|
نقدی بر
کتاب سن پترزبورگ مخوف
نوشته: سولومون وولکوف
از هنگامى که حدود سيصد سال پيش،
پتركبير شهر سن پترزبورگ را در كرانه
مردابى و دور افتاده شرق خليج فنلاند
بنيان نهاد، افسانه هاى متعارضى درباره
آنجا و اهاليش رواج داشته است. براى
برخى، سن پترزبورگ بيشتر به يك صحنه
تئاتر شباهت دارد، با نماهايى دل انگيز
و خيابان هايى جا افتاده. "پنجره اى
برغرا"، آكنده از سالن هاى اشرافى و
خوشگذراني هاى مستمر. براى برخى ديگر،
هيچگاه جز شهرى مصنوعى و نمور كه بر لاشه
هزاران تن از سازندگانش بنا شده بود،
چيز ديگرى نبوده است. شهرى در حكومت
وحشت، همراه لعن و نفرينى برآمده از يك
تراژدى خاص روسى.
هردوى اين روايات در شكل گرفتن آنچه
سولومون وولكوف نويسنده كتاب [سن
پترزبورگ؛ يك تاريخ فرهنگى ] افسانه سن
پترزبورگ مى نامد نقش دارند. افسانه اى
كه نه فقط ساختمان ها، نقاشي ها،
تئاترها، آثار ادبى و موسيقى آن را دربر
مى گيرد، بلكه مجموعه انديشه هاى فلسفى
و اخلاقى همراه آن را نيز شامل مى شود.
وولكوف در اين كتاب كه سرشار از اطلاعات
گوناگون و دلنشين است، راه خود را در
لابه لاى تاريخ و فرهنگ پترزبورگ باز مى
گشايد. وى كه زاده پترزبورگ ولى بزرگ شده
آمريكاست، در اين نوشته تركيبى از يك
گوش آشنا براى گرفتن حكايات و شايعات
رايج، توانايى يك غريبه در تشخيص تكرار
تاريخ و قدرت تحليلى يك موسيقيدان را به
كار گرفته است.
داستان از 1965 آغاز مى شود. وولكوف كه در
آن زمان ويلن زن جوانى بيش نبود، همراه
با تنى چند از دوستانش به ديدن آنا
آخماتوا مى رود تا يكى از كوارتتهاى
شوستاكويچ را برايش اجرا كند. صحنه
تاثرانگيزى است: بزرگ بانوى شعر روسيه
به دانشجويانى گوش فرامى دهد كه يكى از
آثار ديگر همشهرى لنينگرادى او را اجرا
مى كنند، همشهرى اى كه همانند آخماتوا
با مقامات شوروى درافتاد. اين صحنه محكى
بر كل كتاب نيز محسوب مى شود، زيرا
وولكوف در بخش هاى بعدى بارها از
آخماتوا هم به عنوان بخشى از افسانه
پترزبورگ و هم به عنوان يكى از
پديدآورندگان افسانه مزبور ياد مى كند.
زندگى آخماتوا از دوره اى كه شاعر مغرور
ايام رونق پترزبورگ بود تا زمانى كه
مطرود نظام كمونيستى شد خود آيينه اى
است از دگرگوني هاى مختلفى كه در قرن
بيستم دامنگير اين شهر شد. براى بسيارى
از روسها از جمله وولكوف شعر آخماتوا كه
به نحوى مخفى دست به دست شده و به سينه ها
سپرده مى شد، او را در عصر رويارويى با
وحشت و ستم به نمادى مقدس از اميد و آرزو
بدل ساخت.
وولكوف بر اين باور است كه هنرمندان
بزرگ پترزبورگ نه فقط شهر خود را تفسير
كردند، بلكه در نهايت به تغيير آن نيز
دست زدند. سوار برنزى، شعر روايى
پوشكين، تاسيس پترزبورگ را جنبه اى
اسطوره اى بخشيد و مجسمه مشهور پتركبير
را به نماد شهر تبديل كرد:
"نشانه اى از شكوه و بردباريش، و
همچنين نماد سرنوشت دردناك و مصائبى كه
درپيش داشت." همانند پاريس بالزاك و
لندن ديكنز، پترزبورگ داستايوسكى هم
وجود دارد. داستايوسكى از پترزبورگ به
خاطر اين كاستى "تحمل ناپذير" كه
تصنعى بود و فاقد ريشه هاى حقيقى روس،
نفرت داشت.
جنايت و مكافات طغيانى است كهن ريشه
برضد زيبايى ظاهرى پترزبورگ، و فروشگاه
هاى بزرگ و فريبنده ميدان نثوسكى.
همانگونه كه گوگول "جلاى ظاهر فريا و
بى رنگى پست" پترزبورگ را افشا كرد،
داستايوسكى نيز اعماق شهر را افشا كرد.
راسكولنيكةف در كوچه پس كوچه هاى نمناك
و مه آلود شهر، ميكده ها و روسپى خانه
هايش، و خانه هاى نبفبس گيرش زندگى مى
كرد. وولكوف با مهارت تمام ادوار مختلف
تاريخ سن پترزبورگ (و لنينگراد) را
مقايسه كرده، نشان مى دهد كه چگونه دوره
اى به شكوفايى فرهنگ ميدان داد و دوره اى
ديگر به حكومت وحشت و حتى اختناق. و
همچنين به زبانى شيوا توضيح مى دهد كه در
اوقاتى چند، افسانه شهر از نويسندگان به
موسيقي دانها منتقل مى شد.
حتى يك فهرست ساده از اسامى آنهايى كه
پترزبورگ را از طريق آثارشان بيان كرده
اند نيز گوياست: گلينكا، چايكوفسكى،
موسورگسى، بورةدين، ريمسكى كورساكوف،
استراوينسكى و شوستاكوويچ. احتمالا
دوران به اصطلاح نقره اى سال هاى نخست
قرن بيستم را مىتوان دوران اوج شكوفايى
و رونق پترزبورگ دانست. فضايى از "گرايشهاى
باطنى، شعر وعشق" بر شهر سايه
انداخته، بى هيچ نبود كه دوران چيرگى
راسپوتين بر دربار نيز محسوب مى شد. در
تماشاخانه هاى شهر می شد. نيچينسكى و
پاولووا را تماشا كرد كه مى رقصند، آواز
چالپاپين را گوش داد يا در كنسرت هايى از
آثار اوليه استراوينسكى حضور يافت.جواهرات
پر زرق و برق فابرژه زينتبخش مغازه ها
بود.
هنرپيشگان "عصرانحطاط" كه در آن
زمان مد روز بود، همانند آنا آخماتوا
چهره اى پريده رنگ و مرموز به خود مى
گرفتند. شاعره خود در محل هاى مد روزى
چون كافه "سگ ولگرد" رفت و آمد داشت:
كاباره اى زيرزمينى كه محل شعراى
فوتوريست بود و هنر آبستره ("ميدان
سياه" مالثويچ از جمله آثارى بود كه
در آنجا به نمايش گذاشته شد). اين دوره از
شكوفايى جسورانه و دل انگيز هنرها، با
سال هاى ركود و ايستايى اواخر تزاريسم
توام شد. چندى بعد، جنگ فرا رسيد و در پى
آن انقلاب.
توصيف وولكوف از رهبر جديد، با تفنن و
دستكم گرفتن مستتر در آن، توصيفى است
خاص او: "لنين كوتاه قد و سينه ستبر،
انقلابى حرفه اى چهل و هفت ساله اى با يك
برنامه حداكثر، و مطمئن از نقش مسيحايى
خود". مصائبى كه پترزبورگ (كه در اين
اثنى لنينگراد ناميده شد) درپيش داشت،
به نظر لايزال مى آمد. تا چند دهه بعد،
تركيبى از فقر و قحطى از يك سو و اعدام و
زندان از سوى ديگر، برلنينگراد چيره شد.
كشتارهاى گسترده استالين در دوره وحشت
كبير و قحطى ناشى از محاصره 900 روزه
لنينگراد از سوى ارتش آلمان در جنگ دوم
جهانى نيز در شكل دادن به افسانه
لنينگراد به عنوان "شهيد شهر" موثر
واقع شد.
ميليون ها انسان به كام مرگ گرفتار شده و
ميليون ها انسان ديگر نيز سختي هاى
تصورناپذيرى را از سرگذراندند. مواردى
كه وولكوف در شرح اين دوره ارائه داده،
همگى بجا و مناسل هستند. آخماتوا نيز
همانند چايكوفسكى، شوستاكويچ و
مندلشتام، شهر خود را صحنه اى براى بروز
انواع تراژديها توصيف مى كند:
"لنينگراد براى فاجعه موقعيت بسيار
مناسبى دارد... آن رود سرد با ابرهاى
توفانى... آن غروب هاى خوفناك، آن ماه
هراس انگيز و اةپراگونه... نمىتوانم تصور
كنم چگونه مصيبت و بدبختى به سراغ مسكو
مى رود، هيچيك از اينها در آنجا نيست."
در حالى كه در دوره شوروى فرّ و شكوه
پترزبورگ سابق سركوب مى شد، اين
پناهندگان مهاجر پترزبورگ بودند كه آن
را برپا نگه داشتند. وولكوف بخش هايى را
نيز به استراوينسكى، نباكوف و بالانشين
اختصاص داده كه هريك به ترتيب در ايالات
متحده به نقطه اوج خلاقيت موسيقيايى،
ادبى و باله خويش دست يافتند. آنها ضمن
حفظ برخى از اصول كلاسيك پترزبورگى كه
در آن نشو و نمو كرده بودند، هريك به سبك
هاى جهانشمول مدرنى دست يافتند. بعدها
اين غرا بود كه از پناهجويى كسانى چون
نورثيثف، ماكارةوا و باريشنيكوف (هنرمندان
باله لنينگراد) و اخراج جوزف برادسكى
بهره برد.
در اين ميان، حتى سال هاى كسالت بار "خواب
زمستانى طولانى" لنينگراد نيز بارقه
هايى از اميد خلاق را نيز در خود پروراند.
در سال هاى دهه 1960 و1970 "ساميزدات"ها
نشرياتى مخفى كه به انتشار آثار ممنوع
اختصاص داشت و موجى از موسيقى راك كه
هواداران بسيار يافت، در لنينگراد
پاگرفت.
لحن خودمانى وولكوف بيانگر آشنايى شخصى
نويسنده با بسيارى از موضوع هاى كتابش
است. وى قبلا درمورد شوستاكويچ،
بالانشين، آخماتوا و برادسكى آثارى
منتشر كرده است. وولكوف زاده لنينگراد
شوروى است ولى به نظر مى آيد كه بيشتر در
پترزبورگ عهد تزار و در ميان اهالى آن
راحت است تا لنينگراد بعدى. كتاب
خوشخوان او، ديدگاهى است بومى از يك
داستان تراژيك، نوشته اى از سر شور ولى
عارى از بازي هاى احساساتى. البته براى
سرگذشت شهرى كه از نو سن پترزبورگ
ناميده شده، پايان خوشى هم در كار نيست:
"افسانه سن پترزبورگ با آنكه دوران
اختناق را نيز پشت سرگذاشته، اينك در
خطر آن است كه به روكشى ميان تهى بدل
گردد"، با ساختمان هاى رو به سقوط و
تشتت اجتماعيش. ولى مگر جز اين است كه
"هميشه در لبه پرتگاه بوده است"؟
|