|
شوپنهاور، فيلسوف فراموش شده
نوشته: برايثن مگى
روزى يك فيلسوف برجسته از "شوپنهاور" به عنوان يك انديشمند درجه سه و چهار
ياد كرد. وى در ضمن همان گفت و گويى كه با هم داشتيم، متذكر شد كه هيچيك از
آثارش را نخوانده است. اين خود نشان دقيقى است از موقعيت چندين و چند ساله
"شوپنهاور" در اذهان فلاسفه آكادميك جهان انگليسى زبان: بدون آنكه آثار او
را خوانده باشند، مى دانستند كه به درد نمى خورد! در آن روزها وى تنها
فيلسوفى بود كه هر فرد تحصيل كرده اى با نامش آشنايى داشت ولى حتى حرفه اى
ترين فيلسوف ها نيز كتاب هايش را نخوانده بودند. با توجه به چنين تركيبى از
بى اطلاعى و همچنين فقدان هرگونه احساسى در ضرورت رفع آن، شيوع و گستردگى
چنين فرضيات نادرستى درمورد او نيز شگفت نيست. نظر "شوپنهاور" در مورد خودش
كاملا روشن بود: وى خود را وارث سنتى محسوب مى داشت كه اساسا با "لاك" آغاز
شده بود. سنتى كه از طريق "هيوم" كه "شوپنهاور" شيفته اش بود و آگاهانه سعى
داشت آلمانى را به گونه اى بنويسد كه او به انگليسى مى نوشت. در وجود كانت
به نقطه اوج خود رسيد. از برخى جهات مى توان گفت كه امروزه خواندن آثار
"شوپنهاور" اين تصور را به دست مى دهد كه يك فيلسوف تجربه گراى انگليسى كانت
را موضوع بررسى خود قرار داده است. نوشته هايش نمونه اى است از شفافيت و
هوشيارى، استدلال هاى معمول وى در سطح بالايى قرار دارد و هنگامى كه بينش
انتقادى خود را به كار مى گيرد كمتر كسى از به اصطلاح فلاسفه بزرگ به گرد
پاى او مى رسند. ولى مدت هاى مديد بود كه او را فيلسوفى به سبك و سياق هگل و
يا از آن بدتر، "فيخته" و حتى از آن بدتر "شلينگ" تلقى مى كردند. به عبارت
ديگر، يك متافيزيسين رومانتيك آلمانى كه مى كوشد غيرقابل بيان را به نثرى
فاخر و تقريبا غيرقابل فهم به بيان آورد. تلاشى كه پس از يك تجزيه و تحليل
مختصر، معنايى اندك داشت و يا حتى هيچ معنايى درخود نمى داشت. و اين دقيقا
همان نظرى است كه "شوپنهاور" درمورد آن سه دارد. بيان نيشدار او از اين امر
كه منتشر شده و غالبا شامل عباراتى هستند كه به لحاظ شخصى موهن اند. در سلسله
دشنام هاى متقابل فلاسفه كم و بيش هم عصر نادر و استثنايى است. از اين سه
فيلسوف، "هگل" نخستين چهره اى بود كه توسط فلاسفه تحليلى احيا گرديد. آنچه
در سال هاى آخر دهه 1960 و اوايل دهه 1970 عمليات نجات "هگل" را قرين
موفقيت ساخت، رابطه جنينى فلسفه او با ماركسيسم بود. در آن سال ها ماركسيسم
دوره اى از سلسله ادوار گاه به گاه رونق خود را طى مى كرد كه شايد آخرينش
نيز بود. در مقايسه با "هگل"، "شوپنهاور" به مراتب به مكتب تحليلى نزديك تر
بود، ولى هنوز دوره او نرسيده بود. هنوز مطالعه و شناخت بسيارى از فلاسفه اى
كه به نحوى تعيين كننده زير نفوذ "شوپنهاور" قرار گرفته بودند با ناديده
انگاشتن وى ميسر بود. ولى مثلا بيش از هركدام از ديگر فلاسفه قديم، بر
"ويتگنشتاين" تاثير نهاده بود. آثار او نه فقط نخستين، بلكه تنها فلسفه جا
افتاده اى بود كه "ويتگنشتاين" با دقت تمام مورد مطالعه قرار داد; و با اين
حال هيچگاه از مقام فيلسوف مرده اى كه "ويتگنشتاين" با آثارش آشنايى كامل
داشت، پا فراتر نگذاشت. نتيجه آنكه آراش در تمامى نوشته هاى "ويتگنشتاين"
حضور دارد. لاكلام را "ديويد پى يرس" ادا كرد كه با دقتى خاص خود نوشت كه
"ويتگنشتاين" «بخش مهمى از ساختار "تركتاتوس" را به واسطه "شوپنهاور" كه آن
را خوانده و ستايش كرده بود، از كانت اخذ كرد و با آنكه در دوران دوم [
فعاليت هاى فكری اش] اين ساختار را تعديل كرد، ولى هيچگاه آن را از ميان
نبرد». راعى و نظر "استفن تولمين" و "الن يانيك" در كتاب "وين ويتگنشتاين"
نيز تاييدى است بر اين مدعا: «مشغوليت ذهنى ريشه اى تر او در سال هاى بعد نيز
همان بود كه در جوانى داشت: تكميل وظايف منطقى و اخلاقيى كه كانت و
"شوپنهاور" آغاز كردند.» هنگامى كه به ياد مى آوريم كه آثار "ويتگنشتاين" چه
مدّت مديدى و در چه بخش هاى مختلفى از جهان آكادميك مطرح بود، واقعا شگفت
زده مى شويم كه چرا صرف همين ارتباط نيز باعث نشد كه توجهى گسترده نسبت به
"شوپنهاور" مبذول گردد. با اين حال، واقع امر آن است كه چنين علاقه اى ابراز
نشد. بسيارى از آثارى كه در مورد "ويتگنشتاين" به رشته تحرير درآمد كماكان
بدون اشاره يا مختصر اشاره اى به "شوپنهاور" منتشر شدند. كسى منكر نفوذ او
نشد، ولى از صرف طرح و آنگاه ناديده انگاشتنش فراتر نرفت. پروفسور
"ابنسكاما"، يكى از معروف ترين شاگردان "ويتگنشتاين" كه در ضمن وصى ادبى و
مترجم آثارش به زبان انگليسى نيز هست، در صفحه اول مقدمه اى بر تركتاتوس
"ويتگنشتاين" نوشت: «يكى از برداشت هاى رايج از "ويتگنشتاين" آن است كه وى
"هيوم"ی متاخر است. ولى هرگونه ارتباط موجود ميان آن دو غيرمستقيم است. وى
هيچگاه بيش از صفحاتى چند از آثار "هيوم" را نخواند. اگر در جستجوى نياكان
فلسفى "ويتگنشتاين" برآييم، بايد بيشتر به سراغ "شوپنهاور" برويم». از اين
نوشته خانم "انسكاما" چنين برمى آيد كه خود او نيز قاعدتا بايد نسبت به آثار
"شوپنهاور" علاقه مند شده باشد. ولى چنين نيست. هرچه آثار ايشان را جستجو
كرده ام، اثرى از اين امر ملاحظه نشد. "اى. جى. آير" در مقدمه اى كه در مقام
دبير مجموعه، بر كتاب تك افتاده ولى گوياى "شوپنهاور" پاتريك گاردينر نوشت،
چنين مى گويد: «به ويژه آنكه احتمال دارد علاقه مندان "ويتگنشتاين" از كشف
ميزان چشمگير تاثير "شوپنهاور" بر او به شگفت آيند. اميد آن است كه تحقيق
موشكافانه آقاى "گاردينر" به بروز علايق جديدى نسبت به آثار "شوپنهاور"
منجر شود». يك ربع قرن بعد، از آير پرسيدم كه آيا هنوز خود توانسته است به
خواندن "شوپنهاور" موفق شود يا خير؟ و او با ملاحت تمام پاسخ داد: خير، و
اينك گمان هم نمى كند كه هيچگاه به چنين امرى موفق شود. كمتر كسى مى تواند
منكر آن شود كه پس از "ماركس" با نفوذترين فيلسوف اروپايى "نيچه" است.
روزگارى بود كه براى يك دوره طولانى وى در جهان انگليسى زبان مورد طعن و
لعن قرار داشت. ولى بيست سالى هست كه برخى از فلاسفه برجسته مكتب تحليلى
ما، آثار وى را موضوع بررسى خاص خود قرار داده اند. "نيچه" خود اذعان داشت
كه خواندن آثار "شوپنهاور" بود كه وى را به يك فيلسوف، و از آن مهم تر يك
فيلسوف "شوپنهاور"ى مبدل ساخت: آراى "شوپنهاور" و "واگنر" در آثار اوليه او
موج مى زنند. اين شيفتگى مشترك "نيچه" و "واگنر" نسبت به "شوپنهاور" بود كه
آن دو را به يكديگر نزديك ساخت و به يكى از مهم ترين دوستی هاى تاريخ فرهنگ
اروپا ميدان داد. حتى زمانى که نيچه هم برضد "شوپنهاور" برخاست و هم واگنر،
اين دوره رد و نفى نيز اهميتى همسنگ دوره جذب و انقياد پيشين داشت. "نيچه"
در واپسين سال هاى دوران خلاقيتش، خود را فلسفه پردازى مى دانست در مقام ضديت
با "شوپنهاور" و "واگنر"، و نكات مهمى از فلسفه او را نيز فقط در پرتو آثار
آن دو مىتوان دريافت. و بازهم اين تصور پيش مى آيد كه هركس خواهان مطالعه
جدّى آراى نيچه بوده است، "شوپنهاور" را نيز مى بايست مورد توجه قرار دهد كه
بازهم چنين نشد. در فلسفه نيز مد روز با همان سهولت بى شرمانه اى عمل مى
كند كه در ديگر عرصه هاى حيات فكرى، و يكى از واقعيت هاى اصلى مد روز اين
است كه آنچه باب مى شود، باب نبوده است. "فيخته" و "شلينگ" هنوز باب
نشده اند; يا لااقل در بريتانيا باب نشده اند چرا كه به نظر مى آيد كه
وضعيت "فيخته" به زودى تغيير كند. (در ايالات متحده هميشه نسبت به آثار وى
علاقى وجود داشته است. "سى.اى. لويس يكى" از پرنفوذترين فلاسفه آمريكا در
قرن حاضر، از او بسيار آموخت.) ولى براى "شوپنهاور" ورق در حال گردش است.
مدّت زمانى است كه نسبت به او علاقه ای نو آشكار شده است. تا مدتها قبل، كتاب
"پاتريك گاردينر" تنها اثر كاملى بود كه به زبان انگليسى در مورد "شوپنهاور"
وجود داشت. ولى طولى نكشيد كه به ترتيب در 1980 "شوپنهاور" نوشته هملين، در
1983 فلسفه "شوپنهاور" خودم، در 1987 خواست و ناخواست: يك بررسى در فلسفه
"آرتور شوپنهاور" جوليان يانگ و خود و جهان در فلسفه "شوپنهاور" اثر
"كريستوفر ياناوثى" در 1989 منتشر شدند. از مجموعه مقالات مهمى كه در سال
هاى دهه 1980 در اين زمينه منتشر شده اند، مى توان از «"شوپنهاور": دستاورد
فلسفى او» و «"شوپنهاور": رساله هايى نو» به افتخار دويستمين سال تولد او
ياد كرد. پس از گذشت ده ها سال كه در طول آن هيچ زندگينامه اى از "شوپنهاور"
منتشر نشد، سرانجام "روديگر سافرانسكى" در 1989، زندگی نامه اى منتشر كرد كه
همانند اةپرايى جالب و سرگرم كننده بود. از اوايل دهه 1990 نيز سالى نگذشته
است كه در آن كتاب هايى در اين زمينه منتشر نشود، از جمله پيش درآمدى كلى
براى خوانندگان غير متخصص در مجموعه اساتيد سلف در 1994 به كوشش "كريستوفر
ياناوى". مى توان گفت علاقه ای كه از نو نسبت به "شوپنهاور" پديدار شده، از
حدّ و حدود يك مقدمه كلى لازم فراتر رفته است. شايد يك خواننده تازه كار
هنوز به چنين آثارى محتاج باشد ولى آثار جديدى كه در اين زمينه منتشر مى شود
بيشتر بررسی هايى هستند در يك رشته زمينه هاى تخصصى و در اين عرصه نيز بخش
اصلى فعلا به زيبايى شناسى اختصاص يافته است. فلسفه "شوپنهاور" داراى رشته
مزايايى است كه معمولا خواننده هشيار آن را در بسيارى از شئون فلسفه
دانشگاهى موجود، يعنى فلسفه اى كه در حال حاضر به كار مى رود، ملاحظه نمی
كند. در آثار او نسبت به مسايل اساسى، رويكردى اساسى نيز ملاحظه می شود.
آثارش به نحوى جذاب به رشته تحرير آمده و سرشار از «ايده هاى خوب» است.
فلسفه "شوپنهاور" درعين حال كه فلسفه اى كاركشته محسوب مى شود، عوامل
غيرفكرى را نيز در چارچوب ادراك حسى خود به حساب مى آورد، به ويژه انگيزه
هاى عاطفى و ناآگاهانه از جمله كشش جنسى. هنر را براى زندگى امرى اساسى می
داند. بی آنكه خود مذهبى باشد، در بينش هايى مهم و اساسى، با برخى از اديان
بزرگ جهانى مانند هندويسم و بودايى گرى شريك است. و تمامى اين موارد نيز بر
ذخيره اى از دانش و آگاهى، بدون كوچك ترين شائبه اى از ظاهرسازى و ريا
استوار است كه به نحوى معقول ارائه مى شود. تصحيح و تكميل كانت برنامه اصلى
"شوپنهاور" است و از اين رو بايد نخست او را خواند. او نيز مانند كانت نمی
تواند ببيند كه چگونه ممكن است واقعيت همانى باشد كه به نظر ما مى آيد، زيرا
تمامى اشكال واقعيت از طريق صافی هاى دستگاه هايى مى گذرد كه هريك از آنها
برخورداريم. لذا وی نيز همانند "كانت" بين واقعيت به گونه اى كه به نظر ما
مى آيد و واقعيت به گونه اى كه خود هست، تفاوت مى گذارد. كليد طلايى جهانى كه
به نظر مى آيد، يعنى جهان تجربه، علوم است. ولى براى كاربرد آن در حدّى فراتر
از عرصه تجارب ممكن، هيچ راهى نداريم. معهذا "شوپنهاور" بر اين باور بود كه
واقعيت بايد موجوديتى مستقل از تجربه داشته باشد. آيا از اين طبيعت مستقل
هيچ نشانى نمى توانيم بيابيم؟ اين جهان ما، جهان علم چارچوبى دارد مستقر در
زمان و مكان، و در اين چارچوب است كه تمامى اشكال ماده را می توان به يك
موجوديت واحد، يعنى انرژى تقليل داد. ولى ما خود جزو ابژه هاى مادى اين جهان
هستيم: انسان يك ابژه فيزيكى است كه خود را از درون مى شناسد. بدين ترتيب ما
نسبت به ابژه هاى مادى كه نهايتا بخشى از انرژى را تشكيل مى دهند، هم دانشى
درونى داريم و هم دانشى برونى. لهذا به عقيده او اين كشش فراگير و در غير
اين صورت غيرقابل توجيه بايد كه در جهان تجربه وجه بروزى باشد از آنچه وراى
تجربه نهفته است. البته هيچگاه نيز نمى توانيم از آن آگاهی اى مستقيم كسب
كنيم. "شوپنهاور" بر اين اعتقاد بود كه به نظرم باور درستى مى آيد كه با پيش
راندن افكارش تا به مرزهاى آن، گامى اساسى فراسوى "كانت" برداشته است. نوشته
هاى او براى هر خواننده مستعدى يك ضيافت نادر است. درك آنكه چرا چنين
تاثير شگرفى بر "نيچه" و "ويتگنشتاين" نهاد، كار دشوارى نيست. "فرويد" و
"يونگ" نيز تحت تاثير او بودند. و همچنين شمار بسيارى از هنرمندان خلاق، و
بويژه نويسندگان: "تورگنيف"، "پروست"، "هاردى"، "كنراد" و "توماس مان" از
اين جمله اند. "واگنر" و "مالثر" هردو "شوپنهاور" را آگاه ترين متفكرى مى
شناختند كه در زمينه موسيقى كار كرده است. از اين رو مى توان آثار
"شوپنهاور" را گنجينه اى دانست بى كران. ولى براى دست يابى يك به يك درّ و
گوهرهاى نهفته در آن نيز هيچ راهى نيست. شرط لازم براى درك هريك از اجزايش،
آشنايى با كل آن است.
------------------------------------------------------------------------------
1- مقاله اى از برايثن مگى، شارح انديشه هاى فلاسفه معاصر، به بهانه انتشار
كتابى در باب زيبايى شناسى "شوپنهاور" (TLS, 21 June 1996) . تاكنون سه كتااث
پوپر (ترجمه منوچهر بزرگمهر)، فلاسفه بزرگ و مردان انديشه که توسط عزت
اله فولادوند به فارسى ترجمه و منتشر شده است.
|