|
ادبيات
مقاومت تاجيک
تاجيكان كه كهن ترين ساكنان فرارود
هستند و قومى ايرانى نژاد و فارسى گوى مى
باشند، از ملّت هاى مظلوم جهان معاصر به
شمار مى آيند.
اين قوم در قرون وسطا در زير ظلم اميران
جاهل باديه نشين «اشترخانى» و «شيبانى»
و «منغيتى» قرار داشت و اما در سده جارى
با ظلمى بيشتر و شديدتر رويارو آمد: از
پايتختش بخاراى شريف و شهرهاى فرهنگى و
تاريخى خويش همچون سمرقند و كيش و نسف و
فرغانه و ترمذ و... محروم گشت. بلشويكان
كه دشمن قتّال فرهنگ ملّى بودند (و هستند)
توانستند رسوم و عادات، دين و ايمان و
حتى زبان ما را به دم مرگ برسانند. و اما
اين نيز پوشيده نمى باشد كه اين قوم
متديّن و آزاده در برابر ظلم خاموش
نبوده است، در پيش ظالم زانو نزده است.
بويژه شاعران فرزانه و فرزندان سربدار
او همه را، حتى هستى خويش را در راه داد و
راستى و نفع مردم به گبربو گذاشته اند. و
اين پديده حيرت آور بى سببى نمى باشد كه
ادبيات فارسى قديم ترين و بشردوستانه
ترين و عدالت ورانه ترين ادبيات زنده
جهان محسوب مى شود.
و اما حالا جاى بررسى تاريخ ادبيات
مقاومت نيست، بلكه مى خواهيم نگاهى گذرا
به آن دردنامه هائى داشته باشيم كه
شاعران تاجيك در ظرف تقريبا هشتاد سال
اخير سروده اند.
زندگى مردم فرارود را در آغاز سده بيستم
ميلادى با عباره هاى فساد طبقه حكمران،
تعصب بخشى از اهل دين و بى نوائى عامه
زحمتكش مى توان توصيف كرد. چنين اوضاع
ناگوار را روشنفكران تب برداشت نداشتند
و براى گسترش معرفت و بيدارى ملّى كمر
بستند. اميرعالم خان منغيت (1910 تا 1920 .م)
به زشت ترين عمل خود دست زد: در همكارى با
قسم متعصب ملايان، روشنفكران را با اسم
«جديد» بدنام كرد (طورى كه در سالهاى
هشتاد و نود از سده بيست ميلادى «ك.گ.ب»
نهضتيان اسلامى و همه آزادى خواهان را «وهّابى»
و در شكل تحقير آميز «واوچيك» ناميد و بى
رحمانه ترور نمود. آن زمان در بخارا
ميرزا نذرالله (1917 .م) ميرزا فياض (1917.م)
ميرزا احمد (1917.م) حاجى عبدالستار (1917.م)
خواجه سراج الدين (1917.م) احمد خواجه مهرى
(1918.م) شهادت يافتند، ميرزا حيّت صهبا در
قباديان سنگسار كرده شد (1918.م)، محمود
خواجه بهبوى در نسف به قتل رسيد (1918.م)،
سيدجان مخدوم نظمى در زندان ببلجوان به
دار كشيده شد.(1) در چنين روزگار فاجعه
بار از روسيه بلشويكها با شعارهاى
پشتيبانى از بى نوايان و روشنفكران، و
داد و راستى آمدند و طبيعى است كه تا
اندازه اى پذيرائى هم ديدند. چنانچه
استاد صدرالدين عينى (1878 تا 1954.م) كه خود
هفتاد و پنج تازيانه امير را خورده،
چندى از نزديكان و از جمله برادرش را از
دست داده بود، واقعه اكتبر را با
خوشنودى استقبال كرد و در تشويق آن
گزارش و خطابه و شعر و مقاله و داستانها
نوشت.
از نيمه سالهاى سى ام ميلادى ماهيت اصلى
سياست بلشويكها كاملا آشكار مى گردد. در
صف ميليونها انسان پاك و بى گناه شوروى
صدها روشنفكران و آموزگاران تاجيك نيز
يا به شهادت رسيدند و يا آزار زندان و
تبعيد را كشيدند. اديبانى به مانند رشيد
عبدالله، سعدالله ربيعى، على خوش، عابد
عصمتى، بحرالدين عزيزى، عبدالرّوئف
فطرت(مجمر)، نذرالله بيكتاش (حيدرزاده)،
سيدرضا على زاده، روئف طاهرى و... در
زندانهاى بلشويكها جان شيرين از دست
دادند. گروه بزرگى، از جمله حكيم كريم،
جلال اكرامى، خالق ميرزازاده، بهرام
سيروس، محى الدين امين زاده و...(2) هفته
ها و ماهها در بازداشت بودند و مورد
استنطاق قرار گرفتند. غنى عبدالله، رحيم
هاشم، تورقل ذهنى، احمد جان حمدى، نادر
شنبه زاده، ودود محمودى و... سالهاى دراز
از عمر گرانمايه خود را در زندانهاى
سبريا سپرده اند. طورى كه آقاى حكمت الله
نصرالدين اوف آورده است، شاعران سامع
آدينه زاده و ميرزا لطيف تنها به همين «گناه»
كه در محفل بيلد خوانى حضور داشته اند 25
سالى از عمر خود را در تبعيد بسر برده
اند(3).
مراد از اين حرفها تاكيد، اين معنى است،
اين قربانيان كه صاحب سخن هم بودند،
بعيد است براى هميشه دم فروبسته باشند:
مگر چشمه را مى شود بست و خشك كرد؟ به
طورى ديگر، در سالهاى بيستم و بخصوص
سالهاى سى ام ميلادى چه در داخل
تاجيكستان، چه در زندان هاى ديگر جماهير
شوروى و چه در كشورهاى بيگانه سخنوران
تاجيك آثار آفريده اند و نارضائيت خود
را از ظلم سيستم شوروى ابراز داشته اند.
و اما متاسفانه آن آثارث نادر هنوز به
طبع نرسيده اند، انتشار نيافته اند،
گردآورى نشده اند، مورد تحقيق و بررسى
قرار نگرفته اند. جهت نمودار توجه
فرمائيد به «تيرماه»(4) نام شعر فطرت كه
در پايان دهه دوم سروده است:
اين فصل خزان است، درختان همه زردند كو
سبزه؟ كجا لاله؟ به گلزار چه كردند؟
از چنگ و غبارى كه بود ماه خزان را
بيچاره درختان همه آلوده گردند
مرغان غزلخوان كه ز گلزار پريدند تا فصل
بهاران دگر هيچ نگردند
هر غله و هر دانه و هر ميوه كه ديديم
بردند ز صحرا و به انبار سپردند(5)
در اين شعر، چنانكه استاد شكورى گفته
اند، «به صورت رمز سخن از نتيجه هاى
سياست ملى شوروى و غارت شدن داراييهاى
سرزمين تاجيكان مى رود(6»). بعضى از
شعرهاى پيرو سليمانى (1899 تا 1933.م) كه بر
تنقيد زمان اشاره ها داشتند، روزگار
شاعر را تلخ كردند و او در جوانى چشم از
جهان پوشيد. فرزند پيرو بانو گل چهره
سليمانى اخيرا معلوم كرد كه وى چندى
شعرهاى انتقادى چاب نشده نيز داشته است.
سيدرضا على زاده (متوفا 1945.م) كه اصلا
دانشمند زبانشناس بود و در زندان شهر
ولاديمير جان از دست داد، در زندان گاهى
شعر هم سروده است كه چندى توسط دكتر
همايون به چاب رسيد. وى اين شعرها را در
پاره كاغذ سيگار و پيراهن خود نوشته است(7).
سال 1956.م نكيتا سرگئيويچ خروشچف رهبر
حزب كمونيست و دولت اتحاد جماهير شوروى
جسارتى فوق العاده از خود ظاهر نمود: در
افشاى بى رحمى هاى استالين اقدام كرد كه
اين اقدام بالاخره (شايد هم خروشچف خود
از اين عاقبت آگاهى نداشت و آنرا نمى
خواست) جامعه شوروى را به سمت فروپاشى
سلطه منجر ساخت. چون پرده از بزرگترين
اسرار ديكتاتورى بلشويكها ترور سران
حزا و دولت، ميليونها روشنفكران،
روحانيان، ثروتمندان و حتى آدمان عادى
برداشته شد، براى افشاى دردهاى ديگر هم
امكان فراهم آمد.
همين است كه در ادبيات و هنر ملّى خلقهاى
شوروى و از جمله ادبيات تاجيك نيز مرحله
تازه شروع شد. چنانچه شاعران و
نويسندگان، لعنت خوانى را به روزگاران
پيشين مردم خويش كمتر كردند و بعضى ها
جسارت هم احساس نمودند تا به هستى پر
ذلّت ملّت متوجّه بشوند. در زمان سلطه
شوروى از جمله مهم ترين دردها كه عام
بودند و در روزگار مردم كل ّ جماهير جاى
داشتند،اينها بودند كه فرهنگهاى ملّى و
زبانهاى ملّى و رسمهاى ملّى و آيينهاى
مذهبى پيوسته فشار مى خوردند. نه فشار
عادى، بلكه فشار جانكاه. اين پديده ها از
روزگار خيلى قومهاى شوروى حتى برچيده
شدند.
آنانى كه با اصول فرهنگ چندان آشنائى
ندارند و به ارزشهاى زندگى ساز هويت
ملّى كمتر قايل مىباشند، دهشتهاى بلاى
كمونيستى را نمىتوانند به درستى درك
نمايند. چون از ديكتاتورى بلشويكها قبل
از ديگران، روشنفكران همه ملّتهاى
اتحاد جماهير شوروى آسيا ديده اند، كار
سلطه را نيز پيش از ديگران و بيش از
ديگران اهل همين طايفه كردند.
آن موضوعهائى كه شاعران تاجيك سى و چهل
سال از اين مقدّم بدانها دست زده اند، از
نگاه امروز چندان جالا و جدّى و نظرگير
نيستند، بلكه خيلى عادى و مقررى مى
نمايند. ولى از نظرگاه آن زمان... آن زمان
اين كور راهه، مرتكب را مى توانست به چاه
ببرد. نگارنده براين فكر است كه انكشاف
شعر مقاومت تاجيك در اين چهل سال اخيرا
سپرى شده، به نام استاد ميرزا ترسون
زاده (1911 تا 1977.م) وابستگى دارد. استاد
ترسون زاده كه توانا و با نفوذترين شاعر
زمان شوروى تاجيك و سرور اتحاديه
نويسندگان تاجيكستان بودند و يكى از شش
تن پيشگام ترين نويسندگان سراسر شوروى
محسوب مى شدند، توسط دو عمل خويش براى
شعر و ادب مقاومت زمينه گذاشته اند: 1 - با
شعر 2 - با سرپرستى.
استاد ترسون زاده در نيمه دهه سالهاى
پنجاهم ميلادى از سياه كردنهاى سابقه
مردم تاجيك دست كشيدند، به وصف طبيعت
زيباى كشور و ستايش آدمانش پرداختند و
يكى از بهترين داستانهاى خود «چراغ ابدى»
را در بزرگداشت استاد صدرالدين عينى به
ميدان آوردند. يعنى استاد عملا كوششى به
خرج دادند تا مجراى استوار و شخشده
موضوعات ادبيات كمى هم باشد تصحيح و
تكميل يابد. استاد ترسون زاده كه مدّت
مديدى (حدود چهل سال) سرور اتحاديه
نويسندگان تاجيكستان بودند و پيش
رهبران جمهورى و دولت مركزى شوروى هم
اعتبار بلند داشتند، مى كوشيدند تا براى
رشد نسبتا آزادانه جوانان به حدّ وضع و
امكان شرايط فراهم آرند. جاى هيچ ترديدى
نيست كه روى كار آمدن عده اى از شاعران
خوش قابليت همچون مومن قناعت (متولّد 1932.م)،
بازار صابر (متولد 1938.م)، لايق شيرعلى (متولّد
1941.م) بانو گل رخسار (متولد 1947.م) و...
آشكار و يا پنهان، با واسطه و يا بى
واسطه به فعاليت و شخصيت استاد ميرزا
ترسون زاده مرتبط مى باشد.
ميان دردهائى كه قوم تاجيك گرفتار بود،
از جانسوزترينشان يكى پايمال شدن زبان
فارسى تاجيكى و ديگرى از خاك جمهورى
بيرون ماندن مركزهاى سياسى و تاريخى و
فرهنگى تاجيكان يعنى شهرهاى بخارا و
سمرقند حساب مى يافتند. و شاعران ملّى هم
بيشتر در اطراف همين دو موضوع شعر گفته
اند و دود دل خود را ظاهر كرده اند. اين
درد را تقريبا همه شاعران ما سروده اند.
گمان غالب اين است كه در تاريخ شعر
مقاومت تاجيك طبق موادى كه در دسترس
قرار دارد، جاى نخست را (بعد از استاد
ترسون زاده) استاد مومن قناعت اشغال مى
نمايد. آن زمان كه زبان تاجيكى در حال
قدغن بود، شاعر «به هوادار زبان تاجيكى»
را مى سرايد (1962.م) و افتخار صميمى ابراز
مى دارد كه اين زبان را هرچند «فارسى» و
«درى» مى گويند، و «قند» و «پند» مى
شمارند، لفظ «شعر» و «دلبر» و «مادر»
اوست. نزاكت اين جاست كه آن موقع منكران
قوم تاجيك زبان آثار نياكان را عمدا «فارسى»
و «درى» مى گفتند و با همين، حق مردم ما
را به آن ميراث و تاريخ، انكار كردنى مى
شدند. چنانچه در كتابهاى چاپ شده در
بيرون از تاجيكستان با گريز از «تاجيكى»
يا «درى» مى نوشتند و يا «پارسى».
آن زمان در برابر زبان و فرهنگ و تاريخ
روسى از فضيلتهاى زبان و فرهنگ و تاريخ
هيچ ملّتى لب گشادن امكان نداشت. دوست
داشتن ملّت خود «ملّت گرائى» محسوب مى
شد و ملّت گرائى از گناهان كبيره در شمار
مى آمد. و اما مومن قناعت از جمله نخستين
ها بود كه از شرافت و فضيلتهاى فرهنگ
ملّى قوم خويش حقيقتى را اشاره كرده است.
چنانچه او در شعر «دوام نيك راهت را» (1966.م)
به شاعر شهير روسى ولاديمير لوگوفسكوى
كه به تاجيكان با نظر حقارت نگاه كرده
است، ضمنا طنزى مناسب مى زند: اگر در
خانه تاجيك تمام چيز ناچيز بود
به هر گهواره حافظ بود يا ديوان حافظ بود
همان پيرى كه از بيراهه ها تا عرصه دنيا
ز منزلها به منزلها گشاده راه از دلها...
اگر با نام حافظ مى شدى
در خانه تاجيك بناگه قصر مى شد
از كرم ويرانه تاجيك...
بانوى شاعر تاجيك گل رخسار در سال 1972.م
حسرت سوزان سمرقند و بخارا را از جمله
چنين به قلم داده بود: از دل و دست گشاد
خود به جائى مى رسى
اى خداى من به روز بى خدائى مى رسى
از سمرقند و بخارايت صدائى نيست نيستاى
صداى من
به اوج بى صدائى مى رسى!
«تخت سنگين»
امروز ثابت شده كه از عوامل اصولى فاجعه
ملت تاجيكستان در ابتداى سالهاى نودم،
باخت سمرقند و بخاراست. به گفته بانو آن
جدائى بالاخره به اين «روز بى خدائى»
رساند.
دهه سالهاى شصتم ميلادى بود كه كياى
لايق شيرعلى به ميدان ادبيات آمد و شورى
با خود آورد. اين شاعر ميان جوانان بيش
از ديگران محبوبيت پيدا كرد و علتهاى
اين حال از جمله اينها بودند كه سخن را
سفته و دلچسب به زبان مى آورد، به تارهاى
نازك حواس ّ خوانندگان، بويژه جوانان
ماهرانه ناخن مى زد، يعنى از زادگاه و
مادر و دلبر صميمانه سخن مى گفت،
گوهرهاى همه پسند سمرقند و بخارا را ياد
مى كرد، از خراب گشتن دّر ناياب زندگى
ساز و ميهن ساز زبان مادرى ندائى
جانخراش در مى داد.
اين كه شاعر مى فرمايد: از زبان مادرى گم
كرده مى رسد روزى وطن گم كرده اى عين
واقعيت است و هيچ مبالغه ندارد:
آن يكى قدرث سخن گم كرده اى ديگرى باغ و
چمن گم كرده اى
از زبان مادرى گم كرده ليك مى رسد روزى
وطن گم كرده اى
(زبان گم كرده)
ميان اهل قلم شوروى و از جمله اديبان
تاجيك در اين هفتاد سال سپرى شده تقريبا
نفرى پيدا نمى شود كه به دروغ لب نيالوده
و در ستايش حزب كمونيست و داهيان آن، در
وصف خلق كبير روس، در مدح جامعه شوروى
سوسياليستى، درباره اخلاق حميده و همّت
عالى و صلح دوستى آدم شوروى قلم نفرسوده
باشد. اين مجرا توانا و فراگير بود. و اگر
كسى در روش آن شنا كردن نخواهد، او را
موج از ساحل بيرون مى انداخت. نه تنها از
ساحل هنر، بلكه از درياى زندگى هم. چند
نفرى از سخنوران تاجيك همچون استاد ساتم
الغ زاده (متولّد 1911.م)، شادروان جمعه
آدينه (1930 تا 1982.م) شادروان فضل الدين
محمدى (1928 تا 1986.م)، شادروان معظمه (1988 تا
1952.م)، غايا صفرزاده (1940 تا 1973) كوششى به
خرج داده اند تا به وجدان خود چندان خلاف
نكنند و به اراده و شرف خويش احترام
گذارند. و اما اراده چنين كسان بى رحمانه
شكسته شد. حتى زندگى ايشان نيز.
هزاران سپاس از پروردگار بزرگ كه استاد
بازار صابر را آفريده و در پناه خود نگاه
داشته و آن اندازه توانائى عطا كرده كه
هم از راه حق بيرون نشود، هم اراده خود
را نگاه دارد و هم بر بدخواهان ابرقدرت
خويش و دشمنان ملّت پيروز باشد.
2 - ... و صاحب مكتب آن ميان سخنوران زمان
شوروى، يگانه شاعر تاجيك يگانه شاعرى كه
از آغاز كار شاعرى خود به موضوعهاى
مقاومت متوجه شده هميشه بدان صادق مانده
و هيچ گاهى تعطيل نكرده است، همين استاد
بازار صابر مىباشد. كياى ميرزا شكورزاده
كاملا درست مى گويد: «شايد بتوان گفت،
يگانه شاعرى كه با اينكه 35 سال از عمرش
را در دوره سلطه كمونيسم و سوسياليسم
گذراند، اما هرگز شعرى در وصف كمونيست،
انقلاب اكتبر و لنين نگفت، همين شاعر
محبوب ملّت ما بازار صابر بود»(8).
واقعا هم آن روزگار امكان نداشت كه صاحب
قلم در موضوعات مذكور لااقل از روى دل
چيزى ننويسد. و اما استاد بازار صابر
عملا نشان داد كه نه تنها صاحب قلمى خوب
است، بلكه صاحب اراده متين و داراى
وجدان پاكى هم مى باشد. وى به رسالت اصلى
قلم كه هنوز فردوسى تعيين كرده بود، هيچ
گاهى خلاف نكرده است...
خواننده خوش ذهن از محتواى آثار استاد
بازار خواهد دريافت كه آن در مجموع
دردنامه ملّت تاجيك مىباشد. بعضى از آن
دردهاى سرطانزا سالها در پيكر اين قوم
ستم ديده عارض شده و او را عاقبت به
فاجعه جانسوز رسانده اند. به آثار استاد
بازار صابر كه آيينه تمام نماى دردهاى
ملت و كشور مى باشد، نگاهى گذرا مى
افكنيم.
(1) باخت دينى و فرهنگى. از بس كه اين قوم
فرهنگى بود و فرهنگزا و متديّن، او را از
همين گهرهاى زندگى بخش جدا كردند:
هرچه او از مال دنيا داشت، داد خطّه بلخ
و بخارا داشت، داد
سنت والا و ديوان داشت، داد تخت سامان
داشت، داد
# # #
دشمن دانش گدايش «دانش» سينا گرفت دشمن
بى سنّتش ديوان مولانا گرفت
دشمن صنعت فروشش صنعت(9) بهزاد برد دشمن
بى خانه اش در خانه او جا گرفت...
(زبان مادرى)
قومى كه از فرهنگش خالى شده باشد، مردمى
كه رسوم و عادات ملّى خود را از دست داده
اند، آدمانى كه اعتقادات دينى را باخته
اند، به مصداق توپ خالى است كه بچگان با
پاى مى زنند و بازى مى كنند. حريفان با
تاجيكان همين طور بازى كردند.
(2) بيمارى جامعه. معيارهاى زندگى در
جامعه شوروى سالم نبودند. چنانچه: بدون
واسطه اى و يا رشوه، به دانشگاه شامل شدن
دشوار بود، به صف حزب شامل شدن امكان
نداشت، منصبى و مرتبه اى پيدا كردن آسان
نبود، دروغ، همان دروغگوئى و بدقولى كه
بر سر هرگونه نظام آهنين هم عاقبت آب
خواهد ريخت، بيش از پيش رواج مى يافت:
صحنه اى هست روز و شا گردان
صحنه اى خنده ريز و اشك آور
هركه در نقش خويش اوستاد است
به هنرپيشه هاى او بنگر
# # #
گر يكى غير روى اصلى خود
بازهم گونه گونه رو دارد
ديگرى باتمام بى روئى
آبشارى از آبرو دارد...
# # #
صحنه زندگى بوبد اگر اين
ترسم از پرده هاى پايانش
همچو صنعت شناس در عجبم
من از استاد و كارگردانش
(صحنه)
شاعر فرجام ناگزير امپراتورى شوروى را
هنوز سال 1973 .م دقيق ديده و نازك به قلم
داده و استاد و كارگردانش را نيز اشاره
كرده است. در آن محيط بلاخيزى كه اديبان
خرد و كلان به يك زبان جامعه شوروى را
عالى ترين جامعه مى گفتند و انسان شوروى
را كامل ترين و خوشبخت ترين انسان در روى
زمين مى دانستند، شاعر حق بين و راستگوى
ما از جمله چنين ابراز عقيده مى كند:
پس از ما آدمى مى خيزد از عالم
كه دستش را به روى شانه خورشيد خواهد برد
به ما اجدادهاى ساده اش هم فخر خواهد كرد
و هم افسوس خواهد خورد
# # #
كه ما هم چند در دنيا
گهى پيغمبرى كرديم
براى خود پى افكنديم هيكل ها و منبرها
و در حكم خدايى زندگى كرديم...
# # #
ايا سنگ بزرگى
سنگ هيكل هاى اربابان
كه در دنيا به جاى مرده ها روييده ايد از
خاك
زمانى از شما هم در قضاوت ها
نشان بى نشان ها را همى خواهند
گناه بى گناهان را همى پرسند...
(پس از ما)
گفتنى است كه شعر «پس از ما» در سالهاى
هفتادم ميلادى مورد انتقاد شديد در
انجمن و جلسات و مطبوعات قرار گرفت.
چنانچه شاعر شهير شوروى تاجيك، دارنده
جايزه هاى دولتى شوروى (استالينى) و
رودكى استاد مير سيد ميرشكر (1912 تا 1993)
طنز تندى انتشار كرد. (3) استثمار بى
مانند. تاجيكستان زمين خوب و آب فراوان
دارد. (لازم به افزودن است كه تاجيكستان
از فيض آب و هوا خشكسالى را نمى داند).
همه زمين را به پنبه زار تبديل دادند. نه
باغات ماند، نه صحراهاى علف داروئى. به
اين هم قناعت نكردند. قلعه و گورستان ها
را هموار كردند و پنبه كشتند. به تعبير
شاعر ضيا عبدالله (متولد 1948)، تنها تخته
پشت كشاورز ماند ناكشته. گرانبهاترين
زراعت در امپراتورى شوروى پنبه بود. نفس
بى پايان اژدهاى صنعت نظامى خود را مركز
با غذاى پنبه مفت آسياى مركزى آرام كردن
مى خواست. اما اين ضحاك هيچ سيرى نداشت.
تاجيكستان كنونى كشوريست خيلى كوچك و
مساحت آن در مجموع (يعنى چه شهر و ناحيه،
و چه كوه و صحرا) از 143/1 هزار كيلومتر
مربع عبارت مى باشد. هرچند باور كردنى
نيست، و اما اين واقعيت است كه از همين
پاره زمين سالى تا يك ميليون تن پنبه
توليد مى شود.
سنگين ترين كار در كشاورزى روياندن و
جمع آوردن پنبه مىباشد. همين كار سنگين
بر دوش زنان و دختران و كودكان بود. در
اين گفته شاعر هيچ مبالغه نيست:
محيط زيست تو زشت است....
به جاى زن جوال پخته(10) تن پر مى كند
همچون دوجان(11)
اين جا به جاى ماه زن ماه پلان(12) پر مى
شود همچون زن زايا
به تمثيل شخص زن آن مال دوشائست
كه با كهپوست(13) مى دوشند
(زن تاجيك و پخته)
(4) خيانت حكومت. حكومت جمهورى تاجيكستان
هميشه دست نشانده مسكو بود. و اين حكومت
هميشه رسالت خود را در دفاع از كرسى و
منافع خويش و نزديكان خود مى دانست. هيچ
نفرى از سران تاجيكستان (شايد به
استثناى شادروان باباجان غفوروف) به نفع
جمهورى و ملّت كارى درست و جدّى انجام
نداده است. و اما برعكس فراوان عمل كرده
است:
اى ملك هم از زايش و هم از موريش
در جدول جمعيت دنيا اوّل
از زايش تو حكومتت در تشويش
از موريش تو حكومتت بى تشويش
[مويش يا مرثش = مردن ]
(بهار و مزار)
عامل بدبختى هاى فعلى تاجيكستان و
ساكنان آن پيش از همه اين بود كه حكومتش
نه ملّى بود، و نه خيرخواه مردم، و نه غم
جمهورى را مى خورد. شاعرث آشكارگو در سال
1990.م در زمان دولت شوروى، هنوز قبل از
درگيرى هاى خونين گفته بود:
همين حكومت ملى
كه ما داريم
تو گوئى از ملّت
هزار ميل دور است
پسمانده حكومت بربر
پسمانده مغول و قزلباش است
مقام رهبرى شان
هميشه مقام است
(سال نامه 1990.م)
براى عزيزان خوشبين و خوانندگان شكاك كه
اين گفته ها را مبالغه شاعرانه مى
پندارند، دو مثال حواله مى شود:
حكومت تاجيكستان سال 1990.م ميلادى (12 تا 14
فبرويه) مردم دادخواه بى سلاح را
تيرباران كرد و تعدادى كثير را كشت. سال
1992.م در برابر تظاهرات مردمان دادخواه
گردهمايى حكومتى تشكيل كرد و در دوم ماه
مه هزار و هشتصد مسلسل «كلشنيكوف» داد
كه بهاى اين خيانت حدود صد هزار شهيد،
هزاران زندانى و يك ميليون آواره بوده
است.
(...) بلاى كمونيستى. كمونيستان پيروان
تعليمات ماركس مى باشند. تعليمات بى
دينى ماركس. يعنى كمونيستان اصيل بى
دينند و برموجوديت خدا منكرند. از همين
سبا در دهه هاى بيستم و سى ام ميلادى در
مقابل همه گونه دين مبارزه قتال بردند،
كل ّ روحانيان را ترور كردند و بالاخره
پيروز هم شدند. و اما چون سلطه كمونيستان
با تزلزل مواجه شد، به خطاى خود اقرار
نكردند و توبه نفرمودند، بلكه وانمود
كردند و كردن دارند [= وانمود مى كنند] كه
هيچ گناهى ندارند و حتى متديّن هم هستند:
كمونيستى كه كبند مدرسه را خانقاه و
مزار و مقبره را
كمونيستى كه بست ملاّ را پاره كرد از غضب
الفبا را
مى رود خانقاه مولاناتا شود كمونيست
مولانا
# # #
كمونيستى كه شيخها را كشت ابلهى بود كه
اوليا را كشت
كمونيستى كه سوخت قرآن را مكتب و دفتر
مسلمان را
مى شتابد به منبر مسجد كمونيستانه مى
كند تعبد...
(كمونيستان حاجى)
ريا و ترفند كمونيست ها حدّ و نظير ندارد.
براى دانستن اصل طينت آنها همين يك مثال
كافى است كه چون سيستم شوروى از هم
پاشيد، مال و اموال دولتى (در اصل مردمى)
كه در اختيار دفتر و اداره حزبى قرار
داشتند، همه را غصب نمودند. و بجاى آنكه
آن دارائى را در سختى ها همراه با مردم
ببينند، تنها خود و بر تبليغ نفع خود
استفاده كردند.
چنانچه در سالهاى 1993 تا 1996 كه حتى دولت
نمى توانست يك نشريه خود را منظم انتشار
دهد، آنها چندين روزنامه را پيوسته به
چاپ مى رساندند.
(6) قاتلان اجنبى. استقلال و آزادى
تاجيكستان موردپسند امپراتورخواهان
خارجى قرار نيافت و محض از همين سبب
جمهورى آزاده ما را در محيط آتش و خون
غرق كردند.
داد، داد از روسيه، از روسيه داد
دامن ما را به آسانى
سر نخواهد داد...
# # #
اين زمان خون ارمن
خون گرجى
خون ملداوى
خون لتوانى
خون آذربايجانى
خون تاجيك...
اين همه در گردن اوست
(آرد را با خون مى شورد)
بدخواهان تاجيكستان شاعر را عيبدار
كردن مى خواهند كه او ملّت گراست و در حق
ملّت هاى ديگر بدگوئى كرده است. اما اين
تهمتى است خيلى روشن، از قبيل «دم سگش كج».
شاعر هيچ گاهى و در هيچ جايى هيچ قومى و
يا مردمى را بد نگفته است، بلكه همه جا
پيش مردم زحمتكش سر تعظيم فرود آورده و
از او پشتيبانى كرده است. چنانچه در
ادامه همان شعر فوق كه سروران كمونيست
طينت و جنگجوى روسيه را محكوم مى نمايد،
ضمنا اوضاع ناجور مردم عادى روسى را
چنين راست و درست به قلم داده:
روسيه همچون حكومت
همچون دولت
همچون سياست
روس ها را نيز قربان كرده بى حد
بيشتر از مردم ديگر
بيشتر از جمله ملّت
بارها از خون فرزندان روس
كرده اقيانوس
بارها ازاشك مادرهاى روس
كرده اقيانوس
در تمام سرزمين ها قبر بى صاحب
قبر گم نام
قبر روس است
در تمام سرزمين ها خلق بى صاحب
خلق بدنام
خلق روس است
روسيه تا سرنوشتث سرخ لنينى نوشت
روس شد بى سرنوشت...
(آرد را با خون مى شورد)
هيچ جاى ترديد ندارد كه بى سرنوشتى قوم
روس (و نه تنها روس) از آن زمانى شروع شد
كه لنين سرنوشت سرخ اين كشور را نوشت.
دست درازكردن قاتلان اجنبى رابه خون قوم
تاجيك چند علت جدّى بود. از جمله يكى اين
است: تاجيكان كه ايرانى نژاد هستند، در
صورت استقلال واقعى با برادران ايرانى و
افغانستانى خود نزديك مى شوند و در آن
صورت فرهنگ كهن و تواناى ايرانى در
آسياى مركزى رشد مى نمايد كه از آن درّ
رخشان سلطه گرايان ناراحت خواهند شد.
علت دوم همان ذخاير فراوان آب و معادن
تاجيكستان است كه پيش چشم گرگان گرسنه
به مصداق گوسفند فربه و بى شوبان مى باشد.
اين مطلب را همين دليل كافيست كه مواد
سلاح هسته اى سابق شوروى از جمهورى
تاجيكستان استخراج مى شد.
(7) راه نجات. استاد بازار صابر واقعيت
خيلى تلخ تاجيكستان را دقيق تحليل كرده
و به خلاصه [= نتيجه] كاملا درست مى آيد كه
الگوى جمهورى ما بايد ايران باشد. او
ايران را صميمانه «قبله و كعبه» مى
شمارد كه نياز به توضيح و اثبات ندارد.
عشق و علاقه شاعر به ايران بزرگ سطحى و
گذرا، و از روى خوش آمد[= تملّق] نبوده،
بلكه اساسى محكم و منطقى قوى دارد:
اى سپاس مرز ايران
نيست كم در گردن من قرض ايران
اين زمين ث زير پايم بخش بى منّت از
ايران است
اين زبان مادرى ام قرض بى مهلت از ايران
است
ديده ام من زور قانون كشيش
در خون ايرانى خويش
(باتو چون ديوار مى شينم)
شاعر در فرآورد سفرنامه خويش «از دل
نرود ياد تو، گر خون رود از دل» خيلى خوب
فرموده: «فعلا احتياجمان به ايران بيش
از پيش است. از شوروى به ما فضاى خالى
اقتصادى و سياسى باقى مانده. به ضم ّ
اين، وضعيت جمهورى متشنّج است، دستجات
عقب مانده مى شورند. براى اين فضاى خالى
را با مواد مادّى و سياسى و فرهنگى
پركردن و تشنّج ملّى را برهم زدن منتخب،
ما ايران است. اين شانس تاريخى از بعد
صدساله ها ميسّر گرديد».(14) شعر مقاومت
استاد بازار صابر چندين جنبه دارد كه
مهم ترين شان اينهايند:
نخست: شعر مقاومت را هميشه سروده است،
يعنى از افشاى دردو محنت قوم و كشور هيچ
زمانى فراغت نداشته است. از نخستين
شعرهايش كه در سالهاى 1960.م گفته شده اند
تا اشعار همين سال 1996.م بوى درد مى آيد.
در بيدارى ملّى تاجيكان بخصوص شعرهاى «صحنه»
(1973.م)، «زبان مادرى» (1974.م)، «بخارا» (1974.م)،
«تاجيكستان» (1976.م)، «شبيهه» (1980.م)، «ديوار
بخارا» (1980.م)، «احمد دانش» (1980.م)، «خودم
را مى ببربم بر دوش خود باز» (1980.م)، «من
خودم را كةشته كةشته» (1980.م)، «انگلها»
(...198) و... ارزشى بس بزرگ را دارا مى باشند.
دوديگر همه سمتهاى بحران فاجعه زاى
زندگى در مدّ نظر شاعر بوده اند. آن
جامعه اى كه مردم تاجيك داشت، از كل ّ
طرفها گرفتار بحران شديد بود و همه آن
پهلوها را از آثار استاد بازار صابر
روشن مى توان خواند چنانچه محيط مدهش
زيست و اوضاع كساد اقتصادى «زن تاجيك و
پخته»، «دهقان»، «بهار و مزار»، («آدمهاى
ماشين»، «در بنياد»، «رستاخيز» و...)
نابسامانى هاى اجتماعى وتلفات فرهنگى («شاعر
و شعرى اگر هست»، «ياد كرد جمعه آدينه»،
«يادت بخير معظمه»، «قسميه»...)، آفات
بلشويسم و سلطه ئ شوروى («تفليس»، «كمونيستان
حاجى»، «نوحه»، «آرد را با خود مى شورد»
و...) و امثال اينها. سه ديگر در گفتن سخن
حق والاترين جسارت را از خود ظاهر
نموده، نه تنها نمايندگان علم و هنر و
ادا و ديگر طايفه هاى عادى جامعه، بلكه
وكيلان و وزيران و حتى سران والامقام
حزا و دولت را نيز شديدا انتقاد كرده است
(«شعر غرق خون»، «سال نامه 1990.م»، «ديپوتات»،
«ميدان شهيدان»، «بيا به نماز بلند
برخيزيم» و...). حقيقت اين موضوع را به
درستى خود استاد هم تاكيد كرده است،
چنانچه: «به كسى پوشيده نيست كه من از
روزى كه خود را مى شناسم به رژيم
استبدادى شوروى جمهورى در آپازيسيون
قرار داشتم. هنوز از حكومت اولجابايوف و
رسولوف و نبى يوف و محكم وف. و سالهاى
مديد در چنين موقع شايد كس ديگرى نبود» (به
جاى وصيت نامه)(15) چهارم در گفتن درد
وجستن درمان، در افشاى همه گونه فساد و
نارسائى هميشه و در همه حال داد و راستى
معيار ارزيابى شاعر بوده اند. استاد
بازار صابر در اين دو موضوع، يعنى
راستگوئى و ناترسى، وارث بر حق حكيم
فردوسى مى باشد: اگر وى سلطان محمود را
براى نشناختن فرهنگ و حقيقت در سيه صفحه
تاريخ ميخ كوب كرده، در درازناى اين
هزار سال سپرى شده به نمايش مردمان
گذاشته است، اين رهبران ناشد تاجيكستان
را در فروختن منافع ملّت و كشور، در
كشيدن مردم به فاجعه برادركشى در صفحه
ننگين تاريخ براى ابد سيه روى پرچين
نمود.
استاد بازارصابر با دردنامه خود نفوذ و
اعتبار سزاوار ميان مردم پيدا كرد. در
سال 1978.م جايزه جمهورى رودكى را
دريافتنش و در سال 1990.م وكيل پارلمان
تاجيكستان انتخاب شدنش از لطف و مرحمت
سروران و حكومتداران نبود، بلكه دليلى
بر هنر والا و محبوبيت شايسته شاعر پيش
مردم بود.
دليلى ديگر از نفوذ و اعتبار بلند شاعر
گرانمايه اين است كه خيلى از صاحب قلمان
جوان به پهلوى وى گردآمده اند و همين طور
مكتب ادبى استاد بازار صابر را تشكيل
داده اند. چنانچه بانوان گل رخسار و
فرزانه، شهريه و مهرالنساء، شاعران
غائب صفرزاده، رحمت نذرى، نظام قاسم،
ضياء عبدالله، على محمد مرادى، سياوش،
رستم وهّاب نيا، محمدعلى عجمى، سجاعت
الله، محترم حاتم، دولت، و... شعرهاى تلخ
و تند و راستين سروده و در بيدارى مردم،
در تلاشهاى استقلال خواهى سهمى نظررس
گرفته اند و مى گيرند.
زيرنوشت ها:
1 - اين فهرست كامل نيست.
2 - اين فهرست ها نيز به تكميل نياز دارند.
3 - نگريد: حكمتالله نصرالدين وف.تركش.
دوشنبه، انتشارات افسانه، 1995، ص 29...296.
4 - پاييز.
5 - به نقل از مقاله استاد محمد جان شكورى.
نگاهى به ادبيات تاجيكى سده بيست. «ايران
شناخت»، شماره ئ اول، زمستان، 1374، ص 92.
6 - همانجا.
7 - نگريد: دكتر تكميل همايون ناصر.
دانشمندى مبارز و شيعى از آسياى مركزى. «تاريخ
و فرهنگ معاصر»، 1373، شماره 8، صص 1045.
8 - «قدس»، 1372، 10 تير.
9 - هنر
10 - پنبه
11 - حامله، باردار
12 - نقشه، سفارش دولتى
13 - پوست گوساله مرده كه در درونش كاه جا
كرده اند.
14 - برگزيده اشعار استاد بازار صابر.
تهران، انتشارات الهدى، 1373، ص 393.
15 - «به جاى وصيت نامه» در «چراغ روز» و
با اختصار در «كيهان فرهنگى» (سال
يازدهم، شماره 6، شهريور ماه 1373، ص 36 تا
41) به چاپ رسيده.
|