ماركوپولو سيّاح نمادين‏
نوشته: فيليب كوزن
ترجمه:‏ دكتر عباس آگاهى‏

سمرقند! خان باليق! ... نام هايى كه انسان را در رويا فرو می برند و ذهن و روح را مجذوب و مسحور مى كنند. نام هايى عجيب و اسرارآميز كه به زمان ماركوپولو، مشهورترين سيّاح اروپاى قرون وسطى تعلق دارند. آراگون زمانى گفته بود كه ادبيات دقيقا به معنى «دروغ‏ گفتن به صورتى حقيقى»است. از اين رو، شرح فراز و فرودها، سرگردانی ها و شگفت زدگی هاى اين مرد ونيزى در فاصله 1270 تا ...129 ميلادى از شرق مديترانه تا درياى چين و از دشت هاى سيبرى تا يونان، هند و عربستان كه در كتاب وى، روايت دنيا، كتاب عجايب آمده است به حق به «آثار ادبى» تعلق دارد. ماركوپولو با ارائه انبوهى از شرح جزئيات، با دعوت از خوانندگانش «اميران، امپراتوران و پادشاهان، دوك ها و ماركى ها، كنت ها، شواليه‏ها و بورژواها» به «شناختن‏ نژادهاى مختلف انسان و تنوع مناطق گوناگون جهان» و با توصيف مكرر شكوه قوبيلاى، «امير بزرگ»، خان مغولان و فرمانرواى آسيا و نيز با ادعاى شجاعت هاى رزمى خود و عمليات خيالى، بى كم و كاست سيّاحى است كه نويسنده‏ شده است. كتاب وى ضمن اهميت دادن به اسطوره‏هاى‏ قرون وسطايى و توصيف آدم هايى با جمجه سگ و پرنده رخ، وقايع حقيقى، دور از ذهن و عجيب را نيز شامل‏ مى‏شود. ماركوپولوى تاجرزاده (متولد 1260 م) كه با لذت در اقيانوس عظيم آسيا فرو رفته است، اين سندباد ونيزى كه‏ به يك اندازه بحرى و برّى است، كاشف و مردم شناس نيز هست. او به تاريخ نگارى نيز مى پردازد و حامل و توجيه گر اسطوره هاى زمان خويش است. ماركوپولو زمانى كه به‏ مديترانه آشفته با تلاطم خندآور معارضه‏ ميان بنادر ونيز و جنوا برمى گردد، اثر ماندگار خود را پديد مى‏آورد. او در 1298 م. اسير مردم جنوا مى شود و در زندان، كتاب روايت دنيا را به همبند تيره روز خود روتيچلّوى پيزايى تقرير مى كند. روايتى كه تاريخ را دگرگون مى‏سازد. كريستف‏ كلمب با خواندن توصيف دست دوم او از ثروت هاى جزيره «سيپانگو» (ژاپن) به اين فكر مى‏افتد كه خود را به آنجا برساند. جزيره اى كه قوبيلاى خان هرگز نتوانست آن را تسخير كند و لشكركشى سال 1281 .م او دربرابر طوفان‏ دريا بادهايى كه كاميكازه‏ها (ربّ النوع هاى شينتو) برپا كردند درهم شكست. كريستف كلمب راه غرب را در پيش گرفت و باقى ماجرا و كشف‏ سرزمين هاى هند جديد را مى‏دانيم... به لطف ماركوپولو كه خود از آن بی اطلاع بود جهان توسعه يافت. با اين همه، او نخستين سيّاحى نبود كه راه‏ صحراهايى را در پيش گرفت كه در قبضه كسانى چون‏ چنگيز يا جانشينش قوبيلاى بود. ژان پل رو در كتاب خود سيّاحان و كاشفان در قرون وسطى نشان مى‏دهد كه‏ گيوم دو روبروك و ژان دوپلان كارپن (فرستادگان سن‏ لويى و پاب) پيش از ماركوپولو در اين راه قدم گذاشته‏اند. آنها مى‏خواستند با مغولان عليه مسلمانان كه سرزمين هاى‏ صليبيون را در محاصره داشتند، پيمانى منعقد سازند (مغولها بغداد را كه ماركوپولو «بولاك» مى خواند، در سال‏ 1258 .م ويران كردند). بازرگانان اروپايى بسيارى در اين‏ سرزمين ها آمد و شد داشتند. بسيارى از آنها هيچ ننوشتند و حكايت هاى ديگران نيز به فراموشى سپرده شد. راز كتاب روايت دنيا موفقيت آن است. در همان دوران، صد و چهل و سه نسخه دستنويس كتاب در مغرب زمين‏ دست به دست مى شد (اين در مقابل شمار دويست نسخه اى كمدى الهى دانته است كه پر انتشارترين متن‏ به حساب مى‏آيد). كتاب روايت دنيا در نگاه اول براى خواننده‏ امروزى، نوشته اى بى پايان و طولانى جلوه مى‏كند; همان قدر طولانى و كند كه راه سپردن ماركوپولو در آن ايام چنين‏ بود: سوار بر اسب، در ارّابه يا پياده. متن روايت گاه‏ بىتحرك است مانند اقامت وى در چين و اغلب تكرارى‏ است با عباراتى از اين دست: «جانم برايتان بگويد كه ...». علت آن است كه ما با روايتى تقرير شده سروكار داريم. در قرون وسطى رسم براين بود كه اين ‏گونه روايات را با صداى بلند در جمع مى‏خواندند. از سوى ديگر، آيا روتيچلّوى پيزايى كاتبى امين بوده است؟ در هرحال‏ كتاب ماركوپولو، به نحوى برق آسا چندين فرزند ادبى يافت و الهام بخش سروده اعجاب انگيز كالريچ، پيشرو رمانتيك هاى انگليسى شد. آيا مى توان به‏همه آنچه پولو حكايت مى كند باور آورد؟ البته خير. او مردى لافزن و خودستاست كه عناوين‏ و سمت هايى را در دربار قوبيلاى خان به خود نسبت مى دهد كه هيچ گاه از آنها بهره مند نبود (در آن زمان‏ مغولان چينى شده، سلسله يوآن را تاسيس كرده بودند. اين سلسله در سال 1368 .م به دست ملى گرايان مينگ‏ سرنگون شد). هنگامى كه پولو مى گويد سفير شخص خان‏ بوده، بدان معناست كه مثلا در سفرى به ويتنام كنونى، همراه خان بوده است. آنگاه كه به سان هرودوتى قرون‏ وسطايى از فلان و بهمان عمليات جنگى يا تشكيلات نظامى مغولان گزارش مى‏دهد، مى توان تا حدودى براى‏ وى اعتبارى قائل شد اگرچه نامى را به اشتباه مى آورد يا در شجره نامه اى سردرگم مى شود. اما هنگامى كه با تكيه‏ بر شايعات، مثلا درباره زنگبار قلمفرسايى مى كند، نبايد به او اعتماد كرد. همچنين اگر به روايت معجزه اى‏ مى پردازد مانند ساختمان كليسايى كه قوانين جاذبه را ناديده مى‏گيرد! نبايد از خاطر برد كه وى در متن‏ قرن‏ خويش است (واقعيت مسلّمى كه خاص هشداردادن به‏ خواننده امروزى است). به ماركوپولو به خاطر اشتباهات بسيار و تقريبى بودن‏ نوشته هايش خرده گرفته شده است. آيا او اصلا به چين‏ سفر كرده است؟ ثبت وقايع دربار و سالنامه‏هاى چينى مغولى ذكرى از او ندارند. ولى توصيف وى از «كامبالوك» (خان باليق به معناى پايتخت خان، پكن امروزى) حقيقى‏ است، همانند بسيارى از ملاحظات جغرافيايى، نظامى و مردم شناختى او. باقى مى ماند مسئله كوته بينى او. او ديوار چين را نديده و متوجه مصرف چاى نشده است. در زمان او بخشى از ديوار چين ويران شده بود. سلسله مينگ آن را تعمير كردند و توسعه بخشيدند. معماى چاى‏ كه نوشيدنى ملّى چين از قرن سوم است و از سال 830 فروش آن در انحصار خانواده سلطنتى قرار گرفت، حل‏ ناشدنى است. هيچ بيگانه‏اى از چاى صحبت نمى كند به‏ استثناى يك عرب گمنام بصره‏اى و ابوريحان بيرونى. فرد اخير نيز نه به امپراتورى چين، بلكه به هندوستان سفر كرده و سرانجام كتاب وى تحقيق مال الهند، به تازگى به‏ فرانسوى ترجمه شده است. ابن بطوطه، ماركوپولوى‏ مغربى نيز در اين زمينه سكوت مى كند. پرسش ديگر چنين است: آيا ماركوپولو ماكارونى را به ايتاليا آورده‏است؟ او در سفرنامه‏اش مى گويد كه تنها يك غزال‏ خشك كرده كاه اندود و پشم نوعى گاوميش را تا ونيز به‏ همراه داشته است و توضيح مى‏دهد كه در شمال چين، مردم از گندم به شكل ماكارونى استفاده مى‏كنند. بنابراين‏ در 1298 .م در ايتاليا ماكارونى ناشناخته نبوده است. آنچه كتاب ماركوپولو را مسحور كننده مى‏سازد، نه تنها صحّت مطالب، بلكه نقصان هاى آن است. اين امر در مورد تقريبا تمامى معاصران او صادق است. سفرنامه ابن بطوطه پر است از ترديد درباره‏ روسيه، بيزانس و چين، ولى توصيف او از پكن، تاييدگر توصيف پولو است. در اين ميان تنها يك استثنا وجود دارد و آن، ابن خلدون‏ است. او در كتابش، سفر به مغرب و مشرق شرح حالى‏ از خود به دست مى‏دهد و درباره مشاهداتش از تونس، دمشق، اندلس و قاهره به تفكر مى‏پردازد. ابن خلدون‏ مورّخ جهان و محقق خويشتن، ماجراجويى واقعى است كه تيمور لنگ را شناخته است. همان امير تيمورى كه‏ صد سال پس از قوبيلاى خان، مى خواست يك امپراتورى‏ جهانى برقرار سازد. با اين همه و برخلاف سفرنامه ماركوپولو، اين سيّاحان‏ به ابعاد دنيا نيفزوده‏اند. هنگامى كه ماركوپولو در برابر قوبيلاى خان تعظيم مى كرد، مغرب زمين ديگر به كشف‏ امريكا پرداخته بود!
[ به نقل از: فيگاروى ادبى، (22 ژوئن 1996).]