|
آخرت و خدا هدف بعثت انبيا
نوشته: مهدى بازرگان
اشاره
هدف غايى دين چيست؟
آباد كردن دنياى انسان است يا آخرت او يا
هر دو؟
اين پرسش يا پرسش ها در عين سادگى،
دنيايى از مفاهيم را به همراه خود دارد
يا به همراه می آورد. متفكران دينى براى
پاسخ به اين پرسش ها از دو منظر به دين
نگاه می کنند: منظر درون دينى و منظر
برون دينى. در نگاه برون دينى، انسان با
مراجعه و تكيه به متون دينى انتظارات
دين را از انسان مى يابد، در حالى كه در
نگاه برون دينى با مراجعه به فكر و
تجربهء بشر، انتظارات خود را از دين
ترسيم مى كند. اين دو رويكرد به دين،
خمير مايهء پاسخ به پرسش اصلى را تشكيل
مى دهد. مرحوم مهندس بازرگان كه بى ترديد
يكى از پيشگامان جريان نوانديشى دين
تاريخ معاصر ايران شناخته مى شود، در
طول حيات فكرى پربار خود تلاش مجدّانه
اى كرد تا از منظر درون دينى به پرسش
يادشده پاسخ دهد. مطهرات در اسلام، راه
طى شده، سرعقب افتادگى ملل مسلمان و عشق
و پرستش از مظاهر برجستهء اين تلاش به
شمار مى رود، اما انديشهء مهندس بازرگان
در واپسين سال هاى حيات وى تحول مهمى
پيدا كرد و علی رغم اينكه تغييرى در منظر
درون دينى او حاصل نشد، انتظار قلمرو
انسان از دين را محدودتر از آنچه در
گذشته مى پنداشت، ترسيم كرد.
مرحوم بازرگان در تاريخ 71/11/1 طى گفتار
بلندى در انجمن اسلامى مهندسين تحت
عنوان آخرت و خدا، هدف بعثت انبيا،
رويكرد جديد خود را مطرح می سازد و بدين
ترتيب كارنامهء فكرى خود را با پرسش هاى
نوين پيرامون قلمرو كاركردهاى دين می
بندد.
اين تحول كه واكنش هاى فراوانى در ميان
صاحب نظران به ويژه همفكران مهندس
بازرگان برانگيخت (حداقل از ديدگاه كيان)
نقطهء عطفى محسوب مى شود كه در سير تفكر
يك متفكر مسلمان رخ داده است. شخصيتى كه
چند نسل و چند نحله از جريان روشنفكرى
دينى را متاثر از انديشه هاى خود ساخته و
رويكردهاى دينى و اجتماعى آنها را ترسيم
كرده است. "كيان" بى آنكه بخواهد در
اين مقام، اين تحول را مورد داورى ارزشى
قرار دهد، متن تحرير شدهء گفتار مرحوم
بازرگان را در انجمن اسلامى مهندسين به
مناسبت سالگرد رحلتش منتشر مى كند و از
صاحب نظران دعوت مى كند كه محتواى اين
گفتار را مورد بحث و بررسى و نقد قرار
دهند.
در اينجا يادآورى دو نكته ضرورى است.
نخست اينكه مرحوم بازرگان اجازهء
انتشار اين گفتار را طى يادداشتى در
تاريخ 4/5/73 به "كيان" داده اند. با
اين حال، "كيان" طى تماسى با مهندس
عبدالعلى بازرگان فرزند ارشد مرحوم
بازرگان اجازهء انتشار اين گفتار و
خلاصه كردن آن را مجدداً دريافت كرد. دوم
آنكه به دليل طولانى بودن اين گفتار،
بخش اندكى از آن (بدون لطمه زدن به مضمون)
و نيز ارجاعات آن از سوى كيان حذف شده و
با علامت [...] نشانه گذارى شده است.
طرح مساله
مساله اين است كه ببينيم مشيت خداوند
سبحان و منظور بارى تعالى از بعثت
پيامبران يا ماموريت و رسالت آنان چه
بوده است و انتظار از دين و استفادهء
مومنان از ديندارى چه بايد باشد؟ مساله
اين نيست كه بدانيم اديان الهى از جمله
اسلام شامل چه اهداف و اصول يا چه احكام
و دستورها بوده و در عمل چه آثار و نتايج
به بار آورده است تا آنها را به حساب
اهداف بعثت بگذاريم. يا آنكه پيامبران و
پيشوايان پيروان آنها چه گفته اند و چه
كرده اند و چه به دست آورده اند تا آنها
را دين و حتى مساوى يا عين دين و منظور از
بعثت پيغمبران بگيريم؟
روى ديگر سكه يا مساله اين است كه معلوم
شود مومنان و گروندگان در عقايد و
افكار و برنامه هاى زندگى دنيايى و
آخرتى خود يا در جهان بينى و ادئولوژى چه
نظر و انتظار از دين داشته باشند و چه
مسايل و مشكلاتى را بايد به عهده خود
بدانند؟ به بيان ديگر آيا دين فقط عبادت
و رضاى خدا و سعادت آن دنياست يا جوابگوى
مسايل و نيازهاى زندگى نيز هست و در اين
صورت تا چه حد حل كننده و دستور دهندهء
امور دنيايى فردى و اجتماعى ما بايد
باشد؟ اين سوال سابقاً يعنى تا نيم قرن
پيش چندان مطرح نبود و اگر مطرح مى شد
جواب ساده و بديهى به آن داده مى شد، نام
گذارى كودكان با خواندن اذان و اقامه
درگوش آنان انجام مى گرفت، پيش از آنكه
به سن بلوغ و تميز برسند و سواد پيدا
كنند، سوره هاى حمد و قل هوالله و ذكرهاى
نماز و بعضى از سوره هاى قرآن را طوطى
وار يادشان مى دادند، اگر مدرسه مى
رفتند در درس، شرعيات اصول و فروع دين را
با ذكر اينكه اگر كسى اصول دين و مذهب را
نداند و به فروع دين عمل نكند مسلمان
نيست، يادمان مى دادند. رساله هاى عمليه
هم كه اصلاً وارد بحث هاى ايمانى و
اعتقادى نمى شدند. فرض بر اين بود كه همه
مسلمانند و فرزندان و جوانان هم كه بايد
مسلمان باشند، اگر مى خواهند مسلمان
باشند لازم است شهادتين بدهند و اصول
دين و مسايل را بدانند و عمل كنند.
اصول و احكام اسلام، آنطور كه تعليم
داده مى شد، حالت ثابت قطعى داشته و توجه
اصلى متديّنان و علماى دين معطوف به
مسايل فقهى و درست انجام دادن آنها مى
رفت تا هم آخرت و سعادتشان تامين شود و
هم خداوند در اثر ايمان و عبادات و
دعاهايى كه مى كنند زندگى آنان را قرين
سلامت و موفقيت قرار داده و كارهايشان
راست و درست شود.
از دو سه قرن پيش به اين طرف ضربهء غرب و
احساس تهاجم و تفوق اروپا از جمله تكان و
تحرك هايى كه به وجود آورد زير سوال بردن
مذهبمان بود. براى خيلى ها اين توجه يا
تصور پيدا شده بود كه علّت عقب ماندگى
ما، مسلمان بودنمان است. اكثريت مردم
چنين عقيده اى نداشتند يا نمى خواستند
داشته باشند. متديّنان با سواد و بعضى از
علما واكنش نشان داده و براى رد كردن آن
استنباط و راضى كردن وجدان خودشان هم
درصدد تجديد نظر و تصفيه دين از خرافات و
اضافات برآمدند و هم به جستجوى جواب هاى
دندان شكن رفتند. علل وعوامل ديگرى را
باعث خرابى اوضاع و عقب ماندگى دانسته و
گفتند اسلام حاوى بهترين دستورهاى
بهداشتى و اخلاقى و اجتماعى و حكومتى
است و انبيا و اديان آمده اند تا اخلاق و
اعمال ما را اصلاح نمايند و امانت و
عدالت و سعادت را در ميان مسلمانان رواج
بدهند. در ميان مدافعان اسلام و اديان،
كسانى هم بوده اند، حتى از خاورشناسان
كه عقيده داشتند هدف اديان و عمل
پيامبران اصلاح اخلاق و تربيت انسان ها
و برقرارى نظم و عدالت و تمدن در ميان
امتها بوده است.
با پيدايش افكار و مرام هاى مترقى
ناسيوناليسم، ليبراليسم، سوسياليسم،
كمونيسم در غرب و عنوان شدن ايدئولوژى و
جهان بينى از طرف ماركس و احزاب
کمونيست، روشنفكران مسلمان نيز به فكر
ايدئولوژى و جهانبينى اسلامى افتادند.
درك اين معنى كه براى هر حركت و قيام،
وجود يك هدف اعلى و عقيده و ايمان مشتركى
كه متكى بر علم و يقين بوده و باعث
فعاليت و فداكارى شود ضرورت دارد، از
نظر ايرانيان مسلمان و مخصوصاً شيعى،
امر بديهى و قطعى بود. تجربهء پيروزی هاى
معجزه آساى صدر اسلام و جنبش هاى حق يا
باطل تحت لواى ايمان و ايدئولوژى در
حافظه هر مسلمان حضور داشت. يكى از
برنامه هاى جشن بعثت كه در زندان شاه در
سال هاى 40 تا 42 ايراد شد و به صورت كتاب
درآمد عنوانش را بعثت و ايدئولوژى
گذارده بودم كه مورد استقبال و موجب
تحرك هايى گرديد. هدف از تاليف آن كتاب
نشان دادن اين مطلب بود كه از اصول و
احكام اسلام مىتوان به سهولت،
ايدئولوژى استخراج كرد و آيينى يا مكتبى
براى مبارزان خودمان عليه استبداد و
استيلاى خارجى ارائه كرد. در آن كتاب و
به اين منظور يك ايدئولوژى و جهان بينى
اجمالى براى خودمان عليه استبداد داخلى
و استيلاى خارجى و همچنين برنامه هاى
دولت اسلامى تنظيم گرديد. با جوش و خروشى
كه در جوانان ما در سال هاى بعد از
كودتاى 28 مرداد به وجود آمده و روح
مبارزه عليه نظام و سياست هاى حاكم،
سراسر مملكت را فرا گرفته بود، احتياج و
استقبال از يك حركت دينى محسوس و شديد
شده بود. چنين عنوان مى شد كه ايرانى (و
شايد شرقى ها) بر خلاف اروپايى ها كمتر
حاضرند به خاطر انديشه ها و ارزش هاى
غيردينى مانند شاه، ميهن، دانش،
انسانيت، آزادى و غيره قبول خرج و خطر و
قيام مخلصانه نمايند، ولى تاريخ نشان
داده است كه در راه عقيده و ايمان، ولو
باطل و موهوم، به خاطر ثواب آخرت يا عشق
به شهادت و شخصيت هاى مقدس محبوب، از مال
و جانشان مايه مى گذارند.
به اين ترتيب بعد از اشغال ايران به دست
متفقين و فرار رضاشاه كه نسيم ناخواسته
يا ناساخته اى از آزادى در كشورمان
وزيدن گرفت و به دنبال حزب توده، يك عده
احزاب ملى و گروه هاى مذهبى به وجود آمد.
مبارزه مد روز شده بود و با موفقيت
چشمگير ملى شدن نفت و سركوبى آن با
كودتاى انگليسى-امريكايى زاهدى-شاه،
استمداد يا استفاده از اسلام به عنوان
يك مكتب مبارز، جاى وسيعى در اذهان و
افكار اكثريت مردم پيدا كرده بود. رو
آوردن به دين و قرآن و فرهنگ اسلامى از
ناحيه ء روشنفكران و جوانان، اگرچه خالى
از اخلاص و قصد قربت نبود، اما توجه و
توسّلى بود بيشتر براى تجهيز و توفيق
ملت در مبارزات ضداستبدادى و ضداستيلاى
خارجى، در برابر يا در كنار مبارزات
ضداستعمارى و ضدامپرياليستى توده اى ها.
توجه فوق العاده اى كه در آن سال ها (و
هنوز) به مرحوم دكتر شريعتى از ناحيهء
كليهء قشرهاى جوان مملكت به عمل مى آمد و
تيراژ بى سابقهء عظيم كتاب هاى او، اگر
چه مديون شخصيت و استعداد و نبوغ و نيروى
جاذبهء كلام و روش هايش بود، ولى نقش
عمده را همان پاسخگويى به مسايل اجتماعى
و مبارزه از طريق اسلام بايد گرفت و
ايدئولوژى و جهانبينى كه از تركيب
ديالكتيك و اسلام، طراحى كرده بود.چنين
استنباط و انتظار از دين و استقبال
جوانان به اسلام و قرآن، براى روحانيت
شيعهء ايران نيز موفقيت و موهبتى محسوب
شده و به طور ضمنى تشويق و دعوتى بود از
روحانيت براى ورود به صحنهء سياست و
احياى موقعيت هاى از دسته رفتهء گذشته
ضمن آنكه تاييد و تقويتى از صفوف
مبارزان ملى و مذهبى و حتى چپى ها براى
رسيدن به اهداف مربوطه به عمل مى آمد. چه
فرصتى بهتر از اين، براى صنف ريشه دار
روحانيت كه با زنده كردن شعار ادغام دين
و سياست در صدد تسجيل رهبرى و حاكميت خود
برآيد!
در هر حال پيوند مبارك و ميمونى ميان دين
و دنيا با شادى و خشنودى همگان منعقد
گرديد و نتيجهء آن پيروزى درخشان انقلاب
اسلامى ايران شد.
بررسى مساله در انجمن
پابه پاى تحولات و جريان هاى كشور، "انجمن
اسلامى مهندسين"، فعاليت فرهنگى-مذهبى-صنفى
خود را ادامه مى داد. در جشن هاى مبعث
ساليانه و جلسات بازگشت به قرآن و
سخنرانی هاى مختلف اعضا و دوستان به اين
نظر رسيده بوديم كه روحيهء نوين و طرز
تفكر دين براى جامعه يا دين براى دنياى
بهتر جاذبيت در نسل هاى جوان و فايده
براى كشورمان داشته باشد و مسلماً احكام
و تعليمات پيامبران و عمل به اديان،
باعث سلامت و عدالت و چارهء خيلى از
گرفتاری ها و عقب ماندگی ها مى شود.
ادارهء امور را هم آسانتر و بهتر مى كند.
اما اصل اين است كه ببينيم قرآن و نازل
كننده و گويندهء قرآن و كتاب هاى توحيدى
چه مى گويند و چگونه رسالت يا بعثت انبيا
و هدف دين را توجيه مى نمايند. انجمن
اسلامى مهندسين بيش از هر چيز به خود دين
و خواست خدا نظر داشته است، ولى مخالف آن
نبوده، بلكه شائق بوده است كه با تحقيق و
تجربه و با افزار علم و عمل با مسايل و
وظايف دينى برخورد نمايد. جا دارد
ببينيم كه منشاء طبيعى و انسانى طرز
تفكر دين براى جامعه يا دين براى دنياى
بهتر چيست و بعد با مراجعه به خود قرآن و
مخصوصاً به آيات بعثت و رسالت انبيا كه
ارتباط مستقيم با مساله دارد، عمل
پيامبران و ماموريت الهى آنان را بررسى
نماييم كه آيا اديان الهى صرفاً براى
تامين و ترميم و تعالى امور دنيايى
انسان ها بوده است؟ نظر به دنيا و آخرت،
هر دو داشته اند و شامل و جوابگوى همهء
مسايل و مشكلات دنيا هستند؟ يا آنكه
انبيا صرفاً به خاطر خدا و آخرت ما
فرستاده شده اند كه در اين صورت اديان
الهى چه نظر يا اثر روى دنياى ما داشته و
دارند؟
منشاء طرز تفكر دين براى دنيا
پيش از آنكه به طرح و تحقيق مساله فوق
بپردازيم مناسب است ببينيم نظريه دين
براى جامعه يا دين براى دنياى بهتر كه در
سال هاى تجدد خواهى اخير و مصلحت انديشى
عنوان گرديده بود و در طرز تفكر دين براى
دنيا خلاصه شده است، چه سابقهء تاريخى
يا پايه طبيعى روانى اجتماعى و احياناً
سياسى دارد.
1 - مى دانيم كه بشر ذاتاً خودبين و نزديك
نگر بوده و فطرتاً خودخواه و استثمارگر
است. [...] آدمى به دريا و به ابر و آسمان هم
كه نگاه مى كند به قصد حظ بردن يا سود
بردن از آنها و در خدمت خود گرفتن است.
حتى علم و معنويات را هم اگر چه ارج مى
نهد، ولى تمام حواس و تلاشش بر اين است
كه آنها را افزار تحصيل و تسهيل و وسيله
براى تصرف و تسلط بر دنيا قرار دهد. [...]
از سوى ديگر، آدميزاد، خصوصاً در ادوار
قديم يا در اقوام عقب مانده كه بُعد
زمانى شخصيت و خصال آنان ضعيف بوده
كمترين حساسيت و علاقه نسبت به آينده و
گذشته نشان نمى داد و سيلى نقد به از
حلواى نسيه برايش بود (حتى در روزگاران
نوين كه رشد انسان هاى متمدن تا برنامه
ريزي هاى دراز مدت سى وچهل ساله پيشرفته
است) ولى آن طرف عمر و دنياى بعد از مرگ
برايش نامعلوم است، به طورى كه مى دانيم
و قرآن با گفتن بل تحبون العاجله و تذرون
الاخره و تكراربل توثرون الحيوة الدنيا
و الاخره خير وابقى از زمان ابراهيم و
موسى تا خاتم انبيا انسان ها را از
چسبيدن به زندگى دنيا و نزديك نگرى
ملامت مى نمايد، دليل دومى به دست ما مى
دهد كه طرز تفكر دين براى دنيا و بى
اعتقادى يا بى اعتنايى او به آخرت و به
حيات جاودان حقيقى را بهتر درك نماييم.
[...]
براى چنين موجودى كاملاً طبيعى است كه
به خدا و دين، هم از دريچهء استفاده شخصى
و احتياجات نوعى دنيايى نگاه كند و چنين
تصور كند كه منظور خدا از بعثت انبيا و
انزال كتب راهنمايى و تدوين آيين نامه و
دستورالعمل يا نصيحت و دلالت براى اداره
و بهبود دنياى بشر است.[...] چنين توقع و
برخورد با خدا و دين، درست عكس دعاهاى
معتبر منسوب به پيامبر و ائمه اطهار است.
مثلاً در دعاى كميل، صباح، عرفات
سيدالشهدا و در سراسر صحيفه سجاديه.
امامان ما به جاى ناله و شكوه از گرفتاري
هاى شخصى و به جاى توقع و طلبكارى از
خدا، دعاهاى خود را با توجه و تسبيح خدا
و تشكر از نعمت هايى كه به خلايق و از
جمله به ما عطا فرموده است آغاز مى
نمايند و پس از يك سلسله اعتراف به خطا و
عذرخواهى از تقصيرها و قصورها و تقاضاى
بخشش و تعهد جبران و توبه، آنچه درخواست
مى نمايند معاف شدن از عذاب آخرت و مورد
عنايت و مرحمت خداوندر كريم قرار گرفتن
است و توفيق عبادت و خدمت يافتن. گاه گاه
خواسته ها و تقاضاهاى شخصى امور مشروع
زندگى همراه دعاهاى ائمه مى آيد، ولى به
ندرت و غالباً در قالب جمعى و رفع
گرفتاری های عمومى يا سلامت و سعادت
اُخروى.
2 - اتفاقاً قرآن دعا و درخواستهايى را كه
اشخاص با تضرّع و الحاح و اخلاص تمام در
گرفتاری هاى شديد زندگى (مثلاً كشتى در
حال غرق شدن) به درگاه خدا مى نمايند،
ولى پس از نجات و رهايى او را فراموش
كرده و سلامت خوشى هاى خود را از جاى
ديگر مى شمارند، ملامت كرده و از مقوله
شركت و كفر و مى داند. دعا و درخواست هايى
كه هدف آنها به جاى خدا خود شخص باشد. [...]
عمل پيامبران در عالم انسان ها پيامبران
كه بنا به تعريف و اعتقاد مومنان،
برانگيخته و فرستادهء خدا براى انسان ها
هستند، عمل و رسالتشان در دو چيز خلاصه
مى شود:
1 - انقلاب عظيم و فراگير عليه خودمحورى
انسان ها براى سوق دادن آنها به سوى
آفريدگار جهانها.
2 - اعلام دنياى آيندهء جاودان بى نهايت
بزرگ تر از دنياى فعلى. بدون آنكه وارد
چگونگى و چراى مطلب شويم و جواب ايرادها
و اشكالات را بدهيم آنچه مىتوانيم از هم
اكنون بگوييم اين است كه شايستهء خداى
خالق و فرستادگان و پيام آوران او حقاً و
منطقاً مى بايد در همين مقياس ها و
اطلاعات و تعليماتى باشد كه ديد و دانش
انسان ها ذاتاً و فطرتاً از درك آن عاجز
و قاصر است و دنياى حاضر با همهء ابعاد و
احوال آن اجازه ورود و تشخيص آنها را به
ما نمى دهد، والاّ گفتن و آموختن
چيزهايى كه بشر داراى امكان كافى يا
استعداد لازم براى رسيدن و دريافت آن
هست، چه تناسب و ضرورت مىتواند داشته
باشد؟
ابلاغ پيام ها و انجام كارهاى اصلاحى و
تكميلى دنيا در سطح مردم، دور از شان
خداى خالق انسان و جهان هاست و تنزل دادن
مقام پيامبران به حدود ماركس ها،
پاستورها و گاندى ها يا جمشيد و بزرگمهر
و همورابى. [...]
بنابراين نيازى ندارد كه خدا و
فرستادگان خدا راه و رسم زندگى و حل
مسايل فردى و اجتماعى را به او ياد بدهند.
خصوصاً كه گرفتارى و سختى و تلاش و تدبير
براى رفع مشكلات، جزئى از برنامه آفرينش
آدمى است و وسيلهء اصلاح و تربيت و تقرب
او به خداوند متعال مىباشد. اصلاً چنين
كارى براى خداوند و رسولانش يك عمل لغو
نيست؟ آيا عمل اول يعنى خداپرستى، يا
انقلاب عليه خصلت ذاتى بشر كه يگانه راه
خروج ما از صدف تنگ و تاريك خودبينى و
خودخواهى بوده است، چيزى مشابه با
انقلاب كپرنيك لهستان در قرن شانزدهم
ميلادى نمىباشد؟ با اين تفاوت عظيم كه
اعتقاد و انقلاب علمى كپرنيك، عليه تصور
خودخواهانه گردش كرات و افلاك به دور
كره زمين كه مورد مخالفت متوليان مسيحيت
قرار گرفت، سير دانش نجومى را به خط صحيح
انداخت، ولى پيام انبيا انقلاب فراگير
در موضع گيرى انسان ها در زندگى و
جهانبينى و هدفگيرى بوده و به ما گفتند
بشر و بشريت به هيچ وجه مركز و مقصد جهان
و سرور و معبود ديگران نبوده و موجود
ناچيز نادان، ولى مختار و آزادى است كه
اگر حقيقت هستى و مصلحت خودشان را
خواسته باشند، جا دارد هماهنگ با ساير
موجودات و مخلوقات ريز و درشت، آفريننده
و گردانندهء جهان را تسبيح و تعظيم يا
اطاعت و خدمت نمايند و بر گرد او طواف و
تبعيت كنند. نه بر گرد خودشان و نه
خدايان يا بت ها و هدف هايى كه روى حدس و
قياس ساخته اند. با چنين تغيير موضع گيرى
بديهى است كه همه افكار و احوال و اعمال
آدمى و حركات او در زندگى به گونه اى
ديگر خواهد گشت.
عمل دوم كه نبوت و خبردادن از عالم آينده
ديگر است، از آنجا كه هيچ آخرت و قيامت
آن طور كه توسط پيامبران اعلام شده است
شباهت به اين دنيا و مشاهدات و معلومات
يا تجربيات و مكتشفات ما ندارد و
غيرقابل پيش بينى يا اثبات و انكار است،
انقلابى است بزرگتر از اولى و علم و خبرى
دورتر از ذهن و قبول آدمى. بسيار طبيعى و
منطقى است كه وقتى خداوند رحمان عليم
قدير افراد زبده تصفيه شده و تربيت
يافته اى را از ميان انسان ها برمى
انگيزد و به خود اختصاص داده و مامور
رسالتى مى نمايد، آن ماموريت و رسالت يك
حركت تعالى بخش صددرصد انقلابى در سطح
الهى و مافوق اشتغالات محدود دنيايى
بوده و ما را جويا و پوياى هدف اعلى و
اعظم و آماده براى زندگانى جاويدان ايده
آلى نمايد كه خود ما با همهء دانايى و
توانايى هايى كه در اختيارمان گذارده
است، عاجز و دور از آن باشيم! آيا مخلوط
كردن دو هدف، دو حركت و دو مقصد كه فيل و
فنجان وار از هر جهت در دو سطح بى نهايت
متفاوت باشند با هيچ اصل و منطق و عقلى
جور در مى آيد؟اصلاً خواستن و حركت براى
آنچه نزديك و عاجل است با آنچه دور از
دسترس و اصل است، منافات داشته و اولى كه
محسوس و قابل حصول است، دومى را به تعطيل
و توقف مى كشاند. [...]
اگر اين دو عمل انقلابى و انحصارى
پيامبران آن طور كه بايد و شايد از جانب
انسان ها و امتها و حتى مومنان مخلص و
معلّمان دين فهميده و پذيرفته نشده است
يا مقاصد و اعمال ديگرى را كه ناظر به
زندگى و ادارهء دنياست به آن اضافه يا
جانشين كرده اند، بايد نشانه و سند
ديگرى بر بشرى نبودن والهى بودن يا
اعجاز قرآن، تلقى گردد.
از هم اكنون لازم است خاطر نشان سازم كه
اتخاذ يك هدف اعلى و حركت به سوى خيلى
بالا، به معنى و به منظور فراموشى و حذف
اهداف ضرورى و فورى سطوح پايين تر نيست.
خصوصاً اگر آن اهداف و حركات، خود وسيله
و طريقى براى رساندن ما به هدف اصلى و
اعلا باشد پيامبران چنين نگفته و چنين
نخواسته اند و به طورى كه در مبحث بعدى
خواهيم ديد به هيچ وجه آخرتسازى و
خداجويى را در جهت اعراض از دنيا اصلاح و
تحرك و ترقى انسان و زندگى تلقى نكرده
اند. ادغام دين و سياست يا اختلاط امامت
و خلافت از ديدگاه امامان خودمان اولين
مساله و مصيبتى كه مسلمانان بعد از رحلت
فرستادهء خدا با آن روبرو و جداى از
يكديگر شدند كه هنوز هم ادامه دارد و در
سقيفهء بنى ساعده پايه ريزى شد بر سر
جانشينى سياسى پيامبر يا حكومت بر امت
بود كه به زودى طرفين دعوى براى مشروعيت
دادن به قدرتشان و به كرسى نشاندن
نظرشان دين و خدا را وارد ماجرا كردند.
رسول مكرّم قبلاً فرموده بود لکلّ امّث
فتن فتئن امتی الملك ´. هر امتى را فتنه و
آفتى است و فتنهء امّت و من ملك است و
نزاع بر سر حكومت و قدرت. عمل على بن
ابيطالب ع و يازده فرزندش كه بنا به
توصيه ها و دلالت هاى رسول خدا و عملكرد
و تجربه هاى بعدى خودشان [نشان مى دهد كه
آنها] حقاً و عملاً جانشينان شايسته
بانى اسلام در حفظ و فهم و هدايت دين و
رهبرى مسلمانان در امر آخرت و خدا بودند
و پيش از هر كس صلاحيت و مديريت را
داشتند. مىبينيم على بن موسى الرضا(ع)
امام هشتم، على رغم اصرار مامون، زيربار
خلافت نمى رود و ولايت عهدى را بنابه
مصالحى فقط به صورت ظاهرى و با خوددارى
از هرگونه دخالت و مسئوليت قبول مى
نمايد. در صورتى كه اگر امامت او همچون
نبوّت جدّش ملازمه قطعى (يا ارگانيك و
الهى) با حكومت و در دست گرفتن قدرت مى
داشت آن را قبلاً اعلام و اجرا مى كرد. آن
حضرت حتماً براى هارون الرشيد و خلفاى
ديگر چنين حق انتصاب و انتخاب را يك كار
غاصبانه و فضولى مى دانست و اين نوع
خلافت و حكومت در نظرش خلاف حق و مصلحت
بود. كما اينكه پدربزرگ بزرگوارش امام
جعفر صادق(ع) وقتى نامه ابومسلم
خراسانى، شورشگر نامدار ايرانى عليه
بنى اميه را دريافت مى دارد كه از او
براى در دست گرفتن خلافت، دعوت و تقاضاى
بيعت نموده بود، جوابى كه امام به نامه
رسان مى دهد، سوزاندن آن روى شعلهء چراغ
است. سيدالشهدا حسين بن على(ع) امامى
است كه قيام ونهضت و شهادت او را غالباً
و به ويژه در نيم قرن اخير به طور طبيعى و
بديهى به منظور سرنگون كردن يزيد و
تاسيس حكومت حق و هدايت و عدالت اسلامى
در جامعهء آن روز مسلمانان براى الگوشدن
آيندگان مى دانند. درحالى كه اولين حرف و
حركت امام حسين(ع) و اقدامى كه راساً و
شخصاً انجام داد، امتناع از بيعت با
وليعهدى يزيد نامزد شده از طرف پدرش
معاويه بود. يعنى تغيير و تاسيس حكومت
استبدادى در امّت و سنت نبوى، يا به قول
مودودى، ملوكيّت به جاى خلافت.
خروج و حركت سيدالشهدا از مدينه و مكه به
كربلا و به قصد كوفه، بنا به اصرار شفاهى
و كتبى انبوه سران و مردم كوفه، براى
نجات آنها از ظلم و فساد اموى بود و عهده
دار شدن زمامدارى و ادارهء امور آنان
دعوتى بود صددرصد مردمى و دموكراتيك و
تا حضرت مسلم بن عقيل را براى بررسى و
اطمينان اخذ بيعت نفرستاد تصميم به
اجراى قطعى آن كار خطرناك، على رغم
نصيحت و دلسوزی هاى برادرش و بعضى از
آگاهان علاقمند سرراهش پيش نگرفت و چون
در مواجهه با حرّ بن يزيد رياحى از
عهدشكنى كوفيان و ترس و امتناع سران از
استقبال و پشتيبانى او آگاه شد رسماً
قصد انصراف كرد. و اگر به مدينه برنگشت و
با كسان و ياران ايثارگر با شجاعت و
شهامت به جنگ و قتال پرداخت براى آن بود
كه ابن زياد به حكم خلفيه اجازه مراجعت و
حيات نداده و تكليف بيعت و تسليم مى كرد.
جنگ و شهادت يا قيام و نهضت امام حسين و
اصحاب او علاوه بر آنكه يك عمل دفاعى
صددرصد در حفظ و حيثيت اسلام و جان و
ناموسشان بود، نشانى از اين حقيقت مى
داد كه خلافت و حكومت از ديدگاه امام و
اسلام نه از آن يزيد و خلفاست، نه از آن
خودشان و نه از آن خدا، بلكه از آن امّت
به انتخاب خودشان است. 3
امام حسن مجتبى،(ع) بنا به انتخاب و بيعت
مسلمانان، خليفه و جانشين پدرش على
مرتضى(ع) گرديد. ولى به مال ومنال افتادن
بزرگان صحابه و خوشگذران و راحت طلب شدن
مردم از يك طرف و جاه طلبى و نيرنگ هاى
معاويه از طرف ديگر، سبب شد كه سرداران و
واليان و ياران امام يكى بعد از ديگرى
كارگزار و طرفدار معاويه شده و به
خليفهء منتخب ومعصوم خيانت كنند، به
طورى كه مقابله با معاويه نتيجهء منفى
مى داد وجز خيانت و خونريزى حاصلى نداشت.
حضرت بنا به اصرار و تمايل مردم ناچار تن
به صلح با معاويه داد. ولى صلحى كه تعهد
گرفته شده بود، معاويه به آزار مخالفين
نپردازد و مخصوصاً براى خود ولى عهد
تعيين نكرده و انتخاب خليفه را به عهده
امت بگذارد. مسلّم است كه اگر امام حسن(ع)
خلافت را ملك شخصى و ماموريت الهى يا
نبوى مى دانست به خود اجازه نمى داد آن
را به ديگرى صلح كند. همانطور كه رسول
اكرم(ص) نبوت و رسالت الهى را در معرض صلح
و معامله قرار نمى داد و هيچ يك از
امامان ما امامت خود را به مدعى واگذار
نمى كردند. از نظر امام حسن(ع) خلافت به
معناى حكومت و مباشرت امور امّت، از آن
مردم بود. [...]
اوّلين افتراق مسلمانان، به دليل رقابت
هاى بشرى و دشمنى هاى بر سر قدرت وعلى
رغم فضايل بى شمار و صلاحيت هاى غير قابل
انكار، بر محور وجود على ع نقش بست. نه
خلافت به معناى حكومت به دست او افتاد و
نه او براى قبضه كردن قدرت تلاش و
تقاضايى كرد. [...] [در ميان خلفاى
چهارگانه] تنها على بود كه با رأی امّت و
ازدحام و اصرار مردم خليفه شد. مردمى كه
از تجربهء تلخ خلفاى گذشته مخصوصاً آخرى
به تنگ آمده و تازه خواسته بودند قدر علی
را بشناسند. على با استنكاف و عدم تمايل
خودش خليفهء مسلمين و اميرمومنين شد و
در بيعتى كه از سران قوم گرفت، كمترين
الزام و اجبار يامنع از حقوق و مزايا را
به كار نبرد. [...]
همين قدر اين فرصت به دست آمد كه على(ع)
مجموعه اى از حكومت مردمى شورايى را كه
همان حكومت اسلامى يا حكومت الله است
نشان داد و خوشبختانه به عنوان سند
تاريخى خطبه ها و نامه هاى فراوان از او
به يادگار مانده است كه جامع ترين آنها
عهدنامه مالك اشتر، والى اعزامى به كشور
مصر مىباشد، فرمانى است مفصل و جامعه
شناسانه با دستورالعمل ها و درسهاى
فراوان درآئين ملكدارى و مردمدارى و
خدمتگذارى و با تفكيك كامل دين از سياست.
در اين نامه تا دلتان بخواهد از انصاف و
عدالت، احسان و خدمت، مديريت و مراقبت،
مساوات و مشورت و گذشت و محبّت، داد سخن
داده شده است. ولى يك جمله در آنجا
نمىبينيد كه سفارش اجرا و نظارت در
فرايض دينى و در ايمان و عبادات مردم را
به مالك اشتر كرده باشد. جز اقامهء نماز
جمعه كه مى دانيم جنبهء سياسى عبادى
دارد و همچنين نصايح و تاكيدهاى مكرر به
خود مالك كه مبادا مسووليت ها و وظايف
حكومتى، او را از راه خدا و اطاعت او يا
از تكريم و خدمت به زيردستان وضعفا غافل
سازد. در يك جا نيز مى گويد تو به كشورى
مى روى که پيش از تو فرمانروايانى نام
نيك به يادگار گذاشته اند و افراد
نيكوكارى وجود دارند كه شايسته است نام
و خدمتشان را گرامى بدارى. در آنجا با
كسانى روبرو مى شوى كه هم کيش تو نيستند،
ولى همنوعند و حق انصاف و احسان بر تو
دارند. بررسى و پرسش مستقيم از پيام ها و
كتاب هاى انبيا آنچه در بالا در زمينهء
رسالت و برنامه بعثت انبيا گفته شد چون
مبتنى براستنباط ها و استدلال هايى
مىباشد كه ممكن است مورد قبول و تصديق
حاضرين عزيز (يا خوانندگان محترم) قرار
نگرفته، ايراد و ترديدهايى نسبت به آن
داشته باشند، كاملاً بجا خواهد بود كه
به خود پيامبران و كتاب ها و مكتب هاى
آنان مراجعه نموده، ببينيم رسالتشان چه
بوده و چه نظر يا برخوردى نسبت به آخرت و
خدا از يك طرف و به دنيا و اجتماع از طرف
ديگر داشته اند. و اگر قرآن را كه كتاب و
مكتب خاتم الانبيا(ص) و جامع و مطمئن است
انتخاب نماييم، دغدغهء خاطر براى كسى (خصوصاً
خود ما مسلمانان) باقى نخواهد ماند. [...]
وحى و تعليمات قرآن در دو خط موازى پيش
مى روند: يكى آگاه كردن و تعليم دادن به
پيغمبر است و تربيت و تقويت كردن او كه
بايد پيشاپيش مردم و بر طبق برنامهء
حساب شده اى جلو برود ديگر انذار و هشدار
به مردم و اطلاعات دادن به آنان نسبت به
قيامت و آخرت كه بايد همراه با آگاهى و
اعتقاد تدريجى پيدا كردنشان به اصالت
وحى و از ناحيهء خدا بودن قرآن انجام
گردد. [...]
انذار و آگاهى قيامت و تدارك و تذكر آخرت
كه در سراسر بيست و سه سال رسالت مرتباً
ادامه داشت، در حدود يك سوم آيات قرآن را
زير پوشش خود قرار داده و آنچه را كه بشر
نمى دانست و نمىتوانست بداند، ولى به
لحاظ حيات ابدى و سرنوشت نهايى و سلامت و
سعادت واقعى او ضرورت داشته و زندگى اين
دنيا بايد همچون كشتزارى محل تمرين و
تعليم و تدارك آن و حركت انسان به سوى
خدا باشد، به ما ياد داد.
دومين ماموريت
ماده دوم رسالت و ماموريت ديگر پيامبر
بزرگوارمان كه بعد از اعلام قيامت و
انذار آغاز گرديد، معرفى خدا و مساله
توحيد بود و تعيين و طرز عبادت براى حركت
به سوى خداوند آفريدگار انسان و جهان.
طبق ترتيب نزول آيات قرآن، در اواخر سال
دوم بعثت، خداوند ذوالجلال با خطاب به
مردم مكه و جهان، در پيام روشنى، رسولان
و خودش را به نام اللّه مستقيم معرفى مى
نمايد. در سورهء نجم براى اولين بار در
مكالمه با انسان ها نام اللّه و وحى بودن
قرآن اعلام مى گردد. والنّجم اذا هوى ما
ضل صاحبكم و ما غوى ... علّمه شديد القوى و
هو بالافق الاعلى ... لقد راى من آيات ربه
الکبری ... ام للانسان ما تمنّى فللّه
الاخرة و الاولى يعنى هم آغاز آفرنيش و
ابتدا از آن خدا است و هم آخرت يا انتهاى
منزلگاه آيندهء همه كس و همه چيز در نزد
اللّه و براى اوست. در اين فاصله شما
مختصر آزادى و فرصت براى تصميم گيرى
داريد. [...]
تا نيمهء سال اول بعثت همه جا از خدا به
نام راّ و ربّك ياد مى شد و جز در سورهء
توحيد عنوان اللّه ديده نمى شود. در
آياتى كه مخاطبشان مردمند يا براى ابلاغ
و انتقال به آنها نازل شده تعمّدى در كار
است كه وقايع آخرت و مظاهر و جريان هاى
طبيعت به صيغهء مجهول، بدون ذكر فاعل و
خالق بيان گردد يا به خود فعل اكتفا شود.
در سال دوم به تدريج با كلمهء رب براى
ناس يا با ضميرهاى غائب ربّه و ربّهم
آشنا مى شويم. در خطاب هاى اختصاصى رسول
اكرم، عنوان مطلق اللّه به كار برده مى
شود و در خطاب هاى به مردم خدا به صيغهء
متكلم جمع صحبت مى کند عنوان اللّه كه در
صحبت هاى با مردم براى اولين بار در
سورهء نجم آيه 25 فلله الاخرة والاولى
آمده بود و پس از آن در (سورهء تكوير آيه
28 وما تشائون الاّ ان يشاء اللّه رب
العالمين، و سورهء مدثر آيه 56 وما
يذكرون الاّ ان يشاء اللّه هو اهل ´التّقوى
و اهل ´المغفرة و سورهء انشقاق آيه 23
واللّه اعلم بما يوعون. با پيشرفت زمان
ضمن آنكه به جاى ربّك و ربّه و ربّهم با
ربّنا و رب العالمين سر و كار خواهيم
داشت، رفته رفته بر موارد استعمال اللّه
خصوصاً در سوره هاى مدنى افزوده شده و
بيشترين واژهء به كار رفته در قرآن را
تشكيل مى دهد. نام نامى اللّه كه به اين
ترتيب با رسول و سپس با مردم در ميان
گذارده مى شود ناشناختهء بيگانه يا
ناشنيده در مكه و شبه جزيرهء عربستان
نبوده است. اعتقاد به وجود خداى خالق،
اولاً به دليل تجربهء علت و معلولى بشر و
ثانياً در اثر ظهور و تعليمات پيامبران
گذشته رواج و مقبوليّت نسبتاً عام داشته
است، جز آنکه به جاى خداى واحد پاك
ناديدنى و داناى تواناى بى همتا و
مهربان، سهولت و به سرعت روى تخيّل يا
ترس و بنا به قياس به نفس و افكار
جاهلانه، خدايان ديگرى را در كنار يا
رديف او قرار داده و آنها را عبادت يا از
آنها اطاعت مى كردند. به اصطلاح قرآنى
براى خدا شريك و شريكانى مى ساختند، اعم
از بت هاى مصنوعى و مظاهر بزرگ طبيعت يا
افراد و افكار بشرى همنوع يا مخلوق
خودشان. اين مساله داستان مفصّل دارد كه
جاى بحث آن اينجا نيست. آنچه بايد گفت
اينكه بعثت انبيا كه تعدادشان را تا 124000
گفته اند بيشتر براى برگرداندن امت هاى
يك بار موءمن شده، از پرستش خدايان مجسم
و متعدّد يارب النوع هاى انسان ساخته،
به پرستش خداوند يكتا بوده است. در قرآن،
آياتى كه براى اثبات صانع يا در رد
ملحدان يا منكران يعنى بى خداها باشد،
به تعداد انگشتان دست نمى رسد. در حالى
كه دربارهء شرك وانحراف به اربابها و
فرمانرواها و رهبرها يا اهداف الهه ها
تعداد آيات و دلالات و انذارها سراسر
قرآن را به خود اختصاص داده است. اولين و
مهم ترين كلام و اعلام پيامبران به
امتهاى خود و شايد يگانه گفتار يا
خواستارشان، آزادشدن از اسارت و عبادت
معبودهاو پرستيدن خداوند يكتا بوده است.
[...]
ماحصل كلام آنكه آنچه از مجموعهء آيات و
سوره هاى قرآن برمى آيد قسمت اعظم و اصلى
آن بر محور دو مسالهء خدا و آخرت است. خدا
به صورت پذيرش و پرستش از خوددارى شرير
از پرستش و پيروى خداهاى ديگر و آخرت به
صورت قبول قيامت وزندگى دو گونه آن دنيا.
ضمن آن كه احكام فقهى كمتر از دو درصد
آيات قرآن رابه خود اختصاص داده است.4
شما هر صفحه از قرآن را كه باز كنيد و هر
سورهء قرآن را كه بخوانيد كمتر اتفاق مى
افتد كه بيان و بحثى يا درمان و دردى غير
از عذاب و ثواب آخرت همراه با توحيد يا
معرفت و عبادات خدا در ميان باشد. همه جا
به طور مستقيم و غيرمستقيم تصريحاً يا
تلويحاً درد خدا و آخرت است كه عنوان مى
گردد يا تعليم و تذكر به خاطر انذار و
بشارت. قرآن كه ثمره و خلاصهء دعوت و
زبان رسالت است، نه تنها سفارش و دستورى
براى دنياى ما نمى دهد، بلكه ما را ملامت
مى كند كه چرا اين اندازه به دنيا مى
پردازيد وآخرت را كه بهتر است و
ماندگارتر، فراموش و رها مى كنيد: بل
توثرون الحيوة الدّنيا والاخرة خير
وابقى (در سورهء اعلى)، كلاّ بل تحبّون
العاجل و تذرون الاخرة (قيامه).
قرآن چگونه ماموريت و منظور از نزول خود
را بيان مى كند؟
اين نكته اتفاقاً مورد توجه خاص بوده و
در جلوه ها و تعبيرهاى گوناگونى تذكر و
توضيح داده شده است. هم براى آورندهء
قرآن يعنى رسول مكّرم(ص) و هم براى مردم و
مومنان. يكى از ويژگی هاى قرآن اين است
كه كتابى روشن، خالى از ابهام و اعوجاج
بوده و نه تنها مطالب و موضوعات مورد نظر
يا پيام خود را با حداكثر وضوح و سادگى
بيان مى نمايد، بلكه راجع به مبداء و
منظور از نزول خود، با تصريح و تكرار
اعلام مى دارد كه اولاً نازل شده از طرف
خداست و ثانياً ماموريت و منظور ازآن،
انذار و بشارت در زمينهء آخرت است و راهى
است به سوى خالق يكتا. سى و چهار سورهء
قرآن كه به لحاظ تعداد كلمات جمعاً در
حدود 65 درصد كل قرآن مى شود، با آياتى
آغاز مى گردد كه اعلام كنندهء مطالب فوق
است. [...]
... و آنچه در هيچ يك از اين سرفصل يا سر
سوره ها و جاهاى ديگر ديده نمى شود اين
است كه گفته شده باشد ما آن را فرستاديم
تا به شما درس حكومت و اقتصاد و مديريت
يا اصلاح امور زندگى دنيا و اجتماع را
بدهد. ولى به طور كلّى گفته شده است كه
شما در روابط فى مابين، عدالت و انفاق و
خدمت و اصلاح را پيشه كنيد و تا عمل صالح
انجام ندهيد ايمان به خدا شما را راهى
بهشت نخواهد كرد.
پس اين همه احكام و دستورهايى كه در قرآن
و اسلام در مورد زندگى فردى و اجتماعى
وجود دارد چيست؟ پيش از پرداختن به پاسخ
فوق مجدداً متذكر مى شوم كه وقتى مى
گوييم هدف بعثت انبيا، آخرت و خداست به
هيچ وجه به معناى آن نيست كه پيامبران و
اديان الهى دستور رياضت و رهبانيت و ترك
دنيا را داده اند يا معاش و وظائف فردى و
خانوادگى و اجتماعى را غيرلازم و خلاف
دين شناخته و نخواسته اند كه انسان ها
براى ادارهء صحيح زندگى و دنيا به تلاش و
تدبير بپردازند يا در راه عدالت و ترقى و
استقلال و آزادى و غيره مبارزه نمايند.
تنها، فرايض و حرام و حلال ها و
دستورالعمل هاى فراوان را مشاهده مى
نماييم كه ناظر به روابط و رفتارهاى
شخصى يا اجتماعى ما بوده و اثر مستقيم و
غيرمستقيم روى سلامتى و بهبود زندگى
افراد و حسن ادارهء امور خانواده و امت و
جهان دارد و چنين برمى آيد كه اسلام نسبت
به مسايل دنيايى مسلمانان عنايت خاص
ورزيده و خود را علاقمند يا مسوول سلامت
و سعادت انسان ها مى داند.
بلى، چنين است. شرايع الهى و به خصوص
اسلام در مجموعهء تعليمات و احكام خود
صراحتاً يا تلويحاً وارد همهء قضاياى
زندگى اين دنياى مردم شده است. از
خوردن و خوابيدن و پوشيدن و از ازدواج و
خانواده تشكيل دادن گرفته تا بهداشت و
اقتصاد و اخلاق و جنگ و حكومت. اگر كلمهء
طيّبهء لااله الاللّه را كه چكيدهء آيين
و كليد رضوان است نگاه كنيم با گفتن آن
تندترين و فراگيرترين شعار سياسى را ادا
كرده ايم و به جنگ تمام پادشاهان و
فرمانروايان و ديكتاتورهاى تاريخ و
نظام هاى سياسى و ايدئولوژى هاى دنيا
رفته ايم. ورود و دخالت در سياست از اين
بيشتر نمى شود! در قصص انبيا مانند هود و
صالح و شعيب، كه مردم را تحت عنوان تقوا
از انحراف جنسى، كم فروشى يا فساد در
زمين نهى مى كردند، مسايل بهداشتى و
اخلاقى و اقتصادى يا سياسى را نيز مطرح و
منع مى كردند. مگر وضو وغسل و روزه و
مسواك و مسكرات، ربا و ارث و صدقات يا
قضاوت و خلافت و ولايت و بيعت كه كتاب
آسمانى و روايات و رساله هاى ما مشحون از
آنهاست، چيزهايى جز موضوعات بهداشتى،
اخلاقى، اقتصادى، قضايى و سياسى هستند؟
همهء اينها درست است که ادعاى شيعه كه
فقه ما سرآمد همه قوانين دنياست، گزافه
نيست. در اديان به خصوص در اسلام و قرآن،
عنايت و اشاره به دستورهايى كه با زندگى
روزمرهء افراد و اجتماعات و مصالح امور
دنيايى بشريت سروكار دارد فراوان است.
اما بايد ديد خود كتاب هاى الهى منظور از
اين احكام و عنايات و هدف تشريعى آنها را
چگونه بيان مى كنند.
سطر:65 .ح دستورهاى عملى و اجتماعى يا
احكام و حدود تعزيرات كه در قرآن و اديان
توحيدى آمده است حكايت از چه چيز مى
نمايد؟
سطر:5 .ح به قرآن مراجعه مى نماييم و از
قرآن مى پرسيم كه مرجع و مستند ماست كتاب
دست نخوردهء جامع و اصالتدار بوده و
مطالب را بى پرده و روشنتر اعلام مى دارد.
و مثلاً در مورد حرمت شراب هيچ كجا نمى
گويد چون شراب به معده و كليه يا اعصاب
شما و به عقل شما زيان رسانده و سلامتى و
سعادتتان را مخدوش مى سازد از نوشيدن آن
احتراز نماييد. در اولين آيه نازل شده در
اين باب كه مى فرمايد يا ايها الّذين
آمنوا لاتقربوا الصّلوة و انتم سكارى
حتّى تعلموا ما تقولون. نوشيدن شراب و
مست بودن را مانع درك نماز و نزديك شدن
به خدا دانسته است. پس از نزول دو آيه يا
دو دستور تكميلى دربارهء شراب (و بازى
قمار) پاى شيطان را كه دشمن خدا و سعادت
ابدى انسان است در ميان آورده و منظور
شيطان را ايجاد دشمنى بين مومنان و
مخصوصاً ممانعت از ذكر خدا و نماز اعلام
مى دارد: انّما يريد الشّيطان ان يوقع
بينكم العداو والبغضاء فى الخمر و
الميسر و يصدّكم عن ذكر اللّه و عن
الصّلوة فهل انتم منتهون.
راجع به فايده و منظور از نماز كه در راس
اسلام و احكام دين قرار دارد، گفته مى
شود كه از كارهاى زشت و منكرات جلوگيرى
مى كند، ولى اضافه مى نمايد كه ولذكر
اللّه اكبر. يعنى بالاتر از فايده
اخلاقى، آنچه مهم تر و منظور اصلى است به
ياد خدا بودن و ياد خدا را كردن است.
پا به پاى صلات يا نماز و حتى قبل از آن،
درترتيب زمانى نزول آيات قرآن، زكوت يا
انفاق در راه خدا و پرداخت مال، آمده است
و منظور از آن را، صريحاً و انحصاراً
تزكيه و رستگارى انسان بيان مى كند:
در سورهء شمس (يازدهمين گروه تنزيل)/ قد
افلح من زکّيها و قد خاب من دسّيها در
سورهء ليل (بيست و يكمين گروه تنزيل)
وسيجنّبها الاتقى الّذى يوتى ماله
يتزكّى دربارهء انفاق كه شامل كليهء
پرداخت هاى قرآنى و شرعى (مانند زكات،
خمس، احسان، نفقه، و هزينه هاى جهاد و
غيره و حتى سرمايه گذارى ها و خدمات غير
صدقه، مالى) مى شود و قرآن براى آن
زايندگى فوق العاده و اجر اخروى را وعده
داده است به هيچ وجه نمى گويد انفاق كنيد
تا در ميانتان عدالت اجتماعى و طبقهء
توحيدى برقرار گردد يا اقتصادتان و
جامعه شكوفا شود. بلكه خواهان انفاقى
است كه فى سبيل اللّه بوده و نيت و قصد
انفاق كنندگان ابتغاء مرضات اللّه و
تثبيتاً من انفسهم باشد. يعنى طلا رضاى
خدا و تثبيت نفس يا شخصيت خويش. آنجا هم
كه در سورهء بقره به دنبال تجليل و تشويق
انفاق به طرد و تقبيح رباخواران مى
پردازد صرفاً از ديدگاه اخلاقى و
تاثيرات نفسانى صحبت كرده و رباخوارى را
كه مقابل انفاق و احسان است، باعث دور
شدن انسان از خدا و يك نوع بندگى كردن
شيطان يا جنگ با خدا مى شمارد. [...]
البته نمى گوييم كه تحريم شراب باعث
تامين بهداشت و سلامت عقل و اجتماع نمى
گردد و زيان هاى مستى دور از نظر قرآن
بوده است يا امّتى كه افراد آن بنا به
تاكيدات و توصيه هاى مكرر قرآن، دست و
دلباز در خرج كردن و مايه گذاشتن در راه
خدا و مردم داشته باشند به لحاظ اقتصادى
و تعديل و توزيع ثروت يا ادارهء مملكت و
توليد و بركت، دروضع و شرايط مناسب تر و
برتر از جوامع بخيل و ممسك و مترف قرار
نخواهند گرفت يا قرآن اشاره و تصديق و
تاكيد به چنين مزايا و نتايج ندارد.
هم دريك كشور متمدن مترقى ناسيوناليست
يا سوسياليست و در كشورهاى سرمايه دارى
ملّى از مردم مطالبهء عوارض و ماليات و
وجوهات مى نمايند و هم در اديان الهى،
خصوصاً اسلام، انفاق هاى واجب و مستحب و
مباح فراوان مقرر شده است، ولى اين
تفاوت كلى مابين آن دو رژيم يا دو سيستم
وجود دارد كه آنچه در نظام هاى الهى مورد
توجه قرار گرفته است، پرداخت انفاق و
خرج كردن مال و دور نمودن آن از خود
مىباشد. مسالهء كجا خرج كردن زكات و به
چه كسى دادن نفقات، در گروه هاى تنزيل
سال هاى سوم و چهارم و بعد از آن مى آيد،
و در سال هاى آخر مدينه است كه در پاسخ به
مومنان و براى سر در گم نشدن آنان موارد
مصرف وجوهات شرعى تعيين مى گردد و حدّ و
ميزان انفاق بر طبق آيه يسئلونك ماذا
ينفقون قل العفو، روى دارايى و مازدا بر
نياز خود اشخاص مى رود. در حالى كه در
بودجه نويسى هاى دولتى (چه در رژيم
استبدادى قديم يا دموكراسى هاى
ناسيوناليستى و كاپيتاليستى و چه
سوسياليست و كمونيست) درآمد و خرج كشور
را مقابل هم قرار داده، بر حسب مصارف يا
استحقاق ها و احتياجات، وضع عوارض و
ماليات مى نمايند و كارى ندارند كه
موديّان با ميل و رضا بدهى هاى خود را
بپردازند يا به زور و اكراه از
آنهاگرفته شود. در آنجا تربيت و تزكيهء
شخص مورد نظر است و آخرت و خدا هدف
مىباشد، در اينجا دولت و مردم مورد
نظرند و تاءمين رفاه و سلامت و امنيت و
ترقى مملكت به لحاظ زندگى دنيايى هدف
است. يعنى دنياپرستى يا دنيا جويى به جاى
زندگى آخرت و خداپرستى خالص.
به بيان ديگر، قرآن تا آنجا به كار دنياى
ما مى پردازد كه وسيله ساز حيات آخرت و
تقرّب ما به خدا باشد. ولى به هيچ وجه
انتظار ندارد و نمى گويد كه ما نيازها و
مسايل زندگى دنيا را كنار گذارده و تلاش
و تدبير لازم درجهت تامين معاش و لوازم
زندگى شخصى و خانوادگى و اجتماعمان به
عمل نياوريم، بلكه براى اين كارها ثواب
فوق العاده قائل شده است. تا آنجا كه از
قول پيامبر گرامى نقل كرده اند كه نه باب
از ده باب عبادت خدا در كسب حلال است و آن
كس كه شبانه روزى را بگذراند و تلاش در
امور مسلمانان نكرده باشد مسلمان نيست.
همين گونه است احكام فقهى و حلال و حرام
هاى شرعى. در قرآن مىبينيم كه اگر مثلاً
راجع به ارث يا نكاح و طلاق و روابط
خانوادگى، آن همه دستورهاى دقيق و احكام
تفصيلى آمده براى اين است كه راه هاى
نفوذ شيطان در اجتماعات و امكان ظلم
مردم درحق يكديگر و مركوب شيطان شدن و از
خدا و سعادت عقبى دور گشتن انسان ها بسته
شود. بنابراين، ضرورت داشته است كه
ميزان و حدودهايى را كه خدا خواسته و حق
است و جا دارد وارثها و زن و شوهرها
مراعات نمايند، دقيقاً تعيين گردد.
احكام ارث كه در آيات 7 تا 14 سورهء نساء
آمده است با اين دو جمله خلاصه مى شود:
چنين است حدود خدا، هر كس اطاعت خدا و
رسول را ننموده و از حدود او تجاوز
بنمايد داخل آتش خواهيم كرد، در آنجا
هميشه ماندگار بوده و بهره اش عذاا خوار
كننده اى خواهد بود. در قصاص و حفظ جان كه
از موارد حساس شعله ور شدن غضا و كينه
است و از محيط هاى مناسب براى مخالفت با
رحمانيت خدا و اطاعت از شيطان مىباشد،
احكام قرآن با داستان برخورد دو فرزند
آدم بر سر قبولى قربانى و استنكاف از قتل
برادر بدخواه و بزرگوارى برادر ديگر
آغاز گرديده و پس از آن صدور حكم قتل و
قصاص را چنين تحليل مى كند:
من اجل ذلك كتبنا على بنى اسرائيل انّه´
من قتل نفساً بغير نفس او فساد فى الارض
فكانما قتل الناس جميعاً و من احياها
فكانّما احياء الناس جميعا ولقد جائتهم
رسلنا بالبيانّات ثم ان كثيراً منهم بعد
ذلك فى الارض لمرسرفون. (مائده، 32)
انما جزاء´ الّذين يحربون اللّه و رسوله
و يسعون فى الارض فساداً ان يقتّلوا
اويصلّبوا اوتقطّع ايديهم من خلاف او
ينفوا من الارض ذلك لهم خزى فى الدنيا و
لهم فى الاخرة عذاب عظيم . (33)
سرگذشت دو فرزند آدم كه نمونه از دو
روحيه و دو طرز برداشت آدمى در دو منتهاى
خباثت شيطانى و خداجويى است، براى رفع
بى تكليفى انسان ها در برخورد با چنين
پيشآمدها اعلام شده است. سپس به دنبال
آيات قصاص تكليف كليهء تجاوزات و ضربات
بدنى تعيين گرديده و تخطى از حكم نازل
شدهء خدا را ظلم دانسته است: و كتبنا
عليهم فيها انّ النّفس بالنّفس والعين
بالعين والانف بالانف و الاذن بالاذن
والسّن بالسن والجروح قصاص فمن تصدّق به
كفّار له و من لم يحكم بما انزل اللّه فا´لئك
هم ´الظّالمون. (مائده، 45)
اگر قرار بود غرض از اين حدود و احكام
نظام و امنيّت جوامع و كشورها باشد پشت
سر آنها عفو و استثناى: فمن تصّدق به فهو
كفّار له ´ نمى آمد. در قرآن همين
معنى با تقابل عادلانه و تفصيل و تحليل
بيشترى چنين آمده است:
يا ايهاالّذين آمنوا كتب عليئكم القصاص
فى القتلى الحّر´ بالحرّ والعبد´
بالعبد والانثى بالانثى فمن عفى له من
اخيه شى ً فاتّباع بالمعروف و اداء اليه
باحسان ذلك تخفيف من ربكم و رحم فمن
اعتدى بعد ذلك فله عذاب اليم . (بقره، 178)
و لكم فى القصاص حيويا اولى الالباب
لعلّكم تتّقون. (بقره، 179)
به اين ترتيب براى جلوگيرى از تعدى و
تلافي گيرى هاى بى حدّ و اندازهء
ظالمانه كه در تجاوزهاى فردى يا قبيله
اى و دولتى پيش مى آمده است (و حالا هم
پيش مى آيد) و كار به جنگ و خونريزى هاى
سبعانه و به خرابى و كشتارهاى بى حساب مى
كشد، در قرآن چنين دستورهاى ظاهراً
قضايى اجتماعى حكومتى صادر شده است تا
دينداران در اثر خشم و عصبيّت، فرسنگ ها
از راه خدا به راه شيطان برنگردند و از
سعادت جاويدان محروم نشوند. نظير چنين
توضيح و تحليل ها در ساير احكام شرعى يا
اخلاقى و دستورالعمل هايى به صورت ظاهر
اجتماعى و دنيايى، تشخيص داده مى شود و
بيشتر از همه جا در سورهء (/49 حجرات)
توصيه واتقّوا اللّه ان اللّه سميع عليم
، ديده مى شودكه در آيه آغازين آمده است
و هدف و منظور عمومى سفارش هاى اخلاقى و
اجتماعى-عملى سراسر سوره را كه جلب محبت
و رحمت و غفران خدا و رسيدن به تقوى است
اعلام مى نمايد. مانند انضباط و ادا در
برابر رسول خدا و رهبر امت، خوددارى
نمودن از تعجيل در واكنش ها و تحقيق كردن
در خبرها، اقدام به صلح و سازش و برقرارى
عدل و قسط در ميان مومنان در حال نزاع و
جنگ، احتراز از تمسخر و توهين ديگران يا
بدگمانى و جاسوسى و غيبت. ... اگر رسول خدا
فرموده است كه بعثت لاتمم مكارم
الاخلاق، القاء مكارم اخلاق در ايمان
آوردگان و انسان ها همان وسيله و پلكان
تشبه و تقرب به سوى خدا و تامين سعادت
دار آخرى مىباشد. حتى در اواخر سوره كه
آيه يا ايهّاالنّاس انا خلقناكم من ذكر
وانثى وجعلناكم شعوباً و قبائل
لتعارفوا ان اكرمكم عند اللّه اتقيكم
آمده است و آن را به منزلهء اعلاميهء
جهانى حقوق بشر تساوى نژادها تلقى كرده
اند، ضمن آنكه آيهء وحدت و خالق جهان
وحدت مخلوقها و تساوى جنس و نژادها را
بيان مى نمايد، پيام اصلى آن دعوت به
تقوى و تقرب به خداست تقرّبى كه از طريق
عدم تفاخر و خوددارى از برترى جويى و
تجاوز به ديگران به دست مى آيد.6 به اين
ترتيب چنانچه آخرت و خدا را برنامهء
اصلى بعثت انبيا بدانيم و امر و اصلاح
دنيا هدف و وظيفه اديان الهى نباشد ديگر
ايراد و نقصى براى اديان نخواهد بود كه
گفته شود در اصول و احكام دين همهء مسايل
و مشكلات زندگى و دستورالعمل هاى جامع و
كامل سياسى و اجتماعى و اقتصادى مورد
نيازر جوامع وجود ندارد. يا بگوييم كه يك
ايدئولوژى صرفاً دينى مىتواند به لحاظ
سياست و مديريت و اقتصاد يا به طور كلى
دنياشناسى و جهانبينى انسانى فلسفى و
فنى، كامل وكافى نباشد.
اگر به آيات 8/6 تا 13/10 سورهء مائده مراجعه
نماييم، در دستورهاى محكمى كه راجع به
وضو، غسل يا قيام به قسط و عدالت در
برابر دشمنان صادر شده است، براى بيان
منظور آن احكام و ارادهء الهى، آيات
مربوطه همه جا منتهى به جمله هايى مى شود
كه ايمان آوردگان را از راه شكر و ذكر يا
عدالت و تقوى و اعمال صالح به سوى خدا
سوق داده و موفق به مغفرت و پاداش آخرت
مى نمايد. مانند لعلّكم تشكرون، واتّقوا
اللّه، اعدلوا هواقرب´ للتقّوى، لهم
مغفرة، يا در جهت مخالف، تذكر اولئك
اصحاب الجحيم داده شده است، نه با غسل و
وضو و طهارت و اتمام نعمت يا با رفتار
بزرگوارانه و نيكى به آنكه دشمنان (كه در
آيه آمده است) خواسته باشند كه تامين
بهداشت و سلامتى و امنيت به عمل آيد. در
سورهء حديد و آيهء لقد ارسلنا رسلنا
بالبيّنات وانزلنا معهم الاكتاب
والميزان ليقوم النّاس بالقسط 7 نيز
معنى و منظور آيه، آنطور كه بعضى ها تصور
و تبليغ كرده اند اين نيست كه مردم و
ديگران را براى مبارزه با ظلم استبداد و
استكبار يا بسط عدالت و ديانت در دنيا،
بسيج نمايند، بلكه خود مردم در اخلاق و
رفتارشان عامل به عدالت و قسط باشند.
كتاب و ميزان راهنماى آنان در اين كار
بوده و در اثر جهالت يا ضلالت كارها و
راههايى را در پيش نگيرند كه سبب دورى
آنان از خدا و محروميت از رضوان و سعادت
گردد. خدا، جلوگيرى از ظالم و دفاع از
امنيت و آبادى يا ازدين و ديانت را به
عهدهء خود مردم گذارده و نصرت و پيروزى
را در همين حركت مردم داده استو.
نظر قرآن نسبت به دنيا و رابطه با خدا
اولاً، بديهى است كه اجراى اين توصيه و
تذكرها يا احكام و دستورالعمل ها به طور
طبيعى و قهرى موجب سلامتى و صلح و
نيرومندى مسلمانان و وسيلهء بهبود و
روابط خانوادگى، اجتماعى و حتى ملى و
بين المللى آنان مى گردد. علاوه برصفاى
صداقت، امانت، عدالت، خدمت به نوع و
ساير صفات اخلاقى و وظايف دينى، تقليل و
آن، تسهيل فوق العاده در تشكيلات و
خدمات و هزينه هاى دولتى، به وجود آورده
به طور مستقيم و غيرمستقيم بازده يا
راندمان كليهء عمليات و توليدات و
محصولات را بالا برده و اجازه همكاری ها
و سرمايه گذاری هاى وسيع را مى دهد. يا به
تعبير قرآنى ابواب بركات آسمانى و زمينى
را به روى خلايق مى گشايد و به همان نسبت
نياز امت را به حكومت و دولت خفيف كرده و
مرحله نهايى آن، لااقل به لحاظ امور
داخلى، حذف حكومت ها خواهد بود.
از اين جهت می توان گفت كه قرآن و رسالت
پيامبران نسبت به امور دنيايى ما نه
بيگانه است و نه بى نظر و بى اثر. آنچه از
اين بابت عايد انسان ها مى گردد محصول
فرعى محسوب مى شود و به طور ضمنى به دست
مى آيد. بدون آنكه اصل و اساس باشد يا به
حساب هدف بعثت و وظيفهء دين گذارده شود.
نه تنها وظيفه ء دين نيست، بلكه همانطور
كه مى دانيم و در درس هاى تعليمات دينى
تاكيد مى شود، قبولى عبادات قصد قربت
است. يعنى اگر كسى وضو بگيرد و غسل كند كه
پاكيزه شده باشد، براى معالجهء چاقى و
دفع سموم بدن روزه بگيرد يا به عنوان
ورزش عضلات نماز بخواند و قصد قربت و نيت
عبادت براى خداوند سبحان را نداشته
باشد، آن نماز و روزه و غسل ها باطل است و
ارزش اخروى و الهى ندارد. ثانياً، به
طورى كه مكرر يادآورى شده است منحصر
بودن هدف اديان و رسالت و منظور
پيامبران به آخرت و خدا و نظر اسلام به
هيچ وجه مترادف با ترك دنيا و به معنى
طرد يا نفى بهبود و برنامه هاى زندگى و
بهره مندى معقول از نعمت هاى طبيعى و
خدادادى نيست. اصلاً زندگى دنيا و امور
مادى و اشتغالات انسانى، حتى حيوانى كه
با حيات و خواسته هاى زندگى ملازمه
داشته باشد، ممنوع نشده است. در آيات
فراوانى از قرآن و بيش از آن در احاديث و
كلمات پيامبر و امامان، تاكيد و توصيه
هاى خاص دراين زمينه ها ديده مى شود. اگر
در قرآن آيه و علمى مثلاً راجع به بهداشت
و پزشكى يا درمان بيماری ها نمىبينيم و
در اصول و فروع دين چيزهايى از بابت
زراعت و صناعت و تجارت طرح و بحث نشده
است، ولى در گفتارها و آموزش ها وكارهاى
ثبت شده از رسول خدا و ائمهء هدى، تا
دلتان بخواهد سفارش ها و دستورالعمل هاى
زندگى جارى و دنيايى وجود دارد. مانند طب
النبى و طبّ الرضا، كلمات قصار و نهج
البلاغه حضرت امير، نهج الفصاحه و حكمت
ها و روايات رسيده از پيامبر گرامى و
امامان، تقريباً در كليهء روابط و آداب
زندگى. خطبه هاى نهج البلاغه و نامه هاى
حضرت امير، ضمن آنكه شامل خداشناسى و
دين شناسى و تعليم و تربيت است نسبت به
اخلاق و روابط اجتماعى و مسايل حكومتى و
ادارهء اكت عنايت و فرا دارد. حضرت رسول
و امامان و بزرگان دين، مانند هر انسان و
بندگان مومن و برجستگان امّت، علاوه بر
وظايف رسالت و امامت، معلم و مصلح و موظف
به خدمت و اعمال صالح بودند و مى بايست
به مصداق ولكم فى رسول اللّه اسوحسن
الگو و نمونه باشند. بنابراين در كنار
وظايف نبوت و سوق دادن به خدا و آخرت، هر
جا كه عهده دار كارى براى زندگى شخصى يا
عمومى شده اند به اصلاح و آموزش مردم و
به دعوت بخير يا امر به معروف و نهى
ازمنكر نيز پرداخته و به عنوان انسان
مسلمان و خداپرست با ايمان، به خدمت و
تربيت همنوعان مبادرت مى كرده اند.
تعليماتى كه از اين نظرها داده اند در
عين ارزنده و ممتاز بودن جزء دين و شريعت
حساب نمى شود و مشمول ان هو الاّ وحى
يوحى نمى گردد. ثالثاً، اگر گفته اند
دين، دستور چگونه زيستن را به ما مى دهد
حرف نادرستى نيست، ولى نه چگونه زيستن
به مفهوم چگونه خوردن و خوابيدن و
زاييدن يا كار و كسب و جنگ كردن، بلكه
آزاد زيستن و بندگى نكردن، براى خدايى
شدن انسان و به زندگى ايده آل جاويدان
رسيدن. به قول سعدى: خوردن ز بهر زيستن و
بندگى كردن است- تو معتقد كه زيستن از
بهر خوردن است. پيامبر مى فرمايد
الدّنيا مزرعة الاخرة و قرآن مى گويد يا
ايها الانسان انك کادح الى ربك كدحاً فم´لاقيه.
از نظر اسلام دنيا و زندگى در آن، سراسر
سختى و تلاش است كشتزارى براى حركت و
حاصلى جهت حيات واقعى آخرت. پيامبران
آمده اند كه ما را از زندگى كردن براى
زندگى كردن موقّت و بيهوده دنيا منصرف
نموده و به زندگى ما در جهت زمان و حيات و
حركت بى نهايت ارزش بدهند.
معادلهء يك طرفه
لازم است توضيح داده شود كه وقتى مى
گوييم آخرت و دنيا يا دين و حكومت دو
مقوله جز از هم جدا هستند، پيوستگى عملى
يا ارتباط ارگانيك آنها را انكار نمى
كنيم. آنكه اين ارتباط حالت معادلهء يك
طرفه را دارد. اگر هدف جامعه اى، خدا و
آخرت باشد و در جهت خدا و عمل به احكام
خدا حركت نمايد، دنياى اين جامعه نيز
بهبود پيدا مى كند و قرين نعمت و سعادت
مى شود. اما عكس قضيه صحيح نيست.
اگرهدف و مقصودشان سلامت و سعادت دنيا
باشد، آخرت و رضاى خدا برايشان فراهم
نخواهد گشت، چرا كه طلب آخرت و رضاى خدا
از آنجا كه خداوند بى نياز مطلق بوده و
بندگى انسان ها را نه براى خود، بلكه در
جهت خير و خدمت به خلق مى خواهد و حركت فى
سبيل اللّه عملاً حركت فى سبيل النّاس
است. اما وقتى مطلوب و هدف انسان آسايش و
خوشى خود يا اجتماع شد، ممكن است موفق
گردد و خدمتگزار ارزنده اى براى خود يا
جامعه محسوب گردد، ولى چون در راه خدا
حركتى نكرده و خود را در جهت خدايى شدن
تغيير نداده و ساختار وجوديش اكتساب و
اضافاتى نيافريده است كه او را متناسب و
مساعد براى زندگى در محيط و شرايط آخرت
نمايد، قهراً نمى تواند انتظار بهره و
استفاده اى در دنياى آينده داشته باشد.
در هر حال خداوند رحمت خود را از اهل عمل
دريغ نمى نمايد. اين معانى به صورت هاى
مختلف در آيات عديده اى از قرآن آمده است.
از جمله در:
من كان يريد حرث الدّ´نيا نوتة منها و
ماله فى الاخر من نصيب. (شورى، 20)
من كان يريد´العاجل عجّلنا له´ فيه اما
نشاء لمن نريد ثم جعلنا له جهنّم يصليها
مذموماً مدئح´ورا.ً و من اراد الاخر و
سعى لها سعيها و هو مومن فائولئك كان
سعيهم مشكورا.ً كلاً نمدّ´ هولاء و
هولاء من عطاء ربك و ما كان عطاء ربك
محظوراً. (اسراء، 18 تا 20)
من كان يريد ثواب الدّ´نيا فعند الله
ثواب الدنيا والاخر و كان اللّه سميعاً
بصيرا.ً (نساء، 134)
معادله نمى تواند دو طرفه باشد. خواستن و
رسيدن به دنيا هيچ گاه مساوى با خواستن
خدا و رسيدن به آخرت سعادتمند نيست.
اينها دو محيط و دو موضوع جدا و بى نهايت
متفاوت هستند. ولى تحصيل آخرت و خدا چون
راه آن از دنيا و با كسب شرايط و آمادگي
هاى لازم عبور مى كند مىتواند در تعديل
زندگى انسان و تطبيق آن با رحمت و مشيت
خداوند موثر واقع شود. در حالی كه هدف
قرار دادن دنيا و تلاش تنها براى تحصيل و
تامين آن، به لحاظ آخرت و خدا نقض غرض
بوده و سبب گمراهى و انحراف و تباهى می
گردد. آنچه در منطق قرآن و براى آخرت و
خدا قابل توجه و اهميت مى باشد قصد و
ارادهء آدمى در ورزش و جهش هاى زندگى
مىباشد كه ذرات وجودى وساختمان نسوج و
سلول هاى ما را در جهت گيرى به سوى خدا و
تناسب با محيط وشرايط آخرت تركيب و تظيم
مى نمايد. [...]
مساله حكومت و ادارهء امت يا ادغام دين و
سياست
حكومت و سياست يا اداره امّت و مملكت و
ملّت، از ديدگاه ديانت و بعثت پيامبران،
تفاوت اصولى با ساير مسايل و مشاغل
زندگى ندارد. همانطور كه قبلاً گفته شد،
اگر اسلام و پيامبران به ما درس آشپزى و
باغدارى يا چوپانى و خانه دارى نداده و
به خودمان واگذار كرده اند تا با
استفاده از عقل و تجربه و تعليمات و با
رعايت پاره اى احكام حلال و حرام شرعى،
آنها را انجام دهيم، امور اقتصاد و
مديريت و سياست هم به عهدهء خودمان
مىباشد. كما آنكه قرآن، با وجود ارزش و
اعتبار و احترام فوق العاده اى كه براى
علم و تعليم و تفكّر قايل است و مكرر
آنها را سفارش كرده است، درهيچ سوره و
آيه اى درس رياضيات يا زمين شناسى و
الكترونيك يا فلسفه و فيزيك به ما نمى
دهد. بنابراين اشكالى ندارد كه اديان
الهى مبارزه با ستمگران و عدالت و
ادارهء امتها را تجويز و تاكيد كرده
باشند، ولى ايدئولوژى و احكام و تعليمات
خاصى در آن زمينه ها نداده باشند. ايراد
عمده اى كه برخى از صاحانظران در توجيه
بحث، مطرح مى نمايند و اشكالى كه عنوان
مى كنند بيشتر ناشى از علاقه و اعتقادى
مىباشد كه بعضى از متدينان مبارز و
روشنفكر يا روحانيون شركت كرده در
انقلاب، دربارهء نقش دين، مخصوصاً
اسلام و تشيع پيدا كرده اند. آنها نگران
آن هستند كه با منحصر شناختن برنامه
بعثت انبيا به آخرت و خدا، سايهء دين و
ايمان، هم از سر مبارزات و فداكاري هايى
كه براى اهداف انقلاب صورت گرفته است
برداشته شود و هم حكومت و سياست بدون
سرپرست گرديده و سرنوشت ملك و ملّت و
مسلمانان به دست نااهلان و عساكر شيطان
بيفتد. اين نگرانی ها وارد نيست. همانطور
كه نبودن درس رياضيات و مكانيك يا فلسفه
و فيزيك در قرآن، كه توام با توصيه و
تاكيد خدا و رسول و امامان بر تحصيل علم (ولو
بالصّين) بود، مانع از آن نشد كه
مسلمانان در صدر اسلام به كسب علوم و
فنون رفته و به افتخار اكتشافات و
اختراعات بزرگى نايل گردند و هم پس از
بيدارى مشرق زمين در قرون اخير، به
تاسيس مدارس و مكاتب و موسسات بپردازند
و جنب و جوش هاى پيگيرى عليه استبدادهاى
داخلى و استعمار و استيلاى خارجى از هر
طرف نمودار شده و ادامه پيدا كند. واقعيت
اين است كه قيام عليه بيدادگرى و ايثار
در راه حق و حقيقت پيدا جزء فطرت انسان
است و از مبانى تشيع مىباشد. ضرورتى
ندارد كه تصميم به مبارزه و انقلاب و
تعليم سياست و اقتصاد، با جزئيات و ريزه
كارى هاى مربوطه، در برنامهء بعثت انبيا
گنجانده شده باشد. كلمهء طيبه ء لااله
الاّالله و اين همه آيات كه در جهت منع
عبادت و اطاعت يا قبول ولايت و حاكميت
غير خدا در قرآن هست. بلى در منطق اهل
كلام چنين عنوان شده است كه چون بشر جاهل
و ظالم بوده و از برقرارى عدالت و اداره
صحيح خود عاجز مىباشد و اگر به حال خود
واگذاشته شود در زمين قتل و فساد كرده و
دنيا را به تباهى مى كشاند، بر خداوند
صاحب لطف واجب است كه جهت سرپرستى انسان
ها، پيامبران و رهبرانى را مامور سازد
تا آنان را هدايت و بر آنها حكومت كنند.
چنين استدلال و استنباط نه تنها
پشتوانهء قرآنى و سنتى ندارد، بلكه آيات
و دلالت هاى زيادى خلاف آن را نشان مى
دهد و در عمل هم، تحقق چندان نيافته خلاف
آن سنت جارى و عادى شده است. دلايل و
قرائنى كه طرفداران ادغام دين و سياست و
يكى بودن نبوت و حكومت (يا سپردن حكومت
به دست روحانيت) اقامه مى نمايند متعدد
است.
8 - مهم تر از همه استنادى است كه به
زمامدارى پيامبر گرامى، به لحاظ دينى،
سياسى، ادارى و قضايى در ده سال مدينه مى
نمايند و شاهد مثال توام بودن نبوت و
حكومت را سلطنت پيامبران بنى اسرائيل از
جمله داود و سليمان عنوان مى كنند، يا
رهبرى دينى-اجتماعى-سياسى و ادارى حضرت
موسى، در مبارزه با فرعون و كوچ دادن بنى
اسرائيل به ارض موعود. گاهى اوقات مثال
از نوح مى آورند و از پيامبران ديگر. در
اين قسمت در بحث تاريخى قبل تحت عنوان
ادغام دين و سياست يا اختلاط امامت و
خلافت توضيحات مفصلى آورده و خلاف آن
تصور و توجيه نشان داده شده است. وقتى به
قرآن نگاه مى كنيم، مىبينيم احراز حكومت
يا سلطنت از طرف حضرت خاتم الانبيا و
بعضى از پيامبران يهود، عموميت به همهء
پيامبران نداشته وبا توجه به تعداد كثير
انبياى غير حاكم، يك امر استثنايى محسوب
مى شود و اصولاً نبوت و حكومت دو امر يا
دو شغل كاملاً مجزّا و متفاوت، با دو
منشاء يا دو مبناى مختلف غير قابل تلفيق
در يكديگر بوده و در آن مراجعه و مصالحه
و مشورت با مردم را شديداً منع و بلكه
ملامت مى نمايد. آنجا كه پاى دين در ميان
است قانون واللّه اعلم´ حيث يجعل رسالته
و رسالت حاكم بوده و انبيا حتى حق دخالت
دادن دانش و تشخيص و تجربه و تصميم
خودشان را هم نداشته و طابق النّعل
بالنّعل گام در جا و در راهى مى گذاشتند
و دهان به كلامى مى گشودند كه تقدير و
وحى الهى كليات و جزئيات را پيشاپيش
ترسيم نموده و لحظه به لحظه رهبريشان مى
كرده يا به زبانشان آن مى گذارده است.
اما آنجا كه پاى ادارهء امت و امور
دنيايى مردم پيش مى آيد، قانون و دستور
وشاورهم فى الامر حاكم بوده است. مسالهء
ملوكيت و حكومت (و نه مديريت) براى يك
جامعهء مومن و عامل به احكام و اخلاق
الهى به حداقل مى رسد و به سوى زوال و بى
نيازى ميل مى نمايد. در حقيقت اثر و نظر
اسلام استغنا از حكومت و حاكم است و نفى
رهبرى و سلطنت يا خودكامگى است كه يك نوع
شرك مىباشد. [...]
خداوند بر طبق نصوص مكرر قرآن نخواسته
است رسول مامور او سر سوزنى در رسالت و
دعوت خود از حدود تذكر و انذار و ابلاغ
پا فراتر گذارده و خود را موكل و مسيطر
بر مردم و مسوول ايمان و اعمال آنان
بداند. پس به طريق اولى نمى خواهد هيچ
فرد مومن، خواه عامى و خواه از خواص يا
از داعيان خلافت و ولايت و وراثت
پيامبران و پيشوايان، به اسم تبليغ و
تحميل دين و حتى دفاع از آن به كسى فشار
وارد آورد، تا چه رسد به اجراى دين و
واداشتن مردم به عبادات خدا.
رابطه ايمانى و آخرتى اقتصاد دنيايى از
ديدگاه ناقدان
مطلب ديگرى كه در زمينهء حاكميت دين و
حكومت دنيايى خدا به دست مومنان و
مصلحان عنوان مى شود و آن را جزء مهمى از
برنامهء بعثت انبيا مى دانند مساله تصرف
قدرت از طرف مومنان براى مبارزه با شرك و
استكبار و الحاد است و تامين محيط
توحيدى مساعد براى نشو و نماى افراد
آزادهء مستقل و مومنان با كرامت يا
ايجاد جامعهء دينى. در تاييد اين نظر مى
گويند آيات جهاد و قتال، امر به معروف و
نهى از منكر، امور قضا، ارث و اقتصاديات
يا عدل و قسط، حاوى فوائد و آثار صد درصد
دنيايى بوده و اشراف به تشكيلات اجتماعى
و دولتى و به تصرف حكومت و قدرت به دست
متدينان دارد. در توضيح مطلب و مدعاى فوق
اضافه مى كنند كه اگر دين راهى (ولو كلّى
در حدّ جهانبينى و ايدئولوژى) براى
اصلاح خدايى دنياى مردم نشان ندهد، هرگز
نه مردم از آن استقبال خواهند كرد، نه
خدا پرستيده مى شود و نه آخرت تامين
خواهد گشت. بايد دنيا را بر طبق اصول
توحيدى و بر اساس هدف غايى دين سامان داد
تا به مصداق ربّنا آتنا فى الدّنيا حسن و
فى الاخر حسن حسنهء دنيا و آخرت تامين
شده باشد. ضمناً عملكرد پيامبران عموماً
و به خصوص درگيرى كسانى چون ابراهيم،
موسى، عيسى، و محمّد (عليهم السلام
والصلوه) با نظام اجتماعى و حتى مردم
زمانشان را شاهد مى آورند كه صراحتاً و
آشكارا كار با شرايط سياسى و اقتصادى و
اجتماعى دينى زمانشان داشته و فقط به
موعظهء خدا و آخرت نپرداخته اند.
بنابراين شعار آخرت و خدا صرفاً فلسفى و
اخلاقى يا فردى نبوده و مصالح و منافع
دنيايى را نيز در برداشته است. آنچه در
اين اظهارات و استدلال ها صددرصد صحيح
مىباشد و ما در بيانات قبلى روى كرده ايم
اولاً، فوايد و آثار مثبت دنيايى داشتن
آيات جهاد وآنها تكيه قضا و قسط و غيره
است. منتها مى گفتيم اينها آثار فرعى
مفيد و نتايج دنيايى ضمنى هستند كه
غيرقابل انكارند، ولى به منظور راه بردن
آدميان به سوى خدا و حفظ ما از فتنه هاى
شيطان تشريع شده اند. آنچه بايد اضافه
كنيم اين است كه آن آيات و احكام الزاماً
شامل تمام نيازها و مسايل و ابتلاهاى
انسان ها در تمام قرون و احوال نيست و
پيامبران چنين ادعايى هيچگاه نكرده اند.
ثانياً، ضرورت يا لااقل تاثير مثبت محيط
توحيدى مساعد براى نشو و نماى افراد
آزاده مستقل و مومنان با كرامت مورد
قبول است. همچنين ايجاد جامعهء دينى جهت
پديد آمدن انسان دينى. ولى آيا تامين
چنين محيط و جامعه اى بايد حتماً از طريق
تصرف قدرت و به هر قيمت از طرف مومنان
صورت گيرد و به دست متوليان دين باشد؟
آيا فرستادگان خدا و انبيا چنين كرده
اند؟ يا دستورهاى ويژه براى اين كار به
ما داده اند؟ در قرآن، تا آنجا كه مربوط
به زمان و مكان خود پيامبر مى شود، چه در
ايفاى رسالت كه محور اصلى آن مبارزه با
شرك و استكبار و الحاد بوده است و چه در
دعوت به ايمان و تربيت انسان دينى، خلاف
آن و عدم توسل رسولان خدا به قدرت يا
مقدم داشتن تشكيل جامعهء ايمانى بر
تعليم و تربيت افراد ايمانى را، مشاهده
مى كنيم. ممكن است استنباط ما يا خواسته
و سليقه ما از آيات جهاد قتال و امر به
معروف و نهى از منكر ا احكام ارث و قضا و
غيره تصرف قدرت به دست متدينان باشد و
عمل به اين احكام مانند ايمان و تقوا و
احسان و مالاً استحكام و اقتدار
مسلمان را تقويت نمايد، ولى مى دانيم كه
آيات جهاد و قتال صرفاً براى جوامع دفاع
و استقرار امنيت و آزادى است، نه براى
تهاجم و تصرف قدرت. در تعليل هيچ يك از
آيات و احكام مذكور نيز تصريح و اشاره اى
به تسلط و تصرف نشده و خلاف آن گفته شده
است (از جمله وتعاونوا على البرّ
والتقوى ولاتعاونوا على الاثم والعدوان).
امر مسلم اين است كه پيامبران خدا نه از
راه اعمال قدرت و نظارت بر عقايد و اخلاق
مردم، انجام رسالت و تبليغ ايمان و
معرفت و عبادت كرده اند و نه براى دعوت
به توحيد و مبارزه با شرك و استكبار و
الحاد اقدام به تشكيل حكومت و تامين
قدرت براى خود و امت نموده اند. همانطور
كه در ضمن سخنرانى (يا در متن مقاله) نشان
داده شده است، آنچه در سراسر قرآن بيش از
هر چيز به چشم مى خورد و در نقل احتجاج
پيامبران گذشته با امت هاى مربوطه تكرار
و تصريح مى شود، مبارزه با شرك است و (احياناً
استكبار، به معناى خود خداانگارى و
الحاد به معناى انكار دين). ولى در كنار
هيچ يك از آن آيات اشاره و دستورى
نمىبينيم كه مثلاً به موسى گفته شده
باشد برو در برابر فرعون مصر دولت
مقتدرى از بنى اسرائيل و از ملت هاى رقيب
تشكيل بده، يا وقتى پيش فرعون رسيدى با
اژدها و يد بيضايت او را از تخت به زير
انداخته و سر جايش بنشان و دهان كسى را
كه ادعاى انا ربّكم ´ الاعلى كرده است،
خرد كن. حضرت ابراهيم نيز وقتى با نمرود
روبرو مى شود كه در اثر صاحب ملك شدن،
دربارهء ربّ ابراهيم احتجاج مى نمايد،
اصلاً معترض پادشاهى و سلطنت او نگشته
در اين زمينه كمترين اعتراضى به او نمى
كند، بلكه از راه منطق تجربى و معرفت
علمى، با گفتن فانّ اللّه ياتى بالشّمس
من المشرق فاتبها من المغرب او را مبهوت
و مغلوب مى سازد. تمام حرف ما اين است كه
اگر به فرض، يك حكومت دينى از همه جهت
تمام و كمال به دست مومنان مخلص ناب
تشكيل شد، آنچه نبايد اين حكومت و دولت
دست به آن بزند و دخالتى بنمايد، دين و
ايمان و اخلاق مردم است! دولت يعنى قدرت
و زور؛ قدرت و زور در برابر تجاوز
بيگانگان به كشور و ملّت يا تجاوز مردم
به يكديگر كه يك امر ضرورى است. امّا در
برابر عقيده و عشق و عبادت و رابطه انسان
با خود و خدا يعنى آزادى و تقرّب، بسيار
بيجا و نقض غرض است. اما عكس قضيه صحيح
است. اگر دولت و حكومت حق دين ساز و انسان
ساز نيست، انسان دين دار و خداپرست
واقعى دولت حق ساز هست. بنابر فرمايش
نبوى كيف تكونون يولّى عليكم. يك امّت
مومن و ملّت آزادهء مستقل و مومنان با
كرامت، به وجود آورنده و تشكيل دهندهء
يك دولت اسلامى صحيح و جامعهء دينى
هستند.
در مورد جهانبينى و ايدئولوژى كه مى
بايست از طرف اديان عرضه شده باشد تا
مردم از آنها استقبال نمايند، اين نكته
همانطور كه قبلاً گفتيم عملاً درست است
و اقبالى كه مردم و جوانان خودمان در
انقلاب مشروطيت، در مبارزات آزادى
خواهى و ضداستعمارى بعد از جنگ جهانى
دوم و پس از آن در ملّى كردن نفت و در
انقلاب 1357 نسبت به اسلام و انديشه هاى
دينى نشان دادند، از راه ايمان و عشق و
اخلاص خريدار فداكارى و شهادت و خطرات
وابسته شدند و همچنين پذيرش و سوكسه اى
كه حركت و حرف هاى دكتر شريعتى داشته
است، تا حدود زيادى مديون همين عامل
مىباشد. در بحث آينده نيز كه علت اعتقاد
و اصرار خودمان را بر منحصر دانستن
رسالت انبيا به آخرت و خدا بيان خواهيم
كرد، روى ديگر سكّه و زيان رسانى بزرگ
اين طرز تفكر يا توقع نشان داده خواهد شد.
اتفاقاً دين و ايمان يا اسلام و قرآن به
خودى خود و به حدّ كامل و كافى، هم جهان
بينى است و هم ايدئولوژى. يك نوع جهان
بينى و ايدئولوژى كه جهان بينى
ديالكتيكى هگل و ايدئولوژى ماركسيسم و
سوسياليسم به لحاظ سطح و وسعت و عمق و
رفعت يا عموميت و عظمت به پاى آن نمى
رسند. ممكن است كسى قيامت و آخرت يا
خالقيت و حاكميت خدا بر جهان را قبول
نداشته باشد، ولى عرضه كردن اين عقيده و
سرنوشت كه جهان حاضر و زندگى فعلى
دربرگيرندهء همهء زمان و مكان ها نبوده
در تحول به سوى آيندهء جاودان و شكل و
محتوى و مقصد ديگرى مىباشد، آيا غير از
جهان بينى است؟ يا ايمان به وجود خدا و
پرستش او كه به معناى حركت بى انتها به
سوى بى نهايت مىباشد، آيا ايدئولوژى و
اتخاذ انديشه و هدف نيست؟ با گفتن اينكه
تنها برنامهء بعثت انبيا آخرت و خداست،
ما مى خواهيم جهان بينى و ايدئولوژهاى
عرضه شده از طرف مكاتب غرب و شرق را كه با
ديد كوتاه بشرى و هدف مشترك دنياخواهى
يا دنياپرستى تدوين شده است، نفى كنيم و
ناقص بدانيم. دينى كه به خاطر دنيا درست
شود، خدايى كه براى درد و آرزوهاى دنيا
پرستيده شود، يا آخرت و بهشت و ثوابى كه
در راه خواسته هاى دنيا تامين گردد، نه
دين است، نه خدا و نه آخرت، شركى است در
كنار و در برابر توحيد و مصداقى از
انقلاب و بازگشت به عقب يا به خسران و
هلاكت. اصرار ما در منحصر دانستن هدف دين
به آخرت و خدا و تفكيك رسالت انبيا از
سياست و ادارهء دنيا، براى چيست؟
شعارهاى دين براى دنيا يا دين و دنيا با
هم و طرز تفكر ظاهراً مترقى و معقول
اينكه هدف از بعثت و رسالت انبيا، سلامت
و سعادت زندگى انسان ها و ادارهء صحيح
دنيا بوده است يا توام با آخرت مىباشد،
يك سلسله زيان ها و آفات و انحراف هايى
به بار مى آورد كه نهايت آن خسرالدّ´نيا
والاخرة شدن است و ذيلاً به بعضى از آنها
اشاره مى نماييم.
1 - تبديل توحيد به شرك
وقتى بهبود زندگى فرد و اجتماع و مديريت
مطلوب دنيا، پا به پاى آخرت و خدا، هدف و
منظور دين قرار گرفت و مورد علاقه و
عقيده شد، از آنجا كه به طور كلى اهداف و
معبودهاى بشرى منظم شده به خداوند يكتا،
محسوس و مانوس انسان ها و در دسترس آنها
بوده راحت تر و زودتر مورد توجه و تمايل
واقع مى گردند، اخلاص در دين و عبوديت
خدا در محاق رفته، پس زده و فراموش مى
شود. و بدين وسيله توحيد تبديل به شرك با
همه آثار و مظالم و مفاسد هلاكت بار آن
گرديده ديانت و ديندارى از اصالت و
خاصيت مى افتد. اين همان جريان بعد از
رنسانس و تجربهء تلخ جامعه هاى متجدد و
متمدن اروپا و آمريكاست كه كار انجيل و
مسيحيت و كليسا به ضعف و اختفا كشيده
شده، ديندارى و خداپرستى با اهداف و
آثار و ارزش هاى اعلاى آن، رفته رفته از
ديارشان رخت بربست و به جاى دين و عواطف
معنوى، سودجويى و حسابگرى مادى حاكم
گرديد. آنچه فعلاً مشهود می باشد اين است
كه دنيادارى و دنياپرستى تمام عيار
سراسر افكار و آمال آنان و برنامه ها و
اعمالشان را تصرف نموده است.
به طورى كه شاهد اوضاع و عواقبشان هستيم
و متفكرانشان اعتراف دارند، على رغم
همهء تدابير و تلاش هاى خلاّقه، سيستم
ها و سازمان ها مدبرانه، سرمايه گذارى
ها و فعاليت هاى كوه پيكر و با وجود
تفكّر و تحقيقات يا اكتشافات و اختراعات
معجزه آسا كه در مجموع خالى از حسن نيت
ذاتى، صفات اخلاقى، عشق و فداكارى يا
معنويات اومانيستى و همكاری هاى دسته
جمعى نيز نبوده است معذالك نتوانسته اند
شاهد مقصود را در آغوش بگيرند. از هر طرف
كه چرخيده و ترفندى كه زده اند، گرفتاري
ها و گره ها و فتنه ها، همراه با ضرورت
كار و كوشش ها بيشتر گشته و از سلامت و
امنيت و موفقيت دور مانده اند.
در جمهورى اسلامى خودمان نيز ديديم كه
شعار دين و دنيا، به صورت ادغام دين و
سياست و سياست تابع روحانيت كار را به
جايى رساند كه گفتند حكومت و بقاى نظام (يا
به بيان ديگر بقاى قدرت و حاكميت) از
اولويت و اصالت برخوردار بوده، اگر
مصالح دولت و حفظ امت اقتضا نمايد مى
توان اصول و قوانين شريعت را فداى
حاكميت نمود. و تا تعطيل توحيد پيش رفتند!
وقتى فرض بر اين باشد كه تمشيت امور دنيا
و اداره امت ها جزء برنامهء بعثت است،
قهراً رهبرى و حكومت بايد به دست
كارشناسان شريعت قرار گيرد. به اين
ترتيب اصل امرهم شورى بينهم حالت فرعى
پيدا مى كند و همانطور كه فقهاى مخالف
مشروطيت استدلال مى كردند دستور
وشاورهم فى الامر براى تفنن و تشويق
مومنان بوده است و خداوند بر طبق فاذا
عزمت فتوكّل على اللّه به رسول مكرّم
اختيار داده بوده است هر گونه كه شخصاً
تشخيص داد و تصميم گرفت عمل نمايد.
2 - انصراف از دين و سلب اميد و ايمان مردم
نسبت به دين
از آنجا كه مكاتب توحيدى |