قصيده سراى نامى اديب الممالك فراهانى
نوشته: محمد باقر صدرا
نامش محمد صادق است كه به ميرزا صادق خان شهرت يافته، كنيه اش به مناسبت نام 
فرزندش "عيسى" -كه در سن ده سالگى به مرض آبله در "بيجار" گروس درگذشته - 
"ابوعيسى" شده است. لقبش در ابتدا "اميرالشعرا" بوده و بعد به "اديب الممالك" 
مشهور گرديده و تخلص وى به "اميرى" نيز بدين جهت بوده است.
پدرش حاجى ميرزا حسن پسر ميرزا صادق پسر ميرزا معصوم متخلص به "محيط" بوده 
است كه از بزرگ ترين علم و ادب به شمار مى رفته كه شرح حال وى در تذكره هاى 
آن زمان (از جمله: انجمن خاقان، تاليف فاضل خان گروسى و گنج شايگان، اثر 
ميرزا طاهر ديباچه نگار) با بخشى از اشعار دلپذير و شيرينش آمده است.
ميرزا عيسى قايم مقام، پدر والامقام اين وزير خردمند و سخنور به سبب اينكه 
(مةهر) حضرت سجاد (ع) جدّ بزرگوار آنان را در طايفه خود داشتند به آنان 
(ميرمة هردار) مى گفتند. به طورى كه خود اديب الممالك نوشته است: ميرزا عيسى 
با سى و شش پشت به امام چهارم على بن الحسين سجاد عليه السلام منتسب بوده 
است.
ولادت مرحوم اديب الممالك به طورى كه خود وى نوشته است روز پنجشنبه چهاردهم 
محرم 1277 قمرى دوازده دقيقه به طلوع آفتاب مانده بوده است و يكى از شعرايى 
كه با پدرش روابط دوستى داشته، ماده تاريخى را در اين زمينه در قال رباعى 
سروده است كه سال ولادتش را با حروف ابجد مشخص كرده است:
"فرخنده نژاد صادق آن اختر پاك داراى نژاد فرخ و گوهر پاك (پيغمبر پاك)
سال ميلادش شد چون هست ز خاندان پيغمبر پاك". (پيغمبر پاك = 1277).
محل ولادتش "گازران" از قراى بلوك (شرّا) از توابع اراك بوده است. وى امتياز 
خودش را بر ديگر افراد خانواده قايم مقام در آن دانسته كه مادرانشان همگى از 
جمله خوانين و بانوان دوران بوده اند و خلاف ساير اقوام و بستگانش، 
مادرانشان هيچگاه از خدمتكاران و خدمه نبوده اند.
پدرش در عيد فطر 1291 هجرى چشم از جهان فرو بست و از وى چهار پسر و دو دختر 
به جاى ماند كه يك برادر و يك خواهر وى پس از چندى به پدر ملحق شدند و از 
دنيا رفتند و تنها خواهر باقى مانده كه از زنان اديبه و شاعره و فاضله ايران 
زمين به شمار مى رفته نامش فاطمه سلطان بوده كه به "شاهين" تخلص مى كرده 
است. شعرش در طراوت و حلاوت مشهور بوده و قصايدش در كتاب "خيرات حسان" ثبت و 
ضبط شده است و به "اديب الزمان" مشهور بوده است.
وقتى پدر استاد به درود حيات گفت وى چهارده سال بيشتر نداشت و چون برادرش 
لياقت و كفايت چندانى نداشت، ميرزا صادق تصميم گرفت، املاك موروثى خود را به 
هر صورت كه شده بفروشد تا بتواند ديون پدر خود را ادا كند. از طرفى حاكم عراق 
آن روز (و اراك امروز) در آن زمان ناصرالدوله عموى ناصرالدين شاه بود و به 
املاك آنان چشم طمع دوخته بود، ميرزا صادق ناگزير براى آنكه وى را از اين 
املاك نااميد كند، با كمال شتاب و عجله آنچه از پدر به جاى مانده بود به ثمن 
بخس فروخت و ديرى نگذشت كه كار او و خانواده اش از نظر گذران زندگى به 
استيصال و پريشانى كشيد و ناصرالدوله نيز كه اميدش از املاك آنان قطع شده 
بود درصدد اذيت و آزار اينان برآمد. اديب به ناچار با برادر بزرگترش از بيم 
خشم حاكم، بدون زاد و توشه با پاى پياده از بيراهه عازم قم شد. در قم چندى 
به مداوا و معالجه پاهاى آبله زده و آسيب ديده خود پرداختند سپس كتاب دعايى 
را كه به خط "ميرزا احمد تبريزى" نوشته شده بود و تنها سرمايه باقى مانده از 
ارث پدر بود فروختند تا بتوانند به همراه قافله اى كه از اصفهان عازم تهران 
بود خود را به تهران برسانند. در اين جا سردى هوا و نداشتن پوشاك گرم و كافى 
چنان آنان را آزار مى داد كه ناچار شدند به سوى دائى خود "ميرزاعلى" فرزند 
ميرزا ابوالقاسم قايم مقام روى آورند. او كه در دستگاه هاى دولتى صاحب منصب 
و مقام بود، پس از وارد كردن هرگونه تحقير و توهين و اداى سخنان درشت و 
ملامت بار، مختصرى از موقوفات را براى گذران آنان مقرر كرد. مشروط برآنكه به 
هيچ وجه از منزل خارج نشوند و حتى حق صحبت كردن با ديگران را نيز ندارند. پس 
از چندى مادرشان نيز كه از ظلم ناصرالدوله به ستوه آمده بود به تهران آمد و 
به دو فرزندش ملحق شد و ميرزا على نيز كرامت(!) كرد و مختصرى به مستمرى آنان 
افزود.
به طورى كه خود استاد نوشته است، اوضاع و احوال اين دو براد نزد ميرزا على 
بهتر از اوضاع دو طفلان مسلم نزد حارث نبوده است. سرانجام ميرزا صادق از فرط 
استيصال، قصيده اى در شكايت از روزگار سرود و تخلص آن را به مدح شاهزاده 
طهماسب ميرزا مويد الدوله اختصاص داد. اين شاهزاده كه خود اهل ادب بود و 
اديبان را گرامى مى داشت اين قصيده به وسيله حسنعلى خان گروسى "اميرنظام" 
كه وزير فوايد عامه بود، آگاه گرديد و ميرزا صادق را با قصيده اش نزد خود 
فراخواند. وقتى قصيده او را شنيد، معنى چند واژه را از او پرسيد و او به 
روشنى پاسخ داد. طهماسب ميرزا گفت: "عجبا كه اين به اين كودكى، پيرانه شعر 
مى گويد" بعد وزير فوايد از
شاهزاده خواست تا جايی در زمره چاكران و خدمتكاران به وى داده شود. طهماسب 
ميرزا مقرر كرد كه نزدِ يكى از پسرانش به خدمت مشغول شود و از ميرزا صادق 
خواست كه نظرش را در اين زمينه بيان كند.
اديب گفت: "هرچه خداوند مصلحت بندگان بداند، همان سزاوار و شايسته است". 
حاضران جملگى سخن سرايى و نطق و تسلط وى را به فن بيان ستودند و تحسين 
كردند. روز ديگر كه به خدمت طهماسب ميرزا رفت، شخصى به نام "على محمد صفا" 
كه از استادان خط و از زمره دانشمندان بود، اديب را ديد و او را شناخت و شروع 
كرد از پاكى فطرت و حسن نيت و صداقت و ايمان او تعريف كردن، طهماسب ميرزا 
گفت: "شعرش را شنيده ام، الحق كه نقاد كلام است ولى شاعر بايد كه بديهه سرا 
نيز باشد".
ميرزا صادق گفت: "در اين آزمون، اينك حاضرم، به شرط آنكه شما وزنى را اختيار 
كنيد و قافيه اى را نيز اعلام داريد و دستور زمينه را هم بدهيد تا از هر جهت 
متكلّف باشد". حاضران در مجلس در شگفت شدند و به يكديگر نگريستند، طهماسب 
ميرزا گفت: نخست اين شعر ابوالفرج رونى را تقطيع كن تا بدانيم در چه بحرى از 
بحور عروضى است؟ سپس آن را مطابق حال و مقصود خود استقبال كن و آن اين دو 
بيت است:
شه باز به حضرت رسيد هينتكران مرا برنهيد زين
تا خوى كند از شر او زمان چون طى كند از نعل او زمين
اديب گفت: اين دو بيت در بحر قريا اخرا مقصوراست و افاعيلش مفعول مفاعيل 
فاعلات است، سپس بدون تامل شروع كرد به قرائت اين ابيات كه همانجا فى المجلس 
و در ذهنش سروده بود:
طهماسب خداوند راستين دارد يم و كان اندر آستين
دريا ز يسارش برد يسارگردون به يمينش خورد يمين
خوانده است مويد به دولتش داراى جهان شهريار دين
زيرا كه خيام جلال راجبلى است ز تاييد او متين
بالد ز سرش رايت و كلاه نازد به كفش خامه و نگين
(الى آخر).
طهماسب ميرزا غرق در حيرت وتعجب شد و گفت: "اين گونه كسان در كشور ما بدبخت 
زيند؟" سپس او را گرامى داشت و محبت فراوان كرد و به حاضران گفت: "اين جوان 
در فضل و هنر اعجوبه عصر و فوق العاده دهر است" سپس شمه اى از فضايل جدّش 
ميرزا ابوالقاسم قائم مقام را بيان داشت و او را به فرزندش غلامحسين خان حاكم 
تويسركان سپرد و طى نامه اى نوشت كه او را معزّز و محترم بشمارد و با او با 
اعزاز و اكرام تمام رفتار كند.
روزى كه اديب براى خداحافظى به خدمت طهماسب ميرزا مويدالدوله رسيد، مشاهده 
كرد كه او با نظرى ديگر به او مى نگرد و چهره اش وضع ديگرى دارد، طهماسب 
ميرزا نامه اى به دستش داد تا او بخواند، اين نامه را ميرزا على، دائى استاد 
نوشته بود و از شرارت هاى ميرزا صادق شرح مفصّلى داده بود. خود استاد درباره 
اين نامه و سعايت هاى او گفته است: "چيزهايی در آن نامه به قلم آمده بود كه 
من از نقل آن شرم دارم..!" هنگامى كه اديب نامه را مطالعه كرد، حالتى بسيار 
پريشان و متاثر پيدا كرد. طهماسب ميرزا كه متوجه اين تغيير حالت و دگرگونى 
او شده بود، براى آنكه به او دلدارى و آرامش بدهد، نامه را از او گرفت و 
گفت: "به خداوند متكى باش كه من هم آنچه بدى ديده ام از نزديكان و خويشانم 
بوده است".
***
در سال 1294 هجرى، مستوفى الممالك، خواهرزادهخويش ناصرالدوله را كه با 
خاندان اديب سرناسازگارى داشت و موجبات اذيت و آزار آنان را فراهم آورده 
بود، سخت سرزنش و شماتت كرد و او را برآن داشت كه از ايشان دلجويی و استمالت 
كند، اما وقتى اديب به خانه خود در اراك برگشت، ملاحظه كرد كه تنها ملك باقى 
مانده از ارث پدرى كه "محمدآباد" نام داشت به تصاحب عمو و برادر بزرگترش 
درآمده و به فروش رسيده است! استاد وحيد دستگردى در شرح حال استاد درباره 
مسافرت ها و تحولات زندگی اش چنين آورده است: "در 1309 كه اميرنظام به حكومت 
كرمانشاه مامور شده بود، ميرزا صادق، اميرالشعرا را هم با خود به آن شهر برد 
و تا سال 1312 در معيت اميرنظام بوده است. در اواخر اين سال، وى به تهران آمد 
و در سال 1314 به لقب "اديب الممالك" ملقب گرديد و در ذيقعده همان سال كه 
اميرنظام مجددا به پيشكارى كل آذربايجان منصوب شد، اديب نيز با وى به آن 
خطه نقل مكان كرد و به نيابت مدرسه "لقمانيه" تبريز گمارده شد. در همين ايام 
بود كه به عمامه و
ردا ملبس گرديد و گاهى نيز بر فراز منبر مى رفت و با بيان شيرين و رسا، 
مردم را موعظه مى كرد و در همان سال اقدام به چاب و انتشار روزنامه "ادب" 
كرد كه پس از چندى توقيف و تعطيل شد. پس از آن اديب عازم تهران شد و در منزل 
اول از اسب به زمين افتاد و استخوان دستش شكست.
اميرنظام و ملك الكلام كردستانى شكستن دست وى را بدين صورت تسليت گفته اند. 
اميرنظام مى گويد:
يار آمد و مى گفت خسته مى دار، دلت دايم به اميد بسته مى دار، دلت
ما را به شكستگان نظرها باشد ما را خواهى، شكسته مى دار، دلت.
و ملك الكلام مى گويد:
چون يافت سپهر دون برآزار تو، دست همدست تو را شكست و هم روى تو خست
بربست در عيش به روى من از آنك نه دست تو را، دل مرا هم بشكست.
پس از بهبودى، اديب مجددا درصدد انتشار روزنامه "ادب" برآمد و يك شماره نيز 
منتشر ساخت و قصيده اى را كه در احوال خود ساخته بود در آن درج كرد. بدين 
مطلع "دستش شكسته باز درآمد ز آستين". شماره سوم روزنامه به صورت "ادب مصور" 
مقارن نيمه شعبان 1317 منتشر شد و در اوايل سال 1318 از تبريز
به قفقاز و از آنجا به مشهد مقدس رفت و تا شوال 1320 روزنامه "ادب" را در 
مشهد منتشر ساخت و در سال 1324 كه مجلس شوراى ملى افتتاح شد، وى سردبير 
"وحيد دستگردى " روزنامه "مجلس" شد و به اميد آنكه اين همان مجلسى است كه در 
قانون اساسى پيش بينى شده است، قصيده اى در تهنيت مجلس شوراى ملى سرود كه در 
شماره اول آن چاب و منتشر گرديد كه دو بيت اول آن چنين است:
شاد باش، اى مجلس ملی، كه بينم عنقريب از تو آيد درد ملت را در اين دوران 
طبيب
شاد باش، اى مجلس ملى كه از تو چيره گشت دست مسجد بر كليسا نور فرقان از 
صليب.
پس از هفت ماه سردبيرى روزنامه "مجلس" به تنهايى اقدام به انتشار روزنامه 
"عراق عجم" كرد كه در تهران منتشر مى شد، ولى به زودى آن را نيزتعطيل كردند 
و او را به سردبيرى روزنامه "ايران"، كه دولتى بود گماردند. مديريت اين 
نشريه با "نديم السلطان" بوده است.
***
اينك به منظور آنكه بيش از اين سخن به درازا نكشد، مشاغلى را كه آن دانشمند 
فرزانه داشته است فهرست وار و گذرا ذكر مى كنيم تا فرصت باشد براى آنكه به 
سبك و انديشه و مقام شاعرى وى بپردازيم. در سال 1329 براى چند مدت به گيلان 
رفت و پس از مراجعت، به عدليه "دادگسترى" وارد شد و به رياست عدليه سمنان 
منصوب گرديد و حملات وى به ادارات و موسسات دولتى از اين تاريخ شدت يافته 
است. در سال 1330 دخترش كه با شوهر خود در خراسان زندگى مى كرد بدرود حيات 
گفت و اديب از شدت تائثر تا چندى به هنر عكاسى پرداخت تا بلكه بدين وسيله اين 
غم بزرگ رافراموش كند. در سال 1331 رييس دادگاه صلح ساوجبلاغ شد. در سال 
1332 از طرف وزارت داخله (كشور) به مديريت روزنامه نيمه رسمى آفتاب منصوب 
گرديد. در سال 1334 به رياست عدليه عراق (دادگسترى اراك) گمارده شد. در سال 
1335 مامور عدليه يزد شد و در آنجا به سكته ناقص مبتلا گرديد كه موجب شد او 
را به تهران برگردانند. و سرانجام در سال 1336 قمرى در سن پنجاه و هشت سالگى 
چشم ازجهان فانى بست و در حجره مرحوم ميرزا ابوالحسن قايم مقام در صحن مطهّر 
حضرت عبدالعظيم به خاك سپرده شد. (اميد است مزار وى به سرنوشت قبر جدش قائم 
مقام مبتلا نشود).
آقاى "سيدعلى اصغر بصيرالدوله" برادر صلبى و بطنى اديب كه خود نيز دستى در 
شعر و ادب داشته و از علوم و فنون روز هم بهره مند بوده است و در رشت مدرسه 
"بنات اسلامى" را به كمك همسر و دخترانش تاسيس كرده بود، درباره اين نقاد 
بزرگ شعر و ادب مى نويسد: "... برادرم ميرزا صادق متخلص به "اميرى" در سال 
1297 جبرا به اصفهان مسافرت كرده و چندى نديم صارم السلطنه بوده و در سال 
1298 دختر حسن خان فراهانى را به همسرى اختيار كرده كه سه دختر و يك پسر از 
اين وصلت پا به عرصه ى وجود نهاده اند. اما همه آنان متواليا وفات كرده اند. 
وى در سال 1302 همسر ديگرى انتخاب كرده كه دخترى نيز از اين ازدواج به دنيا 
آمده كه به نايب التوليه خراسان شوهر داده اند، اما او نيز در سن بيست 
سالگى بدرود حيات گفته است. در سال 1310 قمرى ميرزا على اصغرخان اتابك اعظم 
او را به سررشته دارى بنائى على آباد و منظريه در راه قم گمارده است كه او 
ناگزير در قم توطن گزيده و اشعار چهار باب صحن مطهر حضرت معصومه عليه السلام 
از آثار اوست. سپس به عتبات عاليات مسافرت كرده و مدت دو سال در آن مكان 
زيسته و سپس در خدمت امير نظام به تبريز رفته است و
نزد مظفرالدين ميرزا مقام و احترامى به سزا به دست آورده و لقب 
"اميرالشعرايى" گرفته كه تخلص خويش را از اين پس بدين مناسبت به "اميرى" بدل 
كرده است...".
***
داستان زير مربوط به آغاز كار شاعرى مرحوم اديب الممالك است كه در شهر اراك 
اتفاق افتاده است و نقل آن خالى از لطف نيست. محمد صادق هشت ساله بود كه در 
معيت پدرش براى زيارت مرحوم آيت الله حاجى آقا محسن اراكى كه براى همه مردم 
اراك شناخته شده هستند رفته بودند، آيت الله كه علاقه مفرطى به شعر و شاعرى 
داشت به پدر اديب مى گويد: من امروز يك مصراع شعر گفته ام و در مصراع دوم آن 
مانده ام آيا مىتوانى آن را تكميل كنى؟ و مصراع دوم آن را بسازى؟ آن مصراع 
اين است: "زيباست عجب رويت زيباتر از آن مويت" پدر اديب گفت: متاسفانه طبع من 
ديگر خمود شده است و تراوشى ندارد، اگر اجازه فرماييد صادق آن را تكميل كند. 
همه حضار از اين امر تعجب كردند و با شگفتى رو به سوى اين كودك هشت ساله 
كردند زيرا سن او در حدّى نبود كه بتواند شعر بگويد، آقا روى به سوى وى كرد و 
مصراع دوم آن مصراع را خواست، صادق فورا جواب داد: "نبود عجب ار افتد دل در 
خم گيسويت" سپس آقا وى را مورد عنايت و تشويق قرار داد و او را خلعت و
صله و جايزه اى درخور مرحمت كرد.
***
داستان ديگر مربوط به خواب مرحوم وحيد دستگردى است، وى در مقدمه ديوان اديب 
نوشته، شبى استاد را به خواب ديدم. به ياد دارم شب شنبه 20 مرداد ماه 1318 
درست موقعى بود كه صفحات اول ديوان زير چاب مى رفت، او را به خواب ديدم كه 
از كوچه ما مى گذرد. او دست مرا گرفت و به منزل يكى از دوستانش كه در آنجا 
ميهمان بود، برد. در آنجا وسايل عيش و نوش از هر حيث مهيّا بود. من رو به 
سوى اديب كردم و گفتم: آيا مى دانى يكى از دفاتر و اوراق شما را از همسرتان 
خريده ام و مى خواهم آنها را به چاب برسانم. گفت: آرى، كار خوبى كرده اى. 
گفتم چند سال پيش خواستم به همت دوستان مقبره شما را مرمت و بازسازى كنم، 
دوستان كوتاهى كردند ولى من بعد از خاتمه كار ديوان حتما اين كار را خواهم 
كرد. اديب گفت: ولى من در آنجا نيستم، همان روز اوّل مرا از آنجا بردند، من 
غش كرده بودم. خيال كرده بودند مرده ام، مرا بردند به قبرستان و دفن كردند، 
من هم بعد كه به هوش آمدم پاى خودم را به ديوار قبر گذاشتم و فشار دادم تا 
قبر خراب شد (بعد همان طور كه روى صندلى نشسته بود، پايش را به ديوار گذاشت و 
فشار داد و گفت اين طورى) و بيرون آمدم. گفتم: پس چرا به منزل
نيامدى؟ گفت: رفتم ميان ديوانگان كه مردم بسيار خوبى هستند. گفتم: آقا ميرزا 
احمدخان اشترى از بازگشت شما خبر دارد؟ گفت الان در بين راه او را ديدم، 
دعايى هم به گوشش خواندم ولى او مرا نشناخت. شعرى از او خواستم، يك ورق كاغذ 
با خطوطى درهم و برهم كه به هيچوجه خوانده نمى شد به من داد و چون من 
نتوانستم آن را بخوانم، خودش شروع به خواندن آن كرد ولى از آن اشعار چيزى در 
يادم نمانده است. فردا صبح كه در چاپخانه مشغول تصحيح اوراق و اشعار او بودم، 
به ورقه كاغذى برخورد كردم كه كاملا درهم و ناخوانا بود. ناگهان به ياد خواب 
شب گذشته افتادم و ديدم كاغذ عينا همان كاغذ است وخط هم همان خط است كه ديشب 
در خواب ديده بودم. ***
مقام شاعرى و سبك و انديشه اديب الممالك :
آنچه استاد وحيد دستگردى درباره اين شاعر توانا و پرقدرت گفته به طور خلاصه 
چنين است: "... اديب الممالك بدون شك برتمام معاصرين خود بدون استثنا در شعر 
و شاعرى مقدم بوده و حتى مقايسه آنان با يكديگر دور از عدل و انصاف 
است...". از طرفى چون دوران زندگى وى مصادف با انقلاب مشروطيت و كشمكش هاى 
سياسى بوده اين امر ميدان را براى قصيده سرايى و مدح يا انتقاد كاملا باز 
كرده واين موقعيت براى هيچيك از شعراى سلف پيش نيامده بود و به همين دليل 
است كه ديوان وى بعد از شش هفت ديوان بر ساير دواوين برترى و رجحان دارد.
وى در علوم ادب، لغت فارسى و عربى متتبع و استاد بوده، حافظه اى قوى داشته كه 
اين حافظه به وى قدرت آن را مى داده كه در اشعار خود از تمام علوم و 
محفوظات خود استفاده كند، در علم ادب عرب، تاريخ ادبيات و علم انسب، نظير و 
بديلى نداشته است. بديهى است كسى مىتواند به كنه اشعار وى پى ببرد كه ازاين 
علوم مطلع باشد. در علم حكمت، رياضى، نجوم، رمل و اسطرلاب، كف بينى نيز بيشتر 
از آنچه يك شاعر بايستى اطلاع داشته باشد، آگاهى داشت. از زبان روسى، 
كلدانى، تركى، پهلوى آگاه بود و قدرى فرانسه و انگليسى نيز مى دانست. به 
طورى كه خود در قطعه اى به اين آگاهى اشاره كرده است:
"تخم علم خود اگر در دل خاك افشانم برفتد بيخ خرافات و نشان اوهام
فلكيات و سطرلاب و قوافى و عروض هيئت و هندسه جغرافى و تفسير و كلام 
طب و جراحى و كحّالى و تشريح بدن دبوبران دم و وصل عضل و فضل عظام
دانش بستنى و رستنى و جانوران علم قيّافى و عيّافى و تعبير منام 
همه را خوانده و آموخته ام بر دگران گرچه بى فايده شد علم، كه النّاسة 
نثيام
نيك سنجم اگر از فلسفه رانى صحبت خوب دانم اگر از شرع سرائی احكام". 
(الى آخر).
آنچه ما بخواهيم درباره سبك و آثار و انديشه و افكار اين استاد كم نظير بيان 
داريم همان است كه از نظر تيزبين و موشكاف استاد وحيد دستگردى و استاد 
خانلرى مخفى نمانده و نظرات محققانه آنان نكته اى را مبهم و ناگفته نگذاشته 
است. اما آنچه از مطالعه نظرات اين دو بزرگوار و بررسى ديوان و اشعار آن 
استاد عالى مقدار به نظر مى رسد چنين مى توان گفت كه وى شاعرى بوده است 
دانا، فهيم كه به علوم زمان به هر نوع و از هر صنف به اندازه اى آگاهى 
داشته كه يك شاعر قوى و توانا بايستى آگاهى داشته باشد. اشعار وى بسيار محكم 
و استوار است و استخوان بندى و اسكلت اشعار، هر اديب و ادب دوستى را به ياد 
قصايد پرملات و پرتركيب و غرّاى شاعر گرانقدر قرن ششم خاقانى شروانى 
مى اندازد. در ديوان وى همه نوع و همه رقم شعر، اعم از قصيده و غزل و دو بيتى 
و رباعى گرفته تا ترجيع بند وتركيب بندهاى بسيار زيبا و دلنشين به چشم 
مى خورد. مثنويات وى نيز شايان بسى توجه است، از تركيب بندهاى چشم گير و محكم 
وى مى توان قصيده استادانه وى را كه به مناسبت زاد روز ميلاد حضرت ختمى 
مرتبت سروده به حساب آورد كه در پايان همين مقال بخشى از آن به منظور حسن 
ختام و تيمن و تبرك نقل خواهد شد. همچنين تركيب بند معروف "حشرات الارض" 
بهارستان نيز بسيار زيباست كه يك بند آن چنين است:
"هنگام بهار آمد، هان اى حشرات الارض
از لانه برون آييد افزوده به طول و عرض
سازيد ز يكديگر نيش و دم و دندان قرض
وقت است كه هر مورى سيمرغ نشان گردد
و ز باد بهارى مست چون باده كشان گردد".
ملمعات وى نيز دلپذير است و به نظر مى رسد كه اين صنعت را در قال رباعى 
بيشتر به كار گرفته است:
"احزاب فتاده اند در خط جنون هر لحظه به رنگى شده چون بوقلمون
با اين كه ندانند برون را ز درون كةلحثزاج بما لبدبيهم فبرثحون". 
***
"اى نصر خدا مرا به مقصود رسان نگذار شبوبم رهين خويشان و كسان
تو قلا و زبان مستشارى امروزالمرعة بائصغريه: قلاح و لسان". 
***
از ترجيع بندهاى دلنشين استاد، ترجيع بندى است كه در نكوهش مشروطه خواهان 
دروغين سروده و بند زير در آن تكرار مى شود:
ديده در خون جگر زد غوطه باد لعنت به چنين مشروطه"
در قال المثنوى نيز اشعارى انتقادى مى سروده و به صورت داستان هاى دلپذير و 
مناظره هاى دل پسند بيان مى كرده است:
"آن شنيدم روبهى مكّار با بزى شد درون صحرا يار
روبهك سخت رند و دانا بو ددر همه كارها توانا بود".
***
"ثانيا در وزارت جنگل چند روزى است گشته ام انگل
اينك آنجا اداره اى دارم مختصر ماهواره اى دارم 
گر روم دير سوى خدمت خويش ثبت گردد به دفتر تفتيش
گاه اخذ وظيفه نصف حقوق می رود بهر جرم در صندوق" .
(الى آخر).
***
و گاهى نيز تفننا اشعارى مى سروده و طبع خود را می آزموده است، مانند شعرى 
كه مالمجلات چاب عربى درباره مظفرالدين شاه درج كرده بوده، وى تفننا آن را 
به فارسى ترجمه كرده و به شعر درآورده است:
"فاق العواهل صاحب الديوان فكانّه كسرى انوشروان 
خسرو ايران فراشت سايه به كيوان يا كه انوشيروان نشسته به ايوان 
لاغرو ان فاق الملوك بفضله و سما بحكمته علی لقمان 
بر ملكان چيره شد به دانش و نه شگفت زآنكه به حكمت فزون تر است ز لقمان".
(الی آخر).
***
علاوه برآن كه استاد سعى داشته در تمام قوال الشعرى وافاعيل عروضى شعر بسرايد 
سعى داشته از تمام صنايع بديعى و فنون ادبى نيز استفاده كند، مثلا در همين 
تركيب بندى كه وعده داديم به عنوان حسن ختام و تيمن و تبرك در پايان نوشته 
هاى خود بياوريم در جاى جاى آن صنايع بديعى موج مى زند و بيشتر از همه صنعت 
تلميح است كه اشاره به پاره شدن نامه پيامبر به وسيله شاه ايران و كاوه 
آهنگر و داستان ابرهه و ابابيل و اصحاب فيل شده است. قصيده اديبانه و 
استادانه اى است كه آن بزرگوار در ولادت با سعادت حضرت ختمى مرتبت رسول اكرم 
(ص) سروده است و تا اين تاريخ به نظر صاحب نظران كسى نتوانسته است از آن 
بهتر و يا نظير آن را بسازد. "برخيز شتربانا"
"برخيز شتربانا بربند كجاوه 
كز چرخ همى گشت عيان رايت كاوه 
از شاخ شجر برخاست، آواى چكاوه
و ز طول سفر، حسرت من گشت علاوه 
بگذر به شتاب اندر، از رود سماوه
در ديده من بنگر، درياچه ساوه
وز سينه ام آتشكده پارنمودار
از رود سماوه، ز ره نجد و يمامه 
بشتاب و گذر كن به سوى ارض تهامه
بردار پس آنگه گهر افشان، سرث خامه
اين واقعه را نقش نما، زود به نامه
در ملك عجم بفرست با پر حمامه
تا جمله ز سر گيرند، دستار و عمامه
جوشند چو بلبل به چمن، كبك به كهسار
بنويس يكى نامه به شاپورذوالاكتاف 
كز اين عربان دست مبر، نايژه مشكاف 
هشدار كه سلطان عرا، داور انصاف 
گسترده به پهناى زمين، دامن الطاف
بگرفته همه دهر، زقااندر تا قاف
اينك بدرد خشمش پشت و جگر و ناف
آن را كه درد نامه اش از عجا و ز پندار
با ابرهه گو، خير به تعجيل نيايد
كارى كه تو مى خواهى،از فيل نيايد
رو تا به سرت، جيش ابابيل نيايد
بر فرق تو و قوم تو سجّيل نيايد
تا دشمن تو مهبط جبريل نيايد
تاكيد تو در مورد تضليل نيايد
تا صاحب خانه نرساند به تو آزار
زنهار بترس از غضب صاحب خانه
بسپار به زودى شتر سبط كنانه
برگرد از اين راه و مجو عذر و بهانه
بنويس به نجّاشى، اوضاع شبانه
آگاه كنش از بد و اطوار زمانه
و ز طير ابابيل يكى بر به نشانه
كانجا شودش صدق كلام تو پديدار
بوقحف چرا چوب زند برسر اشتر
كاشتر به سجود آمده با ناز و تبختر
افواج ملك را نگر اى خواجه بهادر
كز بال همى لعل فشانند و ز لا در
و ز عدتشان سطح زمين يكسره شد پر
چيزى كه عيان است چه حاجت به تفكر
آن را كه خبر نيست فگار است ز افكار
اين است كه ساسان به دساتير خبر داد
جاماسب به روز سوم تير خبر داد
بر بابك بةرنا پدر پير خبر داد
بودا به صنم خانه كشمير خبرداد
مخدوم سراييل به ساعير خبر داد
و آن كودك ناشسته لب از شير خبر داد
ربّيون گفتند و نيوشيدند احبار
فخر دو جهان خواجه فرّخ رخ اسعد
مولاى زمان مهتر صاحبدل امجد
آن سيّد مسعود و خداوند مويد
پيغمبر محمود، ابوالقاسم احمد(ص)
وصفش نتوان گفت به هفتاد مجلّد
اين بس كه خدا گويد: "ماكان محمد(ص)
بر منزلت و قدرش يزدان كند اقرار
اى لعل لبت كرده سبك سنگ گهر را
وى ساخته شيرين كلمات تو شكر را
شيرويه به امر تو درد ناف پدر را
انگشت تو، فرسوده كند قرص قمر را
تقدير به ميدان تو افكنده سپر را
و آهوى ختن نافه كند خون جگر را
تا لايق بزم تو شود نغز و بهنجار
موسى ز ظهور تو خبر داد به يوشع
ادريس بيان كرده به اخنوخ و هميلع
شامول به يثرا شده از جانا تبّع
تا بر تو دهد نامه آن شاه سميدع 
اى از رخ دادار بر انداخته برقع
فرق تو بنهاده خدا تاج مرصّع
در دست تو بسپرده قضا صارم بتّار
اى پاك تر از دانش و پاكيزه تر از هوش
ديديم تو را كرديم، اين هر دو فراموش
دانش ز غلاميت كشد حلقه فراگوش
هوش از اثر راى تو بنشيند خاموش
از آن لا پر لعل وزان باده پرنوش
جمعى شده مخمور و گروهى شده مدهوش
خلقى شده ديوانه و شهرى شده هشيار
برخيز و صبوحى زن بر زمره مستان
كاينان ز تو مستند در اين نغز شبستان
بشتاب و تلافى كن، تاراج زمستان
كو سوخته سرو چمن و لاله بستان 
داد دل بستان ز دى و بهمن بستان
بين كودك گهواره جدا گشته ز پستان 
مادرش به بستر شد بيمار و نگونسار
مرغان بساتين را منقار بريدند
اوراق رياحين را طومار دريدند
گاوان شكم خواره به گلزار چريدند
گرگان ز پى يوسف، بسيار دويدند
تا عاقبت ا و را سوى بازار كشيدند
ياران بفروختندش و اغيار خريدند
آوخ ز فروشنده، دريغا ز خريدار
ماييم كه از پادشهان باج گرفتيم
زان پس كه از ايشان كمر و تاج گرفتيم
ديهيم و سرير از گهر و عاج گرفتيم
اموال و ذخايرشان تاراج گرفتيم
از پيكر شان ديبه و ديباج گرفتيم
ماييم كه از دريا امواج گرفتيم
وانديشه نكرديم ز طوفان و ز تيار".
(الی آخر)