دوردست بعيد
که رسالت اندام ها پايان می پذيرد
و شعله و شور تپش ها و خواهش ها
به تمامی
فرومی نشيند
و هر معنا قالب لفظ را وامی گذارد
چنان چون روحی
که جسد را در پايان سفر،
تا به هجوم کرکس های پايان اش وانهد...
در فراسوهای عشق
تو را دوست می دارم،
در فراسوهای پرده و رنگ.
در فراسوهای پيکرهای مان
با من وعده ی ديداری بده.
شيرگاه، ارديبهشت ۱۳۴۳
|