چگونه مى توان تنوع اديان را تبيين كرد؟

نوشته: ويليام هاسكر مايكل پترسون بروس رايشنبا ديويد بازينجر

ترجمه: ابراهيم سلطانى
انحصارگرايى
جان هيك (1922) نگرش هاى موجود در باره تنوع اديان را به سه دسته تقسيم كرده است.
دسته نخست، انحصارگرايى است. انحصارگرايان معتقدند كه رستگارى، رهايى، كمال يا هر چيز ديگر كه هدف نهايى دين تلقى مى شود، منحصرا در يك دين خاص وجود دارد يا از طريق يك دين خاص به دست مى آيد. اديان ديگر نيز حامل حقايقى هستند، اما منحصرا يك دين حق وجود دارد دينى كه تنها راه رستگارى و رهايى را پيش روى ما مى نهد. به اين ترتيب پيروان ساير اديان، حتى اگر ديندارانى اصيل و به لحاظ اخلاقى درستكار باشند، نمى توانند از طريق دين خود رستگار شوند. براى نجات اين افراد بايد يگانه راه رستگارى را به ايشان نشان داد. دينداران به دليل داشتن چنين اعتقادات انحصارگرايانه اى است كه با غيرت و اشتياق، دين خود را تبليغ مى كنند.
مهمترين برهانى كه له انحصارگرايى اقامه شده، برهانى كلامى است. به اعتقاد بسيارى از انحصارگرايان، رستگارى صرفا در گرو لطف و عنايت الهى است. تلاش شخصى ما براى رستگار شدن و نجات يافتن، محكوم به شكست است. لذا لازمه رستگارى آن است كه پى ببريم نيروى رستگارى بخش الهى در كجا متجلى شده است. و هنگامى كه فهميديم خداوند غايات منحصر به فرد خويش را واقعا در كجا [يعنى در كدام دين ] متجلى كرده است، حماقت آميز است كه براى رستگارى به جاى ديگرى روى آوريم. به عنوان مثال، كارل بارت (1886 - 1968) متاله پروتستان شريعت و تجلى را در مقابل يكديگر قرار مى دهد. به نظر او شريعت تلاش متمردانه و تكبرآميز انسان است و با تجلى و انكشاف خداوند در تضاد مى باشد. شريعت، سعى محال و گناه آلود ما است براى آنكه خداوند را از منظر خويش بشناسيم و بر فراق خويش از او فايق آييم. محال بودن اين سعى به دليل آن است كه آشتى فقط از سوى خداوند ممكن است و گناه آلود بودن اين سعى از آن روست كه مصنوع خود را به جاى خداوند مى نشانيم و اين كارى خودپرستانه است: بنابراين ما نمى توانيم شريعت را يك تلاش انسانى همگام و هماهنگ با تجلى خداوند تلقى كنيم شريعت را نمى توان همچون دستى گشوده انگاشت كه خداوند با تجلى خويش آن را انباشته است... در شريعت، انسان مصنوع خويش را به جاى خداوند مى نشاند و بسيارى چيزها را كه پيشتر، خداوند به او عطا كرده، از كف مى دهد و لذا از تجلى خداوند محجوب مى ماند.
رستگارى، منحصرا در گرو تجلى راستين خداوند است خداوند به اين طريق، خود را به ما نشان مى دهد و عرضه مى كند. تنها يك تجلى وجود دارد: تجلى ميثاقى، تجلى اراده اصيل و بنيادين خداوند... ما بدون عيسى مسيح و مستقل از او مطلقا نمى توانيم درباره خداوند و انسان و رابطه آنها با يكديگر چيزى بگوييم.
البته بارت قبول دارد كه اديان ديگر واجد بعضى حقايق، آرمانهاى والاى اخلاقى و ارزش هاى زيباشناختى هستند و پيروان ساير اديان انسان هايى صادق و ملتزم به اخلاق مى باشند. حتى بارت معتقد است كه مسيحيت، دين برحق نيست، بدين معنى كه نقطه اوج يا كمال همه اديان نمى باشد. مسيحيت فى حد ذاته، دينى برتر نيست، بلكه وجود منحصر به فرد عيسى مسيح موجب آن شده است كه مسيحيت، محمل دين حق باشد. خداوند در حادثه عيسى مسيح به نحوى منحصر به فرد حقيقت را متجلى ساخت و امكاناتى فراهم آورد تا انسان بتواند با خداوند آشتى كند.
تجلى نه تنها شريعت را از ميان مى برد، بلكه شريعت حق را پديد مى آورد. بنابراين حتى مسيحيان نيز بايد بدانند كه اگر شريعت آنها فارغ از لطف و تجلى خداوند در نظر گرفته شود، شريعتى ناقص و ناتوان است. انحصارگرايى يك پديده صرفا مسيحى نيست. مثلا بسيارى از مسلمانان معتقدند كه مشركان (قائلين به چند خدايى) و مسيحيان كافرند. اكثر انحصارگرايان بر اين باورند كه پيامبر، تعليم دهنده يا بنيان گذار دين آنها يگانه محمل و تجلى گاه فعل الهى است. اين محمل يا يك فرد خاص است (مثلا عيسى از نظر مسيحيان و [حضرت] محمد از نظر مسلمانان) يا مجموعه اى از افراد (مثلا بودى ساتواها در مكتب بودايى ماهايانا). خداوند منحصرا از طريق همان تجلى با انسان ها سخن مى گويد يا در ميان آنها حاضر است. بنابراين فقط با اعتقاد ورزيدن به آن كسى كه واسطه تجلى خداوند است و پيروى از تعاليم او و التزام به مناسك خاصى كه او توصيه كرده است، مى توان به رهايى يا رستگارى نايل شد. اما چرا بايد بپذيريم كه خداوند نامتناهى، خود را منحصرا به يك نحو خاص يا در يك فرد خاص يا مجموعه اى از افراد يا جماعتى خاص متجلى كرده است؟
همچنان كه مبلغان مى توانند پيام خود را متناسب با مخاطبان گوناگون خود تنظيم كنند، خداوند نيز مى توانسته است به صورت هاى مختلف با فرهنگ هاى گوناگون سخن بگويد. اما براى آنكه خداوند بتواند با هر فرهنگ ارتباطى موثر برقرار كند، لازم بوده است پيام خويش را با درونمايه هاى آن فرهنگ تناسب ببخشد. بنابراين هنگامى كه تجليات بسيارى وجود دارد، طبيعى است كه اين تجليات واجد خصايص و مضامين گوناگونى باشند، چرا كه بر تن هر يك از آنها لباس فرهنگى متفاوتى پوشانده شده است. بنابراين لزومى ندارد [همچون بارت] معتقد باشيم كه شريعت، عقل خلاق انسانى را در مقابل تجلى الهى قرار مى دهد، بلكه در واقع اديان گوناگون، فهم هاى گوناگون دينداران از تجلى الهى يا حقيقت رستگارى بخش را نشان مى دهند. بارت، اين امر را مسلم و مفروض گرفته است كه صرفا يك تجلى وجود دارد و از همين روست كه همه اديان را در مقابل آن تجلى منحصر به فرد مى بيند و مى نشاند. اما اين پيش فرض قابل چون و چراست، زيرا يك خداى نامتناهى مى تواند از طريق يك تجلى يا از طريق تجلي هاى گوناگون خويش به انحاى مختلف با انسان هاى گوناگون ارتباط برقرار نمايد. بسيارى از افراد نمى توانند بپذيرند كه تلاش پيروان ساير اديان [براى رستگارى] محكوم به شكست باشد، صرفا به دليل آنكه ايشان تعاليم يك دين خاص را نشنيده اند و براى رستگارى، راهى را كه آن دين توصيه مى كرده است، طى نكرده اند. مردان و زنان صالحى كه بر اساس موازين اخلاق زندگى مى كنند، به خداوند و اولياى او (كه در اديان فراوانند) ايمان و دلبستگى دارند. زندگى اين افراد نشان مى دهد كه همه دين آنها به وعده خود يعنى متحول كردن زندگى انسان ها عمل كرده است. آيا مى توان تلاش چنين كسانى را محكوم به شكست دانست صرفا بر اين اساس كه آنها واسطه الهى را نمى پذيرند و در نتيجه به تعاليم او گردن نمى نهند يا تصور فلان خود از خدا و واقعيت را به فلان طريق سامان نمى دهند؟ به علاوه اگر خداوند واقعا مايل باشد كه همه انسان ها او را بشناسند، دوست داشته باشند و مورد پرستش قرار دهند، قاعدتا نمى بايست صرفا در يك زمان يا يك فرهنگ خاص تجلى كرده باشد.
فقط مسيحيان يا مسلمانان نيستند كه مدعيات انحصارگرايانه دارند. اين قبيل مدعيات فراوانند، ما بايد از كدام يك تبعيت كنيم؟ ما نمى توانيم بر اساس زندگى اخلاقى اى كه اديان به پيروان خود توصيه مى كنند، تصميم بگيريم كه از كدام يك از آنها تبعيت نماييم، چرا كه اديان عموما فضايل و افعال يكسانى را تحسين و تاييد مى كنند و پيروان اديان گوناگون نيز مى توانند زندگى اخلاقا قابل تحسينى داشته باشند. چه بسا در پاسخ سوال فوق گفته شود كه بايد مدعيات صدق و كذب برداری 6 دين را مورد ارزيابى و داورى قرار داد. ما در انتهاى بحث به اين پاسخ باز خواهيم گشت.

كثرت گرايى

شايد بتوانيم از مدعيات انحصارگرايانه دست بكشيم و بپذيريم كه اديان گوناگون حتى اگر پاسخ ها و واكنش هايى گوناگون نسبت به واقعيت الوهى باشند، همگى مى توانند مايه رستگارى، رهايى يا كمال نفس پيروان خود شوند در هندوييسم نيز تصريح مى شود كه براى نيل به رهايى يا رستگارى راه هاى بسيارى وجود دارد. البته معيارهايى براى سنجش و ارزيابى مدعيات وجود دارد، اما اين معيارها هنگامى پديد مى آيند كه سنت هاى دينى طى قرون متون مقدس، نظام هاى فكرى عظيم، ديدگاه هاى نو در باره تجربه انسانى و زندگي هايى مقدس به وجود آورده باشند. جان هيك اين ديدگاه دوم را اختيار مى كند و آن را كثرت گرايى مى خواند. ديدگاه، سوالاتى ايجاد مى كند. نخست آنكه چگونه مى توان جميع تصوراتى را اين كه اديان گوناگون از خداوند يا واقعيت غايى ارائه مى كنند، صادق دانست؟
هيك مى پذيرد كه بعضى اديان ديدگاه هاى كاملا متفاوتى درباره واقعيت غايى دارند. در بعضى اديان، واقعيت غايى امرى غير ثنوى، نامتشخص، فراسوى همه چيز و هيچ چيز و نسبت به اين جهان وهمى كه در آن زندگى مى كنيم و مى انديشيم، متعالى است. اما در اديان ديگر، واقعيت غايى، متشخص است: خدايى خالق است كه بالذات در امور انسانى تصرف مى كند. به نظر مى رسد اين دو تصوير از واقعيت غايى، با يكديگر قابل جمع نيستند. هيك براى تبيين اين مساله، ميان واقعيت فى نفسه (نومن) و واقعيت آنچنان كه به وسيله انسان ها و فرهنگ ها درك و تجربه مى شود (فنومن) تمايز مى نهد. هنگامى كه دينداران مى كوشند تا از واقعيت غايى فى نفسه سخن بگويند، فقط مى توانند توضيح بدهند كه آن واقعيت چگونه بر ايشان پديدار شده است. چگونگى توصيف دينداران از واقعيت فى نفسه، بستگى به مفاهيم مفسرى دارد كه ايشان به كار مى گيرند. ايشان از اين مفاهيم براى فهميدن و ساختن جهان خويش و نيز براى معنا بخشيدن به وجود خود استفاده مى كنند. بنابراين كسانى كه معتقدند خداوند موجودى متشخص است، مجموعه ديگرى را مورد استفاده قرار مى دهند. واقعيت غايى امرى نامتناهى است و لذا هر دوى اين تصاوير تا حدى درست است هر چند كه ما نمى توانيم از اين موضوع مطمئن باشيم، چون هيچ يك از آن تصاوير كاملا بر واقعيت فى نفسه منطبق نيست. هيك از داستان معروف مردان كور و فيل استفاده مى كند: براى گروهى از مردان كور كه هرگز با فيل مواجه نشده بودند، فيلى آوردند. يكى از ايشان پاى فيل را لمس كرد و گفت كه فيل، يك ستون بزرگ و زنده است. ديگرى خرطوم حيوان را لمس كرد و اظهار داشت كه فيل، مارى عظيم الجثه است. سومى عاج فيل را لمس كرد و گفت كه فيل شبيه به تيغه گاو آهن است و الى آخر... البته همه آنها درست مى گفتند، اما هر كدام صرفا به يك جنبه از واقعيت اشاره مى كردند و مقصود خود را در قالب تمثيل هايى بسيار ناقص بيان كل مى داشتند.
ما نمى توانيم بگوييم كه كدام منظر صحيح است، چرا كه هيچ منظر نهايى اى وجود ندارد كه ما بتوانيم از آن منظر مردان كور و فيل را در نظر آوريم. حقيقت آن است كه همه ما انسان هاى كورى هستيم كه در بند مفاهيم شخصى و فرهنگى خود گرفتار آمده ايم. کسانى معتقدند كه انسان ها با فرا فكندن اوصاف خويش بر خداوند، مفاهيم دينى را پديد مى آورند. به نظر هيك اين راى تا حدودى درست است. البته از اين فرافكنى هاى انسان وار انگارانه نبايد براى تخطئه دين استفاده كرد. اين فرافكنى ها حاكى از تلاش آگاهانه ما انسان هاست براى آنكه واقعيت غايى را در چارچوب مفهومى خويش درك كنيم و نسبت به حضور و كنش آن واقعيت غايى در زندگى خود، واكنش نشان دهيم. اين بدان معنا نيست كه مجموعه اى از مفاهيم يا ساختارها، درست و مابقى غلط هستند. به نظر هيك، گزاره هاى ناظر به واقعيت غايى درواقع استعاراتى هستند كه اعتبارشان منوط به كارآيى آنها در متحول كردن و رستگارنمودن انسان هاست و از آن رو در سنت دينى محفوظ مانده اند كه همواره براى بسيارى از افراد، معنادار و مهم بوده اند.
پرسش دوم آنكه كثرت گرايان چه پاسخى مى توانند به انحصارگرايان بدهند؟ به عنوان مثال، كثرت گرايان چه جوابى براى اين ادعاى بارت دارند كه عيسى مسيح يگانه تجلى خداوند و يگانه راه رستگارى است؟ اگر خداوند در عيسى تجسد يافته باشد، آنچنان كه تنها از طريق عيسى بتوان پدر را شناخت به نظر مى رسد كه خداوند به اين ترتيب يگانه راه رستگارى را به انسان ها نشان داده باشد. هيك درپاسخ، ديدگاه رسمى و سنتى درباره تجسد را رد مى كند. روح خداوند مى تواند در همه انسان ها تصرف و تاثير نمايد و آنها را چنان متحول سازد كه كاملا حاكى از خداوند شوند. تجسد استعاره اى است كه تاثير خداوند بر زندگى آدميان را بيان مى كند. عيسى (همچون ساير پيامبران بزرگ) قابليت انسان را براى تحول يافتن و خدا محورانه زيستن به فعليت رساند. هيك معتقد است كه آموزه ها گوهر دين نيستند گوهر دين متحول كردن شخصيت انسان هاست. به همين دليل او هشدار مى دهد كه آموزه هاى دينى (نظير تجسد) را نبايد بيش از حد مورد تاكيد قرار داد. آموزه هاى دينى را نبايد همچون نظريه هاى علمى، صادق يا كاذب دانست. انسان ها پرسش هايى درباره حيات آدمى و تجربه امر الوهى دارند. عقايد دينى و مدعيات تاريخى را بايد تلاش هايى براى پاسخ دادن به اين قبيل پرسش ها دانست. اين عقايد و آموزه ها مادام كه بتوانند ديدگاه ها و الگوهاى ما را براى زيستن متحول سازند، صادق هستند. از همين رو اگر آموزه هاى ظاهرا متناقض اديان گوناگون را حقايقى حاكى از تجربه زيستن بدانيم اين آموزه ها، غالبا سازگار به نظر خواهد رسيد. انسان هايى كه به فرهنگ هاى گوناگون معتقدند، در قبال واقعيتى كه با آن مواجه مى شوند، واكنش هاى گوناگونى نشان مى دهند. آن آموزه ها از اين واكنش هاى گوناگون حكايت مى كنند. به عبارت ديگر به نظر مى رسد هيك بيش از آنكه به حقايق كلامى (كه در قالب قضايا بيان مى شوند) تعلق خاطر داشته باشد، به جنبه هاى وجودى و تحول آفرين دين تعلق خاطر دارد. دين از آن رو واجد اهميت است كه حيات خود محورانه انسان را به حياتى خدا محورانه تبديل مى كند. بنابراين، آنچه مهم است فقط اعتقادات فرد نيست. اعتقادات هر فرد نوعى فرا فكندن تجربيات، فرهنگ و مقولات همه آن فرد در قالب اسطوره ها بر واقعيت غايى هستند. لذا از نظر هيك تلاش هاى انحصارگرايان براى دعوت و الزام همگانى به يك دين واحد، تلاشى بى معنى است. آنچه مهم است اين است كه واقعيت غايى ما را چنان تحت تاثير قرار دهد كه متحول شويم.

نقد كثرت گرايى

ما مى كوشيم تا انسان هاى ديگر را با سعه صدر پذيرا باشيم. كثرت گرايى ديدگاهى جذاب است كه با اين سعه صدر سازگار است. البته اين جذابيت معمولا موجب خلط ميان ملاحظات معرفت شناختى و ملاحظات اخلاقى مى گردد. از حكمى كه درباره عقايد (مدعيات صدق و كذب بردار) صاحبان عقايد متفاوت صادر مى كنيم، لزوما نمى توانيم سوء رفتار با آنان را نتيجه بگيريم چرا كه اين نتيجه گيرى مغالطه آميز است. پرسش ابتدايى ما درباره نحوه مواجهه صحيح با ساير اديان بود. براى پاسخ به اين پرسش لازم است پرسش هاى معرفت شناختى و وجودى مطرح شده در بخش هاى پيش را با دقت بيشترى مورد تامل قرار دهيم. در اين بحث، موضوع مناقشه برانگيز چيست؟ موضوع مناقشه برانگيز عمدتا تعيين ماهيت و گوهر دين است. براى بسيارى از كثرت گرايان اهميت دين در آن است كه مى تواند انسان را متحول سازد يعنى فرد خود محور را به فردى خدا محور تبديل نمايد. به نظر ايشان اهميت اعتقادات و اعمال دينى در آن است كه شيوه هايى براى متحول شدن هستند يعنى اين اعتقادات و اعمال فاقد اهميت ذاتى مى باشند. بنابراين ممكن است دو گروه از دينداران بر سر مجموعه اى از اعتقادات و اعمال توافق نداشته باشند، اما اين عدم توافق تاثيرى در تحول آفرينى آن اعتقادات و اعمال ندارد. هيك مى نويسد: به نظر من، فردى كه به عنوان مثال برخلاف من معتقد است عيسى پدرى بشرى داشت، احتمالا (نه قطعا) در اشتباه است اما من در عين حال متوجه اين نكته نيز هستم كه شايد آن فرد از من به خداوند نزديكتر باشد. اين توجه بسيار مهم است، زيرا باعث مى شود كه داوری هاى متفاوت تاريخى چندان مورد تكيه و تاكيد قرار نگيرند و از اهميت آنها بسيار كاسته شود.
آيا دين مدعياتى صدق و كذب بردار درباره واقعيت غايى دارد؟ كثرت گرايان به اين پرسش پاسخ هاى متفاوتى مى دهند. به نظر عده اى نبايد گمان كرد كه حقيقت به قالب گزاره هايى صادق يا كاذب درمى آيد و از فرد قائل به آن گزاره ها و از ديدگاه هاى آن فرد و از زمان، مستقل است يعنى نبايد دركى گزاره اى از حقيقت داشته باشيم، بلكه بايد دركى انسانى از حقيقت به دست دهيم. به عبارت ديگر، حقيقت به قالب گزاره ها و اعتقاداتى در مى آيد كه براى انسان معنادار است. به اين ترتيب، حقيقت امرى تاريخى و وجودى است.
حقيقت عبارت است از واقعيت به گونه اى كه در يك منظر تاريخى ويژه در زمان و مكانى خاص بر ما پديدار مى شود. تعاليم هدايت بخش دينى را مى توان كمابيش صادق دانست به اين معنا كه فردى كه از خلال چنين تعاليمى به زندگى و عالم نظر مى كند، مى تواند بخش كوچك يا بزرگ و مهم يا غير مهمى از واقعيت را درك نمايد. اين فرد مى تواند مسائل كمابيش مهمى را به بيان درآورد و درباره آنها به تعمق بپردازد. او مى تواند كمابيش درست عمل كند يعنى كمابيش آن چنان كه بايد، عمل كند.
دسته ديگرى از كثرت گرايان معتقدند كه دينداران مدعياتى صدق و كذب بردار مطرح مى كنند، اما اين مدعيات صرفا ناظر به واقعيت غايى هستند (البته، واقعيت غايى آنچنان كه برايشان پديدار مى شود). در نتيجه، هيچ تناقضى ميان مدعيات دينى نمى تواند پديد آيد. به عنوان مثال، اگر من مدعى شوم كه فلان چيز بر من آبى رنگ پديدار شده است، اما شما مدعى شويد كه همان چيز بر شما آبى رنگ پديدار نشده است، مدعيات ما دو نفر متناقض نيستند. تناقض هنگامى پديد مى آيد كه من مدعى شوم آن چيز فى نفسه آبى رنگ است و شما مدعى شويد كه فى نفسه آبى رنگ نيست. به همين ترتيب، دينداران نيز از واقعيتى سخن مى گويند كه از منظر دينى فرهنگى خويش با آن مواجه شده اند، نه از منظرى بيرونى، عينى و فراگير. بنابراين نمى توان گفت كه مدعيات آنها واقعا با يكديگر متناقضند. به علاوه تحقيق پذيرى علمى خصيصه مميز تجربيات متعارف ماست. اما زبان و مفاهيمى را كه براى تقريب به واقعيت غايى به كار مى گيريم، نمى توان مورد تحقيق علمى قرار داد. اين مفاهيم تصاوير يا نقشه هايى زبانى از عالم ترسيم مى كنند كه براى ما امكان رستگارى/ رهايى را فراهم مى آورند... و با توجه به توفيق يا عدم توفيقشان در تحقق رستگارى، مورد آزمون قرار مى گيرند . واقعيت غايى، صرفا در حيات واپسين قابل تحقيق و اثبات است. به نظر هيك، ما مى توانيم با استفاده از دو معيار، نظامهاى دينى را مورد مطالعه و تحقيق قرار دهيم: [1] سازگارى درونى و [2] كفايت تجربى. اما اين معيارها صرفا به ما نشان مى دهند كه آيا مى توان فلان اعتقادات را در فلان نظام دينى پذيرفت يا نه ولى ما را از هيچ حقيقت جامعى كه ناظر به ماهيت يا ساختار واقعيت غايى است، آگاه نمى سازند. آيا كثرت گرايان حاضرند تا اين حد پيش بروند؟
چرا كه به اين ترتيب، معيار كفايت تجربى نيز مانند خود مدعيات دينى متاثر از ذهنيت اشخاص و فرهنگ ها خواهد بود. به علاوه هيك با توسل به معيار سازگارى درونى در واقع ساختار عقلانى خود را بر واقعيت غايى تحميل كرده و راى كسانى نظير ذن بوديست ها را ناديده گرفته است كه معتقدند سازگارى منطقى مايه هلاكت انسان است و بايد از آن فراتر رفت. كثرت گرايان معتقدند مدعيات صدق و كذب بردار، هم به لحاظ تاريخى و هم به لحاظ فرهنگى ذهنى هستند و صرفا ناظر به پديدارها مى باشند. اما ممكن است در نقد كثرت گرايان بگويند كه اين اعتقادشان لاجرم به شكاكيت مى انجامد. به داستان تمثيلى هيك بازگرديم: ما نمى توانيم هيچ چيز درباره فيل واقعى بدانيم حتى نمى توانيم اطمينان داشته باشيم كه فيلى وجود دارد. همين امر در مورد واقعيت غايى هم صدق مى كند. در واقع نكته اى كه مى توان از داستان هاى تمثيلى هيك آموخت اين نيست كه همه مردان كور درست مى گفتند، اين است كه هيچ كدام درست نمى گفتند. آنچه آنها لمس مى كردند ستون، مار يا تيغه گاوآهن نبود، بلكه يك فيل بود و اين ادعا كه آن فيل يكى از آنها يا همه آنها است، ادعايى كاملا غلط است. پاسخ هيك اين است كه ما بايد وجود يك فيل [يا در بحث اصلى ما] وجود يك واقعيت فى نفسه متعالى را كه بر ما پديدار مى شود، مفروض بگيريم. اما اگر نتوانيم هيچ چيز درباره خود واقعيت غايى بگوييم، پس چه چيز را بايد مفروض بگيريم؟ مردان كور تنها در صورتى مى توانند فرض كنند كه آنچه لمس مى كنند واقعا يك فيل است كه پيشاپيش بدانند يك فيل چگونه موجودى است. البته بد نيست كه بگوييم يك واقعيت غايى وجود دارد كه ما با آن مواجه مى شويم، اما اين واقعيت غايى چيست؟ بعضى از كثرت گرايان شديدا مايلند كه ماركسيسم الحادى و اومانيسم طبيعت گرايانه را در اردوى اديان وارد كنند و آنها را در منزلتى مشابه اديان توحيدى قرار دهند. اين امر حكايت از جديت و اهميت پرسش فوق مى كند. مسلمانان و مسيحيان معتقدند كه واقعا خدايى وجود دارد و مواجهه با اين خدا به زندگى ما معنا مى بخشد. طبيعت گرايان معتقدند كه ما مى توانيم بدون تصديق وجود امر الوهى يامواجهه با آن، زندگى معنادارى داشته باشيم. اين دو مدعا با يكديگر بسيار متفاوتند در اولى، معنا محصول مواجهه با خداوندى متشخص است، اما در دومى، معنا مستقل و آفريده خود انسان است.
كثرت گرايانى نظير هيك بر سر يك دوراهى قرارگرفته اند. از يك سو، اگر ما هيچ تصور روشنى از خداوند نداشته باشيم يعنى اگر نتوانيم هيچ چيز رباره خداوند يا واقعيت غايى فى نفسه بگوييم در آن صورت اعتقاد دينى ما بيش از پيش به بى اعتقادى نزديك و تقريبا قابل تميز از الحاد مى شود. ازسوى ديگر، اگر ما بتوانيم از خداوند سخن بگوييم در نتيجه مى توانيم مجموعه سازگارى از محمول ها را براى توصيف اوصاف خداوند به كار گيريم. به اين ترتيب ما با
موضوعى سر و كار داريم كه مى توانيم درباره آن سخن بگوييم، لذا در موقعيت كسانى كه كاملا كورند قرار نداريم و مى توانيم دريابيم كه مدعيات كدام يك از مردان كور درست است. نكته آخر آنكه ما نمى توانيم زبان ناظر به خداوند را به زبان ناظر بر تجربه [هاى متعارف] مان تحويل نماييم. حتى زبان ناظر به تجربه هاى ما نيز به چيزهايى فراتر از تجربه هايمان راجع است. به عنوان مثال، پيتر گيچ (1916) نشان داده است كه پرستش فعلى معطوف به مقصود است. پرستش ما معطوف به كسى است. يعنى به سوى كسى كه موضوع پرستش ماست، معطوف شده است. ممكن است مردم حتى اگر داراى عتقادات نسبتا نادرستى باشند، موفق شوند اعتقادات خود را به يك خداى واقعى معطوف نمايند... اما اين امر حدى دارد... يعنى اگر اعتقاد به خدا بيش از اندازه خطاآميز باشد ديگر نمى توان آن را به خدايى واقعى و زنده معطوف كرد .
بنابراين، افراد ممكن است در ارجاع درست [اعتقاداتشان] به يك مرجع با شكست مواجه شوند، زيرا يا مرجعى را كه در حال ارجاع به آن هستند يا مرجعى را كه بايد به آن ارجاع دهند به اندازه كافى نمى شناسند. مثلا ممكن است كسى كه در جريان امور سياسى آمريكا نيست و در عوض مجذوب
هنرپيشگان سينما است در سال 1991 اظهار كند كه از رئيس جمهور پشتيبانى و حمايت مى كند. اما نمى توان از سخنان او نتيجه گرفت كه وى از جورج بوش (رييس جمهور آمريكا در سال 1991) پشتيبانى و حمايت مى كند [چرا كه ممكن است فرد مورد بحث نداند در سال 1991 واژه رييس جمهور معطوف به چه شخصى است]. چنين اشتباهاتى ممكن است عواقب وخيمى به بار آورد على الخصوص اگر كسانى كه داراى شغل و مقام سياسى هستند مرتكب چنين اشتباهات جهالت آميزى شوند ممكن است مقام خود را از دست بدهند. بر همين قياس، اگر لازمه رستگارى، پرستش خداى واقعى باشد، كسانى كه به دليل جهالت، خداى واقعى را مورد پرستش قرار نمى دهند، بايد بهاى سنگينى بپردازند.
به طور خلاصه به نظر مى رسد كه در قبال پذيرش ديدگاه كثرت گرايانى نظير هيك، نه تنها بايد هزينه سنگينى بپردازيم (يعنى به شكايت گردن بنهيم) بلكه همچنين بايد آنچه را مومنان درباره خود مى انديشند، ناديده بگيريم. در عين حال نبايد بصيرت كثرت گرايى را ناديده گرفت: نه تنها در اديان گوناگون مى توان مواجهه با خداوند را تجربه كرد، بلكه هر يك از اين اديان مى توانند به مومنان مدد برسانند تا خداى واقعى را كشف و پرستش نمايند و در زندگى خود نيك كردار باشند. پرسش اين است: چگونه مى توان هم پرواى صدق را داشت، هم پرواى معنا و رستگارى را؟

شمول گرايى

اگر ما بپذيريم كه اديان متعدد و متفاوتى وجود دارند، اگر بپذيريم كه تجربه هاى [دينى] تحول آفرين گوناگونى وجود دارند و خداوند به انحاى گوناگون و در مكانهاى متفاوت خويش را متجلى مى كند يا فعل لطف آميز خويش را جارى مى سازد و در عين حال اگر تصديق نماييم كه مدعيات اديان درباره واقعيت غايى، صدق و كذب بردار هستند، آنگاه شايد به آن چيزى معتقد باشيم كه هيك شمول گرايى دينى مى خواند. از يك سو، شمول گرايان همانند انحصارگرايان بر اين باورند كه تنها يك راه براى رستگارى وجود دارد و اين راه نيز صرفا در يك دين خاص قابل شناخت و شناسايى است. البته همه مى توانند در اين راه قدم بگذارند، اما تنها به شرطى كه به ضوابط مطرح شده در آن دين حق، گردن بنهند يا در طريق رستگارى بخشى كه آن دين پيش مى نهد، سالكان صادقى باشند. از سوى ديگر، شمول گرايان همانند كثرت گرايان معتقدند كه خداوند و لطف و عنايت او به انحاى گوناگون در اديان مختلف تجلى يافته است. هر كسى مى تواند رستگار شود، حتى اگر از اصول اعتقادى آن دين حق چيزى نشنيده و بى خبر باشد. به اين ترتيب شمول گرايى از انحصارگرايى فراتر مى رود، زيرا به رغم پذيرفتن اين مدعاى انحصارگرايانه كه يك دين خاص، حق مطلق است، مى پذيرد كه پيروان ساير اديان نيز (به دليل آنچه در همان دين حق محقق شده است) مى توانند رستگار شوند. كارل رانر (1904 - 1984) متاله كاتوليك معتقد بود كه انسان ها صرفا به دليل وقوع يك واقعه رستگارى بخش خاص است كه مى توانند رستگار شوند. مسيحيت يك دين مطلق است و از راه هيچ دين ديگرى نمى توان رستگار شد. كلمه منحصر به خداوند در عيسى كه به خاطر همه انسان ها مصلوب شد، تجسد يافت.
مسيحيت نه تنها ما را با اين كلمه منحصر به فرد آشنا ساخت، بلكه زمينه اجتماعى لازم براى حضور عيسى مسيح در ميان انسان ها را نيز فراهم آورد. البته اين نكته نيز درست است كه خداوند مايل است همه انسان ها نجات يابند. براى تحقق همين رستگارى فراگير بود كه عيسى كفاره اى پرداخت و خداوند بركات فعل رستگارى بخش او را شامل حال همه انسان ها (حتى كسانى كه از عيسى، از مرگ او و از سلطنت او هيچ نشنيده باشند) نمود. به اين ترتيب خداوند اين امكان را فراهم آورد كه همه، حتى آنها كه در متن مسيحيت تاريخى نزيسته اند، متحول شوند و با خداوند آشتى نمايند.
مى توان داستانى تمثيلى طراحى كرد. در يك شهر تعداد زيادى انسان فقير زندگى مى كنند كه نمى توانند با تكيه بر درآمد اندك خود، بدهكارى هايشان را بپردازند و اگر بخواهند از اين راه بدهى هاى خود را به طلبكاران بپردازند، زندگى خود را تباه خواهند ساخت. در شهرى ديگر، زنى ثروتمند از وضعيت اسفناك آنها مطلع مى شود و مقدار زيادى پول به حساب بانك شهر آنها واريز مى كند با اين شرط كه پول هاى واريز شده، صرفا در راه پرداخت بدهى هاى افراد فقير آن شهر مورد استفاده قرار بگيرد. از آنجا كه فقراى شهر نمى توانند شخصا بدهكارى خويش را بپردازند، آشكار است كه كمك آن زن نيكوكار براى بهبود وضع فلاكت بار آنها ضرورى است. اما در عين حال، شناختن آن فرد نيكوكار هيچ ضرورتى براى رهايى آنها از اين وضع ندارد. آنها شخصا آن فرد نيكوكار را نمى شناسند، اما از طريق بودجه اى كه او تامين كرده است، بدهى هاى آنها مرتفع و زندگيشان متحول مى گردد.
رانر اظهار مى دارد كه گرچه به لحاظ تاريخى، مسيحيت با عيساى ناصرى آغاز شد اما مسيحيت، يك پيش تاريخ نيز دارد. بنابر عهد جديد در دوران پيش از مسيحيت، بسيارى از اسرائيليان و پيروان ساير اديان ظاهرا در نتيجه ايمان خويش واقعا به دليل اطاعت از مسيح موعود نجات ما مى توانيم آنچه را كه درباره يهوديان و غيريهوديان پيش از مسيحيت يافتند. گفته شده است درباره پيروان اديان نيز صادق بدانيم. با ظهور عيسى، در واقع مسيحيت بر يهوديان آشكار شد و كسانى كه با تعاليم مسيحيت آشنا شدند، ملزم گشتند كه در قبال آن، موضعى اتخاذ نمايند. در نتيجه از هنگامى كه مسيحيت در قرن اول به يك نيروى تاريخى تبديل شد، اين مدعا كه رستگارى هر فرد بستگى به پذيرفتن يا نپذيرفتن اصول و تعاليم اعلام شده مسيحيت دارد به يك مدعاى واقع گرايانه مبدل گشت. اما براى بسيارى از كسانى كه به فرهنگ هاى ديگر متعلقند و هرگز تعاليم اعلام شده مسيحيت را نشنيده اند، اين دين يك نيروى تاريخى محسوب نمى شود. به اين ترتيب چنين كسانى در همان وضعيتى قرار دارند كه انسان هاى پيش از مسيحيت قرار داشتند. از آنجا كه خداوند مايل است همه انسان ها را نجات دهد، عاقلانه است اگر فكر كنيم كه خداوند همان لطف و عنايتى را به ايشان خواهد كرد كه به انسان هاى پيش از مسيحيت كرده بود (يعنى كسانى كه هرگز چيزى درباره عيسى نشنيده بودند). روح خداوند بر زندگى مومنانى كه در ساير اديان به عبادت مشغولند، تاثير مى گذارد حتى اگر آنها تاثير خداوند را در قالب اصطلاحات مسيحى درك نكنند. رانر چنين كسانى را مسيحيان بدون عنوان مى خواند، زيرا به رغم آنكه ايمان مسيحى آشكارى ندارند، آگاهانه يا ناآگاهانه در جست و جوى خداوند هستند و او را مورد پرستش قرار مى دهند.
اما اگر مسيحيت، دين حق باشد و ساير اديان مشتمل برآميزه اى از امور ناحق باشند، آيا غيرمسيحيان مى توانند به دين خويش مومن بمانند؟ به اعتقاد رانر، ايمان دينى يك امر صرفا درونى نيست و براى رستگار شدن، شكل اجتماعى آن نيز ضرورت دارد. اين شكل اجتماعى همواره در دين (كه شامل اعتقادات و آداب عملى است) متجلى مى شود. از آنجا كه اديان مختلف واجد درجات مختلفى از قوانين شرعى (كه برقرارى يك رابطه صحيح با خداوند را تسهيل مى كند) نيز هستند. اما همان طور كه عدم خلوص الهيات يهودى در دوران پيش از مسيحيت مانعى در راه مواجهه يهوديان با خداوند ايجاد نكرد، عدم خلوص الهيات اديان معاصر نيز مانعى در راه مواجهه پيروان اين اديان با خداوند ايجاد نمى كند. اين اديان نيز مى توانند واسطه لطف و رحمت الهى شوند. در اينجا قانون همه يا هيچ نيست لطف و رحمت خداوند به درجات گوناگون شامل حال پيروان همه اديان حاكم مى شود. هر چند كه صرفا عهد جديد است كه مرز نهايى ميان حق و باطل را معين نموده است و خداوند نيز صرفا در عيسى مسيح به نحوى رستگارى بخش تجلى يافته است.
البته هواداران ر شمول انگار ساير اديان نيز مى توانند دقيقا همين تحليل را در باره دين خود به كار گيرند. همان طور كه يك مسيحى، مسيحيت را يگانه دين بر حق مى شمارد و كسانى را كه زندگيشان نشان دهنده لطف خداوند است مسيحيان بدون عنوان مى خواند، يك مسلمان نيز مى تواند اسلام را يگانه دين برحق به شمار آورد و مسيحيان و يهوديان را مسلمان بدون عنوان بخواند. به همين ترتيب، يك يهودى، ديگران را يهوديان بدون عنوان و يك هندو، ديگران را هندوهاى بدون عنوان خواهد خواند. هر كس مى تواند مدعى شود كه دين خودش، دين مطلق و برحق است هر چند كه در ساير اديان نيز حقايق مهمى وجود دارد. بخشى از حقايقى كه در دين حق به وضوح بيان شده در ساير اديان به نحو ضعيف و مبهمى مطرح گرديده است و از آنجا كه همه آموزه ها و آداب دينى همه اديان نمى توانند تواما صحيح باشند، انتقاد بين الاديانى ضرورت دارد. اما اگر افراد مى توانند بدون هرگونه اطلاع از فلان سنت دينى خاص، رستگار شوند، ديگر چه لزومى دارد كه آنها را مسيحيان يا مسلمانان يا... بدون عنوان بخوانيم؟ چرا بايد بكوشيم دين آنها را تغيير دهيم؟ چرا نبايد آنها را ترغيب نماييم كه همچنان بر اساس دانسته ها و اعتقادات خود زندگى كنند تا شايد بتوانند در پرتو آن دانسته ها و اعتقادات در زندگى خود تحولى بيافرينند؟ رانر معتقد است كه يكى از مراحل تكامل ايمان مسيحى مسيحيان بدون عنوان آن است كه ايشان را از آنچه ايمانشان واقعا معطوف به آن است، آگاه سازيم و پايه و اساس واقعى ايمانشان را بر خودشان آشكار نماييم. براى آنكه يك مسيحى بدون عنوان به درك
خويشتن نائل شود لازم است كه مسيحيت و لطف خداوندى را هم در شكل درونى آن (يعنى تجسد) و هم در شكل اجتماعى آن بشناسد، زيرا كسانى كه دركشان از مسيحيت، روشنتر، خالصتر و موثرتر است به شرط يكسان بودن ساير شرايط، بيش از مسيحيان بدون عنوان امكان و مجال رستگار شدن دارند. ساير شمول گرايان در پاسخ به سوالات فوق مى گويند كه مومنان از آن رو بايد نسبت به پايه و اساس رستگارى خود معرفت بيابند كه اساسا رهايى و رستگارى محصول معرفت است. به همين دليل است كه ما وظيفه داريم مسيحيان بدون عنوان را از پايه و اساس رستگارى و استحاله شان آگاه سازيم. به هر حال، شمول گرايى نيز واجد جنبه ها و مضامين انحصارگرايانه است و همين خصيصه آن، تبليغ دينى را موجه مى نمايد.
اديان متعددى وجود دارند كه خود را دين مطلق و برحق مى دانند. با توجه به اين امر، پرسش اين است كه چگونه مى توان فهميد ادعاى كدام يك درست است؟
به نظر عده اى پاسخ اين پرسش در گرو آن است كه مشخص كنيم خداوند در كجا خود را به نحوى منحصر به فرد متجلى كرده است. رانر و بارت يقين دارند كه خداوند در عيسى مسيح تجسد يافته است در حالى كه مسلمانان معتقدند كه [حضرت] محمد ما را با كاملترين تجلى الله آشنا كرده است. اما به اين ترتيب فقط مساله را يك گام به عقب رانده ايم. اكنون مى پرسيم كه چگونه مى توان مدعيات [انحصارطلبانه] اديان درباره تجلى را مورد داورى قرار داد؟ عده اى معتقدند كه براى رسيدن به اين هدف، بايد زندگى بنيانگذاران اديان را بررسى كرد. اما آيا مى توانيم درباره زندگى بنيانگذاران اديان چندان اطلاع حاصل كنيم كه امكان داورى درباره تفوق روحى يا اخلاقى يكى بر ديگران را براى ما فراهم آورد؟ آيا زندگى اخلاقى عيسى برتر از زندگى اخلاقى بودا بوده است؟ عده اى ديگر معتقدند كه با توجه به سنتى كه بر اساس آرا و تعاليم هر بنيانگذار پديد مى آيد، مى توان درباره مدعيات او داورى كرد. اما داورى بر اساس ارزيابى سنت، كارى مخاطره آميز است چرا كه در تاريخ هر دين، هم حوادثى روى داده كه مايه اعتبار تعاليم آن دين است و هم حوادثى روى داده كه مايه بى اعتبارى آن تعاليم است. راه ديگر براى ارزيابى اديان، استفاده از معيارهايى است كه امكان ارزيابى خود نظام هاى دينى را براى ما فراهم مى آورند. اكنون خوب است كه اين راه را مطالعه كنيم.

معيارهايى براى ارزيابى اديان

به نظر مى رسد نتيجه بحث ما تا اينجا اين باشد كه اديان مدعيات صدق و كذب بردارى درباره واقعيت مطرح مى كنند. گروهى مى گويند خدا وجود دارد گروهى ديگر مى گويند خدا وجود ندارد. گروهى معتقدند كه خدايان متعددى وجود دارند ديگران معتقدند كه يك خداى واحد وجود دارد. عده اى اعلام مى كنند كه خداوند تجسد يافته است ديگران اين امر را انكار مى كنند. دسته اى مدعى اند كه عيسى خداى تجسد يافته است دسته اى ديگر مدعى اند كه كريشنا چنين است. دسته اى مدعى اند كه مسيح واقعا در نان و شراب عشاء ربانى حاضر است ديگران اين عناصر را صرفا نمادين تلقى مى كنند. دسته اى بر اين باورند كه [حضرت] على (داماد [حضرت] محمد) به عنوان نخستين امام، جانشين واقعى پيامبر بود ديگران اين امر را نمى پذيرند. دسته اى معتقدند كه بايد رو به سوى مكه نمازگزارد، دسته اى ديگر معتقدند كه رو به سوى ديوار قديمى اورشليم. مى توان نمونه هاى ديگرى از اين قبيل عقايد متناقض ارائه نمود. اما دلايل خوبى داريم براى آنكه بپذيريم دينداران مدعيات ر صدق و كذب بردارى درباره واقعيت غايى يا (به تعبير برخى سنت هاى دينى) درباره افعال خداوند در تاريخ مطرح مى كنند و بپذيريم كه اين قبيل مدعيات بايد در جاى مناسب خود قرار داده شوند.
اگر بپذيريم كه اديان مدعيات صدق و كذب بردارى درباره واقعيت مطرح مى كنند، آنگاه نتيجه مى شود كه مى توان اين قبيل مدعيات را مورد ارزيابى عقلانى قرار داد.
ما مى توانيم با بهره گيرى از معيارهاى منطق، تجربه انسانى و احيانا نوعى شهود پرورش يافته تشخيص دهيم كه كدام اعتقادات احتمالا صادقند و كدام يك احتمالا كاذب. در واقع آنچه تا به حال در اين كتاب مطرح شده براى نيل به اين هدف بوده است. تنها راه ارزيابى دسته اى از مدعيات دينى است (نظير اين كه مسيح در نان و شراب ر عشاء ربانى حاضر است) اين است كه ببينيم اين مدعيات تا چه حد معنادار هستند و تا چه حد ساير مدعيات دين مربوطه،
متضمن آنها يا سازگار با آنهاست. به هر حال، بنا به دلايلى ارزيابى عقلانى بسيارى از اعتقادات دينى موجه است. ما معمولا مايليم از اين حد فراتر رويم. ما نه تنها مى خواهيم صدق و كذب اما اين يا آن اعتقاد دينى را مشخص نماييم، بلكه همچنين مايليم اديان مختلف را به نحو تطبيقى مورد ارزيابى قرار دهيم. براى اينكه تصميم بگيريم يك مسلمان، هندو، سيك، يهودى، مسيحى يا پيرو هر دين ديگرى باشيم، بايد بدانيم كه كدام يك از نظام هاى دينى صادق است يا از ديگران صادقتر است. اين كار دشوارترى است، چراكه نظامهاى دينى مشتمل برگزاره هاى بسيارى هستند كه بخشى از آنها صادق و بخشى كاذب است. بنابراين نه تنها بايد تك تك گزاره ها مورد ارزيابى قرار بگيرند، بلكه بايد كل نظام مشتمل بر گزاره ها نيز بر وفق پاره اى معيارها مورد ارزيابى و سنجش قرار بگيرد.
براى ارزيابى نظامهاى دينى از كدام معيارها مى توان بهره جست؟
كيث يندل (1938) معيارهاى زير را پيشنهاد نموده است:
1- گزاره هاى بنيادين [يا اصول اعتقادات] هر دين بايد با يكديگر سازگار باشند.
2- صادق دانستن يك نظام دينى بايد با صادق بودن آن نظام سازگار باشد. يعنى اگر صدق يك نظام دينى مستلزم آن باشد كه ما نتوانيم بفهميم كه آن نظام صادق است [يا نه] (مثلا اگر مانند مادياميكا بوديسم مدعى باشد كه همه ديدگاه ها كاذبند) در آن صورت بايد در صدق خود آن نظام ترديد كرد.
3- صدق يك نظام دينى بايد با شروط صدق آن نظام سازگار باشد. به عنوان مثال، اين مدعا كه واقعيت غايى عارى از هرگونه تمايز است با اين مدعا كه گزاره هاى دينى حاكى از اين امر، صادقند نه كاذب ناسازگار است.
4- در صورتى كه تنها دليل عرضه يك نظام دينى حل معضلى خاص باشد، اگر آن نظام در حل آن معضل ناكام بماند، ديگر دليلى براى پذيرش آن نظام باقى نخواهد ماند. به عنوان مثال اگر هدف يك نظام دينى رفع درد و رنج باشد، اما آشكارا از نيل به اين هدف بازبماند، ديگر دليلى براى پشتيبانى از آن نظام باقى نمى ماند.
5- حقايق بنيادين يك نظام دينى نبايد با دستاوردهاى مسجل (مثلا دستاوردهاى علمى يا روان شناختى) تناقض داشته باشند.
6- فرضيه هاى الحاقى كه براى اجتناب از پذيرش قراين ناقض يك نظام دينى ارائه مى شوند در واقع آن نظام را تضعيف مى كنند.
7- يك نظام دينى بايد قابليت تفسير و تبيين تجربه هاى غنى و گسترده بشر را داشته باشد .
مى توان يك معيار به معيارهاى يندل اضافه كرد:
8- هرنظام دينى بايد با پاره اى از شهوديات پايه انسان ها در زمينه اخلاق و زيبايى شناسى، همخوان باشد و افراد را به يك زندگى اخلاقى مسئولانه تر ترغيب كند. با مطالعه اين معيارهاى داورى پى مى بريم كه تامل بيشتر در اين زمينه تا چه حد ضرورى است. آيا معيارهاى فوق، معيارهاى خوبى
هستند؟ آيا معيارهاى ديگرى وجود دارد؟ آيا مى توان با اين معيارها به ارزيابى همه نظامهاى گوناگون و متنوعى كه نظام دينى خوانده مى شوند، پرداخت؟ اين نكات، ما را به موضوع نهايى بحثمان رهنمون مى شود: هنگامى كه ما يك نظام دينى را مورد ارزيابى قرار مى دهيم در واقع چه چيز را ارزيابى مى كنيم؟ گرچه در اين بحث، ما نظام دينى را نظامى مولف از مدعيات گزاره اى به شمار آورده ايم، اما اشتباه است اگر گزاره هاى تشكيل دهنده هر نظام دينى را گزاره هايى غيرشخصى، عينى و حاكى از اعتقاداتى بدانيم كه همه پيروان دين مربوطه آنها را مى پذيرند. نظامهاى دينى، مجموعه هاى پيچيده اى هستند كه در طول تاريخ، رشد و تكامل مى يابند. اعتقادات يك مسيحى يا هندوى امروزى با اعتقادات يك مسيحى قرن اول يا يك هندوى قرن هشتم تفاوت مى كند (و گاه اين تفاوت ها بسيار چشمگير است). اين سخن به معناى آن نيست كه مسيحى و هندوى امروزى، مسيحى و هندو نيستند آنها قطعا مسيحى و هندو هستند، زيرا اولا به اعتقاداتى خاص باور دارند و ثانيا در سنت تاريخى مسيحيت يا هندوئيسم مشاركت مى ورزند. سنت، خالص نيست، ما نمى توانيم به زمان بنيانگذاران اصلى اديان بازگرديم و طابق النعل بالنعل همچون ايشان اعتقاد بورزيم و عمل كنيم.
سنت، پديده اى رو به رشد، پويا، اجتماعى و شخصى است. بنابراين در هر توصيفى كه از دين به دست مى دهيم بايد بدانيم كه دين واجد يك بعد ذهنى مهم است.
اديان در طول تاريخ به قالب فرهنگ ها درمى آيند و جداكردن اعتقادات دينى از باورهاى فرهنگى كارى بس دشوار است (مثلا، آيا پديده تك همسرى يك پديده مسيحى يا يك پديده متعلق به فرهنگ غرب؟ آيا مى توان هندوئيسم را از نظام كاست است متمايز كرد؟) همچنين اديان به قالب فرد فرد مومنان درمى آيند و هيچ دو فردى وجود ندارند كه اعتقادات صددرصد مشابهى داشته باشند. بنابراين ما نبايد از مجموعه يكپارچه اى از اعتقادات سخن بگوييم كه گويى همه پيروان يك دين به آن مجموعه معتقدند، بلكه شايد صرفا بتوانيم از پاره اى اعتقادات ضرورى دين سخن بگوييم. با توجه به مشكلاتى از اين دست، اساسا يك فرد چگونه مى تواند خود را مسيحى، مسلمان يا هندو بداند؟ دگرگونى هاى بسيارى كه در هر يك از اين سنت هاى دينى رخ داده است گواه آن است كه به دشوارى مى توان ذات و گوهرى خاص و متمايز براى هر يك از اديان نشان داد.
اين مدعا كه اديان گوناگون اجزايى هستند كه در كنار يكديگر تاريخ دينى جهان را [به منزله يك كل واحد] مى سازند، مدعايى گمراه كننده است. اما حتى اگر پاره اى از مفاهيم دينى نظير خداوند و ايمان، مفاهيمى عام [يعنى متعلق به همه اديان] باشند، نمى توان از وجود چنين مفاهيم عام و فراگيرى نتيجه گرفت كه يا تمام مدعيات دينى، براى معتقدان به آن دين، صادقند (رويكرد نسبيت انگارانه نسبت به دين)، يا تمام مدعيات دينى صادقند به شرط آنكه از اين سخن معناى پديدارى [فنومنال] مراد كنيم (رويكرد كثرت گرايانه هيك نسبت به دين). اما مى توان مدعى شد كه دينى جهانى وجود دارد كه انسان ها در تمام طول تاريخ در آن مشاركت جسته اند، همان طور كه مى توان مدعى شد كه يك علم جهانى وجود دارد كه انسان ها در آن مشاركت ورزيده اند و البته در قلمرو علم هر اعتقادى كه علمى خوانده مى شود لزوما صادق تلقى نمى شود و هر كارى مجاز محسوب نمى شود (مثلا كيمياگرى همواره نامجاز شمرده شده است). با اين حال، تمام دانشمندان خود را با واقعيت رودررو مى ديده و مى كوشيده اند تا چگونگى واقعيت را دريابند و بهترين تبيين هاى على را به دست دهند. به همين نحو مى توان گفت تمام دينداران خود را با خداوند مواجه ديده اند و مى كوشيده اند تا واقعيت غايى را دريابند و از آن براى معنا بخشيدن به زندگى خويش بهره جويند. بعضى از اعتقادات دينداران، غلط و بعضى از اعمالشان نيز نامجاز است. اگر واقعيتى غايى وجود دارد، اگر خدايى وجود دارد كه جهان را اداره مى كند و بر انسان ها متجلى مى شود، در اين صورت فهم و شناخت اين واقعيت غايى، وظيفه فكرى ماست و نيز تناسب بخشيدن زندگى مان با آن واقعيت غايى، وظيفه وجودى ما به شمار خواهد آمد.
يادداشتها:
* اين مقاله، ترجمه بخشى از فصل دوازدهم كتاب زير است:
Peterson, Hasker, Reichenbach, Basinger. Reason and
Religions Belief, An Introduction to the Philosphy
of Religion. oxford University Press. 1991