در تعالى و تداوم يك تفاهم عميق دوستانه

شرح زندگى خانم پروفسور آنمارى شيمل

- ترجمه پروانه شفيع زاده (كرمانى)
--------------------------------------------
خطابه خانم پروفسور آنمارى شيمل به مناسبت دريافت جايزه صلح - نوامبر 1995

متن

خانم آنمارى شيمل (Annemarie Schimmel) در 2 آوريل 1922 (18 فروردين 1301)
در شهر ارفورت (Erfurt) به دنيا آمد، سال هاى جنگ را به بهترين وجه ممكن، ولى با مشکل زياد، مصروف تحصيل كرد. در سال 1949 براى اولين بار به خارج از كشور سفر كرد و در سوئد نزد شرق شناسان و دين شناسان در شهر اوپسالا به تحقيق مشغول شد.
در سال 1952 براى اولين بار به تركيه رفت. در سال 1959 به شهر ماريورگ برمى گردد و با معلمش فريدريش هاينر (Friedrich Heiler) همكارى مى كند. از سال 1961 استاديار و مشاور علمى دانشگاه بن در رشته عرب شناسى و اسلام شناسى است. علاوه بر اين از سال 1965 مسؤليت كرسى فرهنگ اسلامى هندى دانشگاه هاروارد را برعهده داشته و در آنجا نيز درس تصوف، شعر اسلامى، خوشنويسى مى داده است. از سال 1980 تا 1990 رياست مجمع بين المللى علوم اديان تطبيقى را برعهده داشته است و در حال حاضر علاوه بر تدريس در دانشگاه بن، رياست انجمن آلمان و پاكستان را برعهده دارد و علاوه بر آن رئيس مجمع اروپايى اقبال نيز مى باشد. وى همچنين هيات مديره انجمن دوستى ايران و آلمان است. وى عضو افتخارى DMG (اتحاديه امريكايى تحقيقات خاورميانه اى و مجمع ايران شناسى اروپا) نيز است.
خانم آنمارى شيمل اكنون 73 سال دارد و شمار آثار و كتاب هايش در آينده اى نه چندان دور به صد جلد خواهد رسيد. البته تا به حال كسى نتوانسته است آمار دقيقى از مقالات و معرفى كتاب ها و يا نقد و نظرهايى كه پيرامون كتب مختلف نوشته است، ارائه دهد. فهرستى از برگزيده اين آثار درپايان ارائه خواهد شد. شيمل نام تركى است كه بر زنان ترك نهاده مى شود. مترادف جميل عربى و به معناى زيباروى است كه سرشار از احساسى عرفانى و به مصداق الله جميل و يحب الجمال است.
نام شيمل را دوستان ترك و در واقع براى اشاره به مناسبت كثرت فعاليت هايش درزمينه عرفان اسلامى بر او نهاده اند.

جناب آقاى رئيس جمهور، خانمها، آقايان براى خطابه راهنمايانه آن جناب كه طى آن به اهميت مدارا و تفاهم با فرهنگ هاى بيگانه تاكيد و تاييد فرموده و اهميت آن را براى سياست كشورمان حائز توجه بسيار دانستند، از صميم قلب سپاسگزارى مى نمايم.
هنگامى كه با حيرت و شادى اطلاع حاصل كردم كه جايزه كتاب صلح به من تعلق خواهد گرفت، نه من و نه هيچ كس ديگر، نمى توانست تصور كند كه درپى آن در طى ماه هاى گذشته، چنان دسته بندى و جاروجنجال هاى شديد و غوغاانگيزى برپا خواهد شد، كه به نظر مى رسيد، محصول زندگانى يك عمر مرا كه در خدمت و رسيدن به يك تفاهم مشترك و مداوم دوستى و محبت متقابل ما بين شرق و غرب بنا گرديده بود، يكپارچه دستخوش فروريختن و واژگون گردانيدن بنمايد. اما من از قبول چنين جايزه اى صرف نظر نكردم، زيرا در مقابل شرق شناسانى كه در خلوت و سكوت، زحمت مكالمات و مباحثات متقابلى را به جان خريده و به عهده دارند، خود را مسئول مى دانستم. همچنين نسبت به تمام كسانى كه درجهان اسلام كار كرده، زحمت كشيده و با نيت هاى متعالى خود، در راه تفاهم متقابل آن هدفى كه من خود نيز بيش از نيم قرن زندگى و عمر خود را مصروف آن داشته ام احساس مسؤليت مى كردم.
من اميدوارم كسانى كه كار مرا بدون آنكه شناخته باشند، مورد حمله خود قرار دادند، هرگز در مسير حيات خود در معرض روبرو شدن با يك چنين شكنجه وعذاب روحى قرار نگيرند. اينجانب اين را آموخته ام:
اسلوب و روش علم و شعر چيزى است، روزنامه نگارى و سياست چيز ديگر. اما طرفداران اين اصل، همه در جامعه ما در يك امر واحد اتفاق نظر دارند كه بيان و قلم آزاد در جامعه ما از چه مقام شامخى برخوردار است و شاخص چه ارزشى است. من تصور مى كنم كه دراين ماه هاى گذشته به اندازه كافى گفته و تكرار كرده ام كه از قبول فتواى بدفرجام سلمان رشدى امتناع ورزيده ام و از طريق مخصوص به خود براى آزادى قلم ايستادگى و مبارزه خواهم كرد. براى آرمان آزادى بخش بيان و قلمى كه دوست شاعر پاكستانى من فيض (faiz) در طى پنجاه سال اسارت خود در زندان، براى آن، سروده است:
بگو، بگو چون لبهاى تو هنوز آزاد است
بگو چون زبان هنوز زبان تواست
استخوان ها و سينه ات هنوز مال تو است
بگو چون روح تو هنوز از آن تو است
ببين برق شعله هاى آتش را
آن شعله هايى كه آهن را گداخته تر مى سازد
همانطور كه درهاى بسته گشوده مى شود
هر حلقه زنجيرى صدا مى كند
تو حرفت را بگو، تو بگو
زيرا هنگامى كه زمان كوتاه گرديد
معناى آن زياد مى شود
بگو حقيقت هنوز زنده است
بگو، آنچه را براى گفتن دارى، بگو
همين شعر است كه در حقيقت مرا به موضوع خطابه امروزم هدايت كرده است. بعضى اوقات فكر مى كردم، اگر فريدريش روكرت (Friedrich Rueckert) در قيد حيات بود شايستگى دريافت جايزه صلح را مى داشت، زيرا او كسى بود كه در دوران زندگيش عقيده داشت، اشعار جهان آشتى دهنده ملتهاى جهانند و در دوران زندگى خود بيش از هزاران بيت را استادانه از دور و اكناف جهان و از دهها زبان مختلف گردآورى نمود و تاليف كرد. او مى دانست كه شعر، زبان مادرى همه انسان ها، چه مرد و چه زن است و پايه و اساس مشترك وابستگي هاى فرهنگ تمام جهان مى باشد. آن زمانى كه روكرت (Ruckert) از شعربه عنوان واسطه اى رسا براى آشتى دادن مردم جهان و در واقع به معناى صلح بين تمام مردم جهان صحبت مى كرد، روابطى كاملا متفاوت از روابط امروزى بين كشورهاى غربى و غيرغربى وجود داشت.
در قرن هشتم و نهم، تهاجم و استيلاى كشورهاى غربى بر كشورهاى اطراف مديترانه با اعجاب و وحشت شروع شد و ادامه يافت. درخلال اين تهاجمات بود كه مردم غرب، پايه هاى علوم طبيعى را كه عربها در طى چند سال استيلاى خود بر اندلس استوار ساخته بودند، از آنها فرا گرفته، به خود انتقال داده و از آن خود ساختند. كتاب هاى طبى كه از رازى (Raazes) و ابن سينا (Avicenna) به جاى مانده بود، تا اوايل قرون اخير در اروپا به عنوان معيارهاى اصلى علوم (كه شناخته شده و تدريس مى شدند) به شمار مى رفت. نوشته هاى ابن رشد (Averroes) بحث هاى مذهبى را به ثمر آورد و براى بحث و جدل هاى علمى و روشن شدن افكار در قرون گذشته راه گشا شد. بخصوص در همان محلى كه يهوديان، مسيحيان و مسلمانان در نهايت صلح و صفا با يكديگر زندگى مى كردند، مترجمان تولود (Toledo) تمام علوم عرب را در اختيار كشورهاى غربى گذاردند و يكپارچه همه را به تصرف خود درآوردند.
رانن لول (Ranon Lull) ساكن استان كاتلا (Kata Lana)، شناسايى و احترام متقابل مذاهب مختلف را نسبت به يكديگر تدريس مى كرد و مباحث و بحث و جدل هاى فلسفى را پشت سر گذاشته و مردم را به وظايف مشترك خود براى وصول به تفاهم همه جانبه و صلح مشترك مابين اديان راهنمايى مى كرد. محاصره وين به وسيله تركها در سال 1529 منجر به صحنه هاى دردناك و خونريزی هاى فاجعه آميزى شد، اما در همين زمان با آشنايى به اخبار سودبخش كه از جانب بازرگانان و مسافرين به گوش ها مى رسيد، مردم توانستند با چهره ديگرى از شرق آشنا شده و آن را شناسايى كنند. در ابتداى قرن هيجدهم با اولين ترجمه فرانسوى قصه هاى هزارويك شب، اروپا با تردستى از كشورهاى شرقى رويايى خيال انگيز، همراه با حور و پرى و جن و انس و موهومات شعبده و حقه بازى، هيبت هاى فريب دهنده و اسرارآميز به معرض اذهان عموم گذارد. در همين حال غرب الهامات خود را از شعرا و نويسندگان، نقاشان و موسيقيدان هاى شرق و هنرمندان در نسل هاى مختلف دريافت وخلاقيت بخشيد. در همان زمان تدريس و معرفت از اسلام و زبان عربى شناسايى شد و جهان بينى شرق كمك كرد تا در غرب يك موضع مستقل در تاريخ علوم به وجود آيد. به دنبال كارهاى علمى و ترجمه هاى كتب دانشمندان اسلامى، اولين حركت هاى نيروبخش را شعراى آلمانى شروع كردند. آنها براى تنوير اشعار خود از مايه هاى شرقى الهام گرفتند و اشعار خود را به سبك شرق سرودند كه رفيع ترين ادبيات ما اشعار گوته (Goethe) در ديوان غرب و شرق است (estlicher Diwan² - West) و همچنين آوردن نكته ها و مقاله هاى مخصوص به خود، اولين و بهترين تشريح و تجلى از فرهنگ اسلامى است كه امروز در سطح جهان بى نظير باقى مانده است.
زمانى كه روكرت (Rueckert) در سال 1820 از شعر به عنوان واسطه اى براى آشتى دادن مردم جهان ياد مى كرد، درست يك سال از انتشار ديوان غرب و شرق گوته مى گذشت. او اولين ابيات خود را كه الهام يافته از اشعار زبان فارسى بود در همين زمان منتشر كرد. در اين زمان هنوز هم مرسوم بود كه مردم در اتاق هاى خود راحت نشسته و گوش به يکچنين گفت وگوها بدهند. اگر اين روزها در وراى تركيه مردم به جان هم افتاده و همديگر را نابود مى سازند باز هم اخبار و رسانه هاى گروهى، هيچ گونه اطلاعات روزانه از اين وقايع به ما نمى رسانند و ما از اين همه حوادث بى خبر مى مانيم، اما خواه ناخواه، هم ما خود را وابسته به صاويرى از جهان مى بينيم كه اغلب ما را به ديدن آن همه فجايع مواجه ساخته و دنيا را به وحشت و هراس واداشته اند. آيا هنوز هم ما مى توانيم از يك رابطه حسنه بين خود و فرهنگ هاى اسلامى كه ما بسيار مديون آنها هستيم برخوردار باشيم؟ درحالى كه اين واقعيت هايى كه در بالا از آن ياد شد براى بيشتر مردم اروپا غريب به نظر مى رسد و هميشه اين تصور براى آنها سرمشق قرار داده مى شود كه مردم شرق فاقد پيشروى، تهى از احياى فرهنگى و ناقابل براى تحول و روشن فكرى و روشن بينى بوده اند و به همين علت نيز ژاك بورگ هارد (Jack Burkhard) صدسال پيش با لحنى ويران كننده ادعا كرد (شرقی ها) ناتوان براى تحول اند.
اما با اين احوال اغلب فراموش مى كنند كه جهان اسلام ما بين مغرب آفريقا تا كشور اندونزى صاحب بيشترين اشكال فرهنگ هاى مختلف است در حالى كه همه در اصل با ايمان به خداى يكتا و شناسايى محمد (ص) به عنوان آخرين پيامبر، برخوردار از يك پايه و اساس واحد مى باشند. زيرا در زمانى كه سيل اطلاعات هر روز به وسيله رسانه هاى دسته جمعى، اعلاميه وار به سوى ما سرازير مى شوند، به نظر مى رسد، كه تميز و تشخيص ظرايف و نداهاى لطيف از ميان غوغاهاى پر سر و صدا وشناسايى جهات و ديدگاههاى سودبخش و ارزنده اسلام زنده امكان ناپذير باشد.
انسان دشمن آن چيزى است كه شناختى از آن ندارد اين كلام حكيمانه اى است كه نه تنها در زبان يونانى، كه در زبان عرب نيز مشهور است. مولاناى رومى بزرگ ترين عارف و شاعر معروف قرن سيزدهم در ديوان منظوم فارسى خود حكايت مى كند كه:
چگونه هنگامى كه پسرى كوچك به دامان مادر پناه برده و شكايت مى كند كه هميشه، گاه و بيگاه هيكل سياه پوشى به نظر او مى آيد و او را به وحشت مى اندازد، مادر او را اندرز مى دهد كه با اين هيكل مهيب به گفت وگو بپرداز، از طرز جواب هايى كه آن هيكل مهيب مى دهد، مى توان به روح و خصوصيات اخلاقى او پى برد، او را شناخت و خود را با او وفق داد. پس باز هم اين كلام است كه طبق گفته هاى مكرر شعراى ايرانى، بوى خوش آن، روح و اخلاق گوينده اش را بروز داده و برملا مى كند، همان طورى كه خميرمايه يك كيك بادامى را وقتى، سير مخلوط كرده باشند، هرچند ظاهر آن لذيذ و اشتهاآور باشد، باز هم بوى زننده آن، محتواى آن را بروز خواهد داد.
يك سخن خوب شبيه يك درخت خوب است. در سوره 14/24 قرآن و در بيشتر مذاهب مى خوانيم كه سخن به جاى قدرت خلاق و رساننده تجليات به شمار مى آيد، چه در مذهب مسيحيت از آن به عنوان كلام خدايى كه در هيات بدن انسانى درآمده و يا در مذهب اسلام كه كلام خدا به صورت كتاب آسمانى مسلمانان يعنى قرآن درآمده است. كلام آن سرمايه اى است كه با اعتماد به انسان سپرده شده است و بايد از آن حمايت شود، نه آن طور كه اغلب اتفاق مى افتد در دست انسانها به ضعف گراييده و جعل شود. كلام مى تواند حيات بخش يا ممات بخش باشد، چرا كه درآن قدرتى عظيم نهفته است كه ما آن قدرت را هرگز نمى توانيم ارزيابى و سنجش كنيم. دراين قدرت كلام است كه مسؤليت فوق العاده بر دوش شاعر نهاده مى شود و نويسنده و شايد هم بيشتر مترجم با سايه زدنى غلط بر پيكر يك كلام، مى تواند موجب سوء تفاهم هاى خطرناكى فراهم آورد. عرب هاى قديم اعتقاد داشتند كه كلام شاعر مى تواند همچون زخم هاى سرنيزه اثر داشته باشد و اين همان اثرى است كه صدام حسين ديكتاتور به هنگام جنگ، شاعران را وامى داشت تا براى فتح و پروژه دلخواه او اشعار حماسى سروده و در معرض عوام بگذارند. نقشى كه خطابه هاى منظوم و به هم پيوسته هنوز هم تا به امروز در فرهنگ اسلام بازى مى كند بى نهايت بزرگتر است از آنچه در ميان ما مرسوم است.
به همان نسبت كه ما از شنيدن موسيقى تحت تاثير قرار مى گيريم، شايد هم خيلى بيشتر، مسلمان ها تحت تاثير صوت كلام قرار مى گيرند. من گوشه به گوشه استامبول را فقط از راه اشعارى شناسايى كردم كه شعراى ترك از پانصد سال پيش راجع به اين شهر سحرآميز سروده بودند. به فرهنگ پاكستان از طريق ابياتى فريفته شدم كه در آنجا در همه استان ها، آنها را زمزمه و از نو به حافظه مى سپارند. هنگامى كه يكى از دانشجويان دانشگاه هاروارد (Harward) كه تصادفا جزو گروگان هاى امريكايى در ايران بود، شروع به خواندن اشعار حافظ، مولوى و اقبال نمود، بلافاصله رفتار نگهبان ايرانى با او تغيير كرد. در اينجا يكباره زبان مشتركى پيدا شده بود كه كمك مى كرد تا اختلافات جهان بينى را پشت سرگذارده و ترميم نمايد. من گرايش بسيار دارم تا سخنان هردر (Herder) را تاييد نمايم:
به طور مسلم ما از راه شعر و سخن زمان ها و ملت ها را خيلى عميق تر خواهيم شناخت تا از طريق هزاران راه هاى تسلى ناپذير. اشعار حماسى و مرثيه هاى طويل پرشكوه و پر آه و ناله كه درهندوستان قرن نوزدهم به قلم شعراى اردوزبان براى زنده كردن خاطره شهداى كربلا و حسين (ع) نوه پيامبر خوانده مى شد، درنهان از آن عليه استعمار انگليس استفاده مى شد تا بتوانند انتقاد كنند و اعتراض نمايند. شعرا و نويسندگان به علت تبعيدها و زندان ها در طى صد سال هميشه شكايت ها كرده و ناله و فغان داشته اند.
هرمان هسه (Hermann Hesse) كه كتاب "صحراى صبح" او براى همه ما آشناست در خطابه خود براى جايزه صلح كتاب در 1955 چنين گفت:
وظيفه شاعر و نويسنده اين نيست كه خود را با هر واقعه باب روز، وفق داده و از آن تعريف و تمجيدها نمايد، بلكه او بايد پاى خود را فراتر نهاده و در جستجوى امكاناتى باشد كه زيبايى ها، عشق ها و صلح را نشان داده به معرض اذهان گذارد. آيا شاعر لبنانى "آدونيس" (Adonis) همين اعتقاد را نداشت، آن هنگام كه ميان شعله هاى جنگ خانمان سوز مردم لبنان چنين سرود:
بردار گل سرخى و بگشا تو ز هم پرهايش
بگذار به جاى بالشى و بسوزان جانش
از بوى كثيف و ناله درد و فغان
آنى نشود كه خود برآيد جانش
بردار گل سرخى و بگشا تو زهم پرهايش
از هر گلبرگ مصرعى ساز وبخوان اشعارش
در گوش فلك بگو و همراه نسيم
شعرى كه نويد عشق مى دهد ابياتش
اشعار ديگر ملتهاى اسلامى نيز اكثرا در سطح گسترده تحت تاثير عرفان بوده است، اما نبايد آن طور كه اغلب اتفاق مى افتد عرفان را با تحميق گرايى در يك مفهوم و محتوا قرار داده و ارزيابى كنيم و آن را طبق برداشتى كه خود در قبال توضيحات و تشريحاتى كه از آن تاكنون داشته ايم و براى ما هيچ گونه معنى و محتوا و ارزشى نداشته است، بسنجيم. بسيارى از بزرگترين عرفا و متفكران اسلامى عليه آنچه از نظر آنان بر خلاف حق و حقيقت بوده، قيام كرده و بر ضد حكام خائن و رشوه خوار و يا در مقابل فقهاى تفرقه انداز و خانه برانداز ايستادگى كرده اند. فقهايى كه متفكر بزرگ، غزالى در قرن يازدهم در شرح زندگانى خود راجع به آنها مى نويسد:
آنها از يك به يك شرايط طلاق آگاهى دارند و آنها را خوب مى شناسند، اما از حضور زنده خدا ناآگاه و بى اطلاع باقى مانده اند. شواهد بى نظيرى از چنين حالات عرفانى در سنت هاى مذهبى و كسانى كه آرمان وهدف زندگانى آنها واقعيت بخشيدن و حضور دايمى خدا در هستى خود و عشق به انسان و انسانيت بوده است فراوان ديده مى شود. همان چيزى كه براى عرفاى زن و مرد مسيحيت و عرفانى يهود مشرق زمين، امثال مارتين بوبر (Martin Buber) مصداق داشته است، ملاحظه مى شود. اين قبيل افراد به وسيله گفته هاى موكد خود پيوسته به ارزش هاى والاى انسانى تكيه كرده و توانستند با اعتقادات برنده و كوبنده خود از اجتماع، آنها را سرمشق مبارزات مردمى عليه بى عدالتى هاى اجتماعى نموده و رسيدن به يك عدالت واقعى اجتماعى را هدف كلام خود قرار دهند. در يمان آنها بزرگتر از همه حلاج است كه تا حدودى به علت سخنان جسورانه مذهبى و بيشتر به سبب فعاليت هاى سياسى در سال 922 در بغداد به دار آويخته شد. او تا امروز براى مسلمانان سمبل انسانى است كه در طى تاريخ از طرف تندروهاى سنت گرا منفور گشته و مظهر تجليل و اعجاب براى كسانى است كه در او معرفت واقعى و خالص خداپرستى را مى شناسند. او هنوز هم در صف مقدم مبارزاتى است كه عليه آنچه ما امروز به نام (Establishment) يا كيفيت سياسى، اقتصادى و اجتماعى مى شناسيم، برخواسته است. سمبل او، مشابه پروانه اى است كه خود را به دامان شعله آتش مى اندازد تا در مرگ خود تجلى زندگى جديد خويش را باز يابد. گوته (Gotehe) در يكى از اشعار خود به نام اشتياق به سعادت موعود چنين از حلاج الهام گرفت. پيام شهداى عاشق خدا، همان مفهومى كه در متون پيشرفته شعراى كشورهاى اسلامى هميشه از نو به آن سوگند ياد مى شود. اين همان صحنه اى است كه اقبال دركتاب جاويدنامه فارسى خود از زبان حلاج به خود اخطار مى نمايد:
هم آنچه من كردم تو نيز مى كنى، هوشيار باش؟
بار رستاخير بر دوش كشته ها است، هوشيار باش؟
زندگانى دوباره يافتن به اين معنى است: قيام از دنيايى كه قشرى از قوانين شريعت آن را پوشانيده اند، نه از راه انكار مسؤليت هاى انسانى، بلكه تكامل بخشيدن به نقش واقعى انسان ها، اثرى كه قرآن درباره آن مى نويسد كه خداوند او را افتخار بخشيد (7172) و به او پرارزش ترين سرمايه ها را عرضه كرد (7273). اقبال پدر روحانى پاكستان و شايد بهترين مثال و نمونه براى تفسير اسلام مدرنى است كه توانست از طريق اشعار سهل و روان خود كه به آسانى در اذهان مردم حفظ مى شد ودر دهه سى ميلادى زبانزد خاص و عام بود به ماوراى توده هاى كم سواد مردم نفوذ كرده و به قشر جامعه دستيابى پيدا كند.
اقبال تحت تاثير گوته (Goethe) و رومى (مولوى) تلاش كرد تا پيام بخش يك اسلام پرتوان، نيروبخش و پويا باشد. او مى دانست كه انسان مامور شده است تا جهان را به يارى خالق آن بهتر سازد و معتقد بود، هرگز نبايد از امكانات تمام نشدنى تفسيرهاى قرآن كه براى تغيير و تحولات زمان هميشه پويا و زنده است، دست برداشت. اما او نيز مى آموخت كه انسان با اعجاب و مسلم بودن همه علوم مدرن و شركت در تكنولوژى جديد و ترقی ها و پيشرفت هاى آن، هرگز نبايد يك طرفه تكيه خود را بر عقل و ذكاوت استوار كند و مجاز نيست همه چيز را به آن واگذارد. اقبال در يكى از اشعار خود به نام پيام شرق پاسخ خود را به ديوان گوته (Goethe) چنين بيان كرده است:
از تجربه منقدانه علم و عشق بايد تركيبى به دست آيد تا از ارزش هاى متعال و سودمند آن براى آينده بهره بردارى شود. در اينجا من به نقطه حساسى اشاره مى كنم كه هميشه براى من مهم به نظر رسيده است به اين معنى كه با عشق و شور فراوان فرهنگ هاى بيگانه را بهتر مى توان فهميد. اگرچه ظاهرا امروزه بر كلمه فهميدن مهر معيوب بودن زده شده است كه درواقع با عفو بدون انتقاد در يك عرض به حساب مى آيد، فهميدن صحيح، مولود يك شناسايى تدريجى تاريخى واقعيت و رشد مى باشد، اما متاسفانه امروز بسيارى از ما فاقد يك چنين شناسايى هستيم. منشا اين جمله كه انسان چيزى را تنها تا آن حد كه مى فهمد دوست دارد از اگوستينوس (Augustinus) است.
اديان شناسان قرون وسطى مى دانستند كه عشق چشم بصيرت است، حال به آسانى هم مى توان گفت كه يك چنين عشقى كور هم مى كند. اما من اعتقاد دارم كه عشق عميق درعين حال چشم انسان را باز هم مى كند. ما اشتباه را مى بينيم، گناهى كه فرد محبوب ما به آن دست مى زند، ما را خيلى بيشتر رنج مى دهد تا آنكه ديگرى آن را مرتكب شود. اگر ما و امثال ما كه عمر خود را مصروف شناختن و تحقيق و كشف دنياى اسلام در همه گوناگونی هاى آن كرده ايم، بتوانيم جهات مثبت و سازنده آن را در معرض عموم مردمى بگذاريم كه جز به ندرت كمترين اطلاعاتى از آن ندارند، خواهيم ديد كه شوكى كه بر همگى ما وارد مى شود، چه اندازه عظيم تر خواهد بود، بخصوص هنگامى كه امروز شاهد پيش آمدهايى هستيم كه درصد سال اخير درقسمتهايى از دنياى اسلام به وقوع پيوسته است. در يك چنين فرهنگى كه سنت درود با يكديگر يعنى سلام صلح مى باشد كه همان معناى شالوم در زبان عبرى است در همين زمان حاضر، اوضاع وحشتبار تنگ نظری ها، سختگيري ها، قشرى گرايي ها و موضع گيري هايى مذهبى نيز فراوان است. درابتدا انسان گرايش بيشترى دارد كه معتقد باشد كه مساله عبارتست از سعى و تلاش براى جلوگيرى روزافزون نفوذ غرب و برانداختن آثار آن و اينكه با اطمينانى بيشتر مسيرى را كه پيامبرحضرت محمد (ص) از پيش تعيين فرموده است تا حد امكان با صداقت و وفا پيموده و ارائه داده شود. اما حالا چيز ديگرى به نظر مى رسد، با يك بيان روشن، ما امروز در مقابل برخورد يك قدرت سياسى محض با جهان بينى مخصوص به خود قرار گرفته ايم كه اسلام را با شعارى به خدمت مى گيرد كه با اساس و بنياد مذهبى او بسيار متفاوت است. درهرحال من نه درقرآن و نه در ادبيات مسلمانان اهل سنت مطلبى كه به تروريسم يا گروگان گيرى دستور داده باشد يا آن را مجاز بداند، پيدا نكرده ام. بهترين اساس اسلام بر پايه آن قانون طلايى اخلاقى است كه هرگز مجاز نمى داند كه هيچ انسان متفكرى در گوشه اى از جهان به جرم جهان بينى خاص، تحت اعمال تهديدآميز يا شكنجه و آزار قرار گيرد و هيچ كس بيش از ما شرق شناسان خوشبخت نخواهد شد، اگر احكام اعدام و يا مجازات هاى زندان براى اشخاص مختلف با اعتقادات متفاوت و با نظريات انتقادى آنها از ميان برداشته شود. به نظر مى رسد بسيارى از تندروهاى بنيان گرا فراموش كرده اند كه قرآن اخطار مى كند. لااكراه فى الدين (سوره 2/257) و همچنين پيامبر، مردم را برحذر مى دارد كه مبادا كسى را به جرم بى دينى كيفر كنند.
آنها سعى مى كنند در ميان افرادى كه از ريشه هاى اصلى خود كنده شده اند و در ميان جوانانى كه از بيكارى رنج مى برند، طرفداران خود را بيابند و با القاى شعارهاى حزبى و كوبنده آنها را مجهز ساخته و به سادگى آلت دست خود قرار دهند. اما سيماى غرب نيز در رسانه هاى گروهى كشورهاى مختلف اسلامى، اغلب تخريب شده و لكه دار است و شناسايى صحيح دوطرف و روشن كردن اذهان متقابل واجب و سودبخش مى باشد. عجيب به نظر مى رسد كه محصول كارآيى و پيشرفت هايى كه مسلمانان در قسمت هاى ديگر جهان اسلام انجام داده اند، حتى درميان آزادانديشان و تحصيل كرده ها نيز بسيار كم بوده است.اگر آنها را با احتياط به سنت هاى ذيقيمت و قابل تقدير فرهنگشان كه قرن هاى دراز تحت سنت هاى قشرى گرى، اغلب به حالت انجماد درآمده و به نظر مى رسد كه در خاطره ها محو و فراموش شده باشد راهنمايى كنيم، آنها دراين زمينه بسيار شاكر و ممنون مى شوند. همان فرهنگ فراموش شده توانايى آن را دارد كه راه را براى يك آينده مدرن به آنها نشان دهد، راهى كه كاملا راه خود آنهاست. من مى گويم محتاطانه و نه با بالابردن انگشت نشانه، چيزى كه بلافاصله ايجاد يك عكس العمل منفى را به وجود خواهد آورد و ناشى از تصور فرهنگ استعمارى است. صحبت من محصول تجربياتى است كه در قبال ايراد خطابه هاى فراوان در كشورهاى مختلف اسلامى در طى چهل سال گذشته كسب كرده ام و همچنين سال هايى كه در دانشگاه جديدالتاسيس آنكارا با آنكه زن جوان غيرمسلمانى بودم به سمت استاد فقه اسلامى تدريس مى كردم. در زمانى كه به ندرت در دانشگاه هاى آلمان براى خانم ها كرسى تدريس (استادى) يافت مى شد، من مى بايد رشته تاريخ مذاهب و كليسا را به عنوان دروس تدريسى خود تدريس مى كردم كه اين خود يكى از رشته هاى مهم فقهى است. ما اغلب فراموش مى كنيم، كه حضرت عيسى(ع) درروح خداوند و مادر عفيفه او، حضرت مريم (س) مقدس، چه مقام باعظمتى در قرآن دارا مى باشد و قرآن تقوى و پاكدامنى حضرت مريم را چگونه در مقام تقديس ستوده است.
ما بايد گه گاه كلامى را كه نواليس (Novalis) درسال 1801 كه در زمان خود به نام هنريش افتردينگن (Heinrih ffterdingen) به چاپ رساند و در همان زمان زن مسلمانى به نام سليما (Sulima) كه در بيت المقدس در بند زندان بود به خاطر آوريم. بزرگان ما قبور مقدس اولياى شما را هميشه حرمت مى گذاشتند. آرى اولياى شما همان كسانى هستند كه ما هم آنها را فرستاده خدا مى دانيم. اى كاش مرقد او نيز گهواره اى مى گرديد براى تفاهم سودمندانه اى كه موجب پيمان نيكوكارى و همبستگی هاى ابدى اقوام ما با يكديگر گردد.
مذهب يهود، مسيحيت و اسلام تصويرى از آخر زمان دارند كه در پناه صلح، بره در كنار شير مى خوابد. اما صلح چيزى نيست كه هميشه ثابت باشد، آن چنان كه در بيانيه يونسكو (Unesco) درسال 1994، از نقش مهمى كه مذهب، در ايجاد يك فرهنگ صلح آميز در جهان دارد، سخن مى گويد. صلح يك مسافرت است، يك روند هرگز تمام نشدنى زيرا صلح روند هميشه پويايى است كه درهريك از ما شروع مى شود.
براى عرفان اسلامى تصفيه درون خويش از طريق مبارزه دايمی عليه صفات پست انسانى، همان جهادى است كه رسيدن به آن بزرگ ترين عباد ها به شمار مى رود. در راه رسيدن به خدا، اگر عرفا عاقبت صلح را در دوران خويش مى يافتند قادر مى شدند تا براى صلح در تمام جهان، موثر واقع شوند. ممكن است تصور شود كه سيمايى كه من از اسلام ترسيم مى كنم تا حد زيادى ايده آلى و بسيار دور از واقعيت هاى خشن و خشك سياست بوده باشد. اما من درمقام يك دانشمند اسلام شناس قرار گرفته ام كه ايده آل را بايد با ايده آل تشبيه و مقايسه كرد. اسقف "تور آندره آ" (Tor Andrea) سوئدى پروتستانى كه يكى از بزرگان اسلام شناس بود در شرح زندگى حضرت محمد(ص) مى نويسد:
يك عقيده مذهبى، حائز همان حقى است كه هر حركت ايده آل ديگر، قضاوت بر روى آن بايد طبق تاثيراتى باشد كه در عمل مى خواهد روى جامعه بگذارد، نه بر نقاط ضعفى كه مولود ضعف هاى انسانى يا حقارت هايى كه از جعل ايده ال ها برخواسته است. تصويرى كه من از اسلام دارم نه تنها محصول ده ها سال اشتغال مداوم من با فرهنگ، ادبيات و هنر اسلامى است، بلكه آن را از تمام جهان و در همه طبقات مردم داشته ام و آنها مرا با عشق فراوان در ميان خود پذيرفته و با فرهنگشان آشنايم كرده اند. سپاسگزارى من در مقابل اين چنين آشنايان و دوستان بى نهايت زياد است و من ميل دارم امروز سهم كوچكى از اين قدردانى قلبى خود را در معرض عموم گذارم. براى من انسانهايى نظير خانم "مولود گرن" (Mevlude Genc) اهل تركيه و ساكن شهر زوليكن در آلمان غربى كه قاتلين اعضاى فاميل خود را عفو كرد در حقيقت همان مداراى اسلامى را [تولرانس] به معرض نمايش گذارد كه من طى سال ها دريافت داشته و شناخته بودم.
تشكر من همچنين شامل پدر و مادرم است كه مرا در يك محيط آزاد مذهبى و تفاهم و مداراى همزيستى كه سرشار از شعر و ادب بود پرورش دادند. همچنين استادان و همكاران و شاگردانى كه هر كدام به طريق خود فضاى دانش مرا وسعت بخشيدند. و سپاس بسيار از سازمان بورس كتاب آلمان دارم كه شهامت داشته است مرا در دايره نامزدهاى گوناگون جايزه صلح كتاب به عنوان برنده انتخاب كند. اگرچه ابن خلدون فيلسوف و مورخ بزرگ افريقاى شمالى نيز درقرن چهاردهم معلمين را كسانى مى ناميد كه درميان همه افراد، كمتر از همه كس با راه هاى سياست روز آشنايى دارند. وظيفه معلم شناساندن فرهنگ خودى و فرهنگ هاى بيگانه به خود و ديگران، براى ايجاد تفاهم بين فرهنگ هاى مختلف است. "مارتين بوبر" (Martin Buber) درسال 1952 در اين مقام خاطرنشان مى سازد كه تصديق و تاييد طرف مقابل اساس هر كلامى است و اين واقعيت در ارتباطات مابين دول غرب و جهان اسلام نيز صدق كند. بخصوص بعد از خاتمه اختلافات بين قدرت هاى شرق و غرب به اسلام چهره يك دشمن جديد داده شده و خالى از تهديد جديدى شمرده نمى شود. ما من هنوز، هم عقيده با بوبر (Buber) هستم و ايمان دارم كه ملت ها مى توانند در نشست هاى دوستانه به مكالمات واقعى ومسالمت آميز برسند، مشروط براينكه به عقايد يكديگر احترام گذارند، اگر اختلافات، قابل از ميان برداشتن هم نباشد، مى توان آنها را در سطحى كه قابل تحمل براى مردم باشد آورد و به مرور از ميان برداشت. راه من سخن پراكنى در ميان جمع نيست، سخنانم جاروجنجال برانگيز هم نيست، اما اعتقاد من بر اين است كه آب سبك در برخورد با زمان، سنگ سخت را نرم خواهد كرد.
سخنان آقاى رئيس جمهور كه در تشويق از من ايراد فرمودند مرا در اين راه يارى خواهد بخشيد و پشتيبانى خواهد كرد. در اينجا من با عرض تمنا براى پشتيبانى و همكارى در صرف نيرو براى حصول يك صلح واقعى از صميم قلب از همگى سپاسگزارم و در آخر از كسانى تشكر مى كنم كه "گوته" (Goethe) در ديوان غرب و شرق خود از آنها چنين مى گويد:
شرق از آن خداست
غرب از آن خداست
سرزمين هاى شمال و جنوب
در پناه او در صلح آرميده
او تنها عادل و عادل محض
عدالت خواه در حق همه
درود بر صد اسماء او
اسم اعظم خاص او